
بیست و دو سال بعد . . .
به چشم هر روز لاغر شدن میکاسا رو میدیدم ..
خبر ها و شایعاتی که راجع به ارن پخش میشد منی که از اصل ماجرا خبردار بودم رو هم بهم میریخت ..
واقعا برای یک زن سخته دیدن خبر های خیانت معشوقه اش با نامزدش و تهمت های بدون فکری که مردم به یئگر و حتی خود میکاسا میزدن شرایط رو سخت تر کرده بود
در همون روزا بود که خبر مرگ ساشا همه جا پیچید ولی در اصل لیوای ساشا رو از مرگ نجات داده بود و قاتل هاشو حبس کرده و مرگ ساشا رو پخش کرد تا بتونه منبع اون جاسوس هارو پیدا کنه
از طرفی ارن هم که دائما حرفا و اذیت شدن های میکاسا رو میشنید داشت از بین میرفت وهمچنین میخواست بلند شه بیاد توکیو و ویلیام واتسون رو با دستای خودش خفه کنه
ارن و میکاسا برای من همیشه نماد عشق بودن و عشق هرکسی رو بخوام بسنجم با اون دو اندازه میگیرم
الان که دارم خاطرات اون دوران رو مینویسم قلبا خوشحالم که پایان خوبی در انتظار شون بود
کاش خودش همون روز ها میدونست که هیچ چیز هیچ وقت معلوم نیست !
حال میکاسا که کمی بهتر شد ویلیام مهمانی ای گرفت که تونستم با کمک فوجیتا وارد اون مهمانی شم ... بعد از اینکه فهمیدم فدریک و دنی و مایک از طرف لیوای اومدن باهاشون خیلی راحت تر نقشه هام رو پیش میبردم و توی راه های موازی حرکت میکردیم
فدریک مرد متواضع و بزرگواری بود که همیشه حتی در خطرناک ترین لحظاتی که برای میکاسا پیش میومد حواسش به من هم بود
برعکس دو پسرخاله اش اروم بود و صبر زیادی داشت ... این ها همه بخاطر گذشته ی تلخی بود که اون سه تا داشتن ...
یک روز که توی پارک نشسته بودیم و مراقب اتاق میکاسا بودیم فدریک شروع کرد به تعریف داستان زندگیش
« فدریک : فقط هشت سالم بود
انگلستان زندگی میکردیم... لیورپول ...
مادر و خاله ام دوقلو بودن و شدیدا باهم وابسته بودن .. پدر و شوهر خاله ام هم همینطور ..اون دو هم دو قلو بودن ..
برای شرکتشون هرجای دنیا که بود میرفتن تا پیشرفت کنن برای همین یادمه یه بحث هایی ازینکه به ژاپن بریم شده بود ..البته قرار بود موقت باشه
مادرم پنج ماهه بود و خاله ام مایک و دنی رو داشت که شش سالشون بود
پدرامون براشون خیلی مهم بود کجا تحصیل کنیم ... نمیخواستن حالا که بخاطر اونا از انگلیس میریم به درس ما لطمه ای بخوره برای همین توی مدارس توکیو اسم هامون رو نوشتن و خودشون به محل کارشون یعنی هیروشیما میرفتن و اخر هفته ها به ما و خاله سر میزدن
بخاطر مشغله کاری یک ماه و نیم بود که نتونسته بودن بیان به توکیو...
مادر من با اینکه باردار بود خیلی بی تاب پدرم بود .. تا اینکه خاله پیشنهاد داد باهم برن و بابا هامون رو سوپرایز کنن و دو روزه برگردن
ما بخاطر درس هامون تنها توکیو پیش همسایه پیرمون موندیم و مادر و خاله رفتن ...
ولی درست یک روز بعد اخبار اعلام کرد که طی یک عملیات اتمی کل هیروشیما با خاک یکسان شده ..
همسایه مون که خبر رو شنید مارو از خونه اش بیرون کرد
بین بچه های ولگرد تا پونزده سالگی بزرگ شدیم ... بدون خونه ...
چون ملیت مون انگلیسی بود نتونستیم وارد یتیم خونه بشیم
باید برمیگشتیم به انگلستان ولی پول نداشتیم ..
دوران سختی بود ما حتی بلد نبودیم ژاپنی حرف بزنیم ... مایک و دنی افسرده بودن و پرخاشگری میکردن...یک بار ..دور بار..یادم نیست ..بار ها و بارها ازشون کتک خوردم فحش شنیدم ولی دائما خودم رو موظف از مراقبتشون میدونستم ... اونا تنها کسایی بودن که برام باقی مونده بودن
یادمه دنی مریض شده بود و فاصله ای تا مرگ نداشت ..یک مرد قد کوتاه لاغر اندامی رو توی کوچه های توکیو دیدم که سر و وضع تمیزی داشت ... چشماش مثل ادمای خمار بود با خودم گفتم خماره و میتونم از پسش بر بیام و پولاشو بزنم ... ولی تو عمرم اونطور کتکی نخورده بودم که از اون مرد خوردم ... با سرو صورت خونی بازم سعی میکردم کیفش رو بزنم تا اینکه چشمش افتاد به دنی که از درد میمرد ..
اره...فرمانده کمک مون کرد...زندگی مونو بهش مدیون شدیم
مارو به پارادیس برد ولی بخاطر اینکه الدیایی نبودیم نتونستیم وارد نظام بشیم با اینکه هفته ای چند بار ازش کتک میخوردیم ولی خوب بارمون اورد
وقتی هجده سالم شد برگشتیم توکیو و مشغول به کار شدیم و تونستیم توکیو خونه بخریم و از پس خودمون بر بیایم »
این بود داستان زندگی فدریک و اشنا شدن اون سه نفر با لیوای ...
همیشه به گذشته ی سخت اون ها غبطه میخوردم سعی میکردم مثلشون باشم
بعد از اون مهمونی یک شب ارن باهام تماس گرفت که اماده شم چون میکاسا میخواست با ویل بره بیرون
سریعاٌ با فدریک تماس گرفتم و گفتم من تو جاده پشت سرشون بودم که ناگهان اونا غیبشون زد فدریک هم با فوجیتا تماس گرفت و فوجیتا مبایل ویل رو هک کرد و تونیستیم پیداشون کنیم
از یک راه خاکی ادم های ویل رو دور زدیم و رسیدیم به بیمارستان متروکه..
میترسیدم میکاسا چیزیش بشه ..خیلی میترسیدم چون مطمئن بودم ارن میزنه زیر همه چیز
بعد از اون شب میکاسا تیر خورد و من اولین بار چهره ام رو به ویلیام واتسون نشون دادم ...به عنوان دکتری که به بیمارستان سابقش برگشته و متوجه جریان شده ...
هرچند ویل باور نکرد و برام مراقب گذاشت
ارن به توکیو اومده بود و تقریبا همه چیز برای شبیه خون اماده بود
ارن چیزی به میکاسا نگفت چون نگران بود که توی اتاقش دوربین کار گذاشته باشن و متوجه تغییر رفتار میکاسا بشن ...
درست یادمه یک شب من و ارن توی پارک مشغول دید زدن میکاسا بودیم که ویل رفت روی پل کنارش
هرچی به ارن گفتم شُنود رو وصل نکن گوش نکرد و اخر وصلش کرد و ابراز علاقه ی ویلیام رو به میکاسا شنید... داشت میترکید و میخواست بره جلو که ویل سرشو برد نزدیک میکاسا ...
ارن کلتش رو در اورده بود که بره سروقت ویل ولی من پریدم پریدم جلوش اونم بهم گفت اگه نزارم بره اول گلوله میزنه به من و بعدش میره سروقت ویل
اخر از شدت عصبانیت گلوله ای توی هوا زد و ویل هم کمی خودش رو جمع جور کرد
بعد از اون اتفاق...حادثه ی پشت بوم سر اغاز یک فرجام بزرگ رو ترتیب داد و بالاخره میکاسا و ارن در کنار هم ایستادن و ارمین مثل همیشه همراهشون بود
از اون به بعد صفحه ی جدیدی در دفتر میکاسا ورق خورد و با ازدواج ارن و میکاسا و ارمین و آنی بالاخره اون سه رنگی از خوشبختی رو پس از سال ها حس کردن
فدریک سرش با فوجیتا گرم شد و مایک دوباره برای زندگی بهتر روی پاهاش ایستاد ..
و من . . . . . . »
آریو: من دیگه این کتابو حفظ شدم چرا هرعصر باید ماما اینو بخونه؟ اینهمه کتاب نوشته ..هیجده ساله هفته ای یبار این کتاب رو عصر ها واسمون میخونه
آلبرن : ماما گفتی جاستین رفت سراغ زندگی بهتر ؟ اصلا اکینا ازین بهتر نمیشد
کویینا کتاب را میبندد و روی میز میگذارد و با تشر به پسرش نگاه میکند و مواخذه گرانه میگوید : آلبرن تو نباید کسی رو قضاوت کنی
آرماند : کم مونده اکینا جلوی ما موهای مایک رو بکنه ماما قضاوت دیگه چیه کویینا چشم غره اش را حفظ میکند و سرش را سمت آرماند میچرخاند و با حرص میگوید :
_لباست کو هان ؟ مگه نگفتم بدم میاد لباست رو میکنی خجالت بکش هجده سالته
آرماند : عه ماما خودت گفتی عاشق سیکس پکی ..ببین و لذت ببر !
آریو: احمق عاشق سیکس پکای تو که نیس عاشق سیکس پکای باباس
کویینا بالشتی را سمت آریو پرت میکند با حرص میگوید : خجالت بکشین ببینم..فکر کردین باباتون نیست من از پس شما سه تا بر نمیام ؟
آلبرن : ولی ماما سیکس پکای ما تازه است مال بابا حداقل پنجاه ساله ان شل شدن
کویینا صبرش تمام میشود عینک مطالعه اش را روی میز میگذارد و سمت هر سه پسرش میرود
موهای آلبرن و آریو را در یک دست و آرماند را در دست دیگر میگیرد و محکم میکشد
آلبرن در همان وضعیت لگدی به آرماند پرت میکند و با فریاد میگوید : تقصیر توعه لباستو میکنی
آرماند همانطور که مشتش را سمت آلبرن ول میدهد : من گفتم سیکس پکای بابا شله یا تووو
مشت آرماند در صورت آریو میخورد و آریو به جان آرماند می افتد
کویینا با عصبانیت موهایشان را ول میکند و داد میزد : کافیـــــــــــــــه
سه پسر ردیف و مودبانه مینشینند و کویینا از این ابهتش خرسند میشود و زیر زیرکانه ذوق میکند
آرماند : مامان تقصیر خودته اسم سه تا پسرت رو چیزی گذاشتی که معنی جنگجو بده
آریو : حالا اسم لاولین که پر از عشق لاوه چی شد ؟ دختره ی وحشی دیروز یجوری زد تو پام هنوز لنگ میزنم
کویینا : آریو یکبار دیگه بددهنی کنی میزنمت
لاولین ریز نقش با نگاه گیرای لیوای مانندش جلوی در اتاق حاضر میشود و زل میزند توی چشم های آریو و با پوزخند میگوید :
لاولین : تو بپا دهنت پر خون نشه بعد راجع به اسم من نظر بده لندهور
سپس به دنبال حرفش پوزخند صدا داری میزند و به سالن پایین میرود
کویینا چشمانش را میبندد و از خدا طلب صبر میکند...هجده سال گذشته ولی هنوز نتوانسته عادت های لیوای را از لاولین دور کند
آلبرن : بفرما ... اینم از دخترتون .. اینقدر بابا لوسش کنه تک دخترش رو همین میشه ..اگه مثل ما کتکش زده بود اینجوری زبون درازی نمیکرد
کویینا : بی ادب ..با خواهرت درست صحبت کن
پسر ها چیزی نمیگویند و نگاه معنا داری بهم میکنند و ناگهان روی ماما میوفتند و شروع به قل قلک دادنش میدهد و خنده ها و جیغ های کویینا خانه را در بر میگیرد
ولی ناگهان پسر ها خشک میشوند رنگشان میپرد و و به در اتاق نگاه میکند
کویینا خودش را از زیر دست پسر هایش میکشد بیرون و با دیدن لیوای چشمانش چراغانی میشوند و خوشحال ازینکه از دست پسر ها نجات پیدا میکند داد میزد : لیــــــــــــــــــــــوای
سه ساعت بعد . . .
کویینا : لیوای گناه دارن سه ساعت شد ..
لیوای همانطور که روی مبل لم داده پاهایش را روی میز جلو میگذارد و حلقه دستانش را دور کمر همسرش تنگ تر میکند ابرویی بالا میندازد
آریو همانطور که دستمال سرش را با دست های کفی اش محکمم میبندد از بالای پله ها داد میزند : پله ها تموم شد
لیوای زیر چشمی به آریو ای که دست به کمرش زده نگاه میکند و خونسرد میگوید : زیر مبل هارو تمیز کن
آریو : چــــــــــــــی ؟ من دسشویی و پله هارو شستم دیگه تنبیه ام تمومه
لیوای : اینطوری دفعه بعد، بعد از شستن دسشویی و پله واسه من دستتو به کمرت نمیزنی
کویینا دلش به حال پسرش میسوز و دلجویانه میگوید
_لیوای ؟
لیوای نگاه زیر چشمی ای به صورت کویینا میکند و به آریو میگوید : شام روی میزه
آریو دستمال سرش را در می اورد که در سالن باز میشود و آرماند با جارو وارد خانه میشود
آرماند با ناله : بابا..کل حیاط رو جارو کشیدم میشه یک ساعت دیگه بشورمش؟
لیوای : ن
آرماند : بابا خواهش میکنم
لیوای : ن
بار دیگر ماما وساطت قل بعدی را میکند و لیوای به زور باشه ای میگوید و آرماند با خوشحالی جارو را در خانه ول میکند و به سمت اتاقشان میرود
کویینا از اغوش لیوای در می اید و میرود برای پسر های خسته اش چای بریزد که در خانه باز میشود و سینا با خنده جارو را میگیرد و میگوید : باز شما سه تا چه غلطی کردین ؟
کویینا با شنیدن صدای سینا با ذوق از اشپزخانه بیرون می اید و همینطورکه به سینا نزدیک میشود قربان صدقه اش میرود
_ من دورت بگردم پسرم کجا بودی ؟ سه روزه نیومدی به من سر بزنی دلم پوسید عزیزدلم
لیوای با دیدن سینا لبخند عمیق ولی محوی میزند
بلند میشود با سینای بیست و سه ساله دست میدهد و با عشق روی شانه اش میزند
آلبرن : بفرما پسر واقعیشون تشریف آوردن
سینا بعد از اغوش گرفتن عمو لیوای و کویینا سان با خنده به سمت سه پسر میرود
آلبرن با شوخی مانند ماما اغوشش را باز میکند که سینا با یک دست اورا کنار زده و به طرف لاولین میرود و با اون دست میدهد
آریو با چشمای گرد میگوید : دیگه چی
آلبرن : من حوصله ی جارو کشی ندارم ..همینم مونده به سوگلیای بابا چیزی بگم اونوقت باید کل پارادیس رو بسابم ..برین بابا
لاولین با گونه های سرخ دستش را از دست سینا میکشد و کنار پدر میخزد
سینا با چمدانش به سمت اتاق های بالا میرود که آرماند با اعتراض داد میزد : یعنی چی خونه پنج تا اتاق داره ما سه تا توی یه اتاقیم اونوقت لاولین یه اتاق جدا داره تازه سینا هم اتاق داره
کویینا: ما قبلا راجب این حرف زدیم
سپس بدون اینکه به حرف های آرماند توجهی بکند با لبخند معنی داری به لاولین نگاه میکند..ارام بلند و وارد اشپزخانه میشود ...
در همین موقع لیوای پسر هایش و سینا را صدا میزد و پسرها دور لیوای می نشینند و با عشق به پدر سالخورده ی جذاب و پر ابهتشان نگاه میکنند و سینا راجع به اتفاقات اخیر خانه شان و تولد ماریا صحبت میکند
لاولین هم از کنار پدر بلند میشود و میرود در آشپزخانه کنار مادرش
کویینا همچنان معنی دار به لاولین نگاه میکند و منتظر میشود حرفی را که لاولین برای گفتنش دو دل است بگوید..
هجده سال عمرش را پای بزرگ کردن چهارقلوهایش گذاشته بود و از تک تک عادت های هر کدامشان به خوبی اگاه بود ..مخصوصاٌ لاولین اش که کپی برابر با اصل پدر بود
لاولین : میگم .. ماما...
_جانم
لاولین : تو هیچوقت برات سوال نشد چرا بابا تورو انتخاب کرد؟
کویینا که دیگر مطمئن شده است با لحن خاصی میگوید: نه خب...من خودمم دقیقا نمیدونم چطور عاشق بابات شدم بعد بیام ازش بپرسم چرا عاشق من شدی ولی بعد از ازدواج فهمیدم فدریک راجب من به بابات زیاد گفته و بابات بدش نمیومده یه روزی منو ببینه...تا اینکه مستاجرش شدم
لاولین: خب...بابا اخلاق های بدی داره ...تو الان پشیمون نیستی ؟
لاولین سعی میکند لحن بی خیال و بی تفاوتی نشان دهد و خودش را مشغول جلوه دهد ولی نگاه های زیر زیرکیش به واکنش ماما از چشم کویینا دور نمی ماند
کویینا : خب بابات اوایل خیلی وسواسی بود...هنوزم هست... هر روز باید خونه رو جارو میکردم ..وقتی از بیمارستان برمیگشتم کل بدنم رو ضد عفونی میکردم ، نحوه تربیتش با من خیلی فرق داشت ...من مخالف این بودم بابات بچه هارو بزنه ولی همیشه بدجوری داداشات رو میزد منم هیچکاری ازم بر نمیومد ...وقتایی که دعوا میکردم عمرا اگه میومد معذرت خواهی
بابات اونطوری که همه زن ها انتظار دارن ابراز علاقه نمیکرد و اینا اون روند هموار زندگی مو دشوار میکرد ..ولی حتی یک ثانیه شک نکردم...هرکسی یه عیبی داره دخترم ..نباید بخاطر اینکه بقیه رو فقط بخاطر اینکه کارای اشتباهی متفاوت با اشتباهات ما انجام میدن سرزنش کنیم
همون بابای وسواسیت با اینکه دوران استراحت زندگیش بود پا به پای من توی بزرگ کردن شماها کمک میکردن و چهار قلو داری هم واقعا کار هرکسی نیست
لاولین : هوم...خوبه
لاولین دیگر حواسش از ماما پرت میشود و نگاه های زیر زیرکانه اش را به سمت سالن نشانه میگیرد
کویینا لبخندی میزند که ده ها سال تجربه پشتش خوابیده و مشغول چای درست کردنش میشود
لاولین : میگم ماما...زندگی با یکی مثل بابا که درونگراست سخت نیست ؟
کویینا میداند لاولین دارد با پدر، خودش را میسنجد برای همین با لحن مطمئنی میگوید
_خب بابات با اینکه توی جمع درونگراست وقتی تنهاییم زیادم اینطور نیست...در اصل نمیتونه اینطوری باشه هرچقدرم خودش بخواد
هیچوقت صورتشو وقتی گفتم قراره بابا شی یادم نمیره
کویینا میخندد و اضافه میکند : اولش فقط زل زد به چشمام بعد به شکمم و بعد از چند دقیقه گفت : خب پس قراره خانوادمون چهارنفره بشه ...تنها واکنشش همین بود
اون موقع پنج سال از ازدواجمون میگذشت و سینا شدیدا وابسته عمو لیش بود و تقریبا شش روز هفته رو خونه ما بود برای همین کمبود بچه حس نمیشد ...
ولی قشنگ ترین صورت رو وقتی داشت که گفتم : نچ چهار نفره نه ! هفت نفره ... یجوری گردنش رو چرخوند سمتم که صدای استخوناشم شنیدم .. تا پنج دقیقه داشتم توضیح میدادم که منظورم از هفت نفر چی بوده
لاولین مثل پدرش لبخند نابی زد و گفت : ارن سان همیشه میگه فکر میکردیم بچه ها که به دنیا بیان لیوای میزارتشون سر کوچه
کویینا خنده ای کرد و گفت : اونا نبودن ولی من میدیدم بابات وقتی اتاقتون رو میچید چی توی چشماش بود... وقتی اسم های آرماند و آریو و آلبرن رو پیشنهاد دادم و معنیشون رو گفتم این من بودم برق چشمای بابا رو دیدم
با خنده میگوید : وقتی شما به دنیا اومدین بابات اومد تو اتاق اولین حرفی که زد گفت بچه های ما از همه بچه ها خوشگل ترن ..مخصوصا دخترمون
نمیدونی اون جمله چقدر برام خاص بود که همه دردامو فراموش کردم
ماما که دیده بود لاولین کم حرف به حرف امده نگذاشت صحبتشان قطع شود و ادامه داد : شما چند روزتون بود که دشمنای بابا من و آریو رو دزدیدن ... اولین باری که خشم واقعی بابات رو دیدم اون موقع بود ..
اگه جلوش رو نگرفته بودم تک تک اون دزد هارو قتل عام میکرد
لاولین: چرا جلوشو گرفتی ؟
کویینا : هرچیزی از راه درستش انجام بشه درست خواهد بود حتی مرگ ادم ها ...اون دزد ها بعد از دستگیری پلیس اعدام شدن ولی ممکن بود بابات بخاطر قتل بره زندان
لاولین : یکی ماما رو بدزده !!!.حتی تصور بابا در اون لحظه وحشتناکه!
صدای خنده پسر ها از سالن سکوت میان ماما و لاولین را میشکند
کویینا برمیگردد و به ثمره های زندگیش نگاه میکند واز ته دلش لبخند میزند
سینا سیبی از روی میز سالن بر میدارد و همانطور که به سمت کانتر اشپزخانه میرود گاز بزرگی میزند
تغییرات محسوس اما ریز حرکات لاولین نیش کویینا را شل میکند
کویینا : تو خجالت نکشیدی سه روزه نیومدی من ببینمت !
سینا : بدجوری درگیر بودم کویینا سان سازمان همین روزا دوباره داره نیرو میفرسته ...میدونین که هربار که میرن چقدر گرفتار میشم
کویینا : هوم هربار هم که برمیگردن من گرفتار میشم
سینا میخندد وسری تکان میدهد
کویینا رئیس بیمارستان نظامی سازمان آزادی شده به مجروحین جنگی رسیدی میکنند و بعد از هر عملیات بیمارستانش بس شلوغ میشود
سینا : همین سه تا پسر شما اینقدر کار داشتن یه جا هم که نیوفتادن..هرکودوم یه ارگان...آلبرن نیروی دریایی ، آریو نیروی زمینی و آرماند نیرو هوایی
کویینا : چی !
کویینا شکه شده و مبهوت به سینا نگاه میکند
حدس میزد سینا برای گفتن چیزی به اشپزخانه امده ولی فکر نمیکرد به این زودی این خبر را بشنود
سازمان آزادی بعد از سرنگونی قدرت تایتانی به دست ارن توسط او به بزرگترین سازمان ازادی خواهی جهان تبدیل شده بود و در سال نیرو های خودش را به مناطق اشغالی سرزمین های نیازمند میفرستاد
حال همه ی جهان از درست کاری و نیکو سیرتی الدیایی ها صحبت میکنند و برای کویینا رفتن پسر هایش به ارتش ازادی افتخار بود ولی چه میشه کرد کویینا همیشه نگران پسران شیطون و غد اش بوده و هست
لاولین : ماما؟ ...
کویینا بی توجه به لاولین رو به سینا میپرسد
_مطمئنی ؟ اونا هجده سالشونه فقط ..
سینا: کویینا سان خب هجده سالگی باید عضو بشن دیگه
کویینا سرش را میچرخاند به سالن نگاه نگاه میکند ..
سه پسرش با کنجکاوی به ریکشن مادر نگاه میکنند
پس سینا را برای راضی کردن مادر فرستاده اند
آلبرن سرش را پایین می اندازد و چیزی به برادر هایش میگوید که باعث میشود هر سه بلند بلند بخندند...
ولی کویینا هنوز گرفته و ناراحت خودش را کنترل میکند تا اشک هایش سرازیر نشود
سه پسر کویینا از جانش هم برایش عزیز ترند...و استقبال انها برای میدان جنگی که فرجامش مشخص نیست ، کار اسانی برای او نیست
سینا : مامـــا ! پسرات دیگه بزرگ شدن .. یادتون نیست وقتی من هجده سالم بود عمولی چه کارایی بهم میسپرد ؟
کویینا به سختی بغض را فرو میدهد و سری تکان میدهد
کویینا : هوم..دیگه بزرگ شدن
سینا از روی کانتر پایین میپرد و گونه کویینا را میبوسد و در ریختن چای کمکش میکند ..
کویینا : سینا تو اینارو ببر من میرم و میام ...
سینا سری تکان میدهد و میگوید: من و لاولین باهم میبریم شما برید
کویینا به جمله ی سینا دقت نمیکند و از اشپزخانه خارج میشود و به اتاقشان پناه میبرد ..
روی تخت مینشیند و سرش را میان دستانش میگیرد ..
میدانست پسرها اخرش به سازمان می پیوندند ولی برایش سخت بود دردانه هایش را روانه میدان جنگ کند
خاطرات بچگیشان در ذهنش میچرخید و هرجارا که نگاه میکرد پسر هایش را بچه میدید...
وقتی برای اولین بار آریو کلمه ماما را گفت و برادر هایش به تقلید از او اوا های بی معنایی شبیه ماما خارج میکردند
شب هایی که فقط یکی دو ساعت میخوابید کل شب بچه هارا دانه دانه ارام میکرد
روز هایی که جانش در می امد تا سه پسر شیطون و بازیگوشش را روانه مدرسه کند
وقت هایی که پدر تنبیه شان میکرد و به مادر پناه می اوردند
حسودی هایی که به تک خواهرشان میکردند
هنگامی که سراسر خانه دنبال هم میدویدند و هر دفعه یکی سرش به جایی میخورد و ماما جعبه پزشکی اش همیشه روی میز بود
وقتی در درس ها بهشان کمک میکرد و انها با مداد و خودکار هایشان شمشیر بازی میکردند و به حرف های مادر توجهی نداشتند
زمانی که برای مهمانی ای بچه هارا به صف مینشاند و دانه دانه لباس هایشان را میپوشید و به اخر صف که میرسید نفر اول لباسش را کنده بود و توی سر برادر بعدی میزد
روز هایی که پسر ها توی ماشین پدر قایم میشدند تا پدر ان هارا به چایی خانه اش ببرد
خنده هایشان ، گریه هایشان ، گریه هایشان ..همه و همه برای مادر کودکانه بودند
گویی در این هجده سال فقط قد کشیده اند و روحشان هنوز برای مادر کودک است
راوی : کویینا
پیشونیم رو ماساژ میدم و روی تخت دراز میکشم ..
در اتاق باز میشه و سایه لیوای روی سقف میوفته
با دیدنش روی تخت میشینم و مینالم : لیــــوای
لیوای : اونا بزرگ شدن این کارا چیه
موهامو پشت گوشم میبرم و میگم : هومم پس منظورت در اصل این بود پیر شدی! بله اقای اکرمن ..حالا دیگه بهم بگو پیرزن ...خجالت نکش بیا بگو پوست صورتت هم چروک شده !
لیوای : پوست صورتت هم چروک شده
_ هه هه ببخشید که مثل شما ومپایر نیستم قیافه ام عین چهل ساله ها باشه در صورتی که شصد سالمه !
لبخندی میزنم که اسمش رو نمیشه گذاشت شیطون ...ولی خالی از شیطنت هم نیست
لیوای در اتاق رو میبنده و روی تخت میشینه موهامو پشت گوشم میبره و اروم میگه :
+برای من همیشه دخترک مو ژولیده ی بیست و شش ساله ای
لبخند عمیقی میزنم و میگم : تو هم همون پسر بچه ی بی ادبی که درو کوبید توی صورتم
سرمو میگیره و میچسبونه به سینه اش و میگه : دیگه ناراحت نیستی ؟
لبخندم بیشتر میشه و سرمو فشار میدم به سینه اش
_نه تا وقتی این یکی پسرم کنارمه
......................................................................
لباسمو میپوشم و لباس های لیوای رو میزارم روی تخت از حموم میاد بپوشه
ناخداگاه میرم سمت اتاق پسرا ببینم توی لباس پوشیدن مشکلی ندارن
در اتاق رو بازم میکنم و با صدای بلند میگم : یوهو
آلبرن : اکه هی..ماما یه مین زودتر اومدی بودی سیکس پکای هر سه تامونو میدیدی
بیا این باز شروع کرد ..اخمی میکنم که برم آرماند دستمو میگیره میکشه تو اتاق
آریو : مامـــا بیا
_بله ... پس آرماند کو ؟
آریو با خنده ی خاصی دستمو میکشه میبره سمت پنجره اتاقشون و کمی پرده رو کنار میزنه
آریو : نگاش کن
بعد از حرفش بلند میزنه زیر خنده و آلبرن هم همراهیش میکنه
به جایی که آریو نشونم داد نگاه میکنم
آرماند وسط حیاط دست هاشو گذاشته روی زمین و پاهاش رو برده توی هوا و حرکات اکربات در میاره
میخندم و میگم: این چشه ؟
آلبرن : ویدیو کال گرفته با ادریانا جوگیر شده داره حرکات ورزشی به ادریانا یاد میده
آریو : فکر کنم آدریانوس اونور خط از خنده تلف شده
لبخندمو جمع میکنم و میگم
_نخندین عه ..ادریان میگفت همین اموزش های مجازی پسر بنده کلی به ادریانا کمک کرده چند دیگه که توی مسابقه اول شد میفهمین
آریو : من نمیدونم چطور به ادریانا میگین افسرده ..یکی جلوی من ازین جانگولک بازیا در میاورد از خنده پا...
با چشم غره ای که بهش میرم جلوی حرفش رو میگیره و خودش رو با جوراباش سرگرم میکنه
نمیدونم چرا نشد این سه تا به پدرشون برن
دوباره به آرماند نگاهی میکنم و اینبار لبخند میزنم
هفت سال پیش که ادریانا سیزده سالش بود مارگریتا فوت کرد و ادریان دختر سیزده ساله و پسر پنج ساله اش رو تنهایی بزرگ کرد
از اون وقت ادریانا افسردگی گرفت ولی چند سالی میشه که با آرماند خیلی دوست شده و آرماند هم برای خوب شدنش خیلی تلاش میکنه ...به پسرم افتخار میکنم
آریو : ماما ساما اگه میخوای تا فردا اونجا وایسی بگو من برم یه جا دیگه شلوارمو عوض کنم
اخمی به آریو میکنم از اتاقوشون بیرون میام و به اتاق لاولین سرکی میکشم
میخواد به زور سنجاق سری رو به موهاش وصل کنه ولی سنجاق هی لیز میخوره
_بده من
لاولین : وای ماما اینا چیه دخترا میبندن دیوونه شدم
تک خنده ای میکنم و همونطور که سنجاق رو براش میبندم میگم
_تو که هیچ جا ازین چیزا نمیبنی
بهش نگاه میکنم و چشمکی میزنم
لاولین : تولده ماریه ..
_تولد ماریه یا خونه سینا ؟
سعی میکنه نفهمم که بدجوری جا خورده
لاولین : نمیفهمم منظـ..
_هیچی من برم ببینم بابات از حموم اومد یا نه ..
از اتاق میزنم بیرون و به سمت اتاق خودمون میرم
من توی نیم وجبی رو نشناسم که ماما نیستم دختر
..................
آلبرن : بابا یعنی چی ما اینقدر تیپ زدیم بعد با دوچرخه بیایم ؟
لیوای : میبینی که عقب جا نیست
از ایینه نگاهی به صندلی عقب میکنم که فقط لاولین نشسته
هر دفعه موقع بیرون رفتن لیوای فقط لاولین رو سوار میکنه بیچاره پسرا همیشه باید خودشون بیان
آرماند : بابا خواهش میکنم ..کنار هم یجوری میشینم
لیوای : میخوای لاولین له شه ؟
_ای بابا ...لیوای بزار بیان چرا اذیتشون میکنی
لیوای ابرویی بالا میندازه و ماشین رو روشن میکنه
آریو میپره جلوی ماشین و دستش رو میزاره روی کاپوت
_وای آریو مگه دیوونه شدی بابات میزنه بهت و رد میشه برو کنار
آریو : نمیرممممم
لیوای پاشو میزاره روی گاز و با سپر ماشین اریو رو هل میکنه که بیچاره پسرم نقش زمین میشه
_لیوای چیکار میکنییی
دنده عقب میگیره و از کنار آریوی پخش زمین شده میگذره و به سمت خونه ارن میرونه
.......................................
با لبخند موهای نارنجی ماریا رو میبوسم و با محبتی از ته دلم تولدش رو تبریک میگم
اونم با ذوق دست میندازه دور گردنم گونه ام رو میبوسه
ارن : چقدر دیر کردین
لاولین: بابا پسرا رو سوار نمیکرد
میکاسا : دوباره ؟
لاولین : اوهوم اخرشم زد به آریو و اومدیم
آرمین به جمعمون می پیونده و با تعجب و خنده میگه : واقعا؟
با تاسف و خنده سری تکون میدم و میگم : اره
ارن هم میخنده و میگه: خب لیوای سان کو؟
لاولین : رفت دنبالشون
آنی : خب اولـ
جیغ ماریا میره هوا و آنی حرفش رو نصفه رها میکنه و برمیگردیم سمت بچه ها
آرتا ارتور رو گرفته و رز ماریا رو
ماری با صدای بلند جیغ میزنه : ارتور اصلا خیلی خریییییییی
ارتور : این ادبیاتی که استفاده کردی بی ادبانه است و ممکن بود بهم بر بخوره
به حرف ارتور میخندم ...اخلاقش دقیقا شبیه ارمینه ...
ارتا داداش سیزده ساله ی با ادبیاتش رو میگیره میبره یه گوشه و به رز نگاه میکنه و دوتایی باهم میخندن
رز هم دست خواهرش رو میگیره و میشونه توی جاش
سالن خونه ی ارن خیلی بزرگه کف سالن از کاشی های قهوه ای سوخته است و دیوار ها از همون رنگه ..هالوژن های رنگی و بادکنک های تولد هارمونی خیلی زیبایی رو ایجاد میکنه
صدای موزیک از گوشه ی سالن بلند میشه و همراهش کنی و دست ساشا رو میگیره و به زور بلندش میکنه ..
با اینکه ساشا بدجوری بیماره بلند میشه و همراه همسرش میرقصه
ارن کیک ماری رو روی میز میزاره و دست میکاسا رومیگیره و باهم میرقصن
با لبخند بهشون نگاه میکنم که دستی روی شونه ام میشینه
سرمو میگردونم با دیدن لیوای نیشم باز میشه
لیوای : بریم ؟
سری تکون میدم و به جمع اضافه میشیم ...
راوی : دانای کل
همه دور ماریا نشسته اند و ظرف های خوراکیشان را بدون اینکه دست بزنند کنارشان گذاشته اند ...
گویا همه کمی نگران اند
میکاسا دسش رو پشت ارن میگذارد و کنارش روی زمین جلوی ماریا ، دو زانو میشیند
میکاسا دست های دخترش را میگیرد و در چشمان قهوه ای رنگش نگاه میکند
میکاسا : ماری ... میخوای راجب یکی بهت بگم ؟
ماری لبانش را غنچه میکند و میگوید : کی
میکاسا : یه مرد فوق العاده ..
چندین و چند سال پیش که جوون بودم توی یه کارخونه کار میکردم و با یک نفر اشنا شدم ... اون پسر خیلی صبور و مودب بود ..
همیشه از پسر خاله هاش مواظبت میکرد ..حتی مواظب منم بود !
ماری : توکه اینقدر قوی ای !
میکاسا: گاهی وقتا فقط با زور بازو نباید از یکی مراقبت کرد اون از دور همیشه مراقبم بود ...تا اینکه توی همون ماموریت با یه دختر خوشگل و زیبا و دوست داشتنی اشنا شد و باهم ازدواج کردن
ماری : اگه اینقدر خوب بود تو چرا زنش نشدی !
ارن : چون مامانت منو دوست داشت
میکاسا : بله ! ... اون پسر هم خانومه خودش رو دوست داشت...
ماری : اسمشون چی بود ؟
میکاسا : فدریک و فوجیتا
ماریا خنده ی شیرینی میکند و میگوید: اسماشون قشنگه
میکاسا به گرمی کمی دست های ماریا را فشرد و ادامه داد
میکاسا : اونا عاشق بچه بودن اما روزگار دوست داشت چند سال فقط برای هم باشن و برای همین دوازده سال بعد از ازدواجشون بهشون بچه داد ..اونم چی دوتا بچه ی دوقلو و خوشگل !
ماری : خب مامان چرا برای من داری تعریف میکنی ؟
ارن : ماریا تا حالا برات گفتیم که من و مامانت چطور هم دیگه رو شناختیم ؟
ماری: نه فقط عمو آرمین میگه مامان رو خیلی دوست داری
ارن : وقتی من نه سالم بود رفته بودیم خونه ی میکاسا ولی دیدیم میکاسا رو دزدیدن .. من تونستم میکاسا رو نجات بدم ولی پدر و مادرش رو ادم بدا کشته بودن
ماری: با اینکه نه سالت بود ؟
میکاسا : اره..با اینکه نه سالش بود ...اون روز من خیلی سردم بود ولی بابات این شال رو دورم پیچید و پدر بزرگت گفت تو ازین به بعد دختر مایی !
ماری : واقعنی ؟ چه مهربـــــون
میکاسا: ده سال پیش هم یک روز خبر اوردن که فدریک و فوجیتای دوست داشتینی مون تصادف کردن و رفتن پیش مامان و بابای من ... ولی یه فرشته کوچولو به یادگاری گذاشتن ...
ماری: اون منم !
ارن و میکاسا شکه میشوند و ماریا لبخند میزند و با انگشت اشاره بابا و مامان را نشان میدهد و میگوید : تو و بابا خیلی بلدین قوی باشین ..رز با توی پارک پسرایی که اذیتمون میکنن رو میزنه ...سینا هم بلده محکم مشت بزنه به کیسه بکس ...ولی من فقط دوست دارم نقاشی کنم
ماریا به گریه می افتد و با چشم های اشکی لبخند اشنایی میزند ..
ماری: من همیشه می فهمیدم من فرق دارم ..من بلد نیستم مشت بزنم ... داداش سینا عین باباییه ..رز هم مثل تو ولی من شبیه هیچکی نبودم ..خودم فهمیده بودم ماماان
ماریا گریه اش پر صدا میشود و با هق هق میگوید : ولی مامان من از شماها صبور ترم ..یعنی شبیه فدریکم ؟
میکاسا لبخندی میزند و موهای ماریا را نوازش میکند
میکاسا: تو مثل فوجیتا نقاشی های فوق العاده ای میکنی ...مثل فدریک درست کار و صبوری .. ما خیلی خوشحالیم که تورو داریم دخترم
ماریا : بابا تو منو مثل مامان دوست داشتی که مثل مامان منو اوردی خونتون؟
ارن سرش را تکان میدهد ولی حرف نمیزند
ماریا اشک هایش را پاک میکند و میگوید : من شبیه فوجیتام ؟
میکاسا: اوهوم... وقتی رز کوچولو بود فوجیتا اومد و از اون نگهداری کرد چون من مریض بودم ...درست مثل تو وقتی که ما مریضیم برامون اب میاری
ماری : من خیلی خوش شانسم که دوتا مامان و بابا دارم مگه نه ؟
ارن طاقت نمی اورد و دست ماریا را میکشد و اورا در اغوش میکشد
ارن : همینطوره
سینا از گوشه سالن با چشم های قرمزی که مشخص است گریه کرده به وسط جمع می اید و بلند میگوید
سینا : وااای ببینید داداش سینا برای ماری چی خریده !
ماری با گریه از اغوش پدر بیرون میدود و با چشم های اشکی لبخند پهنی میزند و میگوید : بده بازش کنمممم
درست مثل فدریک بلد است چطور جو را عضو کند
ماریا : واییییی یه ست کامل از همه چیــــز ! ماژیک مداد رنگی ، داداشیی اینا چین ؟
بعد از صرف کیک سینا جلوی مبل لیوای زانو میزند و بلند میگوید
سینا : همگی یه لحظه توجه کنین !
سالن را سکوت فرا میگیرد و همه به سینا نگاه میکنند
سینا سرش را میچرخاند و از بین جمعیت کویینا را پیدا میکند ...گویی دنبال نقطه قوتی است برای شروع حرفش
کویینا با اطمینان پلک هایش را روی هم میگذارد که سینا شروع میکند
سینا : عمو لی..از بچگی خونه ی شما بزرگ شدم و درست نمیدونستم قبل ازینکه به شما بگم اقدام کنم ... عمو من از یکی خوشم اومده میشه به عنوان پدر برام خواستگاریش کنید !
لیوای هم به کویینا نگاهی می اندازد و متوجه لبخند غیر معمولی او میشود ..
لیوای : لاولین ؟
سینا و لاولین هر دو سرخ میشوند ...سینا با استرس سرش را تکون میدهد
لیوای ابرویی بالا می اندازد و سرش را به معنی که اینطور تکان میدهد
لیوای : چندتا شرط داره اول ! اون بدون اون پرنسس ماست همیشه نه دستاورد تو.... دوم ! هرجا برین داداشاش باهاتون میان ..سوم هرکاری تو باهاش بکنی منم با تو میکنم
همه میزنند زیر خنده و جان بلند داد میزد: فقط شرط سوم
کویینا هم میخندد و سرش را پایین می اندازد که ناگهان در خانه باز میشود
میتسوکو : من اومدممممم !
میتسوکو صاف پیش لاولین میرود و مدال طلایش را گردنش می اندازد
کویینا از دیدن میتسوکو ذوق زده با بهت میگوید : میتسوکــــــــــــــــــو
...میتسوکو شب قبل مسابقات اسیایی داشت و قرار بود تا دو روز دیگر بر نگردد ...ولی امشب با برگشتنش همه را شگفت زده کرد
همه دورش جمع شدند و تبریک گفتند
کویینا با عشق در اغوشش کشید
میتسوکو تمام این سال ها در بزرگ کردن چهار قلو ها کمک کرده بود و لاولین شدیدا اورا دوست داشت
بعد از امدن میتسوکو جشن را تا اواسط بامداد ادامه دادند که لیوای اولین نفر بلند شد
ارن : لیوای سان چرا الان ؟ هنوز تا طلوع افتاب مونده!
لیوای : ما پرواز داریم باید بریم
کویینا : ما؟؟؟
آلبرن : ایـــول بابا دمت گرم بریم
لیوای : تو کجا..من و مادرت پرواز داریم
کویینا: ما؟؟ کجا؟
لیوای : ایتالیا_کالابریا "
راوی کویینا
توی گندم زار سرسبز بهاری دراز کشیدم
بیست و چهار سال معنی دلتنگی رو در کتاب ها خوندم
و پس از اون
بیست چهار سال معنی دل تنگی رو در کتاب ها نوشتم
دستم را به سمت اسمان میگیرم ...پرتو های خورشید سمجانه از لابه لای منفذ های دستم بیرون میزنن
منتظر سفر اسمانیم میمونم
برای دیدنتون از بلندای آسمان . . . .
