
1. میری سرقرار با ارمین و اونم میگه : خب راستش تو دختر خیلی گرم و صمیمی ای هستی .بنظرم میتونستم ازت کمک بخوام ...راستش ازت میخوام به آنی بگی من دوسش دارم خودم نمیتونم
2. با لیوای برمیگردی بخش خودتون و وسط راه جرات پیدا میکنی و دست لیوای رو میگیری و نگهش میداری و میگی :
من خواستم پیش شما باشم چون بهتون علاقه دارم
لیوای: به هیچجام نیست
_خـ...خب چرا توی ماموریت گفتین از کنارم تکون نخور؟
لیوای: نمیخواستم دردسر درست کنی
3. با گفتن اینکه اون میز خوبه لیوای بهت پوزخند میزنه و بلند میشه از دفتر میره و تا ابد فکر میکنی که لیوای دوست داشت و اونو از دست دادی
و اروین هم از اون لحاظ ازت خوشش نمیومد از هوش جنگیت خوشش میومد و میخواست توی پلن چیینی ها نظرت رو بدونه ولی خب حداقل کنارشی
ببینیم چه میکنییید
مواظب خودتون باشین
عاچقتونم
جاونهههههههه
