
راوی : ارن
از پشت شیشه زل میزنم به چشم های بسته شده میکاسا
نمیدونم چند روزه همش "اگه بهشون نیاد" توی ذهنم میچرخه
اینکه سینا و رز که بی مادر میشن داره کم کم میره پس ذهنم و فقط میخوام میکاسا برگرده برای خودم ...پیش خودم
خسته شدم .. ازین خلسه بی فرجام خسته شدم
از اشوب پشت پرده پارادایس از این همه فکر کردن خسته ام
دلم میخواد مشتمو بکوبم توی این شیشه و فریاد بزنم لعنتی چشم هاتون باز کن
ولی اینقدر خسته ام حتی دستم بالا نمیاد بزارمش روی این شیشه هایی که دور دنیای من رو گرفته
چرا...؟
چرا اسیر چیزی شدم که برام بردگی بیاره ...؟
میکاسا برده است ... آرمین برده است... من برده ام ...
همه عاشق ها برده ان ... ولی من حس بدی به این ندارم
چرا حس بدی نسبت به این اسارت ندارم ؟

راوی : کویینا
موهامو پشت گوشم میبرم
کسی دکتر رو صدا میکنه و دکتر میره بیرون
تقریبا دو روزه به توکیو رسیدم
طرز عجیب درمان این بیماری مشتاقم کرده و خستگی دو روز کلا نخوابیدن رو حس نمیکنم
روی کاغذ با حرکت تند دست هام علائم و اتفاقاتی که ممکنه رخ بده رو مینوسیم و هرزگاهی به کمک اینترنت بعضی چیز هارو در میارم
دکتر بهم گفت خودم باید بر اساس بیمارم درمان دقیق تر رو پیدا کنم
سرم رو کم روی برگه ها خم میکنم موهام میریزه دورم و اذیتم میکنه با یک دستم موهامو میگیرم و با دست دیگه قلم دست میگیرم
دکتر با فنجان قهوه وارد اتاق میشه
دکتر : خسته نمیشی ؟
_ارتفاع از شعاع دویست کیلو میتری زمین معنی نداره
روی برگه ها نگاه میکنه و ابرو شو میندازه بالا و میپرسه :
دکتر : چیکار میکنی ؟
_همون کارایی که گفتین ...تا دو سه ساعت دیگه به نتیجه کلی میرسم
دکتر: میری اونجا برای درمان ؟
_نه ...اخرین لحظه هیچوقت خبر نمیکنه بهتره از اینجا باهاشون ویدیو کال بگیرم و به پزشکش بگم چیکار کنه
سری تکون میده و میگه : فقط نباید هول کنی
_بله
لب تاپ رو میزارم باز میکنم و راه های تپش دوباره قلب بعد از ایست قلبی رو مرور میکنم
موهام دائما از پشت گوشم میاد بیرون با عصبانیت چنگ میزنم بهشون و پشتم نگه شون میدارم
دکتر بهم زل میزنه و میخنده
بهش نگاهی میندازم و چیزی نمیگم
اسکرین مبایلم روشن میشه و بعد اهنگ زنگ توی اتاق میپیچه
با دیدن تماس ویدیویی ادریان لبخند بزرگی میزنم ... مرسی که هستی رفیقم
چند ساعت بعد ...
عصبی مبایل رو توی دستم جابه جا میکنم و از پنجره به غروب افتاب نگاه میکنم
+ نه ایرانا تمومش کن
پزشک مخصوص میکاسا نمیزاره درمان رو اجرا کنم و توقع داره مثل اونا دست روی دست بزارم
_ببینید دکتر من این کارو انجام میدم ... همیشه توکیو نمی مونم میام پارادیس و این کارو میکنم
+تو جوونی نمیفهمی میخوای چیکار کنی
_من به کارم ایمان دارم و بنظرم نهایت کارم ...بدون انجام دادنش هم داره کم کم از راه میرسه ..هیچ بهبودی دیده نشده من تمام مدت دنبال این بودم ...
نمیزارم جلومو بگیرین
+باید از همسرش اجازه بگیریم
_نه
+ داری عصبیم میکنی ایرانا
_برام مهم نیست فقط به ارن چیزی نگید ...نمیخوام بیمارستان باشه
+اجازه نمیدم
_اجازه میدیدن چون مجبورین...من مجبورتون میکنم اجازه بدین
صدایی از دکتر در نمیاد..فکر کنم این روی کویینا ایرانا براش خیلی عجیبه
_چیزایی که گفتم رو اماده کنین ... ویدیو کال میگیرم و میگم چه کار کنین
+چی ؟
_خداحافظ
مبایل رو قطع میکنم و میندازم روی تخت بیمار
با ناخون هام سرمو با شدت میخارونم و چشم هامو روی هم فشار میدم
سر زندگی میکاسا اکرمن بدون خبر داشتن ارن قمار کردن استرس داره
نفسمو با شدت فوت میکنم و میشینم پشت میز و با لب تاپ باهاشون ارتباط میگیرم
تصویر دکتر روی مانیتور نقش میبنده
+هی ایرانا ...بهتره بدونی داری چیکار میکنی
هیچی نمیگم و فقط نگاهش میکنم
+اگه اتفاقی بیوفته ..ممکنه زندانیت هم بکنن
پوزخند کلافه ای میزنم
_دارین بچه میترسونید ؟ نکنه فکر کردین یه پرستار رو به روتونه ؟ من فارغ التحصیل بهترین دانشگاه توکیو ام دکتر ..
یادم نمیاد اخرین باری که هورمون پرو بودنم ترشح شده بود رو ...
فقط میدونم وقتی این حالتی میشم نتیجه ی خوبی در انتظار خواهد بود
لب تاپ رو وارد اتاق میکنن...
همه وجودم چشم شده و گویا بجای لب تاپ این منم که توی اتاق میرم
میکاسا رو میبینم چهره معصومانه رز پشت پلک هام جولان میده
چشم هامو میبندم ....خدایا ببینمت ؟ ببینمت ؟
چشم هامو باز میکنم
اسم امپولی که باید تزریق کنن رو میگم
کارایی که میگم مو به مو انجام میشه
با اخم سرمو میبرم نزدیک اسپیکر های لب تاپ صدای ضربان قلب نامنظم میشه ...
برای دریافت موزیک مربوط اینجارا کلیک کنید
_سطح هوشیاری ؟
+7
تند تند بهشون میگم چیکار کنن...ضربان قلب با ریتم تند تری میزنه و صدای دستگاه توی این اتاق هم میپیچه
اینقدر تند تند حرف میزنم خودمم هم به زحمت میفهمم چی میگم
_سطح هوشیاری
+5
چنگ میزنم توی موهام... بوق دستگاه سوزن میشه و میره توی مغزم
_بگوو الیزا بگوو
نمیدونم میفهمه یا نه فقط تکرار میکنم بگو
با گیجی میگه : سطح هوشیاری 4
به دستگاه نوار قلب زل میزنم ..
1...2....3...
پزشک داد میزنه :
_کاریَک اِرست
با شنیدن کلمه ایست قلبی اب دهنمو قورت میدم و با جیغ دکتر رو صدا میزنم

لب تاپ رو میبرن نزدیک
_بیمار رو به پشت بخوابونید ..مراحل احیا رو انجام بدین
سرمو با شدت میخارونم ...حالا وقت تحریک بیماره ... این حرفایی که میزنم مهم ترین حرفای تمام عمره چون بسته به جون یه ادمه
کویینا تو .. میکاسا رو کشتی ... حرف بزن ..داره میشنوه ..حرف بزن
_میکاسا ما دست هاتو رها کردیم تو باید اینجا خودت رو بگیری میدونم صدای منو میشنوی .. هومم؟ ..ارن ..ارن طاقت از دست دادن تورو نداره... ارن...نمیتونه تنهایی بچه هات رو بزرگ کنه ... میکاسا ارن رو نباید تنها بزاری ..ارن نمیتونه ... بدون تو نمیتونه ... میکاسا ؟؟ ... رز ..ارن ...ارمین .. سینا ..لیوای ..همه اینجا منتظرتن...الان وقتش نیست .. بعد از اینهمه جنگیدن اینطوری میخوای بری ؟
بقیه پزشک ها با شدت و هول بهش تنفس مصنوعی میدن و با دستگاه بهش شوک وارد میکنن ...
هربار که شوک الکتریکی بهش وارد میشد اسم ارن رو تکرار میکنم
دکتر با صدای بلند میگه : بیمار برگشت
نفس حبس شده ام قصد خارج شدن نداره..
تکیه ام رو میزنم به صندلی و روم نفسمو فوت میکنم
_سطح هوشیاری ؟
+اوممم....4
.......
+5
..........................
_ سطح هوشیاری؟
+8
.........................
روی مانیتور خم میشم و میگم
_وضعیت بیمار ؟
+بیمار از وضعیت P به V انتقال یافتن و در حال حاضر از کما هم خارج شدن
با دستم سرمو فشار میدم و لبخند بی جونی میزنم
_میتونه صحبت کنه ؟
+کلمات نامفهومی میگن...
با تک خنده میگم : اِرهه؟
پرستار با خنده میگه : اره دقیقا
_با همسرش تماس بگیرید..من ویدیو رو قطع میکنم
صدایی از پشت لب تاپ اونجا میاد..
دکتر : صبر کن من باهاش کار دارم
دکتر میاد جلوی دوربین لب تاپ و میگه :
+ازت متشکرم دختر جان
لبخند عمیقی میزنم و سرمو تکون میدم
لب تاپ رو میبندم و بلند میشم از روی صندلی
لبخندم پاک نشدنیم عمیق تر و عمیق تر میشه... میکاسا بهشون اومده
به ساعت اتاق نگاه میکنم
_00:8_
چند ساعته روی صندلی نشسته ام ؟
یکم قر میدم و با ذوق میپرم سمت مبایلم تا به ادریان خبر بدم
با اینکه تمام این دور نخوابیدنم به اندازه این چند ساعت خستگی نداشت نمیخوام این لحظه هارو با خواب بگذرونم
با ذوق به کاری که کردم فکر میکنم و لبمو گاز میگیرم ...
فکر کنم احیای میکاسا پر افتخار ترین سابقه پزشکیمه..میخوام برگردم پارادایس
میخوام پیش ارن و سینا و میکاسا باشم...لیوای خیلی خوشحال میشه
به ارن میگم لیوای رو دوست دارم ... زندگی اونقدر کوتاهه که معلوم نیست اخرین بار کی هست...ممکن بود ارن همین امروز عشقش رو از دست بده پس این خطر منو هم تهدید میکنه
من برمیگردم و از الان زندگی خودمو میسازم
.................................................................
از فرودگاه که پامو میزارم بیرون با ولع به منظره پارادیس نگاه میکنم
من عاشق اینجام ... اینجا من واقعا منم !
تبسم سرخوشی میزنم با به حرکت پرنده های مهاجر که بر سر شهر میرقصن نگاه میکنم ... ابر های سفید پنبه ای روی اسمون خوش رنگ آبی خودنمایی میکنن و نسیم دل انگیز بهاری خبر از رسیدن بهار میده
به خونه که میرسم اولین چیز جای خالی ادریان توی ذوق میزنه ...
با این حال با شادی میرم توی اتاق و بعد از تعویض لباس موهامو بالای سرم میبندم و کمی مربوط کننده به دست و صورتم میمالم
توی کشو ها دنبال شیشه عطرم میگردم ولی پیداش نمیکنم برای همین کمی اسپری میزنم و بعد از برداشت مبایل از خونه خارج میشم
سوار ماشین میشم و به سمت بیمارستان پرواز میکنم
صدای موزیک رو زیاد میکنم و شیشه هارو پایین میارم
امروز میتونم چشمای باز میکاسا رو ببینم ...
بعد از رد کردن ترافیک بالاخره به بیمارستان میرسم
از ماشین پیاده میشم و دسته گلی که خریدم رو به دست میگیرم و از در بیمارستان وارد میشم
با لبخند به هرکسی که از کنارم رد میشه سلام میکنم
بعد طی کردن سه طبقه به اتاق میکاسا میرسم
خداروممنون بیداره
چندتا میزنم به شیشه و توجه ش به من جلب میشه از پشت شیشه با لبخند و ذوق براش دست تکون میدم ...
عمیق نگاهم میکنه و کم کم اشک توی چشماش جمع میشه ..
در حالی که بغض رو فرو میده دستش بی جونش رو کمی بالا میاره و تکون میده ...
از چشم های پر ابش بغض میکنم و شیفته وار بهش خیره میشم ... توی چشم هاش یک دنیا قدردانی ریخته
+کوییـ...نا؟
سرمو به سمت راست میچرخونم
_ارن !
با پاهای تند میاد سمتم و بعد از چند ثانیه توی اغوش گرم ارن فرو میرم
ارن : ممنونم
اشک ،حیرت توی چشم هامو کنار میزنه و با عشق بغلش میکنم ...
ازش که جدا میشم هردو به میکاسا نگاه میکنیم
اونم با نگاه شاد و اشک الود بهمون خیره میشه
ارن : کی اومدی ؟
_نیم ساعت پیش ...تبریک میگم
با سرخوشی و عشق به میکاسا نگاه میکنه و یک لبخند کم یاب ارن طوری میزنه و بهم نگاه میکنه
با همین لبخندش تمام خستگی این روزام در میره ...
اسطوره من لبخند میزنه به روی من !
دکتر از اتاق کنار بیرون میاد و با دیدن من شگفت زده سراغمون میاد و کمی باهم گپ میزنیم
دکتر : باعث خوشحالی این جوونا شدی دختر...بهت افتخار میکنم ... با اینکه این چند روز مراسم های ازدواج ملکه بود ارن یئگر دائما اینجا بود این رو به تو مدیونیم
لبخندم میره و اروم گردنم رو میچرخونم و به ارن نگاه میکنم
ارن هم لبخندش جمع میشه ..
ارن : کویینا خب...برای استحکام بنیان یه دولت ادم های زیادی از خودشون میگذرن...از احساس خودشون ... از جون خودشون
اب دهنمو قورت میدم ... چرا ارن داره شعار میده ؟
ارن : ولی هیچوقت اخرش معلوم نیست...منم میکاسا رو دور کردم ولی پیچیش زندگی اونو توی اغوشم انداخت ...معلوم نیست اینده چی میشه پس سعی کن کـ..
_ارن !
ارن : کـ..
نمیزارم حرف بزنه و میگم : ارن جشن ازدواج ملکه کی بوده؟
دکتر : اینجا چخبره ؟
ارن : دو روز پیش.....
قلبم با شدت میکوبه به سینه ام ..عجیبه که نمی ایسته ...
ارن با کلافگی سری تکون میده و میگه : خواهش میکنم منطقی باش
میخندم ... بلند و عادی میخندم
نه خنده ی عصبیه نه کلافه نه هیستریکی ...
لبخند عمیقی بعد از خنده ام روی لبام میشونم و به میکاس نگاه میکنم ..
به هر جایی به جز صورت ارن ... سرمو میخارونم
ارن میاد چیزی بگه که پرستار منو صدا میکنه
پرستار : کویینا سااان بیمار براتون اومده گفتم توی اتاق تون منتظر بمونن...
از ته دلم خوشحال میشم که باید این جمع رو ترک کنم ..
با قدم های تند دنبال پرستار راه میوفتم
افکاری که به سمتم هجوم میارن رو کنار میزنم و این کار سخت ترین مبارزه ایه که توی عمرم کردم
سعی میکنم صاف بایستم .. مثل همیشه صاف و قرص راه برم ولی حس میکنم زانو هام دارن تحلیل میرن ...
دستام مور مور میشن ...مشت شون میکنم
نمیزارم منو از پا در بیارین
«دیگه کسی پایین خونه ات زندگی نمیکنه »
سرمو تکون میدم ... ارواح مغزم خفه شین .. شب توی تخت خواب اجازه میدم تمام وجودم رو تسخیر کنین ...الان دست از سرم بردارین
«سینا میره پیش مادرش و دوباره تنهای تنها میشی »
خواهش میکنم تمومش کنید
«لیوای رفت... »
دندون هامو روی هم فشار میدم تا بغض نکنم
« هیچکس حواسش بهت نبود »
بدنم درد میگیره .ریشه علمی این حالتا چیه ..چرا دارم اینطوری میشم ...
پرستار : ایرانا سان ..ایرانا سان ؟
_بله؟
پرستار : چند مینه زل زدین به در اتاقتون ..چرا نمیرین داخل ؟
در اتاق رو باز میکنم و داخل میشم که جسمی رو روی میزم میبینم
کم کم مغزم شروع میکنه به تجزیه و پردازش کردن
این...این....ارن که.....
لیوای : هی میخوای همونطوری مثل احمقا اونجا وایسی ؟
_عا..شمـ...شما که نباید اینجا باشین
ابروشو میندازه بالا و میگه : باید اجازه میگرفتم ؟
یه نگاه به سرتاپاش میکنم که روی میز نشسته
_ولـ...ی ..اخـ..
لیوای : من بابت هدر رفتن وقتم از بیمارستان خصارت میگیرم خانوم دکتر
چند قدم برمیدارم معطل می ایستم ..
_اما اخه شما باید برید پیش پزشک کاخ
دستمو میگیرم میکشه سمت خودش و با چشم غره نگاهم میکنه
چرا لیوای بوی عطر منو میده ؟
کم کم خودمو جمع جور میکنم و دستمو از توی دستش میکشم بیرون و میرم روی صندلی چرخدار پشت میزنم میشینم که روی میز میچرخه و اینبار میاد لبه میز و پاهاشو میندازه سمتی که من نشسته ام
کمی خم میشه به سمت من و منم مثل ندیده ها میرم عقب
_خـ ب...خب مشکلتون چیه ؟
لیوای : قلبم جفتک میندازه
میخوام بخندم ولی یه چیزی مانع میشه برای همین اب دهنمو قورت میدم و میپرسم
_بیشتر در چه مواقعی اینکارو میکنه ؟
لیوای : وقتی یه دختر مو ژولیده میبینه
قلبم با شدت میکوبه به سینه ..حس میکنم فقط جمله اش رو شنیدم و معنیش رو نفهمیدم
_عام خب... اگه میشه یکم پاتو ببرید کنار من از توی کشوم گوشی پزشکی مو در بیارم
لیوای : گوشی پزشکی تو من انداختم توی سطل اشغال
با چشمای گرد میپرسم : چرااا؟
لیوای : چون کثیف بود
_خب من چجوری ضربان قلب تون بشنوم
فقط نگاهم میکنه ..
یکم روی صندلی جابه جا میشم و گوشم رو میبرم و میزارم محل قلبش ...
ناخداگاه با صدای قلبش بغض میکنم
لیوای اینجاست ... لیوای نرفته
اشک هام بالاخره سد رو میشکنن و اروم میغلتن روی گونه هام هق هق ام اتاق رو پر میکنه
بوی عطرم که از پیرهن لیوای به مشمامم میخوره حس عجیبی رو توی من ایجاد میکنه
دستش رو میزاره روی گردنم و سرمو میده عقب
توی چشم هام زل میزنه و با شست دستی که روی گردنمه اشکمو پاک میکنه
سرشو میاره نزدیک که با شدت سرمو کمی دور میبرم
_چیکار میکنین !!
لیوای : میخواستم ببوسمت
گونه هام داغ میشه و با یه لحن مسخره میگم :
_..من بلد نیستم
چشماش میخنده ..سریع نگاه میکنم ببینم لباش کش اومده یا نه
لیوای : پس چرا نگاه میکنی؟
میام چیزی بگم که یه چیز گوشت الود داغ میخوره به لبام
عبور قطره اشک از پلک تا زیر صورتم رو حس میکنم و بعد از اون چیزی برای مدتی نمیفهمم ....