
همونطور که سرمو بین دست هام گرفته بودم سعی میکردم احساساتمو غلاف کنم
تلاش میکردم اون نقاشی رو به یاد بیارم ولی ذهنم یاری نمیکرد...
قدم های ویل که نزدیک میشد بیشتر تمرکزم رو می ربود
قدرت تایتانی به کل منجمد شده اگه ارن خورده بشه انگار یه ادم معمولی خورده شده پس نباید این اتفاق بیوفته..اره ... اصلا میکاسا نمیزاره... عمرا بزاره بلایی سر ارن بیاد
سرد بود نمیتونستم فکر کنم... ولی مگه سرد بودن به فکر کردن ربط داشت؟
خوابم میومد
خوابم میومد... میخواستم بخوابم... دلم یه پتو میخواست یه چیزی که سرمو ببرم زیرش و یک ساعت همونجوری بمونم
سینا... میکاسا... لیوای
من بچه هامو میخواستم ...
با صدای لرزون گفتم : با...میکاسا چیکار ..داری؟ میخوای باهاش ازدواج کنی ؟ اون شوهر داره لعنتی
خیلی سعی کردم ولی نتونستم جلوی سیل اشکامو بگیرم
ویل روی زمین کنارم نشست
ویل: ازدواج ؟ فقط میخوام بکشمش
چشم هاش خبیث نبود ...نمیتونستم حرفش رو باور کنم
_چه فایده ای برات داره ؟ مگه نگفتی نمیتونی یه مادر رو از بچـ....
صدای گریه آریو از اتاق بلند شد
به زور خودمو بلند کردم و برگشتم توی اون اتاق تاریکِ نحس
موقع ورود به اتاق دستگیره ی درش رو عمدا لمس کردم ..
قفل نداشت و زیادم دستگیره ی سفتی نبود ..پس چطور نتونستم قفلش رو بشکنم ؟
سعی کردم عادی باشم ... در اتاق رو نبستم و سمت تخت رفتم
برای صورت شرقی کوچیکش لبخندی پاشیدم و اخم کردم
قهقهه ی پسرونه ی نازش کل اتاق رو در برگرفت
دستمو پشت سرش گذاشتم و سرش رو به سینه ام تکیه دادم و موهای کمش رو نوازش کردم
چشم هام رو بستم و به فکر فرو رفتم
همونطور که فکر میکردم من رو اشتباهی اورده بود !عوضی میخواست میکاسا رو گیر بندازه تا بکشتش
کاش آریو نبود... اگه نبود هرکاری میکردم تا ازینجا برم بیرون ولی با وجود اریو میترسیدم ... اگه بلایی سرش میومد ...... با هیچ کلمه ای نمیتونم وصفش کنم
آریو گویا همونطور ایستاده توی بغلم میرقصید و زانو هاشو با شتاب خم و راست میکرد ..یجورایی بپر بپر میکرد بدون اینکه پاهاش از روی پاهام جدا شه
لبخندی زدم و به چشم هاش خیره شدم
هرچی لبخندم بیشتر میشد اریو با فشار بیشتری خودشو بالا پایین میکرد
با تک خنده ی ملایمی گفتم : بسه مامانی پاهام درد گرفتن
دستش رو روی صورتم حرکت داد و یه سرفه کوچیک زد
به پنجره ی کوچیک روی در نگاه کردم
چرا تا حالا به اینکه روی در یه دریچه است دقت نکرده بودم ؟
همونطور که آریو در اغوشم بود به سمت در رفتم
حدس زدم باز و بسته شدن دریچه بایداز بیرون باشه برای همین تا به حال ندیدمش ...چون همیشه بسته بود
در اتاق از این سمت حتی دستگیره هم نداشت و فقط از بیرون باز و بسته میشد
از دریچه نگاهی به بیرون انداختم ویل نبود و میزی که غذاها و کاغذ ها روش بودن واژگون شده بود
دقیقا رو به روی در اتاق من راه پله ای به سمت بالا و دو طرفش دوتا در بود
با حرص لگدی به در زدم و برگشتم سرجام
آریو دوباره شروع کرد به رقصیدن
اخم واقعی ای کردم و گذاشتمش کنارم ولی در یک لحظه چیزی به ذهنم خطور کرد
دستگیره بیرونی اونقدرا محکم نبود ...!
سریع آریو رو از کنارم برداشتم
_پسر ماما یکم ممکنه اذیت شی ولی من محکم گرفتمت باشه ؟
آریو رو از دریچه رد کردم
_مامانی بپر بپر کن
آریو بیرون اتاق بود و دست های من که از تنگی دریچه به هم چسبیده بودن ، نگهش داشته بود
یادم اومد با لبخندم ورجه وورجه میکرد
با وجود فشار شدید استرس لبخندی زدم
ولی بازم بالا و پایین نپرید
دوباره لبخندی زدم که یهو با ذوق دوباره زانو هاشو بالا و پایین کرد
پاهاش به دستگیره میخورد ولی نیروی زیادی برای باز کردن در نداشت
روی پنجه ی پا ایستادم تا بتونم کمی آریو رو پایین تر بیارم تا به دستگیره نزدیک تر شه ...
زمان نسبتا زیادی برد ولی تونست درو تا نصفه باز کنه
به سختی ای آریو رو دوباره از دریچه برگردوندم و بچه ام از گریه سرخه سرخ شده بود
به زور اخم و اغوش ارومش کردم و با هول دادن در ...درو باز کردم
از استرس گلوم خشک شده بود و لرزش محسوس پاهام رو حس میکردم
جوون تر که بودم نترس تر بودم یا اونهمه نگرانی و اشوب بخاطر حضور آریو بود ؟
پله های رو به روم عرض زیادی داشتن ...با سرپنجه ازشون بالا رفتم
به یه پاگرد رسیدم یک در روبه روم بود و پله دوباره به طبقه بالا میرفت
فضای اطرافم تاریک بود به جز نوری که از لای در نیمه باز به پاگرد میتابید
دستمو روی دهن آریو گذاشته بودم و به صدای نفس کشیدن هامون دقت میکردم که بیشتر از یه حدی نشه
صدای زنی رو شنیدم ...از لای در به بیرون نگاه کردم
دختری هم سن و سال خودم بود با موهای رنگ شده ی شرابی تا روی گردن ایستاده بود و به مقصد مشخصی نگاه میکرد
چهره ی زیبا با ارایش ملایمی داشت و شکم بسیار بزرگی که بنظر میومد ماه های اخر بارداریش باشه
دست و صورتش هم کمی ورم داشت و رنگش پریده بود
میخواستم به سمت پله برم که واژه لیوای از دهن دختر منو متوقف کرد اروم برگشتم سرجام و دخترو نگاه کردم
زن: حالا چرا به زن لیوای دروغ گفتی ؟ تو که نمیخوای میکاسا رو بکشی...میخوای ؟
مخاطب: ...
زن : ویل با توام چرا چیزی نمیگی ؟ نکنه هنوز حسی بهش داری ؟ اره ؟
ویل هم اومد توی زاویه دیدم ... روبه روی دختر ایستاد و صورت دختر رو با دستاش قاب کرد
زمزمه وار گفت: مارتا تو و این بچه تنها چیزایی هستین که برام مهمه
لحن دختر که ظاهرا مارتا نام داشت ، بغض الود شد ..
دستش رو گذاشت روی دست ویل و گفت : پس چرا...؟
ویل بوسه ای روی پیشونی مارتا زد و دستش رو گرفت و از زاویه دیدم خارج شدن
ویل : بیا ...نباید زیاد وایسی
مارتا : خب؟
ویل: یادته که چقدر راجع به زن لیوای تحقیق کردم؟
مارتا: اوهوم
ویل : زنه باهوش ولی ساده ایه ..من چیزی رو بهش گفتم که فکرشو میکرد اینطوری دیگه فکرش سمت دیگه ای نمیرفت و نمیتونست چیزی هم بفهمه
مارتا: ویل من میترسم...من هیچی نمیخوام هیچی !...من فقط میخوام کنار تو باشم و با بچه مون زندگی کنیم برام مهم نیست فقیر باشیم یا هرچی ...بیا ادامه ندیم ویل ..بخاطر خدا بس کن
ویل: نمیخوام بچه ام مثل من سختی بکشه
مارتا : ولی اون تورو داره ..!
ویل: معلوم نیست من چقدر دیگه زنده باشم مارتا ..تایتانم فقط یک سال دیگه از عمرش مونده
مارتا : مطمئنی با دزدیدن زن لیوای میتونی فکرشونو منحرف کنی ؟
ویل: نقطه ضعف لیوای کوییناست ...نقطه ضعف کویینا میکاسا و نقطه ضعف میکاسا ارنه ... با برداشتن یه نفر از این چرخه همه بهم میریزن
مارتا: ....
ویل: چرا گریه میکنی مارتا ؟
صدای ویل عصبی شد
ویل: به هیچ کس صدمه نمیزنم مارتا ..من قولی که بهت دادمو یادم نرفته ..فقط دنبال اینم حقمو بگیرم
مارتا : بزار برن ... من میتونم درک کنم اون زن چقدر نگران بچشه
ویل: به وقتش ازادن که برن...فقط تو نگران چیزی نباش...بلند شو ..باید بری اینجا امن نیست
خیلی شوکه شده بودم ..خوشحال بودم که میکاسا در امانه ولی نگران نقشه ی اصلی ویل بودم ..عصبی بودم ازینکه بهم دروغ گفته بود و من باور کرده بودم و ارامش داشتم که منو بچه ام در امانیم
همونطور که دستم روی دهن آریو بود از پله ها پایین اومدم
ولی صدای انفجار چیزی بلند شد و از پله ها پرت شدم پایین
تنها کاری که کردم سر آریو رو محکم در اغوشم گرفتم!
_________________________________________
دو روز قبل . . .
راوی : دانای کل
سومین باری بود که لیوای به آیلا کلمه "خفه شو" را نثار میکرد
هق هق ایلا سکوت اتاق را برهم میزد
هرکس یک جای اتاق ایستاده بود و لیوای درحالی که دستش را روی سینه گره زده بود به فوجیتا نگاه میکرد
فوجیتا هدفون را از روی گوش برداشت ، لب تاپ را بست و سرش را با نا امیدی تکان داد
بعد از یک روز هنوز هیچ ردی پیدا نکرده بودند
فوجیتا از پشت میز بلند شد و به سمت در رفت
فرد : کجا میری؟
فوجی: اب بخورم
به جلوی در که رسید صدای فریاد ارن بلند شد
ارن : چرا به ما نگفتی موضوع از چه قراره هااان ؟
فدریک عصبی بود و عصبی تر شد
فرد : فقط میخواست نگرانتون نکنه یگر سان شما حق ندارین سرش داد بزنین
ارن به سمت فرد رفت و یقه اش را گرفت و گفت : ما رو دعوت کردین به عنوان بادیگاردتون که بلایی سرتون نیاد اونوقت میگی نگران نشیم؟؟؟
میکاسا به سمتشان رفت و سعی میکرد دست ارن را از یقه فرد باز کند
میکاسا : ارن ؟ ...ارن !
با صدای بلند و محکم میکاسا سکوتی برقرار شد و با گریه ی فوجیتا شکسته شد
فوجیتا در حالی که هق هق میکرد سعی میکرد کلماتی را پشت هم بگوید
فوجیتا : من..من فقط ..میخواستم...یعنی...نمیخواستم نگرا..ن شین... پی ام هایی که ویل به من داده بود ترسناک بود ..اون...روانی ...اون ممکن بود به هممون اسیب بزنـ....
نتوانست حرفش را تمام کند ...لیوای کلافه از اتاق خارج شد
اعصاب شنیدن حرف های فوجی که این دو روز دائما تکرار میشد را نداشت
به چهره شاد و خندان کویینا که معلوم نبود چه بلایی سرش امده فکر میکرد و فقط راه میرفت
نمیخواست نگرانش کند برای همین حرفی از چیزهایی که فوجیتا در توکیو به او گفته بود را به کویینا نگفته بود ..ولی هرگز فکر نمیکرد ویل جرئت کند سمت همسر و پسرش برود
به وقت هایی فکر میکرد که بالای تخت پسر بچه ها میرفت و آریو بی دلیل میخندید
بچه هایی که شیر خشک نمیخوردند و درست مثل چند سال پیش مجبور بودند از مادر های دیگر برایشان شیر جور کنند
همه ی اینا باعث میشد فقط راه برود و راه برود...بدون مقصد..!
...................................
ارمین ارن را مواخذه کرد و دوباره سوال پر تکرار این یک روز را از فوجیتا پرسید
ارمین : ویلیام دقیقا چی بهتون گفته فوجیتا سان ؟
ویلیامی زنده مانده بود فوجیتا را تهدید میکرد میکاسا و اورا میکشد . فوجیتا از ترس زبانش را بسته بود و فقط به بهانه ی شعبه ی جدید از میکاسا و ارن خواسته بود که به توکیو بروند و چندین مامور ویژه خصوصی استخدام کرده که از میکاسا ، ارن ، فدریک و خودش محافظت کنند...
ولی در اخر به لیوای گفته و از او خواسته بود به پارادیس برگردد تا از طریق تجهیزات سازمان رد ویلیام را بگیرد
تنها گناهِ دل ساده و پاکش ، این بود که نمیخواست ارامش را از کسی برُباید
ولی در اخر همه ی انگشت های اتهام اورا نشانه گرفته بودند
فوجیتا هق هق میکرد ولی باز هم میخواست دوباره توضیح دهد ...مثل بقیه خودش را مقصر میدانست
ولی در این میان فدریک عصبانی شده بود
با صدای بلند رو به همه گفت : نمیزارم اذیتش کنین از دیروز هیچی نگفتم چون میدونستم حالتون خوب نیست ولی دیگه حق ندارین کاری بهش داشته باشین
به سمت فوجیتا رفت و او را از اتاق خارج کرد
آرمین نفس عمیقی کشید و رو به آیلا کرد و پرسید : گفتین وقتی رسیدین بیرون دیدین که میتسوکو سینا رو بغل کرده و داره به سمت خونه میاد ؟
آیلا بینی اش را بالا کشید و گفت : من نمیدونستم کویینا کجا رفته فکر میکردم خونه است بچه ها هم گریه میکردن ..تا رفتم بیرون ده دقیقه ای از غیب شدن کویینا گذشته بود
آرمین از میکاسا پرسید : بازم از سینا پرسیدی ؟ چیزی ندیده ؟
میکاسا سرش را به نشانه ی منفی تکان داد
...................................................
لیوای درِ اتاق را با لگد باز کرد
کارمند از پشت سیستم بلند شد و با اخم گفت : مگه نگفتم باید مجوز داشته باشین برای چک کردن دوربینا ؟
کارمند به دنبال حرفش با خشم اسم مستخدم را صدا زد
لیوای استین هایش را کمی بیشتر بالا زد سپس مرد را جوری کنار زد که سرش جلوی در پرت شد
پشت سیستم مرد کارمند نشست و فیلم دوربین های منطقه خانه شان را پیدا کرد
مرد گردنش را چرخاند و به سالن اصلی نگاه کرد که هرکس یه گوشه کتک خورده افتاده است
با دیدن این صحنه زبانش بند اماده بود برایش عجیب بود مردی به این کوچک قواره ای از پس همه بر اماده باشد
حتی میترسید از جایش بلند شود برای همین خزان خزان هیکلش را از اتاق بیرون کشید
بعد از ساعت ها گشتن بالاخره نکته ای توجه اش را جلب کرد
ماشین ان ساعت ها در ان خیابان وارد نشده بود ولی خارج شدنش در فیلم ها موجود بود
حدس زد ماشین باید از چندین ساعت قبل انجا پارک شده باشد با اینکه ان ماشین متعلق به هیچ یک از خانه های ان خیابان نبوده است
پلاک را به سختی از روی فیلم استخراج کرد و با عجله به سمت سازمان رفت
_________________________________________
راوی : کویینا
سرفه ای زدم و از روی زمین بلند شدم ...
گریه آریو خیلی بلند بود ولی سرو صدای تیر و رگبار از صدای گریه ش پیشی میگرفت
به سمت پله ها برگشتم که یکی از در های کنار پله باز شد و دوتا مرد از اتاق بیرون اومدن
چهره های مردا واسم خیلی اشنا بود ...یه چیزی توی ذهنم میگفت کارکنان کارخونه توی پنج سال پیش بودند
میخواستم بدوم ولی هردو باهم منو گرفتن
صدای تیر قطع شد و مردها چیزی به هم گفتن که اصلا به خاطر نمیارم
فقط یادمه از پله ها بردنم بالا و در کامل باز شده بود
سالن بزرگی پشت در وجود داشت که حالا نصف دیوارش ریخته شده بود و میتونستم فضای بیرون رو ببینم
با دیدن لیوای و ارن و فدریک اشک توی چشم هام جمع شد
ویل وسط محوطه ی باز دست هاشو بالا گرفته بود
صدای هلیکوپتر و طوفانی که به پا کرده بود نشان میداد تعداد نیرو ها بیشتر از ارن و فدریک و لیوایه
از ته وجودم اسم لیوای رو فریاد زدم ، مردی که منو گرفته بود چاقویی روی گلوم گذاشت و دهنمو گرفت
لیوای منو دید ...نگاهش مطمئن بود ...
در ثانیه ی کوتاهی دست مرد از روی دهنم برداشته شد ...چرخیدم و ارمین رو دیدم بلافاصله آریو رو به دست آرمین دادم
صدای هلیکوپتر ، شلیک ها جیغ و گریه ی آریو نمیذاشت صدای آرمین رو بشنونم
به محوطه نگاه کردم گرده خاک خیلی زیاد بود که اسمم رو تحریک میکرد
میکاسا گوشه ای تفنگی روی سر مارتا گرفته بود
شلوار مارتا خونی بود ... دکتر بودم ..با اولین نگاهم میتونستم بفهمم بچه اش سقط شده
ارن و فدریک محتاط بودن ولی لیوای فقط شلیک میکرد ..به هرکس که جلوی روش میومد
" به هیچ کس صدمه نمیزنم مارتا ..من قولی که بهت دادمو یادم نرفته ..فقط دنبال اینم حقمو بگیرم "
به محوطه رفتم و از روز اجر و خاک های دیواره فرو ریخته شده رد شدم و به طرف لیوای دویدم ...نباید میزاشتم به کسی اسیب بزنه
دویدن توی اون باد وحشتناک برام سخت بود ...اشک هام روی هوا معلق میشد و موهام از خودم فاصله میگرفت...
به لیوای که رسیدم تعادلم رو از دست دادم و به بازوش چنگ زدم
جیغ میزدم تا بشنوه صدامو ... یادم نیست چه کلمه هایی رو میگفتم فقط یادمه میخواستم که دست نگه داره
تا منو دید دستش رو دورم حلقه کرد و نگاه مخصوص من رو بهم حواله کرد ...ولی برعکس اون من بهش خیره نشدم و به ویلیام نگاه کردم
ویل دست هاش بالا و ایستاده بود باده هلیکوپتر موهای نسبتا بلند و پیرهنش رو تاب میداد
به مارتا و میکاسا خیر شده بود و اشک میریخت ..
اون هم با اینکه دکتر نبود ولی فهمیده بود!
حداقل اونطور که من میدیدم پوستش خاکی بود ولی جایی از بدنش زخمی نبود .. برای همین خیالم راحت شد که نمیتونه تبدیل بشه ولی ناگهان لبش رو بقدری با فشار گزید که خون ازش پاشید
مارتا خودش رو به جلو پرت کرد و چیزی رو داد میزد
نمی شنویدم ولی فکر میکنم میدونم چی میگفت !
____________________________________________
در اتاق رو باز کردم و لبخندی به روش زدم
کتف چپش تیر خورده بود ولی حالش بهتر بود
_چطوری واتسون ؟
گردنش رو چرخوند به سمتم
لوله های توی بینیش و دستگاهایی که بهش وصل بود به اندازه کافی مظلومش میکرد اما صداش...خیلی معصوم ترش کرده بود
بریده بریده گفت : تو این موقع شب اینجا چیکار میکنی ؟ساعت 3 شبه !
_اومدم به بیمارم سر بزنم
ویل میخواست چیزی بگه که به سرفه افتاد
روی صندلی کنارش نشستم و گفتم : خودتو اذیت نکن
ویل : این چند روز بالا سرم میدیدمت ولی اونقدرا هوشیار نبودم بپرم گلوتو بگیرم خفه ات کنم
با صورت متعجب بهش نگاه کردم که زد زیر خنده
ویل : نتر..س...به یکی..قو..ل دادم....کاری به کسی....نداشته...باشم
نفس نفس میزد و دلم براش میسوخت..
_ به پرستارم گفتم بهت بگه...اون یکی ای که میگی الان حالش خوبه ..فقط...
ویل:میدونم.. بچمون ...البته الان دیگه بچه ای...وجـ...ود نداره !
سرمو پایین انداختم و گفتم : متاسفم
ویل: خیلی وقته دارم تاوان کارای گذشته ام رو میدم ..به این اتفاقای ناخوشایند عادت کردم ....راستی پاهامو دیدی ؟
سری به معنی نه تکون دادم و به پاهاش نگاه کردم ، با دیدنشون اخمی کردم و دوباره به ویل نگاه کردم
پاهاش سوخته بود درست عین پاهای میکاسا پنج سال پیش!
ویل: فقط ای کاش خودم مجازات میشدم ...مارتا هیچ تقصیری نداشته...با اینکه حتی بچه شو گرفتن داد میزد ویل تو به من قول دادی به کسی اسیب نرسونی
_همسرت فوق العاده است ..این دو روز خیلی باهاش حرف زدم
ویل:بهم میگفت خون رو با خون نمیشورن ...میدونه قراره اعدام شم ؟
_نه ..کمی افسرده است نتونستم بهش بگم برای همین یه فکر دیگه کردم
ویل پرسشی نگاهم کرد
_اینکه از بیمارستان نظامی فراریت بدم خیلی خفنه مگه نه ؟