فردجیتا
فردجیتا

بخش اضافه 

(صرفا جهت سرگرمی اگه کسی دوست نداره نخونه )

____________________________________________________________

بعد از پیگری های مکرر افراد سازمان جنازه ای از ویل پیدا نشد و همچینین پلیس ها هم نتونستن پیداش کنن 

شرکت واتسون بعد از اون اتفاق بدست فوجیتا سپرده شد و فوجیتا جای ویل رو گرفت 

به دستور فوجیتا فدریک معاون شرکت و مایک سرپرست بخش تدارکات و خدمات شد

نامزد ادوارد (دختر لباس طلایی در مهمانی ) به خاطر کمک هایی که در گذشته به فوجیتا کرده بود به بخش خدمات فرستاده شد و با مایکل همکار شد

پس از گذشت دو سال مایک و آکینا (لباس طلایی) باهم نامزد کردن (دیگه نگم که فدریک هر روز میباس بره اشتیشون بده ...اینم نمیگم اکینا از دست مایک خل شد )

فوجیتا با کمک های فدریک تونست پروژه w,w رو جهت گسترش پروژه به پارادیس انتقال بده 

این پروژه از اون پس با نام M.A و سرپرستی میکاسا ادامه داده شد 

 

 

مایک:  یعنی جدی جدی این جغله میشه رئیسمون؟ 

فرد: هی مایک!! 

مایک: تو چرا ابرو هاتو هی تکون میدی

فوجی:  ابرو هاش مث زبون تو یه جا بند نمیشه  

 

فوجی : اوممم چه عکسایی میزاره از خودش ...کاوایی فدریک سااان...میتونه مخ هر دختری رو بزنه

باید به دوس دخترش حسودی کنم یعنی ؟ اسکل هم جذابه هم خوش اخلاق هممم خوش هیکل دیگه 

 

فرد : دارین چیکار میکنین فوجیتا سان 

فوجی : چی؟ دارم  اونو میکشم 

فرد : یه تپه خاک بدون گل و گیاه چی برای کشیدن داره ؟ 

فوجی: دل که داره ..اینجا خیلی قشنگه همه میان با درختا و گل و بوته های اطراف عکس میندازن ولی هیچکس به این تپه گوگولی مظلوم توجه نمیکنه منم فکر کردم اگه بکشمش خوشحال میشه 

فرد : فوجی سان ..این خیلی خوبه که به همه چیز عشق بورزی ولی نباید عشقت رو برای چیزایی که حسش نمیکنن هدر بدی ! 

فوجی: منکه حسش میکنم....خوشبختانه عشق و احساس تمومی ندارن ...اگه عاشق همه چیز باشی هیچوقت احساس تهی بودن بهت دست نمیده ..همیشه درونت رنگی رنگیه

 

دوست داشتن‌هاى اول صبح، آنجا كه هنوز درگير روزمرگى نشده‌اى، آنجا كه چشم باز ميكنی و هوای او در سرت می‌پیچد، عجيب می‌چسبد. فكرش را بكن، باران هم ببارد

 

 

فوجی : من مطئنم فدریک سان 

فرد : خیلی خوبه ! 

فوجی : اسمش آکیناست ... باهم همکارن 

فرد : یعنی واقعا باهاش قرار میزاره ؟ 

فوجی: اوهوممم من مطئنممم ! بالاخره تونسته خودشو جمع و جور کنه و کم کم از سوگ دنیی در بیاد..خیلیی خوشحالممم خیلی خوشحالم 

فوجی: فررررد ساان ببین اینو برات خریدم 

فرد: یاا... ممـ.. ممنونم.. چرا؟ 

فوجی: دیروز موقع خرید عروسی مایک و آکینا دیدم چشمتونو گرفته منم واست خریدمش 

فرد: ولی قیمتش خیلی زیاد بود ممنونم 

فوجی: عاا بیخیال من الان رئیس شرکتم وضعم توپه 

فرد:  ولی شما که تازه امروز رئیس شدین 

 

این ارت مصداق همون شعر مورد علاقمه که میگه: 
"چِشمِ خود بستم که دیگر چشم مستش نَنگرم ،
ناگهان دل داد زد 
دیوانه! من میبینمش" 

 

فوجی (توی ذهنش) : یای دختر خری استرس داری ..فقط باید باهاش بری خرید همین ...سعی کن لبخند بزنی..چشاتو ببند استرست دیده نشه 

فرد (توی ذهنش) : چرا همیشه اینقدر کیوت میخنده..انگار به هیچی فکر نمیکنه و فقط خودشو میسپره دست خنده بیخیال هرچیزی

 

 

ولی من معتقدم چشم ها خاص نیستن

چیزی توی چشم ها نیست ...
این طرز نگاه کردنه که پدر مارو در میاره 

عشق ناگهان سر میرسد، و ما را بی‌پناه غافلگیر میکند. نه جایی برای پنهان شدن، نه گریختن، و نه بازگشتی ھست، و یک سفر که تازه آغاز شده. نوایی از درون به گوش میرسد، و ستاره چشمان‌مان میدرخشد. تمام شب، سر بر بالین، با چشمانی كه از خواب گریزانند. شب، سراسر باران بر پنجره، و درون ما که غوغایی است. عشق به ناگهان، ما را به جایی می‌برد كه تاکنون نبوده‌ایم، دنیایی را به ما نشان میدھد، كه تاکنون نديده‌ایم، و تنها در خیال‌مان تصورش کرده‌ایم. عشق به ناگهان سر میرسد، بی‌آنکه بفهمیم، بی‌آنکه بدانیم …

 

 

کویینا : یعنی میگی درو باز کرد بپریم جلوش بوق بزنیم بگیم تولدت مبارک ؟ این خیلی احمقانه است !

فوجی: نانیی نانی ؟ اصلنشم احمقانه نیست تازه اگه کلاه تولد بزاری و یه قر ریزی به کمترت بدی خیلی هیجان انگیز میشه 

کویینا: همچنان احمقانه بنظر میرسه 

فوجی: آههه وقتی خودت عاشق یکی شدی میفهمی اینکارا چقدر هیجانی ان 

کویینا :فک نکنم 

 

آره، من مستم ولی تو زیبایی. 

و فردا من هوشیار می شم ولی تو همچنان زیبا می مونی.

 

اشک لازمهٔ عشق است. اشک باید در راه عشق بریزد و نهال آن را قوّت دهد.درد و رنج اولین غذای عشق است و عشقی که با درد و رنج پرورش داده نشود، مانند کودک نوزادی می‌ماند که بخواهند او را مانند یک مرد بزرگ تغذیه کنند و البته چنین طفلی به زودی میمیرد.

فوجیتا: عهه فرد گوشمو ول کن 

فرد : وای دردت گرفت ؟ 

فوجیتا : بنظر میاد به حس شنواییت بیشتر از دیداریت اعتماد داری ..این گوش خودمه  اسکل؟ 

فرد : ولی اون اسمش حس بیناییِ 

 

 

فرد: گریه نکن بفهمم چی میگی 

فوجی : ببین همینجا بود ! چون پیشولی زخمی شده بود نمیتونست جا به جا شه مطمئنم یه سگ اومده بردتش ! 

فرد : خیلی زخمی بود ؟ 

فوجی : خب  من زخمشو ندیدم ولی داشت جای زخمشو لیس میزد 

فرد : چی!!؟

فوجی: چرا قیافه تو اینجوری چلغوز کردی عزیزم ...من خودم یه جا خوندم حیوووناا وقتی زخمی میشن جاشو لیس میزنن چون توی بزاق یه چیزیه که به بهبود زحم کمک میکنه 

فرد : پیشولی زخم نشده بوده داشته خودشو میشسته  ...کاش اینم یه جایی خونده بودی 

فوجی: ..... 

 

فوجی : زیرش کبود شده 

فرد : چرا صبح که میرفتم کبود نبود ؟ 

فوجی: هاا ؟ خب مگه من دکترم که بدونم... باید برای عذر خواهی ببریم خرید 

فرد :  نگران نباش عکسشو  برای کویینا که دکتره فرستادم  بگه چرا من لپتو کشیدم زیر چشت کبود شده 

فوجی: چیی؟ خب.... خب ...

فرد : وایسا جواب داد 

" رفته سایه چشم زده زیر چشمش ...بجای دکتر باید برید پیش ارایشگر 

فرد از طرف من بهش بگو این راهش نیست *ایموجی خنده "

 

من دوست دارم وقتی یکی داره کار میکنه نگاهش کنم 

چون ادما وقتی غرق یه چیزی میشن واقعی دیدنی ان ! 

فرد : بیا اینو بخور دل دردت بهتر میشه فوجی : مگه توش بوس ریختی ؟ 

فوجی : میگماا فردی 

فرد : جانم 

فوجی : ولی خیلی خوشحالم بچه ها دوقلو شدنا...مثل بچه های لیوای و کویینا همیشه پشت همن هیچوقتم مثل من تنهایی بازی نمیکنن 

فرد : اگه تو به چهارقلو های فرمانده لیوای فک میکنی من به دنی و مایک فکر میکنم که همیش میزدن تو سر و کله هم همش یه جاشون داغون بود 

فوجی: بنظرت اگه دعواشون شد اول پسرمونو دعوا کنیم یا دخترمونو ؟ 

فرد : باید از کویینا بپرسی 

فوجی : یادم باشه هااا حتما باید ازش بپرسم 

 

فوجی: وای فرد تصور کن دوقلو دختر پسر داریییم !

فرد : از یه هفته پیش که فهمیدی صدبار گفتی و صدبار تصور کردم 

فوجی : خفه ... بنظرم پسرمون شبیه توعه دخترمون شبیه من !

فرد : یعنی چطوری میشه ؟ 

فوجی: اممم خجالتییی میشه دخترمون همش اذیتش میکنه اونم مثل قلوه سنگ هیچ کاری نمیکنه...نه نه مثل سیب زمینی نگاش میکنه 

فرد : من اینطوری ام ؟ 

فوجی : اره حدودا 

فرد: پس باید یه کشو قرص سردرد داشته باشیم ..چون جیغ جیغ های کله هویجی خونه دوبل میشن ...باید یه دکتر خصوصی هم بگیریم با وجود دوتا کله هویجی گربه مانند جای سالم روی تن منو پسرم نمیمونه 

فوجیتا: پس میریم طبقه بالای کویینا 

فرد : فک کردی فرمانده لیوای مثل من جیغ جیغ های تورو تحمل میکنه ؟ میاد بالا چپ و راستمون میکنه 

فوجی : میگم سیب زمینی هستی بهت بر میخوره ..یعنی نمیری جلوشو بگیری واقعا ؟ 

فرد : معلومه که نه ... تنها کسی که میتونه جلوی فرمانده رو بگیره کوییناست 

فرد : ولی اول یه پسر میومد بعد دوقلو بهتر نبود ؟ 

فوجی: چراا ؟ فرد : اونوقت همونطوری که من مراقب دنی و مایک بودم ..اونم مراقب دوقلو ها می شد 

 

[ چهارشنبه سوم فروردین ۱۴۰۱ ] [ 1:30 ] [ Queentitan ] [ ]
آخرین مطالب

آمارگیر وبلاگ