استدیو گل باقالیون این قسمت : اسرار پنهان
    استدیو گل باقالیون این قسمت : اسرار پنهان

بچه ها هرکدام روی یه کاناپه افتاده بودند و گپ میزدند ..

ام اس با ناله  : بچه ها هیشکی دوسم ندارره آههههه

لی لی  : خب توهم  کسی رو دوست نداشته باش ^_^

ام اس : وووووااااااوووووو مرسیییییییی !

رزا: ااهههه بچهااا... حوصله مون سر رفته بیاین بریم بیرون

امیل: نه من نمیتونم بیام ..حالم خوب نیست وقت دکتر دارم

فاطمه : کنسل کنید

امیل : اونوقت با چه بهونه ای ؟

لی لی با ذوق : بگو مریضم!

امیل: ایول اوکیه تا من زنگ میزنم حاضر شین

بچه ها کم کم از روی کاناپه برخواستند و به سوی حاضر شدن رفتند...

نازی: وایسین بچا...بقیه کجان؟

.................................................................

گوشه دیگری در وب می و لیانا ایستاده بودند و مشکوک پرده ای عظیم وب نگاه میکردن و اطراف را میپاییدند ..

می: بزن بریم

ناگهان هر دو در چین های پرده محو شدند ....

لیانا با بیسیم : از مقر A به مقر B

صدای F سان  از داخل بی سیم : مقر بی بگوشـ..برو کنار ..فرناز هول ندهههه مطیبترلهظتیلح0 (خش صدا) حپخسیهارپس.....

صدای فرناز: واییییییییییی بچه هااااااااااا رمزو پیدا کردیممممممممممم

می و لیانا : O-O

صدا از داخل بیسیم : بده من اون بیسیموووو ظتسبیاهپصشحپصبدپس ...الو مقر بی رمز یافت شد ...

می: zh ساننن پرده مقر شما انگاری داره بندری میره یکم کمتر وول بخورین..

Zh : دریافت شد...وای فرناز لهم کردی برو اونوررر اههه ...پایان ارتباط

می: خب لیانا وقته ما رمزمونوحدس بزنیم ...

لیانا نگاهی به در بزرگ پشت برده انداخت و گفت: چون در بزرگه یعنی رمزش خیلی طولانیه ...

می: وای افریننن یه قدم نزدیک شدیمممم !

...................................................................

رزا : بچه هاا بنظرتون کودوم دسته گلمو دستم بگیرممم؟

حنانه : هرکودوم رو دستتون بگیرید زیبا هستید ^_^

هیناتا : اره خیلی ..منو یاده عروس مردگان میندازید :)

لی لی: شمیشر زینتی منو ندید...

در همین اوضاع صدایی مهیبی همه جای سالن را فرا گرفت ...

فاطمه: ص..صدای چی بود؟

نگین : لاک من را کسی ندیده ؟

همه توی اتاق خوف کرده بودند و با چشای لرزان به هم دیگر نگاه میکردند که ناگهان در اتاق باز شد

جاستین : اواا ببخشید دخترا... الان میرم بیرون ...

جاستین کمی که از در دور شد دستی غول پیکر اورا گرفت و بعد از چند دقیقه جنازه جاستین جلوی در افتاد

مهلا: بچـ ..بچه ها....

در یک لحظه جیغ همه بلند شد و همه از اتاق بیرون ریختند....

از چیزی که میدیدند دهانشان باز ماند ...

کل لژیون گشت وسط سالن وب درحال جنگیدن با تایتان ها بودند..

انطرف تر ... آیلین کمر ارمین را چسبیده بود و نازی موهای ایلین را دانه دانه میکند ...

فدریک و فوجی گوشه ای کز کرده بودند...... بنگتن و دینا ویلیام را کتک میزدند و لیوای زیک را سلاخی میکرد ....

«برای دریافت موزیک مربوط روی این متن کلیک کنید»

 

ناگهان میکا از پله ها پایین دوید و فریاد زد : بچههههه هاااااا دروازه های دنیای انیمه ،دنیای اتک و دنیای مردگان باز شدههههههه .....

میکا همانطور که پایین میومد از پرتاپ گلوله های پادگان که به سمت ارن پرت میشد جاخالی میداد ....

ناشناس مانور یکی از اعضای لژیون گشت را کش رفته بود و اینور و انور تاب میخورد ...

هالین رو به یکی از تایتان ها فریاد میزنه : واییییییییییییی جووووون تو چه توفی دارییییی دهن بزرگتر توف بیشتررر اینو باید توی کلاس بعدی تشریح تایتان بگم

هانجییی با داد : کلاس چییی؟؟؟

در همین موقع کویینا به سمت لیوای میدوید که کمکش کند اما لنگه کفش رزا نگذاشت بیشتر از این پیشروی کنددد...

رزااا: سمت شوور من نروووووو

پترا : آییییییییییی نفسکشششششششش

کویین : اررررررررررنننننن ...

میکاسا لگدی در شکم کویین زد که وی خم شدد...

ایلین با سر کچل شده با نازی گلاویز بود که آنی هر دو را کتلت کرد ...

میکاا: مینااااااااااااا ساااااااااان قلب هاتون رو فدا کنید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اروین : ولی این دیالوگ من بود خانوم !

لیوای دست از سلاخی زیک برداشت و با نگاه برنده رو به میکا گفت: کی دیالوگ اروین رو دزدید ؟؟؟

کویین از بین جمعیت دست می را کشید و به گوشه ای برد

کویین با داد که صدایش به می برسد : کی این اتفاق افتاد؟

می: ما فکر کردیم این درها  یکی از در های سری میکا ساماست که توش خوراکی قایم میکنه برای همین سه تا گروه شدیم و خواستیم در هارو باز کنیم اما تا دره منو لیانا باز شد لژیون گشت با اسب هاشون اومدن توووو

کویین نگاهش به لیوای افتاد که درحال شمشیر  کشیدن روی میکا ست..

با فریاد به سمتشان رفت که ناگهان یکی لگد محکمی توی پهلویش زد

کویینا : نمیذارم نزدیکش شییی ....

کویین و کویینا به جان یکدیگر افتادند ولی در همین لحظه کی دوم ظهور کرد و به کمک میکا رسید ...

میکاااااااا: مینااا برید توی کتابخونه و کتاب باطل کننده طلسم رو پیدا کنیدددددد

در همین حین تایتان غیر عادی ای دور وب شروع به دویدن کرد

ناشناس با مانور هالین را برداشت و هر دو به سمت کتابخانه رفتند ...

هالین دانه دانه کتاب هارا در می اورد و اسم هایشان را میخواند و پشت سرش پرت میکرد ..

هالین : رومو و ژولیت ..نه ..... لطفا گوسفند نباشید ..نه .... مرد ها رئیس خانه اند ..نه ...

ناشناس: عه سیب زمینی که کتاب تخیلی نمیخوند ...

هالین : پیداش کردممممممم !

هالین کتاب را با ذوق نگاه میکرد که تایتانی دیوار اتاق را شکست و با لبخند کریحی به انها خیره شد...

هالین کتاب را به سینه ناشناس چسباند و با لحن فیلم طوری گفت: هرطور شده اینو به میکا برسون ...

ناشناس از بین اسب های درون سالن گذشت و وقتی گرفتار تایتان شد کتاب را برای ام اس پرت کرد ...

ام اس کتاب را گرفت و پرت کرد برای کویین ...

کویین :نهههه اون من نیستمممم اون کوییناستتتتت

کویینی که ظاهرا کوییناست: نههه من کویینم اینم تاجمم

کویین : نهههههه اون تاجه منههههه دزدیدتش ...

در همین لحظه فاطمه کتاب را از دست کویینا یا کویین قاپید و پرت کرد برای رزا

فاطمه:بگیرر که اومددددد

رزا با دسته گلش ضربه ای تنیس کارانه به کتاب زد که کتاب افتاد دست نگین

و کتاب انقدر چرخید که فقط جلدش برای میکا رسید...

میکا : این چیهههه ؟؟؟

رانیسا فریاد زنان  : وایسیدددد این برگه ای از کتاب  که دست منه نوشته باطل کردن طلسم دروازه هااا !

هر کسی هرجای سالن زیر دست و پا، نزدیک دهن تایتان ، دستشویی، یا میدان جنگ لاور ها .... همه و همه فریاد زدند :

_بخونشششششششششششششششششششششششششش

رانیسا : بی بی دی بابیدی هووووووووووووووووووووووووووووووووو

همه چیز ایستاد ....

نوری از  دروازه مردگان تابید و مردگان در حال محو شدن بودند ...

ارن داد : ماماننننن

اما خودش هم به عقب کشیده میشد و با بادی که سمت دروازه انیمه بود داخل میرفتتت.....

در همین حین پرده ها کنار رفت و دروازه رمان باز شد

و پاهای کارکتر ها به اون سمت کشیده شد....

چند ثانیه که گذشت فقط بچه های سالن باقی ماندند....

ناشناس : بی بی دی بابیدی هو؟ اینو خو منم بلد بودم اینهمه مکافات واس چی بود:/

فاطمه : حالا کجا بریم بیرون ؟

لیانا : ماهم میایم !

رزا: اخر کودوم دسته گلمو بردارم ؟

Sh : راستی نگین لاکت رو دست رانیسا دیدم ازش بگیر..

F: فرناز بیا بریم اماده شیم همراشون بریم ...

میکا : باشه هرکی اخر از همه اومد درو ببنده ...

- - - - - - - - - -  - - - - - - - - - - - - - - -- - - - - - - - - -- -  -  - -- - - - - - - - - -- -- - - - 

قبول نیستتت ...از یه دارک نویس توقع فان نداشته باشین 

هعی...فقط لازم میدیدم که بگم ..

خودم میدونم طنز نبود !

مواظب خودتون باشید و خوش بگذرونید 

عاچقتونم 

جاونـــــــــه 

 

 

ℚ𝕦𝕖𝕖𝕟 𝕥𝕚𝕥𝕒𝕟

 

 

 

[ جمعه ششم فروردین ۱۴۰۰ ] [ 17:24 ] [ Queentitan ] [ ]
آخرین مطالب

آمارگیر وبلاگ