
ساشا وحشت کرده به دنبال سیب زمینی اش زانو زد و صورت کُنی را در برف فرو کرد.
کُنی: بیشسلسضسلایش * اصوات نامفهوم
ساشا: هر چی گفتی خودتی تا پیداش نکنی بیرون نمیای 😂
کنی دست و پا میزد و گویا درحال خفه شدن بود که ساشا با شنیدن صدای ارن دست از به کشتن دادنش برداشت.
ارن : این دیگه چیههههه ؟
موجودی که ظاهرش مانند تایتان ها اما اندازه اش مانند نوزاد انسان بود درون برف ها مچاله شده بود و میلرزید. موهای طلایی رنگی داشت و کمی شبیه تایتان خندان، همسر سابق گریشا بود...
گویا ان سیب زمینی ساشا بود همان سیب زمینی اما باورش سخت بود
همسر گریشا و هوی مادر ارن ان جا چه میکرد ؟ به سیب زمینی چه ارتباطی داشت ؟ناگهان چشم های ارن از ترس گرد شد ...و فکر وحشتناکی در ذهنش خطور کرد ...نکند ...این نوزاد ....خواهرش باشدد؟همانند زیک که از وجودش خبر نداشت ولی چطور ممکن است ؟
با صدای لیوای هچو ارن از خیالات ترسناک و غیر ممکن خود بیرون می اید
لیوای هچو با نگاهی سرد که در ان کمی تعجب وجود داشت به صحنه رو به رو مینگریست(این ریشو کی بچه دار شد؟)
یعنی ارن عمو شده است ؟
هانجی هیجان زده از نوزاد تایتان گونه ای که پیدا کرده بودند با هول دَوید و نوزاد را برداشت..اما انقدر عجله کرده بود که نوزاد از دستش افتاد و دوباره زیر برف ها پنهان شد...
ساشا بار دیگر کله ی کنی رو گرفت و زیر برف کرد تا نوزاد را پیدا کند..
اما در کمال تعجب دو تا نوزاد تایتان گونه پیدا کرده بود! و ارن بیشتر قبل ترسیده و تعحب کرده بود!
رمین نوزاد اول را بررسی کرد و داد زد : این اصلا دختر نیست ! بلکه پسر است !
هستوریا هم نوزاد دوم را بررسی کرد و فهمید ان هم پسر است !
اما میکاسا چیزی عجیب تر فهمید ... ان دو نوزاد یک نفر بودند ...
کنی حدس زد زیر این برف ها یک مزرعه کشت نوزاد است اما ارن هنوز باور داشت که ان پسر خواهرش است ...
(فلش بک)
ساشا به سرعت میگ میگ سیب زمینی رو از روی برفا برداشت و انداخت ته حلقش
جان: داوش آروم باش حداقل فوتش میکردی میکروباش بره
ساشا: معده من از وقتی که از فرط گشنگی صابون گلنار تو حمومو خوردم دیگه مقاوم شده
جان:...
کنی: هوی بیاین کمک بدین آدم برفیمونو بسازیم دیگه مگه میخواین از بقیه عقب بمونیم؟ما باید برنده شیم
جان:برو بابا کی حال داره
کنی:اگه آدم برفیتو بهتر از مال ارن بسازی اونوقت میکاسا عاشقت میشه
جان :...*جمع کردن برفا مثل تراکتور
کمی آن طرف تر ارن و میکاسا و آرمین رو داریم که دارن آدم برفی میسازن
ارن :آدم برفی ما باید از مال همه بلندتر باشهههه تاتاکاعههه
میکاسا :عشقم آروم باش سردت نیست؟ میخوای یه جفت دستکش دیگه بیارم دستای خوشگلت یخ نزنن؟ میخوای یه پتو دیگه دورت بپیچم؟
آرمین : خدایا کمک میکاسا تو همین الان ۵ تا دستکش و ده تا پتو و ۴ تا کلاه و ۸ تا جوراب تنش کردی
ارن :حس میکنم تو کویر لوتم اینقد گرمه
و اما بشنویم از فرمانده اروین و لیوای هانجی که به اجبار هانجی اونام تو مسابقه آدم برفی سازی شرکت کردن
لیوای : تچ واقعا مسخرست
اروین : لیوای بیا بریم رو برفا باهم چایی بخوریم
هانجی: نخیر نمیذارم شما دوتا باهم برین عشق کنین در حالی که آدم برفی من ساخته نشده
اروین رو به لژیون گشت: سربازان منننن همه برفای این اطراف رو جمع کنیننننن شینزو ساساگیووووو
لژیون گشت : نخیر تو داری از ما سواستفاده میکنی تا با لیوای تنها باشی
اروین :پرو شدیدنااا حقوق همتون نصف میشه
لیوای: تو اگه تو واریز حقوقا دست داشتی اون زاکاری پدر پرتقال حقوقتو بیشتر میکرد حداقل تا همین شمال میرفتیم مسافرت
اروین: ای بابا
*چند متر اونطرفتر آدم برفی سربازان درستکار و با وفا برتولت و راینر و آنی
آنی کلا آدم برفی ساختن به جاییش نیست و با عشق داره آرمین رو دید میزنه
راینر: پاشو آنییی آدم برفی ما باید ازون شیاطین الدیایی بهتر باشهه
راینر دو دقیقه بعد رو به برتولت: آخی بری نگاه کنی آنی چه عاشقانه داره به آرمین نگاه میکنه بیا پول بذاریم رو هم براشون عروسی بگیریم
برتولت:...
....
هستوریا : هی یمیر ...یمیر چرا ماتت برده ؟
یمیر که در خاطره ای فرو رفته بود و به چند ساعت قبل فکر میکرد به خود امد و گفت : اینجایی که بچه ها پیدا شدن همونجایی نیست که وقتی داشتیم میرفتیم ادم برفی ساختیم ؟
راینر : اره همینجاست ..آنی درست همونجایی که الان وایساده ، وایساده بود و آرمین رو دید میزد
هستوریا : راست میگین ها دقیقا اونجایی که ادم برفی ها رو ساختیم بچه ها پیدا شدن ولی الان ادم برفی ها نیستن !
ساشا : یعنی....
ساشا : یعنی ممکنه که ادم برفیا به این بچه ها تبدیل شده باشننن ؟؟؟!!!
هیستوریا : غیر ممکنه !
ییمر : فعلا که ممکن به نظر میرسه ...
برتولت : شاید یکی این بچه ها رو گذاشته اینجا ؟
ییمر : اگه اینطور بود پس ادم برفیا کجان ؟ ...
راینر : حتی اگر درستم باشه این چیزی که میگین ، باید خدا رو شکر کنیم که ادم برفیایی که درست کردین کوچیک بودن و این بچه ها هم کوچیکن وگرنه _
حرف وی با دیدن ادم برفی دوازده متری ایی که ارن و میکاسا و ارمین درست کرده اند قطع میشود *
میکاسا : من نمیذارم ارن مسابقه رو ببازه !
ناگهان ادم برفی دوازده متری ترک میخورد و ...
تایتان خندان دوازده متری پسر از کپه برف ها بیرون آمد !!
بچه ها جیغ کشیدند و هر کدام به طرفی فرار کردند اما در این بین هانجی با چشمانی که برق میزد و لبخندی از ته دل که صورتش را پوشانده بود به تایتان خیره شده بود.
هانجی : وای خدای من !!! چقدر... خفننننننن !!!
لیوای متوجه شد هانجی در یک متری تایتان ایستاده است : چه غلطی میکنی چار چشمیییییی !!!
تایتان غول پیکر مانند شیری درننه در صورت هانجی غرید اما هانجی همچنان با لبخندی احمقانه به او مینگریست.
هانجی : هوووووف سلام چه پر قدرتی !
یمیر:ساشا! چقدر گشنه ای سیب زمینی کثیف رو برندار!
ساشا:به تو ربطی نداره!
هیستوریا:بیا مال منو بگیر
یمیر:نه اون مال توهه لازم نیس بدیش!...
آرمین لبخند زد ،با خودش فکر کرد که مدتها بود باهم تعطیلات نرفته بودند..و کتابش را خواند
ارن نسیم خنک زمستانی توام با گرمای نان را در صورتش احساس می کرد،نگاهی به ابر های فرارو انداخت،آری حس راحتی آزادی!چقدر ملموس بود
نگاهی به راینر کرد:سر راینر هم به آنی گرمه!!همین خویه....
و بالاخره ان ها به خوبی و خوشی زندگی کردند