
راوی : کویینا
بزرگ ترین اتاق خونه رو برای بچه ها انتخاب کردیم
سه چهارم اتاق رنگ ابی با سرویس چوب ابی و یک چهارمش تم صورتی داشت برای لاولینم
دکمه های لباس لاولین رو بستم و با دقت و ظرافت گذاشتمش توی تخت صورتیِ کوچیکش
صدای گریه اریو بالا تر رفت و لاولین دوباره از خواب پرید ..بار سومی بود که از خواب میپرید
میتسوکو : کویینا سااان میشه بیاین ارماند رو بگیرید ؟ گمونم آریو کار خرابی کرده
همونطور که لاولین رو توی اغوشم تکون میدادم سمت متیسو رفتم که ایلا با غرغر وارد اتاق شد
آیلا : الان لاولین دستته چجوری ارماند رو میخوای بگیری ..بدش به من ببینم
_خب پس تو برو ارماند رو از میتسوکو بگیر
همه ی بچه ها بجز ارماند با صدای بلند گریه میکردن ولی ارماند از وقتی به دنیا اومده بود کمتر دیده میشد گریه کنه
ایلا : وای توی مهد کودکم اینقدر سرو صدا نیست خوبه فقط بیست روزشونه و من به اندازه بیست سال پیر شدم
به غرغر های ایلا لبخندی زدم که حس کردم گوشه دامنم کشیده میشه...به پایین پام نگاه کردم و با دیدن دو گوی سبز و درخشان لبخندی زدم
سینا : کویینا ساان
_جانم عزیزم
سینا : میگم ..چیز..میچه لاولین رو بدین به من ؟
تک خنده ای کردم ...این فسقلی هنوز نمیتونست "ش" رو تلفظ کنه !
_واسه چی عزیزکم ؟
سینا : اخه من کار با دخترا رو بلدم
ایلا چشاشو گرد کرد و با ناباوری شروع کرد به خندیدن منم در حالی که جلوی خندم رو میگرفتم گفتم : چطور پسرم ؟
سینا : اخه ما تو خونمون دختر داریم
لبخندی زدم و روی زمین نشستم تا هم قد بشیم
_خب همینجوری که توی بغل منه نشون بده چجوری بلدی باهاش کار کنی ؟
سینا پیشونی لاولین رو بوسید و در کمال تعجب لاولین ساکت شد
آیلا : اوهوووک
منم ابرو هامو بالا انداختم و خندیدم
شب بعد از شام سینا روی پای لیوای نشسته بود و با اب و تاب جریان بوسه اش رو تعریف میکرد و حسابی ازینکه تونسته بود لاولین رو ساکت کنه ذوق زده بود
سینا : عموولییی خیلی کارام خفن بود مگه نه ؟
لیوای سرشو تکون داد که باعث شد سینا با ذوق بیشتری توی بغلش وول بخوره
سینا : میخوای بدونی از کجا یاد گرفتممم؟
لیوای دوباره سرشو تکون داد اما اینبار حرکتش سوالی بود
سینا با شیطونی خندید و گفت : هر وقت رز گریه کنه بابام بوسش میکنه اروم میشه
لیوای یه لبخند محو زد و پرسید : دیگه چیکار میکنه ؟
سینا ای یه حالت متفکر چشماشو ریز کرد و یهو گفت : مامانم رو هم بوس میکنه ولی اینجاچو
دنباله ی حرفش سینا لباشو غنچه کرد و انگشت اشاره ی کوچولوش رو گذاشت روی لباش
لیوای : حالا تو نمیخواد اینجای دخترمو بوس کنی
من و میتسوکو خندیدم و ایلا رفت دست سینا رو گرفت
_خاله پاشو بریم وقت خوابته
سینا از بغل لیوای در اومد و دست ایلا رو گرفت و باهم سمت اتاق سینا رفتن
میتسوکو اخرین بشقاب روی میز رو برداشت و همراه من به اشپزخونه اومد
میتسوکو : لیوای سان فردا میرن چایخونه ؟
_اره فکر کنم ...کل این هفته بخاطر تاسیس شعبه جدید شرکت فوجیتا رفته بودن توکیو ...چایخونه همش تعطیل بود
میتسوکو : که اینطور پس برای همینه که میکاسا سان و ارن سان برنگشتن ؟
_اره میکاسا باید توی ساخت سلاح های جدید به فوجی و فرد کمک کنه چون مجبور بود رز روهم ببره ارن هم رفت ...احتمالا تا هفته دیگه بر میگردن
میتسوکو : کاش فردا نرن چایخونه ...اخه من باید برای تمرین برم سازمان نمیتونم پیشتون باشم دست تنها خیلی اذیت میشید ..ولی بعد از ناهار میام
_نه عزیزم آیلا هست ...تازه سینا هم دیگه به جمع مراقبین پیوسته!
میتسوکو خندید و بعد از شب بخیر گفتن رفت به اتاقش ....
............................................
پتوی آلبرن رو روی بدنش مرتب کردم و خم شدم لپ صورتی و نرمش رو بوسیدم
بوی غذایی که ایلا درست میکرد اشتهام رو برای یه ناخونک کوچولو تحریک میکرد ولی دوباره آریو با گریه اش اتاق رو گذاشت رو سرش
بغلش کردم وسریع از اتاق زدم بیرون که سر وصداش خواهر و برادراش رو بیدار نکنه
از جلوی اتاق سینا رد شدم که صدای گریه اش به گوشم رسید
با تعجب برگشتم و در اتاقش رو باز کردم
چهارزانو روی تختش نشسته بود
_پسرم ؟ چی شده عزیزم ؟
با چشای سبز و درشت اشکیش بهم زل زد و بعد از چند ثانیه از تخت پرید پایین و اومد پاهامو بغل کرد
با تعجب گفتم : چیشده عزیزم؟
سینا : کویینا سان توام میمیری ؟
از سوالش جا خوردم ولی لبخندی زدم و نشستم کنارش ...
اریو توی بغلم خواب رفته بود یک دستمو از زیر اریو بیرون کشیدم و اشک های سینا رو پاک کردم
_کی اینو بهت گفته پسرم ؟
سینا با چانه ی لرزان شروع کرد به تعریف کردن
سینا : امروز توی کلاسمون مربیمون گفت همه میمیرن
_ درست گفته عزیزم ... اگه ما هیچوقت نمی مردیم نمیتونستیم قدر لحظاتمون رو بدونیم ...مرگ همه جا هست و جون همه ی مارو یه روزی میگیره
سینا : یعنی چی
صدای داد آیلا از اتاق بچه ها بلند شد و اجازه نداد جواب سوال سینا رو بدم
_بلــــــــــه ایلااا؟؟
ایلا : بیـــــــا بچه تلف شــــد
بلند شدم و رو به سینا گفتم : عزیزدلم بعدش باهم کلی حرف میزنیم باشه ؟
سینا هنوز توی فکر حرف قبلیم بود و زیر لب زمزمه میکرد : مرگ همه جا هست !
راوی : دانای کل
کویینا بلند شد و به سمت اتاق چهارقلو ها رفت
سینا اخمی مانند پدر کرد و زیر لب گفت : اگه مرگ رو بکچم دیگه جون همه رو نمیگیره ...کویینا سان و لاولین و مامان بابا زنده میمونن
پسرک بلند شد و به مقصد اشپزخونه طبقه پایین رفت
....
آیلا : این صدای چی بود ؟
کویینا : کدوم صدا ؟
آیلا : همین صدایی بلندی که از طبقه پایین اومد دیگه
کویینا سرگرم ارام کردن اریو بود و گفت : نمیدونم صدای اریو نذاشت بشنوم
آیلا سری تکان داد و شروع کرد به کرم زدن به بدن لاولین
دوباره صدایی بلند شد ولی اینبار صدا ..صدای درِ خانه بود
کویینا : لیوای اومد؟ این ساعت ها هیچوقت نمیاد ؟
آیلا : نکنه دزده ؟ وای من قبلشم یه صدایی شنیدم
آیلا لاولین و کویینا اریو رو بغل گرفت و هر دو با سرعت خودشان رو به پایین رساندند
صندلی ای کشیده شده بود کنار کشوی قاشق و چاقو ها و کشو بیرون افتاده بود
ایلا از ترس به من من افتاد
کویینا مثل کسانی که چیزی یادشان می اید با ترس به سمت پله ها میرفت و سینا را صدا میزد
درِ اتاق را که باز کرد خبری از سینا نبود
با ترس کنار نرده های طبقه بالا رفت و اسم ایلا را فریاد زد
کویینا : آیلا سینا نیست!
ایلا بالا رفت و همه ی اتاق هارا میگشت ...بخاطر فریاد مادر گریه ی بچه ها خانه را گرفته بود ولی کویینا بی توجه به گریه شان به طبقه پایین برگشت و همانطور که سعی میکرد اریو را ساکت کند از در خانه زد بیرون
بعد از چند قدم دور شدن از خانه سینا را دید با چاقویی بزرگ در دست که ان را روی زمین میکشد ده متری انطرف تر در پیاده رو راه میرود
کویینا با ترس و تعجب قدمی به سمت او برداشت که ناگهان دست های بزرگی روی دهان و صورتش را گرفتند و پاهایش را قفل کردند
راوی : کویینا
دست های پهنی که جلوی دهنم و پاهایی که جلوی پاهام قرار گرفتن باعث شد مغزم از کار بیوفته ...
آریو رو محکم به سینه ام فشار دادم و با ترس به سینایی که از خونه دور میشد نگاه میکردم بعد از حس کردن سر سوزنی روی بازوم دیگه چیزی نفهمیدم
......
چشمام رو که باز کردم توی یه سلول تاریخ و کوچیک بودم
آریو کنارم نبود ...
قلبم به سینه ام مشت میزد ...تمام نگرانیم برای پسر کوچولوم و سینا بود
با اینکه میترسیدم ولی سعی کردم محکم باشم ... به سمت درِ اون اتاقک رفتم و با تمام قدرت میشت میکوبیدم
صداهاشون با اینکه خیلی کم بود ولی شنیده میشد
صدای یک نفر خیلی برام اشنا بود ولی هرچی فکر میکردم نمیتونستم صاحب صدارو بخاطر بیارم
مرد اشنا : د لعنتیا مگه من عکسشو نشون ندادم این کیه اوردین اینجا
مرد دوم : اخه شمـ..........از مهد کودک ....اونجا......
صداشو درست نمی شنیدم ولی فهمیدم به سینا مربوطه ...
نمیتونستم بفهمم چرا اینجام ...حتی نمیخواستم از اونجا خارج بشم ..تنها خواسته ام دیدن بچه ام بود
صدای قدم هاشون نزدیک میشد و منم فریادمو بیشتر کردم
که در باز شد و قامت اشنایی چهارچوب در، قاب کرد
فاصله صورت هامون سی سانتی متری همدیگه بود و مستقیم به چشم های هم نگاه میکردیم
چشم هام گرد ترین حالت ممکن بود
_امکان نداره ...
+به به ..خانوم دکتر ! پسر شیرینی داری عزیزم
_ویلیام واتسون!؟