
+به به ..خانوم دکتر ! پسر شیرینی داری !
_ویلیام واتسون ؟
یک قدم جلو اومد و فاصلمون رو کمتر کرد
خاکستر دوباره روی موهاش نشسته بود و روز اولی که دیدمش رو به خاطرم اورد
صحنه ای که از ماشین پیاده شد کرواتش رو شل کرد و عینک دودیش رو زد و به سمت ساختمان اداری کارخونه رفت
روزایی که از دور نگاهشون میکردم دورانی که نه بچه ای داشتم نه عشقی و سر مست از کمک کردن به ارن بودم
فقط بیست و چهار سالم بود و حالا یه زن سی ساله ام
همه ی اینا توی کسری از ثانیه از ذهنم مثل طوفان رد شد و منو لرزوند
ویل : چیه توهم مثل میکاسا منو فراموش کرده بودی ؟
فقط نگاهش کردم که منو هل داد و وارد سلول شد
گویا با هل دادنش به خودم اومدم
دستم رو روی گلوم گذاشتم ...چیزی توش سنگینی میکرد که نمیشد اسمش رو بغض گذاشت
_بچه ام کجاست
ویل : کاری به تو و بچه ات ندارم اگر هم اینجایین اشتباهی اوردنتون ...بیا بشین
بهش نگاه کردم ...
نگاهش عمیق بود ..جوری که منو توی خودش میکشوند ...چشم هاش نافذ بودن و با یه دنیا حرف
نمیخواستم به حرف کسی مثل اون گوش کنم ولی میترسیدم بچه مو بهم نده
روبه روش روی تخت سلول نشستم اونم روی زمین نشست و زانوهاشو بغل کرد
ویل : اگه این احمقا اشتباه نمیکردن الان به جای تو میکاسا جلو روم بود
رومو ازش برگردوندم و زیر لب غریدم
_چرا زنده ای ؟
پوزخندی زد و گفت : من روحم مگه نفهمیدی ؟
مثل خودش پوزخند زدم و زیر لب گفتم دیوانه
سینا با چشم های معصومش پشت پلکم اومد سینا کجا رفته بود ؟ ...بلایی سرش نیاد!؟
ویلیام کمی همونطور نشست و بعد بلند شد
منم همراشم بلند شدم و سریع گفتم
_بچه ام؟
ویل : نترس بیدار شه میگم بیارنش
تا دم اتاق رفت و یه لحظه برگشت و گفت : میدونم دوری از مادر چه حسی داره
بچه هام گرسنه بودن ...حتما داشتن گریه هم میکردن ...مطمئنم ایلا خودش الان اینقدر گریه میکنه نمیتونه به اونا برسه
صورت لاولین رو وقتی که از خواب میپرید تصور کردم ...اشک توی چشم هام حلقه زد
من اینجا چیکار میکردم ؟ چند روز بود که اونجا بودم ؟
ویل در سلول رو محکم و باصدا بست و رفت بیرون
دوباره روی تخت نشستم و زانو هامو بغل کردم
چطور زنده بود ؟ بعد از پنج سال دوباره چی میخواد از ما ؟ میکاسا و ارن دیده بودن که به پایین پرت شده چطور زنده بود ؟ چطور زنده بود ؟ ؟؟؟؟
یعنی خواهر یا برادر دوقلو داشته ؟
شاید دوتا برادر بودن چون همیشه اخلاقش عوض میشد ...فکر میکردم دوگانگی شخصیت داره پس داداش دوقلو داشته !
صورتمو با دستام پشوندم با مرز دیوانگی فاصله ای نداشتم
حالم زار و نزار بود ...نمیتونستم حتی فریاد بزنم یا اینکه به نقشه برای فرار فکر کنم
حتما تا الان لیوای خبر دار شده که منو دزدیدن ...
مطمئنم اگه برسه یکی شونم زنده نمیزاره
سینا اگه گم شده باشه چیکار کنم
اشکی از شدت فشاری که روم بود از گوشه چشمم پایین خزید
توی اقیانوس عظیم خیال غرق شده بودم که صدای گریه ی آریو نزدیک در سلولم شد
نفهمیدم خودم رو چجوری به در رسوندم یا اینکه در کی باز شد
فقط یادم میاد بعد از صدای گریه یه جسم کوچولوی خوش بو توی اغوشمه
محکم به خودم فشارش دادم ...دهنش بوی شیر میداد ، بچه ام گرسنه نبوده !
کمی از خودم دور و نگاهش کردم سالم بود و ساکت نگاهم میکرد
میون سیلی از نگرانی لبخندی زدم و دوباره به خودم فشارش دادم
لیوای و بقیه بچه هام حالا دیگه نزدیکم بودن
به طرف تخت رفتم و دوباره صدای گریه اریو بلند شد
خیلی گریه میکرد
بهش شیر دادم ولی بازم گریه میکرد ..تنها کسی که میتونست اریو رو اروم کنه پدرش بود
یک ساعت یا دوساعت ..دقیقا نمیدونم ولی مدت زیادی گذشت و اریو گریه اش بند نمی یومد
خودمم همراهش اشک میریختم
معایینه اش هم کرده بودم و از لحاظ جسمی طوریش نبود
هر دو مون به هق هق افتاده بودیم که در سلول به شدت باز شد و ویل با اخم های گره خورده به طرفم اومد و بچه رو از بغلم گرفت
فکر کردم بخاطر گریه ی زیاد ازش خسته شده و میخواد ببرتش
عصبانیت و ترس بهم هجوم اوردن ...بلند شدم که جلوشو بگیرم ولی در کمال تعجب دیدم ویل بچه رو دور از خودش گرفته و با اخم و لبخند باهاش حرف میزنه و آریو از ته دل قهقهه میزنه
با هر خنده اش قطره قطره وجودم پر از ارامش میشد
یادم اومد وقتی لیوای با اخم میرفت کنار تخت پسرا اریو میخندید
ویل بعد از ساکت کردن اریو ..بچه رو گذاشت روی تخت
نگاهی به اریویی که عمیق به خواب رفته بود انداختم و بعد به ویل نگاه کردم
لبخند تلخی زد و گفت : مدتی که تو بیهوش بودی فهمیدم بچت با اخم میخنده
هیچی نگفتم و دوباره چشم هامو به چشم های نافذش دوختم
ویل : بیا بیرون غذا بخور
اخم هامو کشیدم توی هم و خواستم چیزی بگم که ساعد دستم رو گرفت و کشید و منو برد بیرون
حس میکردم توی زیرزمین یه خونه ام ...اکسیژن کم و همه جا نسبتا تاریک بود و یه مهتابی کوچیک گوشه ی دیوار نور کمی میداد
روی میز غذای ساده ای گذاشته بود و لبه میز تعدادی کاغذ روی هم ریخته قرار داشت
صندلی رو بیرون کشید و پشت میزم نشوندتم
با خشم پسش زدم و داد زدم ولم کن ...
رهام کرد به طرف اتاق رفتم که با صدای ملایمی گفت : بشین..میدونم خیلی سوال توی ذهنته ..به این رفتارات حق میدم با اون تصویری که از من توی ذهنت داری ولی ازت میخوام بشینی
همیشه میگفتم ادم که دیروز گناهکار بوده رو امروز تبرعه نکنید شاید دیشب توبه کرده باشه و حالا خودم همینکارو به بدترین نحو کرده بودم
با کمی خشم سرمو خاروندم و برگشتم سر میز ولی چیزی نخوردم
بی مقدمه پرسیدم :چرا زنده ای ؟
پوزخندی زد و گفت : خیلی کودنی
از عصبانیت میلرزیدم ..خودم رو با مشت کردن دستام کنترل کردم و دوباره شمرده پرسیدم : چرا زنده ای عوضی
ویل: خیلی چیزا هست که خیلیا راجع بهش خبر ندارن
بین کاغذ های روی میز گشت و یکی رو بیرون کشید
تصویر یمیر در راس و هشت تایتان دیگه بود که در سمتی قرار داشتن و در یک سمت دیگه تایتانی کوچیک و غیر اشنا که با صاعقه ای به یمیر وصل شده بود
_اون....
ویل : من یه تایتانم
اولش مبهوت و گیج نگاهش کردم و بعد زدم زیر خنده
بعد از کمی خندیدن جدی شدم و گفتم : پرسیدم چطور زنده ای واتسون
اونم مدل من خندید و گفت : احمقه کودن تو خودت دکتری چرا به گوشات یه نگاه نمیندازی ببینی شنواییش رو از دست داده
دندون هامو روی هم فشار دادم و غریدم
_یعنی چی که تایتانی ؟ منم یمیرم پس
تک خنده ای کرد و از روی میز گیلاس مشروبش رو برداشت و ایستاد
ویل : خب یمیر باید بهت بگم وقتی قدرت رو بین تایتان های شیفتر تقسیم میکردی یک تایتان شیفتر خاص به وجود اوردی ازش مطلع بودی ولی بخاطر ضعیف بودنش رهاش کردی و بهش اهمیت ندادی
_چی داری میگی
ویل : یه تایتان شیفتر وجود داره که حتی یگر هم ازش باخبر نیست و اون منم احمق جون
سردم شده بود...پوستم از سرما مور مور میشد ...امکان نداشت
ویل : فکر میکنی فقط بخاطر این که میکاسا بچه ی اون زنِ نحسِ میخواستم بکشمش ؟ نه عزیزم میکاسا و شوهر وحشیت مهره های اصلی این خراب شده بودن ..اگه اون دوتا اشغال نبودن من میتونستم تک تک تایتان هارو بخورم و قدرت مطلق بشم ...کشتن بقیه با اون بمب ها کاری نداشت واسم
جایی از بدنم میلریزد و با قدرت خشم تولید میکرد ..نمیتونم بگم از ته دلم ...بهتره بگم از ته وجودم عصبی بودم
به طرفش رفتم ...میخواستم تک تک استخون هاشو خرد کنم
داد میزدم : وحشی خودتی و اون پدر پرهوست اشغال
جوری زد توی گوشم که پرت شدم روی زمین
ویل : کاملا معلومه وحشی کیه
بلند شدم و دوباره به طرفش حمله ور شدم ولی بین راه قهقهه ی اریو توی ذهنم نقش بست ...
خودمو عقب کشیدم و از ته دلم فریاد زدم و سر مو بین دست هام گرفتم
ویل : چیکار میکنی بی عقل نکنه فکر کردی الان میخوام برم اون اکرمنا رو بکشم و ارن و بخورم ؟
نمیفهمیدم ویل چطور ممکنه یه تایتان باشه ...
پوزخندی زدم و گفتم : بخوای هم نمیتونی چون قدرت تایتانی متوقف شده
ویل : هه ...من هیچوقت تحت سلطه یمیر نبودم ... تایتان من رو یمیر به وجود نیاورده که اون بخواد کنترلش کنه من هر لحظه که بخوام میتونم تبدیل شم
_________________________________
واقعا شرمنده بخاطر این نیم ساعت تاخیر
با اینکه از پشت لپ تاب بلند نشدم خیلی طول کشید
واقعا عذر میخوام
حتی اونقدر وقت کم بود که مجبور شدم سه پارتش کنم
دو نکته
ام اس کارت طلاییش رو استفاده کرد
و ناشناس یه کارت طلایی داره که هنوز استفاده نکرده
قوانین کارتش رو به خودش میگم
دوستون دارم
شبتون بخیر