part / 14 راه های موازی
 part / 14 راه های موازی

سه روز بعد...

پسر ملکه با چشم های درشت و ابی رنگش لبخند مهربونی میزنه و دارو هاشو میخوره

توی این سه روزی که برای درمانش میام یا یک بار هم قطره اشکی ازش ندیدم

بخاطر شیمی درمانی ها موهاش رو فعلا از دست داده با این حال اعتماد بنفسش منو مجذوب خودش میکنه

کیف پزشکیم رو جمع میکنم و با لحن بچه پسندی میگم

_خب اگه با من امری ندارید من به برم راد ساما

چشم های ابی رنگ پر سوال و کنجکاویش منو به یاد آرمین میندازه...

دقیقا مثل ارمین خجالت زده میشه و میگه

راد  : این چه حرفیهه کوییناا سان من هنوز بالغ نشدم که مورد احترام باشم

_احترام به سن نیست پسر به شخصیته  منم تورو یه فرد بسیار با شخصیت میبینم

لبخند مهربونی چاشنی حرفم میکنم و منتظر جواب نگاهش میکنم

گونه هاش سرخ میشه و میگه: پس منم به شما میگم کویینا ساما

تک خنده ای میکنم و سرمو تکون میدم و بلند میشم و به سمت در اتاق میرم و خدمت کار مخصوص راد همراهیم میکنه

اتاق بزرگ و سلطنیتی راد با همه شکوهش جای خفه ایه و توش موندن کار خیلی سختیه

اینهمه تشریفات باعث میشه بیشتر به حرف اون پی ببرم

شما پزشک جدید راد هستید؟

با دیدنشون نمیدونم چیکار کنم ...اصلا چی خطابش کنم بگم اقای شاه ؟ یا سرورم ؟ عمرا

_امممم سلام

بنظر میاد از سلام نکردنش شرمگین شده ولی باز هم جواب نمیده و فقط سری برام تکون میده

نگفتید ...شمایید که اصرار کرده بودین تا معالجه راد  رو بدست بگیرید؟

_بله من کویینا هستم پزشک راد

سری تکون میده و میگه :

خوشبختم کویینا سان

_منم خوشبختم اقای براون

سری براش تکون میدم و به سمت درب خروجی این راهروی طویل و خفه کننده قدم بر میدارم

خدمه ..خدمتکار ..باغبون .. شوفر چرا این قصر لعنتی اینقدر شلوغه ؟

چطور تمام مدت توی قصرن و خفه نمیشن ؟

نفس عمیقی میکشم و مولکول های اکسیژن رو به شش هام هدیه میکنم

بوی گل های رز و زنبق توی مشامم میپیچه

نمیدونم چرا ولی باغچه ی کوچک خونه خودمو از این همه گلکاری حرفه ای بیشتر دوست دارم

توی ماشین میشینم و برعکس این سه روز که به سمت خونه پر میکشیدم به سمت سازمان میرونم

...............................................................

از ماشین که میپرم پایین اولین چیزی که توجه امو جلب میکنه ماشین ساشا و جان و آرمینه که کنار هم پارک شده

لبخند خوشحالی میزنم و به سمت ساختمان راه میوفتم

از کنار هرکس که رد میشم یه جور خاصی نگاهم میکنه و یا به همراهیش چیزی میگه که به من مربوطه !

به ساختمان که نزدیک تر میشم صدای اهنگ بیشتر و بیشتر میشه ...

در سالن رو باز میکنم و چشمامو از ذوق و تعجب گرد میکنم

سالن اصلی سازمان پر از کاغذ رنگی و بادکنک شده و همه وسط دارن میرقصن

برای دقت بیشتر اخمی میکنم و به وسطشون نگاه میکنم .. میکاسااااا کی مرخص شدهههه؟

یکی از وسط جمعیت داد میزنه

_خانوم اکرمن اووووومد

لبخند متعجبی میزنم و به رقصنده هایی که حالا متوجه من شدن  نگاه میکنم

با ذوق به همه نگاه میکنم و سلام میکنم که جان پیک شو میبره  بالا و با صدای کشداه تقریبا داد میزنه : به سلامتی کویینا

پیک های سرخشون رو میارن بالا و میخورن و با ریتم اهنگ تکون میخورن ... با صورتی که اخم داره ولی لبخند هم میزنه میرم توی جمعشون پیک رو از دست میکاسا میگیرم و با همون اخم و لبخند میگم : کی مرخص شدی؟اینا چیه میخوری ؟

ارن بخاطر سرو صدای زیاد سرشو نزدیک ما میکنه و میگه : واقعا لقب خانوم اکرمن بهت میاد ...تو اکرمنی هستی که مراقب میکاساس نه ؟

تک خنده ای میکنم و میگم : این وظیفه ی توعه !

ارمین خودشو میکشم سمت ما و دستش رو دور میکاسا حلقه میکنه و خودش و میکاسا رو با ریتم اهنگ تکون ریزی میده و با قدر دانی بهم نگاه میکنه

آرمین : کویینا سان... درسته این جشن رو بخاطر برگشتن میکاسا بعد از اینهمه مدت گرفتیم ولی مسببش شمایین .. ازتون ممنونم

لبخند عمیقی میزنم و به بینیم چین میدم و یکم خودمو با ریتم اهنگ تکون میدم

_کی اینارو اماده کردین ؟ 

ارن دستش رو میندازه اون طرف میکاسا و مثلث دوستشون بهم گره میخوره

ارن : امروز دکتر میکاسا خبر داد میکاسا میتونه مرخص بشه..تمام کاراشو آرمین و جان کردن

سرمو میچرخونم و جان و هیچ رو میبینم که سرخوشانه میرقصن

کنی با بطری ویسکی داد میزنه کی میخواد ارن به سمتش میره که میکاسا دستش رو میگیره و یه چیزی میگه و ارن برمیگرده سرجاش و اینبار دستش رو دور کمر میکاسا حلقه میکنه ... و ارمین هم توی جمعیت گم میشه ...

سرمو میچرخونم و به مهمون ها نگاه میکنم

وای خدای من همه هستن ! از چیزی که میبینم خنده ام میگیره ولی یلنا و هانجی سان کنار هم ایستادن و به جمعیت رقصنده نگاه میکنن و نوشیدنی مینوشن

آرمین هم با آنی درحال رقصیدنه ...

دوباره گردنم رو میچرخونم و بدنمو کمی عقب میدم تا بهتر ببینم که میکاسا بازومو نرم میگیرم و با لحن شیطون کمیابی میگه :

_دقیقا بالای سرت رو نگاه کنی میبینش !

دنباله حرفش چشمکی میزنه و سرشو به سمت ارن میچرخونه ...

گردنم به سمت بالا میدم ...

بالاخره دیدمش

طبقه دوم یک لبه داره و دور تا دور سالن کشیده شده و با حفاظ دورش رو گرفتن و از اونجا خیلی خیلی راحت میشه سالن پایین رو دید

همونجا ایستاده و سینا هم توی بغلش تکون میخوره

ازینکه اونم به من نگاه میکنه لبخند  سرخوشی میزنم و غرق لذت میشم

کنی و ساشا با خنده و مسخره بازی کنارم میان و دو طرفم می ایستن کنی میگه : گردنتون نشکنه خانوم اکرمن

 طرز حرف زدن کشدارش به کنار بوی الکل دهانش نشون میده بدجوری مست کرده

با خنده نگاهش میکنم و هیچی نمیگم که ساشا دستمو میکشه و میبره سمت قسمتی که غذاهارو چیدن

ساشا: تنها کسی که درکم میکنه یه شکموی مث خودمو بیا خوراکی هارو بخوریم تا تموم نشدن

برای اینکه تنها نباشه کنارش می ایستم و از همه چیز میریزم توی بشقابم و باهم مثل گشنه های سه روزه شروع به خوردن میکنیم و به مهمان ها و جمعیت رقصنده نگاه میکنیم که یهو یک کله نارنجی و مشکی از بین جمعیت رد میشن و به سمت قسمت خلوت میرن لقمه رو بی حرکت توی دهنم نگه میدم مسیر کله هارو نگاه میکنم تا از جمعیت خارج میشن

فورا بشقابمو میزارم کنار ساشا و لقمه رو میبرم یک سمت دهنم و به ساشا میگم : من الان میام مال منو نخوری

میخندم و اونم یک خنده شیطانی به شوخی میکنه و به خوراکی هام نگاه میکنه

با قدم های تند سمت شون میدم و لبه استین فرد رو میگیرم و با خنده و شوخی میگم

_کجا کجاااا؟؟ بد نگذره؟

ابرو مو معنی دار میندازم بالا و میگم : کجا میرفتین ؟

فوجی با ذوق خودشو میندازه بغلم و فرد میگه : کجا میریم بابا ایشون دستشوییش گرفته دنبال دسشویی هستیم

میخندم و فوجی از بغلم در میاد 

فرد : چخبرااا چطوووری خانوم "اکرمن" ؟؟

با خنده میزنم به بازوش و میگم : خانوم اکرمن کجا بوده یه چیزی میگن

مثل خودم ابرو هاشو میندازه بالا و میگه : عه ؟

پشت چشمی به شوخی نازک میکنم و میگم : بعله

فوجی : ایییی فرد اصلنشم به تو چه ...

همینطور که برمیگرده به سمت من اخمی که به فرد کرده بود رو میزنه کنار و لبخند میزنه و میگه : وایی کویینا خیلی دوست داشتم ببینمت وقتی اومدی تو اصلا یه ذوقییی کردم ولی فرد گفت نریم دورش شلوغه

وقتی حرف فرد و میگفت ادای فرد رو در اورد ...میزنم زیر خنده و دیالوگ معروف فوجی رو میگم

_ولش کن اصلنشم این فرد خیلی خره

فوجی با ذوق میخنده ودوباره بغلم میکنه و میگه : اینقدر دلم برات تنگ شده بود همش هم توی خونه میگم من خیلییی کویینا رو دوست دارم

فرد با ابروی بالا و مسخره بازی میگه : نه بـــــابـــــا ؟

فوجی : اینو ولش کن میدونی که خرا همش میخوان مثلا ادمو ضایع کنن

فرد : اگه به این خر افتخار همراهی میدیدن بریم دستشویی تا نریخته ؟

فوجی گویا تازه یادش میاد یهو خودشو جمع میکنه و میگه :

_واییی فرد ریختتت بریممممممم

فرد با خنده دستش رو میگیره و هر دوشون خداحافظی میکنن و میرن

به سمت راستم نگاه میکنم راهپله است به سمت طبقه دوم !

یه حسی مثل خجالت دارم برای رفتن ...ولی میزارمش کنار و از پله ها بالا میرم

اولش متوجه نمیشه ولی سینا توی بغلش خودشو به سمتم میکشه وکه باعث میشه بهم نگاه کنه

یه لحظه از ته دل ارزو میکنم نیومده بودم بالا .. دستی به صورتم میکشم و به سمتشون میرم ....

...........................................................

کلید میندازم درو خونه رو باز میکنم و توی ایینه ی سالن نگاهی به گونه های قرمزم میندازم ...

میرم ابی به صورتم میزنم و سمت تخت پرواز میکنم

خودمو میندازم روی تخت و پتوی نرم رو میپیچم دورم و سرمو روی بالشت فشار میدم و این حس خوب رو به تک تک سلول های بدنم تزریق میکنم

یهو یاد چیزی میوفتم و روی تخت میشینم و لب تاپ رو از روی پیانو بر میدارم و توی دلم دعا میکنم کاش بتونم ارتباط بگیرم

نمیدونم چرا از پارادیس نمیشه با ایتالیا ارتباطی برقرار کرد ..توکیو راحت بود ولی الان  سه روزه نتونستم این همه خبر رو به ادریان بگم دارم خفه میشم

خیلی طول میکشه تا وصل شه برای همین لب تاپ رو میزارم روی تخت و میرم کش موهامو باز میکنم و شروع میکنم به شونه زده که صدای خشدار ادریان میپیچه توی اتاق

شونه رو روی میز میندازم و با عجله میرم سمت لب تاپ

_ادریاااااااااااااان !

ادریان : سلـ ..م

به جای خالی موهای روی سرش خیره میشم و با خنده سرمو تکون میدم که یعنی جریان چیه

ادریان : خوب شده ؟

_چرااا زدی؟؟ کی زدی؟؟؟

ادریان : دیگه ببخشید ندیدی این کفترای عاشق باهم ست میکنن ؟ منم با خانومم ست کردم

_اوهوووو تو سه روز خانومت شد هاا ؟

لبخندی مثل خنده میزه و دوربین رو میگیره روی تختش

مارگریتا با وجود موهای تراشیده مثل فرشته ای روی تخت ادریان خوابیده

_جووووون چه زودم نقل مکان کرده

چشمکی میزنم و میخنده

_ایشون که پاهاش سم نیست ؟

بیشتر میخنده و به شوخی فحشی بهم میده

لب تاپ رو میزاره روی میز دوباره و میگه :

خب تعریف کن ببینم چه کرده اون بزرگ مرد کوچک قامت البته ببخشید تو هم قدشی اینطوری به توام بر خورد

زهرماری میگم و شروع میکنم به تعریف کردن

....................

ادریان : خب تو از حرفای ارن نفهمیدی منظورش رو ؟

_نه اخه حرفاش توی بیمارستان دو پهلو بود.. خب ببین اون موقع حرفاش یه معنی میداد بعد ازینکه فهمیدم جریان چیه یک معنی کلا دیگه ای میداد ...

ادریان : چی گفت دقیقا؟

_ ولی هیچوقت اخرش معلوم نیست. منم میکاسا رو دور کردم ولی پیچیش زندگی اونو توی اغوشم انداخت معلوم نیست اینده چی میشه پس سعی کن

ادریان : چطور نفهمیدی؟ تابلوعه که میگه هیچی تهش معلوم نیست !

_خب من یه چیز دیگه فکر کردم و الان میبینم درست میگفت ... لیوای هم از من دور شد ولی باز برگشت ... منطقیه

ادریان : ارن خودش بهت گفت شک داشته بخاطر کاری که کرده یا از حرفاش فهمیدی ؟

_نه خودش گفت...گفتش خیلی شک داشته  برای قبول اینکه راینر بشه همسر ملکه ..چون راینر قدیم برعلیه الدیا بوده ...ولی خب ارمین ظاهرا با ارن صحبت میکنه که الان نه ساله راینر طرف ماست و همه جوره کمک میکنه برای اداره کشور....ملکه رو هم خیلی دوست داره و گزینه مناسبیه

از طرفی... هانجی سان هم با ارن حرف میزنه

ادریان : اون چی گفت ؟

_گفته بود من لیوای رو الان از همه بیشتر میشناسم و میدونم که قبول میکنه ولی خب اینم در نظر بگیر ارن که لیوای مردی که توی زیرزمین بزرگ شده و همیشه درحال مبارزه بوده نمیتونه محیط قصر رو تحمل کنه و بجای اینکه بعد از اینهمــــه خدمت به پارادیس اون رو واقعا بازنشست کنی تا به ارامش برسه داری ملال اور ترین ماموریت طولانی مدت رو بهش میدی

ادریان : پس با این حرفا ارن تصمیم درست گرفته ..

_هوممم...بعد که باهم حرف میزدیم گفت وقتی میکاسا بهوش اومد...فهمیدم ارزش دوست داشتن بیشتر از سیاسته...میگفت داشتم عشق رو بخاطر سیاست کثیف از تو میگرفتم

یهو ادریان لبخندی میزنه و میگه : خبببب دیگه چخبرااا

میخندم و به خاطرات این سه روز فکر میکنم

_ادریااان ...دیشب ایرپاد گذاشته بودم صداشو هم خیلی زیاد کرده بودم  و داشتم تند میرقصیدم عرقم در بیاد چون روزش نرفته بودم ورزش .... بعد خب حرکاتمم خیلی پرش داشت ..یجاش یه قر درشتی دادم و واسه خودم رقص من در اوردی انجام میدادم و مثل دیوونه ها موهامو تو هوا تکون میدادم و با یه چرخش برگشت که دیدم لیوای دست به سینه کنار در خونه وایستاده منو نگاه میکنه

ادریان میزنه زیر خنده و توی خنده میگه :  خب

_وای ادریان همونطوری که اونشب ایلا توی استیج خورد زمین ..منم خوردم زمین بعد تازه اون حرکات  سر و دست دیوونه گری رو یادم اومد دیگه نمیخواستم پاشم اصلااا

ادریان بلند بلند میخنده توی خنده میگه : خب اومده بالا چیکار ؟

منم با خنده میگم: خب اصولا من توی خونه نمیرقصم و خیلی بی سرو صدا و ارومم بعد اینبار با این صداها فکر کرده کسی اومده بالا یا درگیری ای چیزی شده میاد بالا که میبنه به به خانوم درحال قر دادنه

ادریان صداشو اروم میکنه و میگه : انا اینقدر بلند خندیدم مارگریتا بیدار شد..میرم قرص هاشو بهش بدم فردا باز سعی کن تماس بگیری...

به سبک ایتالیایی ها یک ساعت خداحافظی میکنیم و بعد لب تاپ رو میبنم و با یک لبخند ارامش بخش میخوابم

...............................................................

همه چیز رو چک میکنم و در خونه رو میبندم ..

نمیدونم چرا اینجا که میام ناخداگاه مثل بقیه بجای اسانسور از پله ها میرم پایین

با لبخند ذوق زده در عین حال مغروری کلید رو در میارم و در رو باز میکنم و میرم توی خونه

طبق معمول از خونه منم تمیز تره !

سینی صبحانه رو میزارم روی میز و میرم سمت در اتاق و درش رو باز میکنم

چرا لباشو میکنه ؟ اگه گرمشه خب پتو به این کلفتی نندازه هرچند پتو کنار رفته و کمی توی خودش جمع شده

در اتاق رو میبندم و سعی میکنم اون سیکس پک هارو فراموشکنم

یه لحظه می ایستم

_من الان نمیباس برم پتو بدم روش و عاشقانه نگاش کنم ؟

سری تکون میدم و از روی میز تی وی برگه کوچیک و خودکار برمیدارم

براش یادداشت مینویسم و میزارم کنار سینی و بی سرو صدا از خونه بیرون میام

از پارکینگ میام بیرون ..با ریموت در رو میبندم و سوار میشم که برم ولی چشمم میخوره به میتسوکو که داره خرامان خرامان سمت خونه ما میاد

_میتســـــــــــــوکو !

_کویینا سااااان

قربون کویینا سان گفتنت برم دخترکم

نزدیکم که میرسه دستش رو دراز میکنه برای دست دادن ..

دستش رو میکشم و میندازمش توی بغلم

بعد ده دقیقه ای حرف زدن سوار ماشین میشم و اونم میره خونه ی من تا لیوای بیدار شه و کاری که باهاش داره رو بگه

دکتر میتسوکو گفت این دختر مشکل گفتاری نداشته و این حرف نزدنش بخاطر واقعیه وحشتناکی بوده که توی بچگی براش رخ میده و زبونش بند میاد ولی یهو خوب میشه و یکی از خوشحال کننده ترین خبر های این روزام میشه

.........................................................................

 

توی راهروی قصر با قدم های تند به سمت اتاق راد  میرم که یکی از خدمه ها صدام میزنه

خدمه : ملکه با شما کار دارن

منو راهنمایی میکنه و به سمت اتاق ملکه میریم ...

با دیدن از جاشون بلند میشن و منم احترامی میزارم ومیگم

_میخواستین منو ببینید؟

ملکه : ممنونم کویینا سان...راد حال روحیش خیلی خوب شده و امروز دیدم توی باغ راه میرفت ..با اینکه تا چند روز قبل حتی نمیتونست از جاش بلند بشه ... درمان اینقدر زود اثر میکنه ؟

_درمان روح خیلی زود اثر میکنه ملکه ... حتی گاهی در یک لحظه !

ملکه سری تکون میده و دست هامو میگیره و صمیمانه میفشاره

هستوریا : ممنونم ! ... منتظرتونه ..برید ببینیدش

از پیش ملکه برمیگردم و سراغ راد میرم 

در اتاق رو که باز میکنم هول هولکی میشینه و متشخصانه لباس هاشو درست میکنه 

این نیم وجبی چه تیپی هم زده برا من 

با لبخند میگه : صبح بخیر کویینا ساما

 

.............

لیست جدید پروتئین هایی که باید خوره رو به خدمتکارش میدم و خودم قرصش رو میدم تا بخوره 

راد:کویینا ساما اجازه دارم یک سوال بپرسم 

_معلومه

راد: فرق پسرا و دخترا چیه؟؟

ایییی .... این چه سوالیه عزیز من 

_اومممم خب پسرا موهاشون کوتاهه دخترا موهاشون بلنده

خودم ازین جواب مسخره ام خنده ام میگیره ولی صورتم رو جدی نگه میدارم و میچرخم و لیوان رو میزارم روی میز 

راد: که اینطور..که اینطور...خوب شد این سوال رو پرسیدم اخه تا به حال فکر میکردم ارن سان شوهره و میکاسا سان زنشه ممنونم که بهم حقیقت رو گفتید ! خیلی بد میشد اگه به ارن سان میگفت اقا !!!! 

بهت زده بهش نگاه میکنم ...ایییییی حالا چی بگم؟؟؟؟

_اوممم خب نه ... عزیزم تو درست فکر میکردی ارن مرده میکاسا هم خانومش ! 

راد : ولی اخه ... 

صدای در اتاق میاد و راینر میاد توی اتاق 

نفسمو فوت میکنم و میگم 

_اوممم چطوره از راینر سان بپرسی و من برم یه سر تا بیرون و برگردم ؟ 

منتظر جوابش نمیشم و از اتاق میزنم بیرون میرم سمت اشپزخونه قصر تا غذاهایی که باید این هفته رو بخوره رو بگم 

یک هفته بعد  . . .

 

اشک هام اروم و بی سرو صدا روی یک مسیر میریزن پایین ...

هربار که پلک میزنم همه اب های جمع شده بیرون میرن و حلقه چشم هامو ترک میکنن  

آب دهنم رو به زور پایین میدم و زانو هامو بیشتر روی شکمم جمع میکنم

میخوام توی خودم فرو برم .. اینقدر زیاد که به این راحتی ها از خودم بیرون نیام

این دنیای بی رحم و زیبا !

همیشه در قبال چیزی که بهت میده چیز دیگری رو میگیره

پس خوشحالیم بی ثمره ... و گریه ام بیهوده

راد  نتونست عشق و خوشبختی رو تجربه کنه اما مطئنم که مرگ پایان اون نیست . 

برای بدست اوردن خیلی چیز ها جنگیدم و توی هر جنگ خیلی چیز ها رو از دست دادم تا بردم ... و همینطور خیلی چیز هارو از دست دادم و نبردم

بعد از اینهمه برد ..این شکست برام گرون تموم شده اما ..

اینبار توی این شکست یه سرباز تک و تنها و زخمی نیستم که از زخم هاشو با اشک هاش بشوره

اینبار مردی رو در کنارم دارم و ساعت هاست کنارم نشسته و حرفی نمی زنه ولی حتی فکر بلند شدن هم به سرش نمیزنه

اگه هیچوقت با راد اشنا نمیشدم و درمانش نمیکردم اینطور مرگش به دلم چنگ نمیزد اما خوشحالم که با اون مرد کوچک مدتی رو گذروندم ...

خوشحالم کویینا ساما موقع مرگش دستش رو گرفته بود

خوشحال نیستم که شکست خوردم

اما میگن هرچی تورو نکشه قوی ترت میکنه ...خوشحالم که قوی تر میشم

اشکامو پاک میکنم و به لیوای نگاه میکنم

کسی بیشترین مرگ هارو دیده و کمترین گریه هارو کرده

و الان کنار کسی نشسته که با اولین شکست پزشکیش زار میزنه

نمیدونم این روح بزرگ چطور در بدنش جا میگیره و چطور اونهمه مهربانی پشت این چهره بی تفاوت جای میگیره

ولی به خودم برای کنارش بودن افتخار میکنم

ازین به بعد راد هایی زیادی رو توی زندگی از دست خواهم داد ولی یک فرق اساسی دیگه از اینجا به بعد توی زندگیم در قالب یک تکیه گاه هست

و خوشحالم بجای زانو هام جای جدیدی برای گذاشتن سرم پیدا کردم

اشک هامو دوباره پاک میکنم و روی زمین میخوابم و سرمو میزارم روی پاهای لیوای

بهم نگاهی میکنه که نیشم رو براش باز میکنم ..

قیافه یکی که با چشم های خیس اینطوری لبخند زده رو مجسم میکنم و تک خنده ای میکنم که باعث میشه رسما فکر کنه با یک خل طرفه

یاده حرف ادریان میوفتم که میگفت لبخند های کوتاه چلغوزن ...باید طویل لبخند بزنم ... گفت اینطوری موفق میشم ...

شدم !

ممنونم ادریان .... ممنونم ارن ...

 و ممنونم کویینا که نا امید نشدی

چشم هامو میبندم و به صدای پرنده ها گوش میدم

حالا من در استانه ی فصل جدیدی از کتاب زندگیم می ایستم

 

[ چهارشنبه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۰ ] [ 17:33 ] [ Queentitan ] [ ]
آخرین مطالب

آمارگیر وبلاگ