(2) part / 12 راه های موازی
(2) part / 12 راه های موازی

راوی : ادریان

سر خونی کویینا رو توی بغلم میگیرم ومی گِریم  

صورت مهربون و زیباش پر از زخمه ...گریه ام شدت پیدا میکنه  

کنده درخت اتیش گرفته ی بالا سرمون کنده میشه و کویینا رو میکشم کنار

_تروخدا بیدار شو

به دور اطرافم نگاه میکنم ...درخت ها اتیش گرفتن و اسکلت سوخته ی هواپیما چند قدمیمه ....هیچکس زنده نمونده

کویینا بلند نمیشه... سرمو میبرم پایین تا صدای نفس کشیدنش رو بشنوم

_ نه ..نه ...نه

...................................................................

راوی : ارن

بی حوصله به دکتر نگاه میکنم

دکتر: نه حالش تغییری پیدا نکردن ولی ازین بابت باید خوشحال باشی ..همینکه سکته مغزی نکرده ما خیلی امیدواریم

سرم از جیغ های سینا و رز درد گرفته بود حرفای این بدترش کرد

نمیدونم سرم اونقدری تکون میخوره ببینه یا نه...بی رمق میرم سمت شیشه اتاق میکاسا و سرمو میچسبونم روش ...

_میکاسا کارای شرکت مونده باید برم  ..شب برمیگردم پیشت

پامو از در بیمارستان که بیرون میزارم یکی صدام میکنه

+یئگر سان

نمیچرخم فقط گردنمو تکون میدم تا صاحب صدا رو ببینم

_فدریک !

فدریک و همسرش بهم نزدیک میشن و با فرد دست میدم

فدریک : 9روزه هرچی با کویینا تماس گرفتم جواب نداده... مایک هم خبری ازش نداشت ..از حال میکاسا ساما هم خبری نداشتیم که لیوای سان گفت حالشون بده این شد که اومدیم پارادیس

حرفاش هیچ احساسی در من رو بر انگیخته نمیکنه ..برای همین بی حس سری تکون میدم

_اتاق 324 ..اگه خواستید ببینیدش

عقب گرد میکنم که برم ولی همسرش صدام میکنه

فوجی: ارن ساما میشه منو ببرید همراهتون ؟

این دیگه چی داره میگه ...بی حوصله بر میگردم و نگاهش میکنم تا بیشتر توضیح بده

فوجی : خب راستش من اومدم تا توی نگهداری رز و سینا کمک کنم ...

هه..بچه هام اینقدر بی کس شدن اینا بیان بالا سرشون

فوجی: اصلا...اخه..من...بچه داری دوست دارم میتونم کمک کنم

فرد به حرف میاد : بله اگه میشه فوجیتا رو ببرید

_بیا بریم

دختره از لحظه ای که میشینه توی ماشین تا وقتی پیاده اش میکنم حرف میزنه

دلم میخواست بهش بگم به من چه که به یاد همکار قدیمیت میخوای اسم دخترت رو در اینده بزاری ماری

با خستگی در اتاقمو باز میکنم و پشت میز میشینم 

هانجی سان روز ها از رز نگهداری میکنه و دیگه شرکت نمیاد و کلی کار مونده روی هم...حداقل خیالم از بابت سازمان بخاطر جان و آرمین راحته

.................................................................

راوی : کویینا

ادریان : نه ...نه...نــــــــــــه

_ادریاان پاشو داری کابوس میبینی ....ادریان عزیزم پاشو

ادریان بزور پلک هاشو از هم باز میکنه و نگاه تب دارشو بهم میدوزه

ادریان با صدای خفه میناله :  تو زنده ای ؟

بغضم میشکنه و سرمو تکون میدم

ادریان چه گناهی کرده از هیجده سالگیش باید هرشب توی خواب اینقدر اذیت بشه ...چرا هر شب باید خواب مرگ خودش یا یکی از عزیزانش رو ببینه ...

میشینم و دستمو میکشه که میوفتم توی بغلش...دستشو میذاره پشت سرمو و گریه میکنه منم همراهش گریه میکنم

_ادریان خواب دیدی گریه نکن

توی گریه خنده ای میکنه و میگه : تو که خواب ندیدی گریه کن

ازش دور میشم و به صورت خیس از عرق و اشکش نگاه میکنم ... دست میزارم روی پیشونیش

_باز تب داری

ادریان : هرشب اینطوری ام مشکلی نیست...

نگاهش رو توی سوییت میچرخونه و میگه : تو کی اومدی اتاق من ؟

_اومدم بیدارت کنم بریم سمت استایتی....الان حالت خوبه ؟

ادریان پتو رو میزنه کنار و بلند میشه و میگه : خوب نیستم ولی عادت دارم

چمدونت رو جمع کردی ؟

_با اینکه دل کندن ازینجا سخته ولی اری جمع کردم

 

وسایلم رو توی ماشین میذاریم و سوار میشیم

_ادریان برگشتیم یبار دیگه بیا بریم ساحل مدیترانه رو ببینم ...شاید دیگه توی عمرم نبینمش

سری تکون میده و پاشو میزاره روی گاز و ماشین از جاش کنده میشه

یک هفته و نیم از اومدنم به ایتالیا میگذره....هیچ جوره نتونستم با ژاپن ارتباط بگیرم...فکر کنم اونا هم نمیتونن ...نمیدونم چرا ...امروز باز هم به ارن زنگ زدم با اینکه اینبار زنگ خورد ولی جواب نداد

چند روز پیش از رم اومدیم  به یکی از بیست ناحیه ایتالیا به نام کالابریا....ظاهرا  ملرات همیشه توی این ناحیه یافت شده ...

استان های کالابریا رو گشتیم و با چندین نفر صحبت کردیم و توی رجو کالابریا فهمیدیم بهش خیلی نزدیکیم و باید بریم به روستای استایتی در همین استان

ایتالیا از اونچیزی که فکر میکردم بینهایت قشنگ تره .. وقتی به اینجا رسیدیم از زیبایی کالابریا مسخ شده بودم ... ادریان هم اولین بارش بود به کالابریا میومد و اونم خیلی اینجارو دوست داره

خونه های کل منطقه روی کوه بنا شدن و شهر بالای ساحل مدیترانه قرار داره

اینقدر ساختمان های بلند توکیو و ژاپن رو دیده بودم این زیبایی های طبیعی برام از یاد رفته شده بود

ادریان : نمیخوای بهشون خبر بدی ؟

_تماس برقرار نمیشه...

ادریان : تلگرام ، اینستاگرام ، ایمیل ..فیس بوک ؟؟؟

_خودمم نمیدونم چرا نمیخوام بهشون بگم ...میترسم دلشون رو خوش کنن و اخر اون چیزی نشه که میخواستم

ادریان : هرطور مایلی ..

.................................................................

بعد از چندین ساعت رانندگی بالاخره به استایتی میرسیم ...

روستای کوهستانی و فوق العاده زیبایی داره

بوی غذا های خوشمزه شون از رستورانک ها بیرون میاد

مردم با لباس های رنگی خیلی شاد بنظر میرسن

چهره های خیلی اسیایی مردمشون باعث میشه حس غربت رو از یاد ببرم

جلوی یک مغازه جینگل فروشی ایستادم و کلاه های رنگی و افتابی شو نگاه میکنم که ادریان میرسه کنارم

صورتش شاد بنظر نمیرسه با این حال میپرسم

_ادریان چی گفت اقاهه؟ ملرات اینجام نیست؟

دستش رو روی گردنش میکشه و سرشو کج میکنه..

ادریان : اوممم..حالا فعلا بیا بریم به این ادرسی که داد..ظاهرا یکی از اقوامه ملراته

باشه ای میگم و از جاده ای سراشیبی به سمت ارتفاعات بالایی روستا میریم به اوایل بهار نزدیک میشیم و درختان سبز کل مسیر هارو پوشوندن

دور تا دور روستا رو کوه های سبز در بر گرفتن ...

شیروونی خونه ها به رنگ های شاد و متفاوته و دکر مغازه ها هم همینطوریه

روستای کوچیکیه ولی تراکم خانه ها و مردمش خیلی زیاده

ادریان : اونجاست !

به سمت خونه ای با شیروانی قرمز که سر تا سر دیوار هاش رو گل های رونده سبز کرده میریم ...

ادریان با صدای بلند به ایتالیایی سلام میکنه و خانوم سبزه و قد بلندی بیرون میاد

ادریان چیزی به ایتالیایی بهش میگه و خانومه هم جوابش رو میده

تقریبا بهشون میخوره پنجاه – پنجاه و خرده ای ساله باشن

زن به من نگاه میکنه و منم با لبخند سری براش تکون میدم

با اینکه چیزی نمیفهمم ولی با دقت به دهن هاشون زل میزنم

لحن هر دو ناراحت میشه

با لحن نا امیدی میگم : اینجا هم نیست ؟

ادریان چیزی به خانومه میگه و بعد روشو میکنه سمتم و توی چشمام عمیق زل میزنه

دلشوره میگیرم و تکرار میکنم :

_اون اینجا نیست؟

سرشو تکون میده و میگه:  اون اینجا نیست...امم...کویینا اون.... چند ساله که....

_مرده ؟

ادریان : ....

_ادریان اون مرده ؟؟؟؟

سرشو تکون میده و منم بی حال تکیه میدم به دیوار پشتم

به مکالمه ادریان و اون زن دیگه توجهی نمیکنم

دستمو جلوی دهنم میگیرم و با چشم های گرد شده به رو به روم نگاه میکنم

من از یک قاره دیگه اومدم اینجا بدون اینکه احتمال بدم اون مرده باشه

اصلا تا الان میکاسا زنده است؟ فدریک و فوجی کارشون به کجا رسیده ؟

پسر ملکه در چه وضعیه ؟

من مثل یه احمق این همه راه رو اومدم بدون اینکه کمی بیشتر فکر کنم

اگه بودم چی ؟ الان اگه بودم میکاسا رو نجات داده بودم  ؟ هه....

لبخند عصبی ای میزنم و سرمو تکون میدم

از شدت حرص پیشونیم درد میکنه ...کمی ماساژش میدم و نفسم رو با حرص فوت میکنم بیرون

من چیکار کنم الان ...

+سلام

به سمت صدای سلام انگلیسی ای که از سمت راستم بلند شد برمیگردم

دختری تقریبا هجده هفده ساله با لبخند بهم نگاه میکنه

زورکی لبخندی روی لبم میشونم و باهاش دست میدم که ناراحت نشه

دختر: مامانم گفت همراهتون بیام تا محل دفن مادر بزرگ رو نشونتون بدم

بعد از تموم شدن حرفش راه میوفته و منم بی حس همراهش راه میوفتم

ادریان : خوبی؟

سرمو به معنی نه میدم بالا و پشت دختره حرکت میکنم ....

از بین خانه ها بیرون میریم و به تیکه ای از کوه میرسیم که پر از سنگ قبره

دختر: اومم مادر بزرگ من هیچوقت اسایش نداشت..همیشه عده ای دنبالش بودن...چندباری هم دزدیدنش تا براشون درمان کنه . ولی اون چیز زیادی بلد نبود

با تعجب به دختره نگاه میکنم

ادامه میده : اون توی این روستا همه رو درمان میکرده و بیشتر مردم این روستا رو اون بدنیا اورده ....حدود صد سال پیش مردمی که از اینجا به شهر میرفتن دائما از خبره بودن مادربزرگ تعریف میکردن ...خب اینجا بجز چند مورد بیماری خاصی نبوده  همه چیزو درمان میکرده برای همین مردم فکر میکردن خیلی خاصه ... کم کم خبر مادربزرگ توی کل کشور نشر پیدا میکنه و میشه یک افسانه ... البته اونقدر ها هم عادی نبود...

وقتی این خبر ها نشر پیدا کرد خیلی از خبرنگار ها اومدن اینجا و رفت امد های بسیار باعث شد مادربزرگ به جو کالابریا بره و بعدش هم به رم ...

اون میتونست خیلی خوب بعضی از بیماری هارو درمان کنه و ماندگار بشه اما اینکه همه بیماری هارو درمان میکرده شایعه است

با صدای خفه ای میگم : چطور تو یادته ؟

دختر: من در اصل نوه ی دختر مادربزرگ هستم ولی طبق عادت میگیم مادربزرگ

ادریان : اون چند سال زندگی کرد؟

دختر: امممم ده سالم که بود مادر بزرگو یادم میاد...تقریبــــا صد و پنج سال..اون خیلی به محیط داخلی و خارجی جسمش توجه میکرده و در شرایط ایده ال کامل زندگی میکرده

روی زمین میشینم و به قبر نگاه میکنم...این قبر ارزو های منه....

با حرص چند میزنم توی مو هام و بلند میشم و به سمت دهکده بر میگردم و ادریان و دختره هم همراهم میاد

ادریان : کویینا صبر کن

با عصبانیت برمیگردم سمتش و میگم

_ادریان هیچ میفهمی چی شده ؟؟؟ من الان تا برگردم سه سال طول میکشه بعدش برم اونجا چه غلطی کنم ؟

ادریان : اروم باش

بیشتر حرصی میشم و تقریبا داد میزنم

_اروم باشم که چی بشه ...ادریان دارم میگم میکاسا میمیره میفهمی

ادریان : اینهمه ادم دارن میمیرن

با یه چشم غره عمیق بهش میکنم و برمیگردم به راهم که صدای پاشو میشنونم

_ادریان ولم کن تنهام بزار

دیگه صدای قدم هاش نمیاد و منم بی هدف به سمت پل رو به روم میرم ..

بی هدف توی دهکده میچرخم و مردم رو نگاه میکنم

"چیکار کنم "  کلمه ای که تمام مغزمو داره میخوره با خشونت سرمو میخارونم و نفسم و ازاد میکنم

کوچه های تنگ این دهکده بی دلیل حس خوبی برام به ارمغان میاره ..

به خونه ها و مغازه ها چشم میدوزم که یک درمانگاه کوچیک نظرمو جلب میکنه ..

نا خداگاه تیکه ای از حرف اون دختر به یادم میاد

" بیشتر مردم این روستا رو اون بدنیا اورده ...."

توی این همه ادم یک نفر هم مبتلا به این بیماری نبوده ؟

قبل ازینکه بیام اینجا با چندین ماما در توکیو و پارادیس تماس گرفتم ولی اونا هیچ موردی از پره اکلامپسی نداشتن ...

ولی تا اینجا اومدیم و میدونیم یه افسانه هرچند ناخالص ولی یه  خاص بیشتر مردم اینجارو به دنیا اورده ...

یعنی شاید یکی از این مردم رو درمان کرده باشه ؟

ادریان : چرا دو ساعته زل زدی به اون درمانگاه  ؟

بر میگردم سمت ادریان ...

_ادریانیییی...ببخشید ... من ..من..

به سمتم میاد و با یک دستش دستمو میاره بالا و با انگشت دست دیگه اش انگشت کوچیکمو میگیره

آدریان: به قول خودت بیخیالش ...خب حالا داشتی به چی فکر میکردی ؟

_ببین ..اینجا همه رو اون به دنیا اورده پس شاید مورد ابتلا به اکلامپسی توش باشه

ادریان: الان بریم تو شهر داد بزنیم کی رو ملرات زاییده ؟

با خنده میزنم به بازوش و میگم : باهوش بودی و رو نمیکردی کلک

ادریان: دیوونه شدی دختر؟

دستشو میگیرم و میکشم ...

_بدوو ..وقت نیست

..............................................................

راوی : آدریان

میزارمش توی رخت خواب و پتو رو میکشم روش

از اتاق بیرون میام و کنار این پیرزن به قول کویینا نمک میشینم

البته خودش بهمون گفت بهش بگیم کامیلا

کامیلا: خوابش برد؟

_بله

کامیلا : بیچاره از صبح خیلی گشت... هیچکی ام این پلکاسمی نبود

طرز حرف زدنش واقعا با نمکه

_بجاش همینکه تونست اون  بیمار خونی رو پیدا کنه خیلی خوشحال شد

کامیلا: بیمارخونی ؟ کی خونی بود؟ ای وای !

_نه منظور یکی هست که سرطان خون داشته و ملرات براش درمان کرده

کامیلا: ممم...ملرات...واقعا موجود عجیبی بود ....این دختر واقعا میخواد فردا برگرده ؟

_بله ...اوم یه کلیپ اینجا گرفت که هرکس به بیماری پره اکلامپسی مبتلاست خودش رو  بهمون معرفی کنه و منم دادم به یکی از دوستام که توی اینترنت وایرالش کنه...

کامیلا: خب چرا توی همون ژاپن به این فکر نیوفتادین؟

قیافه ام کمی جمع میشه

_عا راستش میخواستم کویینا از ژاپن دور کنم ... اون اونجا داشت خفه میشد...چشماش داشت خفه میشد

کامیلا: خیلی خوبه که اینقدر حواست بهش هست پسر جان...امیدوارم خوشبخت بشین

توی دلم خنده ای میکنم و با جدیت میگم : ممنون

کامیلا: ولی یکم که حال و هواش عوض شد برش گردون به کشورش ..پسرتون گناه داره تنها اونجا باشه  پسر جان ..عکسشو بک گراند مبایل همسرت دیدم ..خیلی خوشگله مخصوصا چشای سبزش

توی صورتم تغییری ایجاد نمیکنم ولی خنده ام میگیره..تا کجا پیش رفته

_بله..پسرمون ..ادریانوس !. ..اره دیگه تنهاست و ما باید برگردیم

کامیلا لبخندی میزنه و بلند میشه سمت یکی از اتاق ها میره و با رخت خواب بر می گرده

کامیلا :دیگه ببخشید پسر جان که تخت ندارم ..اینارو برو بنداز کنارخانومت و بخواب..برو پسرجان فردا روز درازیه ...

با لبخند کج و کوله بهش نگاه میکنم و سری تکون میدم و میرم توی اتاق

اتاق خیلی کوچیکه و دور تا دورش کمد و مبل یک نفره است...و کویینا رو هم وسط اتاق توی خودش جمع شده و خوابیده 

یکم با دشک کویینا رو میکشم کنار غلتی میزنه و دوباره میخوابه

خدا بخیر کنه ایلا همیشه مینالید کویینا خیلی بدخوابه

کنارش دراز میکشم و به سقف نگاه میکنم ... بالاخره فردا بهش میگم ..

اگه بره دیر معلوم نیست کی ببینمش...

.............................................................

راوی : کویینا

پام به یه جسم گوشتی میخوره ...دوباره پامو میکوبم بهش که اخ یکی در میاد

بلند میشم و با چشم های خواب الود به ادریان نگاه میکنم

یک متری من گرفته خوابیده...

اخمامو توی هم میکشم و میگم

_چرا اینجا خوابیدی ادریان

اونم با اخم میشینه و میگه : اونا پان یا سم خر که اینقدر محکمن..از دیشب کمرمو شکوندی از بس لگد پرت کردی

بلند تر میگم : دلم خواسته تو خیلی بیجا کردی اینجا خوابیدی

بیشتر اخم میکنه و میگه : دلم خواسته

با عصبانیت بالشتمو میزنم تو صورتش

_دلت غلط کرد باتو

اونم بالشت ش رو میزنه توی سرم

ادریان : همینی که هست

با حرص موهاشو میکشم که در اتاق باز میشه و دستم روی موهاش خشک میشه

کامیلا : اوا دختر جان داری با شوهرت چیکار میکنی اول صبحی ؟

چشمامو گرد میکنم و میگم : چی ؟

کامیلا : جلوی بچه تون ازین کارا نکنین هاا..اینقدر توی روحیه بچه اثر داره...منم بچه بودم همش جنگ و دعوای مامان بابامو میدیدم

با چشمای عصبی به ادریان نگاه میکنم که نیش شو برام باز میکنه ..

دستمو از روی موهاش برمی دارم و عصبی میشینم 

_کامیلا جان ما اصلا ...

ادریان : اره ما اصلا جلوی پسرمون ازین کارا نمیکنیم ... خیلی هم عاشق همیم

کامیلا لبخندی میزنه و رو به من میگه : قدرشو بدون ..خیلی دوست داره

بعدم از اتاق میره بیرون

ادریان میزنه زیر خنده و از ته دلش میخنده

_زهرمار .. زهرماااااااار

ادریان : عه عزیزم ...این طرز صحبت با همسرت اصلا درست نیست

طبق عادت چنگ میزنم توی موهاش و با شدت میکشم

 

 

.....................................................................

حدود یک هفته بعد . . .

محوطه فرودگاه هم مثل جاهای دیگه ایتالیا خیلی زیباست

ویدیو وایرال شده ی من به دست خیلی از پزشک ها رسیده بود و بالاخره یک پزشک در توکیو پیدا شد.. مسخره است ... اینهمه راه اومدم اینجا

ولی کشور ادریان رو دیدم و حداقل ازین بابت خوشحالم

ادریان یکی از بیمار هاشو دوست داشته ...چند روز پیش بهم گفت

اسم دختره مارگریتاست و سرطان خون داره ... برای همین ادریان اینقدر مصمم بود برای پیدا کردن درمان

ظاهرا مارگریتا افسردگی میگیره بخاطر سرطانش و ادریان کمکش میکنه و عاشقش میشه ...بعدم الان به من میگه بچه پرو

این سرطان برای هر دو مون یه سد برای رسیدن به معشوقه هامون بود حالا که هردو درمان رو یاد گرفتیم حس خوبی داریم

هروقت که فکر میکنم اینهمه راه اومدم اینجا و حالا باید برگردم توکیو خنده ام میگیره...بزرگ ترین تصمیم احمقانه ی زندگیم منو کشوند به این کشور فوق العاده زیبا

از بقیه هیچ خبری ندارم و گویا تیکه ای از وجودم گم شده...

من تمام سعی امو کردم کارها سریع پیش بره در هر صورت سریع تر از این نمیشد پس تا برمیگردم هم دیگه تلاشی برای ارتباط گرفتن نمیکنم..نمیخوام خبر بدی بشنوم و نتونم هیچکاری بکنم

ادریان : هوممم...این سفر به قول خودت بیخودی داره تموم میشه

با صورت گرفته اش نگاه میکنم

_من کی گفتم بی خود بود ؟

 به اسمون نگاه میکنم ..

_به کشور تو اومدم ... و تازه نحوه ی درمان اون سرطان بدخیمو فهمیدم..ملکه دستور داده بود تمام ژاپن رو دنبال پزشکی بگردن که پسرشو درمان کنه...اونجا موندنم از دست دادن قطعی لیوای بود ... هرچند..

انگشتم کوچیکشو قلاب میکنه توی انگشت کوچولوم

ادریان : هرچی جز اونی که میخوای بشه...اونا ضرر کردن

بغضی به گلوم چنگ میزنه ...

وقتی 19 سالم بود با ادریان دوست شدم ..تنها دوستی بود که توی دانشگاه داشتم و هیچوقت تنهام نمیذاشت و خیلی مردونه هوامو داشت ..

تمام ریکشنش به عصبانیت هام اینه که بگه اروم باش و ارومم کنه ... یک بار باهام قهر نکرد . همیشه بود..هوممم...ادریان همیشه بوده

توی غصه ام ..شادیم ..تنهاییم و درگیری هام .. مهم نبوده براش من کنار کی ام ..اون همیشه کنارم بود

مثل ادم های سرد میمونه ولی از نوع گرمش .. از اونایی که بی تفاوت بنظر میان ولی اشوب درونشون از توی چشم هاشون فریاد میزنه

دوباره قراره چند سال نبینمش ... من اینو نمیخوام

بغض صورتمو جمع میکنه ..

سرمو میندازم پایین

 یه دستشو دور شونه ام  حلقه میکنه و دستشو میزاره پشت سرمو و سرمو به کتفش فشار میده ...همیشه همین طوری بغل میکنه

_دلم برات تنگ میشه

ادریان : من نه

منتظر میشم تا حرف بعدشو بزنه..میدونم این همش نیست

ادریان : ویدیو کال میگیریم

با وجود بغضم میزنم زیر خنده ... ادریان خیلی خوب همه چیزو یادش میمونه

"آیلا : هووم پنج ماه دیگه فقط ! بعد از اینهمه سال سخته دور بشیم از هم

_عااا آیی بیخیال ..ویدیو کال میگیریم غصه نخور

جاستین : من کشته مرده راهکارای توام "

با یاد اوری ای که ادریان برام کرد بغضم میشکنه ..

ادریان تنها کسیه که برام مونده ... از اونم دور میشم

_ادریان

منو از خودش دور میکنه و اشکامو پاک میکنه و انگشتش رو حلقه میکنه توی انگشتم

ادریان : برو به ادریانوس بابا هم سلام برسون

میخندم و به چشم هاش نگاه میکنم

ادریان : دیرت میشه .. فقط مواظب باش سوار  هواپیما های خراب ایتالیا نشی سقوط کنی ..

نمی خندم و فقط بهش نگاه میکنم ...

تک خنده ای میکنه و میگه : میگن ایتالیا غذا هاش خوشمزه ان

بالاخره دست از نگاه کردن بر میدارم و میگم : اصلا تو که نوبری از خوشمزگی

به سمت سالن میرم و با انگشت کوچیکم بای بای میکنم

لبخند تلخی میزنم و چمدونم و  میکشم ..

چقدر خوب که باهام تا داخل نیومد ...

 

 

[ چهارشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۰ ] [ 14:20 ] [ Queentitan ] [ ]
آخرین مطالب

آمارگیر وبلاگ