Imagine
Imagine

1. میری سرقرار با ارمین و اونم میگه : خب راستش تو دختر خیلی گرم و صمیمی ای هستی .بنظرم میتونستم ازت کمک بخوام ...راستش ازت میخوام به آنی بگی من دوسش دارم خودم نمیتونم 

 

2. با لیوای برمیگردی بخش خودتون و وسط راه جرات پیدا میکنی و دست لیوای رو میگیری و نگهش میداری و میگی : 

من خواستم پیش شما باشم چون بهتون علاقه دارم 

لیوای: به هیچجام نیست 

_خـ...خب چرا توی ماموریت گفتین از کنارم تکون نخور؟

لیوای: نمیخواستم دردسر درست کنی

 

3. با گفتن اینکه اون میز خوبه لیوای بهت پوزخند میزنه و بلند میشه از دفتر میره و تا ابد فکر میکنی که لیوای دوست داشت و اونو از دست دادی

و اروین هم از اون لحاظ ازت خوشش نمیومد از هوش جنگیت خوشش میومد و میخواست توی پلن چیینی ها نظرت رو بدونه ولی خب حداقل کنارشی 

 

ببینیم چه میکنییید

مواظب خودتون باشین 

عاچقتونم

جاونهههههههه

موضوعات: ایمجین_imagine
[ جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۱ ] [ 22:47 ] [ Queentitan ] [ ]
آخرین مطالب

آمارگیر وبلاگ