

امروز سالگرد رمان بود
مرسی که هنوز بعضی هاتون هستین
دوستون دارم عشقانم


the parallel paths
A Letter to Ario
___________________________________________________
ماریا : لیوای سان ؟
ماریا جوابی نگرفت ولی خودش ادامه داد :میشه برام یه نامه بنویسی؟
لیوای : بگو سینا بنویسه
ماریا : اخه نمیخوام سینا یا رز بفهمن
دست کوچکش را کنار دهانش گذاشت و ارام گفت «موضوعش رازه» بعد هم نخودی خندید
با کمی استرس کاغذ را به لیوای داد. چشمانش را بست و نفسی عمیق کشید
لیوای قلم را در دستش چرخاند و ماریا شروع کرد « سلام من خیلی از تو خوشم میاد میخوام بزرگ شم و با تو ازدواج کنم توهم میخوای بزرگ شی و با من ازدواج کنی؟»
یک تای ابروی لیوای بالا پرید. با همان ابروی بالا رفته از ماریا پرسید: این پسر خوشبخت کیه ؟
ماریا همانطور که خنده اش را کنترل میکرد و لبانش کش می امد گفت : آریو
لیوای لبخند محوی زد که به زور میشود اسمش را لبخند گذاشت
کویینا از اشپزخانه با کنجکاوی پرسید : ببینم چی دارین میگین ؟
ماریا چشمانش را گشاد کرد و بلند و با استرس گفت : هیچییی هیچییی
لیوای: اگه گفت من نمیخوام چی؟
ماریا لبخند پهنی زد و گفت : خب دیگه اولش گریه میکنم بعدش یه نقاشی میکشم که توش خوشحالم و سعی میکنم بپرم تو اون نقاشی
لیوای : بپری توی نقاشی؟
ماریا: اره ..بابایی همیشه میگه میتونی اون چیزی میخوای رو بکشی و بپری توش و زندگیش کنی
لیوای : نمیتونی بپری تو نقاشی
ماریا : مطمئنم که میتونم ...همه میتونن ..شما اون نقاشی رو توی ذهنتون میکشین من روی کاغذ ..اومممم مثلا توی ذهنتون نقاشی کشیده بودین که با کویینا ساما ازدواج کردین و خوشحالین ..الانم پریدین توش دیگه
لیوای موهای ماریای هفت ساله را ناز کرد و مثل همیشه به این فکر کرد این دختر چقدر شبیه فدریک است
نامه را نوشت و وقتی آن را به ماریا میداد گفت : مطمئنی پشیمون نمیشی ؟
برایش مهم نبود پشیمان شود یا نه ..میخواست بیشتر ماریا برایش حرف بزند .
ماریا : اون دیگه بستگی به جواب آریو داره ولی شاید بشم
کویینا با دو فنجان قهوه و یک ابمیوه به جمعشان اضافه شد و گفت : پشیمون نشو
ماریا با ترس درحالی که چشمان را درشت میکرد داد زد : شما شنیدیــــــــن من چی میگفـــــتم؟
لیوای درحالی که انگشتش را به بینی ماریا میزد گفت : زن من و دست کم نگیر فسقلی ...
کویینا : من هیچوقت از تصمیم های گذشته ام پشیمون نیستم ...درسته خیلی از ارتباط هایی که فکر نمیکردم هیچوقت از بین برن ، خیلی ساله تموم شدن ولی من پشیمون نیستم که مدتی از زندگیم رو کنار بعضی ها گذروندم
ماریا : اخه ادم ناراحت میشه خـــب ، دلش میشکنه وقتی بقیه ترکش میکنن ، الان رز بخاطر اینکه آرتا بدون اون از پارادایس رفته خیلی ناراحته و حتی گاهی من با گوشای خودم میشنوم که صدای گریه رز از اتاقش میاد!!!!
کویینا : رز شجاعت اینو داشته که قسمتی از قلبش رو با کسی تقسیم کنه ، اگه الان داره روزای سختی رو میگذرونه باعث میشه قوی تر شه ، راستش من هیچوقت بخاطر رابطه های گذشته ام پشیمون نیستم ، بدون هیچ ترسی اشتباه کردم ، کاری که خیلیا ازش میترسن .با اون ادما روزای زیادی رو با تمام وجود زندگی کردم و توی اون لحظات واقعا خوشحال بودم الان که بهش فکر میکنم از صمیم قلبم از همشون ممنونم.حتی اگه نتونم فراموششون کنم آخه بعضی از کارها و ادم ها تا همیشه قشنگ ترین اشتباه ادم میمونن
ماریا با خوشحالی از جاش بلند شد، گونه کویینا رو بوسید و به طرف اتاق آریو دوید
کویینا به لیوای نگاه کرد و با شیطنت خاص دونفره شان گفت : اشتباه قشنگ مثل تو
لیوای : سخنرانی تحسین برانگیزی بود ولی من روی کاغذ نوشتم «بابات گفته منو بغل کن و بگو منم دوست دارم»
کویینا : لیـــــــــــــــــــــوای!!!!!!!!!
