OVA_Our first trip_part1
OVA_Our first trip_part1

راوی: کویینا

بازرس با نگاهی متعجب نانچیکوی آریو رو از توی چمدون در اورد

_این چیه ؟

آریو : نانچیکو هم نمیدونی چیه ؟

بعد از حرفش با کل بدنش ادای نانچیکو زدن رو در اورد  و گفت : فهمیدی ؟

بازرس ناانچیکو رو روی میز انداخت و پنجه بکس کوچیک صورتی رنگ  لاولین رو در اورد

لاولین : بزارش سرجاش

هول هولکی لبخندی زدم و گفتم : اینا فقط برای بازیه جناب

بازرس : سرپرست شون شمایین ؟

_نه همسرم...لیوای اکرمن

بازرس : همونی که موقع بازرسی  ازش چاقو گرفتن ؟

_بله دقیقا همون...

لیوای سمت ما اومد و با دیدن چمدون باز روی میزر سمت بازرس فرودگاه رفت

لیوای : دستای کثیف تو از توی چمدونمون بکش بیرون

بعد درگیری لفظی از ریئس فرودگاه اومد و با طلب بخشش از لیوای ازمون خواهش کرد که پنج بکس لاولین ، تفنگ آرماند ، شمشیر آلبرن و نانچیکوی آریو رو توی فرودگاه بزاریم و پایان سفر تحویلشون بگیریم

بعد از چک این شدن به سالن اومدیم و من داشتم توی ذهنم وسایلی که باید برمیداشتیم رو چک میکردم که یادم اومد چیز مهمی رو فراموش کردم

_لیوای تا تو میری چمدون هارو تحویل بدی من باید برم از مارکت فروشگاه چیزی بخرم

لیوای سری تکون داد و با لاولین به سمت محل تحویل چمدان ها رفت

من و پسرا وارد مارکت شدیم و طبق معمول بچه ها با سرعت سمت قفسه خوراکی ها دویدن

چیزی که میخواستم رو گرفتم و صداشون زدم

_بچهه هاا بریممم

با دستای پر از خوراکی بدو بدو اومدن سمتم

آریو: ماما ببین چیا برات خریدم

_برا من خریدی اره ؟ بدو بزار سرجاش

آرماند با ناله گفت : مامااااا

_قبل از پرواز چیزی بخورین توی هواپیما حالتون بد میشه...سریع سر جاشون ! همین الان

فروشنده با لبخند نگاهی کرد و گفت : سه قلو ان ؟

_نه چهارتان...یکیشون نیست

+چند سالشونه ؟

_پنج سالو 4 ماه

فروشنده لبخندی زدی و در جوابش سری تکون داد

آریو : ماما خریدتو بده من نگه دارم

آرماند : نه ماما بده من بده منننن

آلبرن : ماما اون جارووو

به سمتی که آلبرن نشونه گرفته بود نگاه کردم ...نزدیک شش تا دختر دور لیوای ایستاده بودن و کم مونده بود بپرن توی بغلش

با اخم کیسه خرید رو دست آریو دادم و گفتم:  

_دقیقا همین جا وایسین تا بیام خب ؟ جایی نرین ها باشه ؟

هرسه تاشون سری تکون دادن و منم سمت لیوای رفتم و دست لیوایو گرفتم

_بریم عزیزم

ولی لامصب لیوای عزیزم خیلی سریع حرکت کرد منم داشتم میوفتادم که پیرهنش رو محکم گرفتم و ول نمیکردم..لباسش داشت از ناحیه یقه جر میخوردن و لیوای با قیافه پوکر در حال خفه شدن بود که بالاخره دست انداخت دور کمرم و نجاتم داد و سریع از محل دور شدیم 

لاولین : ماما اون خانما که میخواستن مخ بابا رو بزنن بهت خندیدن

چشم غره ای به لاولین که توی بغل لیوای بود رفتم که یهو پسرا با دیدنمون دویدن سمتون

با دیدن اون چیزای سفید توی دستشون سرخ شدم و فقط عین احمقا بهشون خیره شدم

آریو زودتر از همه بهمون رسید و گفت

_مامان ببین این چبس زخمارو من بین مون تقسیم کردم که دعوا نشه مثل تو که همه چیزا رو بین مون تقسیم میکنی

_آریو اونو بده من

آریو : نهههه من خودم میارمشووون

آرماند اونی که توی دستش بود رو با شدت توی هوا تکون میداد و میگفت : بابا بیا ازین باند ها بچسبونم روی زخم دستت

_البرن : نه این باندارو میپیچن دور دست

آرماند : نه بابا پشتش چسب داره نگا ..باید اینو بکنی از روش که چسبش مشخص بشه..نگااا ..عاا...عاا ...ایناها

هرکی از کنارمون رد میشد با دیدن اونا توی دست بچها میزد زیر خنده و بچه ها پرو تر میشدن

بالاخره لیوای توی سه حرکت همشو گرفت و رفت سمت سطل زباله

گوش اریو رو محکم پیچوندم و با اعصبانیت گفتم : کی گفت درشو باز کنی هان ؟

آریو: ای ولمم کنن میخواستم تقسیم شون کنم

بالاخره بچه هارو جمع کردم رفتیم سراغ صندلی ها تا موقع اعلام پرواز

توی سالن بچه ها به صف روی صندلی های فرودگاه نشسته بودن من توی همون ردیف نشستم و لیوای ردیف قبل از ما نشست چون دیگه جا نبود

آریو : من تشنمه

_وایسا بطری توی کوله باباست ...الان برات میارم پسرم

بلند شدم رفتم ردیف قبل ...

یه مرد حدود چهل چهل و خورده ای همونطور که با مبایلش کار میکرد پاهاشو دراز کرده بود و به صندلی جلو تکیه داده بود  کارش باعث شده بود نتونم رد شم

بعد از کمی صبر اروم به شونه اش زدم که یهو سرشو اورد بالا و با چشمای گرد نگاهم کرد

سریع از جاش بلند شد و سرتاپام رو وارسی کرد و گفت : چقدر بزرگ شی لارا

توی یه حرکت منو کشید توی بغلش و شروع کرد گریه کردن و محکم گونه مو بوسید

_اقا ولم کن چی میگی لارا کیه

منو از خودش جدا کرد ولی تا میخواست چیزی بگه سرشو برگردوند عقب و یهو افتاد روی زمین

با ترس جاخالی دادم که قیافه خونسرد ولی ترسناک لیوای رو دیدم.. ضربان قلبم هر لحظه بیشتر میشد 

اروم سرمو پایین بردم و به اون مرد که با دماغ خونی روی زمین افتاده بود نگاه کردم...زنگ خطر توی ذهنم شروع به صدا دادن کرد و منتظر یه دعوای حسابی بودم

بیشتر مردم دورمون جمع شدن ولی بالاخره میانجیگری هیات انضباطی فرودگاه فرودگاه و بعد از کلی توضیح اون مرد و زنی که همراهش بود لیوای از کتک زدن مرد منصرف شد

اخر هم معلوم شد که منو با دخترشون که ده ساله یه کشور دیگه اقامت داره اشتباه گرفته بوده

بالاخره پروازمون رو پیج کردن و سمت پله برقی رفتیم که وسط راه دیدم آریو از پله برقی مجاور داره برعکس ما پایین میره ...لیوای سریع بر خلاف جهت پله برقی از بین مردم پایین رفت که آریو رو بیاره و منم با استرس حواسم رو جمع این سه تا کردم که جایی نرن ...

سالن خیلی شلوغ شده بود و نمیتونستم همه بچه هامو رو بغل کنم.  استرس و نگرانی از گم شدن بچها باعث سرگیجه شدیدی شده بود

بالا که رسیدیم منتظر لیوای و آریو شدیم . حواسم به پله ها بود  که  مردی قد بلند و بور به زبان انگلیسی بهم گفت :

_ببخشید لیدی شمارتون چنده ؟

اخمامو کشیدم توی هم و گفتم : شماره منو میخواید چیکار؟ مگه نمی بینید سه تا بچه همراهمه ؟ چرا اینقدر وقیحانه رفتار میکنن بعضی از مردم

خیلی محترمانه گفت : خانم ای کیو شماره صندلی تون رو عرض کردم !

و بالاخره ما سفر هوایی رو به سلامت گذروندیم البته به جز اویزون شدن آریو از ماسک های هوا ، استفراغ البرن روی ارماند ، برداشتن عینک پیرمرد ردیف جلو توسط لاولین به دلیل اینکه خیلی مسخره به نظر میرسیده و دراخر اصرار شدید البرن برای پایین پریدن از هواپیما

ولی تمام خستگی هام  با فکر به اینکه بعد از یازده سال ادریان رو میبینم ، از تنم بیرون میرفت

بالاخره رسیدیم و بعد از کلی معطل شدن توی گیت اول وارد سالن شدیم 

 توی بازرسی مترجم ایتالیایی نداشتیم و  بخاطر سوغاتی ای که ادریان همیشه دوست داشت منو لیوای مجبور شدیم شکل و صدای خر در بیاریم  تا بازرس بفهمه این نعل اسبه ...اخر هیچوقت نفهمیدم چرا لیوای میتونست اینقدر خوب صدای اسب و خر و در بیاره! 

 بعد تحویل گرفتن چمدون ها لیوای لاولین رو روی چرخ دستی چمدون ها نشونده بود و با یک دست آریو رو گرفته بود

از هیجان لبمو گاز گرفته بودم . توی سرتاسر سالن چشم میچرخوندم که آدریان رو پیدا کنم ولی چشمم افتاد به پسر جذابی که هی چشم و ابرو هاشو برام تکون میداد اون خاطره افتضاح توی فرودگاه اول کافی بود و نمیخواستم لیوای به هیچ وجه این صحنه رو ببینه

فقط از ترس و استرس به پسره چشم غره میرفتم ولی اون بجای کوتاه اومدن به علاوه چشم و ابرو با دست هم اشاره میکرد

کلافه چرخیدم سمت لیوای که یهو چشمم به آریو خورد که سعی داشت از پله برقی ای که پایین میاد بالا بره ...دویدم سمتش و که زودتر  از من همون پسر آریو گرفت و اومد داد بغلم 

با پوزخندگفت : بیشتر مراقب باشین !

و خیلی سریع رفت ... میخواستم معذرت خواهی کنم ولی ناگهان توی اغوش اشنایی فرو رفتم

بوی عطرش و حجم عضله اش منو برد به یازده دوازده سال پیش و اشکام هامو از چشم کشید بیرون ...چرخیدم سمتش و محکم در اغوش گرفتمش

_ادریاااان!

_دلم برات تنگ شده بود آنا

انگشت کوچیکو دور انگشت کوچیکش حلقه کردم و با دلتنگی صورتشو نگاه کردم

یه تیکه از موهای جلوش جو گندمی شده بود..روی صورتش ریش گذاشته بود و حسابی سنش بالاتر میزد، دور پلکاش وقتی میخندید چروک میشد ولی هنوز ادریان بود ...دقیقا ادریان !

از بغلش اومدم بیرون و ادریان رو به بچه ها و لیوای معرفی کردم 

لیوای لبخند نه چندان دوستانه ای به سمتش پرت کرد و در جواب حرف های صمیمانه ی ادریان فقط به من اشاره کرد و گفت : خیلی خسته شده کجا میتونیم استراحت کنیم ؟

ادریان لبخندش رو حفظ کرد و گفت : اوه ببخشید ...دلِ تنگ منطق نداره ! از فرودگاه تا خونه دوساعت راهه بهتره عجله کنیم

وقتی رسیدیم مارگریتا با لبخند صمیمی ای که ازش انتظار میرف به استقبالمون اومد

با اونی که توی عکسا میدیدم تفاوت چندانی نداشت...موهای پسرونه و بلوند ..شکم بزرگی که بخاطر ماهای اخر بارداریش خودنمایی میکرد و چشم های زلال ابی عسلی

فک میکردم برقراری ارتباط مشکل باشه ولی با فهمیدن مترجم بودن مارگریتا اون به زبان ژاپنی بیش از اندازه خوشحال شدم مخصوصا اینکه ادریانا دختر هشت ساله شون هم کمی میتونست صحبت کنه

روز اول رو برای رفع خستگی کار خاصی نکردیم و شب دوم مارگریتا با سرو شام هنر اشپزی ایتالیایی رو به نمایش گذاشت

سر میز شام لیوای طبق معمول سکوت کرده بود و ادریان سعی میکرد با تعریف کردن خاطره های من و خودش کمی از یخ لیوای رو اب کنه

موقع تعریف کردن یه خاطره با هیجان قاشق حاوی سوپ رو توی هوا تکون داد که همش ریخت روی لباسش

ادریانا : وای بابااااا مامان حسابت رو میرسه

ادریان : چرا ؟

ادریانا : مگه نگفت اگه پیرهنتو کثیف کنی شب با من طرفیی؟ مامان مامان مگه تو نگفتی ؟

آرماند : ادریانا نگران نباش مامان من همیشه به بابام میگه الان میام میخورمت ولی میره بوسش میکنه مامان توهم حتما میخواد باباتو بوس کنه

 از خجالت سرمو اندانتم پایین و محکم سرفه زدم 

زیر چشمی به ادریان نگاه کردم که لبشو گاز گرفته بود تا نخنده و اونم سرشو پایین انداخته بود

آریو: اره ولی بابام همیشه گازش میگیره خودم یبار دیدم گـ

لیوای: میز غذا جای خاطره گفتن نیست 

میدونستم بیشتر از اونکه با اریو باشه با ادریان بود که قبلش داشت خاطره هامونو میگفت

مارگریتا اوضاع رو که اینطوری دید سعی کرد با اشاره به چیزی که تی وی پخش میکرد بحث رو عوض کنه

بعد از شام همگی دور هم نشسته بودیم 

از توی چمدان سوغاتی هایی که با کلی عشق براشون اورده بودم رو بیرون کشیدم و بهشون دادم

سوغاتی ادریان علاوه بر نعل اسبش که معتقد بود خوش شانسی میاره ...یک جلد از کتاب تازه چاپم بود که هیچکس هنوز نخونده بودتش چون بعد از سال ها تمومش کرده بودم واقعا برام با ارزش بود 

آدریانا: وااای کویینا من عاشق کتابم ...میتونم بخونمش ؟

_اره عزیزم چرا که

آدریانا کتابو باز کرد با دیدن کلمات ژاپنی کمی توی ذوقش خورد ولی کنار مامانش نشست و با کمک گرفتن از اون شروع به خوندن قطعه ای از کتاب کرد

آدریانا : « اوممم راوی مگومییی

انداختنش هم فایده ای نداشت ...!

اون کویینای سرتق من پایبنده هیچی نبود ....

دوستش بهم پی ام داد که قراره شب به پارادیس بره .... ازینکه میخواست خودشو توی خطر بندازه واقعا عصبی شده بودم ...دلم نمیخواست خطری تهدیدش کنه....»

میشه گفت نه تنها توقع نداشتم این قسمت از کتاب رو بخونه بلکه اصلا یادم نبود این قسمت رو ویرایش کنم و بعد برای چاپ بیرونش بدم !

سعی کردم به خودم مسلط باشم و زیر نگاه تیز لیوای ریکشن خاصی نداشته باشم

ادریانا : « فکرم پیش کویینای شیرینم بود...اولین دانشجویی که بهش بی حس نبودم و همیشه از کلاسایی که با اون داشتم لذت میبردم »

یهو ادریانا با تعجب و ذوق انگشتش رو به سمت لیوای گرفت و گفت : فهمیدممممم فامیل شما مگومیه مگه نهه؟! 

حس میکردم صدای ضربان قلبم کل اتاقو گرفته

ادریان : دخترم کتابمو بده دیگه بسه ..خیلی قشنگ خوندی افرین

آدریانا : نهههه بابا بزار یکم دیگه بخونم یکممم ..وایساا کجا بودممم « از وقتی رفته بود به پارادیس نگرانش بودم و دانشگاه هم دیگه جذابیتی نداشت کـ...»

لیوای با قیافه همیشه خونسردش پاشو انداخت روی پاش و به زل زدن به من ادامه داد 

ادریان با یه حرکت کتابو از دست ادریانا کشید

ادریان : دخترم گفتم بسه یعنی بسه دیگه

مارگریتا : نظرتون چیه کارت بازی کنیم ؟

بچه ها رفتن توی اتاق که بازی کنن و ادریان خیلی سریع کارت ها رو اورد 

با اصرار زیاد لیوای رو نشوند که باهامون بازی کنه

ادریان : جریان بازی ازین قراره که هرکی یه کارت میندازه وسط و کسی که بزرگترین کارت رو انداخته به فردی که کوچک ترین کارت رو انداخته بین جرعت یا حیقیقت حق انتخاب میده و بر اساس انتخاب اون یا بهش یه کار عملی میگه یا سوال میپرسه

میخندم و میگم : خودمون بلدیم..کارتارو پخش کن

 

پایان پارت اول

 

 

______________________

[ جمعه پانزدهم بهمن ۱۴۰۰ ] [ 0:0 ] [ Queentitan ] [ ]
آخرین مطالب

آمارگیر وبلاگ