(2) part / 10 راه های موازی
(2) part / 10 راه های موازی

زمان : چهار روز بعد از تولد رز

راوی : کویینا

ماشین رو میبرم توی پارکینگ و پیاده میشم و سمت اسانسور میرم ....

توی اسانسور نگاهم به زیر پلک های سیاهم میوفته

دستی به صورتم میکشم و از اسانسور بیرون میام..به پله های سرازیر به خونه لیوای نگاه عمیقی میندازم ...  تلخ نیشخند میزنم و جلوی در توی کیفم دنبال کلید میگردم که در خودش باز میشه ....

ادریان : عصر بخیر

نگاهی بهش میکنم و لبخند بی جونی میزنم

_عصر توهم بخیر...

هیکلش رو تکون میده و من میرم توی خونه ...

آکینا پاهاشو روی میز دراز کرده و سرش توی مبایله ...

_سلام

آکینا نگاهی بهم میکنه و سری تکون میده ... پوف بی حوصله ای میکنم و سمت اتاق میرم ....

بعد از تعویض لباسام با تیشرت و شلوارک ، خسته روی تخت میوفتم و دستمو میزارم روی چشمم

نفس عمیقی میکشم و سعی میکنم بخوابم ... لیوای شام خورده ؟ سینا نمیزاره چیزی بپزه ...!

صدای تقه ی در واسم اشناست ادریان این مدلی در میزنه ...

خودمو بالا میکشم و تکیه میدم به تاج تخت

_بفرما

ادریان همونطور که به سمت تخت میاد میگه :

ادریان:  ناهار خوردی ؟

_گشنم نبود ...

ادریان : بهتر نشده ؟

_نه هنوز ..

مینالم : ادریان این بیماری خیلی خطرناکه

روی تخت میشینه و دستمو میگیره

_ادریان ...

نمیدونم چی میخوام بگم فقط خسته ام ....

ادریان : حرف بزن

_کما رفتن میکاسا داره از پا درم میاره ... میترسم ... خطر سکته مغزی خیلی به میکاسا نزدیکه ... ارن دائما میپرسه حالش چطوره نمیتونم بهش چیزی بگم ..ادریااان..... توی پنج سال اخیر توی کل بیمارستان هیچ زن تازه زایمان کرده ای هم مبتلا به "پره اکلامپسی" نبوده.... هیچکی درست نمیدونه باید چیکار کنه ....

دستمو از توی دست ادریان میکشم بیرون و صورتم میپوشونم

_وای ادریان اگه سکته مغزی کنه چی وای ادریان

ادریان جلو میخزه و سرمو به کتشف تکیه میده

ادریان : هیش اون زن قوی تر از این حرفاست ....

بی توجه بهش ...ادامه میدم به نالیدنم

_مامانشم بارداری های خطرناکی داشته .... میترسم آدریان ..میترسم هیچ درمان دقیقی واسش نیست... دوره درمانش 50 درصد ممکنه موفقیت امیز باشه

یقه ادریان رو میگیرم و مینالم

_ادریان ممکنه اون بمیره.....

هیچی نمیگه ... چرا چیزی نمیگه...ادریان یه چیزی بگو..بگو چیز خطرناکی نیست ...لعنتی یه چیزی بگو

ادریان : تشنج هم میکنه ؟

_نه

ادریان : پس خوبه

موهامو نوازش میکنه ولی هیچی واسه قرص شدن دلم نمیگه

ادریان مدلش اینه ...الکی امید واهی نمیده...وقتی هیچی نمیگه یعنی هیچ امیدیی نبیست

هق میزنم ولی اشکام نمیاد ....

سرمو از روی کتف ادریان بر میدارم و روی تخت میخوابم و پتو رو میکشم روی سرم ...

نمی فهمم کی خوابم میبره حتی رفتن ادریان هم نمیفهمم ...

.............................

با بی حالی سرمو بلند میکنم ...

تار میبینم و اتاق هم تاریکه...... زبونم به سقف دهنم چسبیده....

دستم دراز میکنم سمت پاتختی تا مبایلم رو بردارم..

اسکرینش روشن میشه ... پنج میس کال افتاده ولی نمیتونم بخونم

زبونمو تکون میدم بزاقم ترشح شه....پلک میزنم و دوباره صفحه رو نگاه میکنم ....

از بیمارستانه....!

پتو رو کنار میزنم و تند به سمت سرویس اتاق میرم ولی سرم گیج میره و دستمو به دیوار میگیرم .....

اروم تر به سمت در سرویس میرم ....

صدای تهویه همراه با نور پخش میشه.... ابی به دست صورتم میزنم و بدون نگاه کردن خودم توی آیینه به سمت کمدم میرم ....

پشیمون میشم و راهمو به سمت پنجره کج میکنم...

هوا تاریکه ....راستی ساعت چند بود ؟

دوباره هیکلمو به سختی میکشم سمت مبایلم و خسته روی تخت میشینم...

انگار پاهام جون ندارن حرکت کنن....

ساعت  4:02 am توجه امو جلب میکنه....کی اینقدر خوابیدم..

_ادریان؟

فکر میکاسا از معدم مثر تیر رد میشه و از درد چشامو فشار میدم

لباسامو تعویض میکنم و نگاه سرسری ای به آیینه میندازم ...

موهامو جمع کرده بودم و سمت راستم بافته بودم ولی از توی بافت در اومدن و نامرتب شدن

بدرکی میگمو سمت در اتاق میرم..

ولی باز سرمو کلافه تکون میدم و برمیگردم کش مویی بر میدارم و موهامو پشت سرمو گلوله میکنم و کش میندازم دورش کیفمو بر میدارم و میرم

خونه تاریک و خاموشه.... اهسته از جلوی اتاق ادریان رد میشم که دوباره هذیون میگه.... لبخند تلخی میزنم ....ازاری که هر شب میبینه واسم عادی شده.....رد میشم ولی به خودم نهیب میزنم

_غلط کردی برات عادی شده....

سمت اشپزخونه میرم و با لیوان اب برمیگردم پیش ادریان ...

روی پیشونیش عرق کرده و لباش سفید شدن

بیدارش میکنم و هیچی نمیگم

با حالت بدی از خواب میپره .. بدنش میلرزه یکم....مردک های غلطانش رو به من میدوزه

توی چشمای خمار و سرخش نگاه میکنم بغض میکنم و میگم : اینو بخور

اب رو که بهش میدم میام بیرون و سمت ماشین میرم ...

........................

بیمارستان خلوته و نسیم صبح گاهی تا توی سالن هم پیشروی کرده ...

روپوشمو میپوشم و سمت پله ها میرم ....

کم کم سکوت صبح شکسته میشه و صدای حرف میشنوم ...

این موقع صبح !

اخم کوچیکی میکنم و قدم هامو تند تر میکنم ...

اخرین قدم رو که پشت سر میذارم ساکت میشن ....

دکتر کمی شکه میشه و میگه : کویینا !

_میکاسا...میکـ...

پرستار با ترس و نگرانی بهم نگاه میکنه ....

دکتر : صبحانه خوردی دختر ؟ رنگت پریده

_چیشده ؟

دکتر : برو صبحانه بخـ...

_دارم میگم چیشده

دکتر اخمی میکنه و میگه: میکاسا سان ....

همه بدنم چشم میشه دهن دکتر ....

+میکاسا سان دچار ....

دستمو به نرده پله  میگیرم ....چرا پرستار رنگش پریده....

+میکاسا سان دچار حمله ....

تا حالا فکر میکردم وقتی میگن کر شدم و چیزی نشنیدم اغراقه ....

ولی دیدم که چطور در یک لحظه حس میکنی کر شدی .... چون یک کلمه توی ذهنت اونقدر بلند فریاد میزنه که صداهای اطرافت دیگه واضح نخواهد بود ..... یکی با تمام وجود واژه  «حمله » رو  توی ذهنم فریاد میزنه...

دکتر : میکاسا سان دچار حمله ایسکمیک موقت شدن .....

دستم ناخداگاه محکم تر نرده رو میچسبه اما پام یه پله میاد پایین

 (اطلاعات عمومی : حمله ایسکمیک موقت «transient ischemic attack»  اصطلاح پزشکی است به معنی سکته مغزی خفیف و وقتی که خونرسانی به مغز به صورت موقت قطع میشود رخ میدهد این حمله شبه سکته است و تا یک روز رفع میشود  )

_کویینا !

نفسم پر صدا خارج میشه ....از ته دلم نفس عمیقی میکشم

پلک میزنم و با باز شدن پلک هام لبخندی میزنم ...کم جون و تلخ 

دکتر شروع میکنه به مواخذه کردنم ....

دکتر : اسم خودتم گذاشتی پزشک هاا ؟

روی صندلی میشینم

_کی این اتفاق افتاد ...

دکتر سمت شیشه اتاق میکاسا میره و میگه : ساعت یک شب...بهت زنگ زدم  ولـ...

_نفهمیدم تماس گرفتین...

پرستار یه کیک جلوم میگیره...با لبخند ازش تشکر میکنم و بازش میکنم ...

ولی منصرف خوردنش میشم و سرمو تکیه میدم به دیوار و سرمو میبندم ..

خاطره ی دور از یکی از کلاسای دانشگاهم توی سرم به جریان میوفته

" استاد : هییس ....داشتم میگفتم .... اولین نشانه اش بالا رفتن فشار خونه ..پس حواستون به فشار خون مادر باشه این بیماری به کبد و کلیه و اندام های داخلی صدمه میزنه ...

+استاد بقیه علائم پره اکلامپسی چیه ؟

استاد : سردرد ، تاری دید حساسیت به نور ، حالت تهوع ، اختلال توی عملکرد کبد ، کاهش ادرار و...... "

بعد از صدای استاد صدای پرستار چهار روز پیش توی ذهنم میپیچه و تصویر نگرانش که از اتاق اومد بیرون جلوی پلکم میتابه

"پرستار: نمیدونم چرا فشارشون رفته بالا.... میگن تاری دید دارن ... از صبح هم چندباری استفراغ کردن

_نه !

دکتر : کویینا ! اول باید معاینه کنم ..نترس ! "

 

" _استاااااد ! اگه یکی مبتلا بشه میمیره ؟

استاد : ممکنه ...بستگی داره دارو روی بیمار اثر کنه یا نه..و اینکه در دوران بارداری رخ بده یا بعد از زایمان ....ولی میتونه باعث سکته مغزی یا ترومبوآمبولی ، سندرم هلپ و.... این ها بشه و اینا زندگی مادر رو به خطر جدی ای میندازن .... "

 

_کویینا ...کویینا ...

چشمامو باز میکنم و کیتی  متخصص چشم رو جلوم میبینم ....

کیتی : چشات چرا اینقدر سرخه ؟ حالت خوبه ؟

لبای خشکمو تکون میدم و میگم : ممکنه بمیره ....اون دوتا بچه کوچولو داره کیتی

بغض میکنم و اب دهنمو قورت میدم ...

زیر بازومو میگیره و میگه : فعلا بریم چیزی بخوریم هوم ؟ بعدش راجبش حرف میزنیم ...

ساکت بلند میشم و همراهش میرم ..... لیوای صبحانه خورد؟ امروز اصلا میره سازمان ؟ سینا رو کجا میزاره ؟

.........................................................................

به دیوار رو به روی اتاق پزشک میکاسا تکیه میدم ...

ارن اون تو داره میشنوه که مرگ چاقو گذاشته روی گردن همسرش...عشقش..مادر بچه هاش....

تنها مبنع آرامش ارن .... داره تبدیل میشه به بزرگ ترین توده طوفان سلب آرامشش.....

خیلی طول میکشه تا ارن بیاد....

اما وقتی میاد چهره اش سرده اما چشاش .... چشاش به رنگ سبزه خاصیه....نمیدونم چه رنگی اما میدونم نماد خستگیه این رنگ سبز....

نگاهش از من رد میشه و هیکلش رو به سمت پایان سالن میکشه ...

گردنمو میچرخونم و بهش نگاه میکنم ... به دیوار پنجره داری میرسه که راهرو رو بن بست میکنه ..

به بیرون نگاه نمیکنه ... دقیقا پشتش رو به پنجره میکنه و به اول راهروی طویل بیمارستان نگاه میکنه ... دست بسینه و شق ! بدون خمیدگی....

بین رفتن و نرفتن دودل میشم ....اگه برم ..بین گفتن و نگفتن دودل میشم ... بمونم بین نگاه کردن و نکردن ....

نفسمو فوت میکنم و سمتش سرازیر میشم ....

کنار پاش روی زمین میشینم و زانو هامو توی شکمم جمع میکنم و دستمو دورش حلقه میکنم

منم مثل اون  به رو به رو نگاه میکنم ....

سرمای سرامیک های سرمازده ی بیمارستان به استخونم نفوذ میکنه

کمی که میگذره به سرما خو میگیرم ...

ارن:  اولش فکر میکنی باید اون کنار خودت داشتی... دیدم بعضیا میگن اگه نباشه نفسم میگیره،  میمیرم،  قلبم فشرده میشه و ازین مزخرفات زود گذر...

اما بعدش که مال خودت بشه و بخواد بره... به این فکر نمیکنی اگه بره میمیرم به این فکر میکنی کجا میره...  تنهایی میره؟  لباس گرم پوشیده؟ ناراحت نیستم بعد از مرگ میکاسا تنها میشم و بچه هام بی مادر... 

برمیگرده توی چشام نگاه میکنه و میگه:فقط.....  اون لیاقت زندگی رو داره... لیاقت مادری رو...!

سرمو تکیه میدم به کناره زانوی ارن و بیشتر پامو توی شکمم جمع میکنم

بوی الکل و در دیوارای سفید و ساده  دائما بهمون یاداوری میکنه اینجا بیمارستانه و کم کم روی دل سنگینی میکنه ...

لبخند بی جونی میزنم و میگم : مثل رویاست... همونقدر عجیب..و بی پایان...  فقط فرقش اینه... توی رویا منتظر بیداری هستی... اما الان.. حتی نمیدونم منتظر چیم... میکاسا که خوب شه... نهایتا زندگی از اول یه جریان عادی داشته

ارن صدایی مثل تک خنده میده و میگه: فرصت اینکه واسه اتفاق بهتر امیدوار باشیم رو نداریم...چون دائما امیده به تحقق پیوستن اتفاق  روزمره رو داریم

یه تک خنده دیگه میکنه و میگه: عا... من همیشه واسه یه زندگی بدون جنگ و خون امیدوار بودم بدون مرگ دست جمعی...

خنده تلخی میکنم و میگم: بیا از امیدواری هامون به دنیا نگیم... اونا برعکس ما ...واقعا میخندن بهمون

سرمو روی پاش جا به جا میکنم و دستی روی موهام میکشم

_امروز دعا میکردم میکاسا یبار دیگه سینا رو در اغوش بگیره ...هممم..وقتی میرم بیرون گود وایمیستم و به این ارمان هامو نگاه میکنم .... چهره ام جوری میشه که اسمی هنوز واسش نساختن .... نه عصبیه نه ناراحت ..نه خندونه نه عبوس ...

صدای نفس عمیق ارن به گوشم میرسه ...بالاخره آروم شدم ...چیزی از غمم کم نشده...غمگین ترم شدم ..ولی اون آتیش پریشان درونم خاموش شد ...

ارن خم میشه و زیر بازومو میگیره و بلندم میکنه ...

به اون رنگ خاص سبز چشم که نه...دل میدم ....

رنگ سبز خاص طعم قدردانی میگیره و ارن میگه : ممنونم کویینا...!

دور شدنش رو با چشام دنبال میکنم

..........................................................................

ساعت نگاهی به ساعت روی میزم میندازم که عدد17:07 رو نشون میده ...

اتاقم توی بیمارستان طبقه همکفه و نسبتا بزرگه .... اتاقم دوتا در داره یه در واسه اتاقچه معاینه و یه در که به راهرو ختم میشه ....

دست کش هامو در میارم و میندازم توی سطل کنار پام و گوشی پزشکیمو توی کشو میذارم ..... بعد از در اوردن روپوش سری به اتاق میکاسا میزنم و بعد به سمت خونه راهی میشم ...

...............

توی پارکینک ماشین لیوای رو میبینم ...امروز سینا چقدر اذیتش کرده یعنی ؟ ..منم نرفتم ظهر یه سری بزنم ..اه

توی اسانسور مقصد رو همکف میزنم که برم پیش لیوای و سینا ...

حداقل شام واسشون درست کنم ......

زنگ خونه رو میزنم و با انگشتم روی در طرح های کج و معوج میکشم ..

در باز میشه ولی کسی دم در نیست...

درو هول میدم و میرم تو

ارن: سلام کویینا

یکی از ابرو هامو بالا میدم یکی از اعضای ژاندرمری روی مبل نشسته و دستیار خانومشم کمی عقب تر از در ایستاده ... که یعنی اون درو باز کرد واسم ...

لیوای روی مبل لم داده و ارنم دست به جیب تکیه داده به اپن ...

_سلاام... سینا کو؟

میخوام سینارو بردارم و برم خونه خودم ...حس خوبی به این جمع ندارم ..

یلنا از توی راهروی اتاق ها سینا به بغل بیرون میاد ...

یلنا: اینجاست..

_یلنا !

سمتم میاد و سینا رو میده به اغوشم و میگه : چرا معطل ایستادی ؟ بشین ..

سری تکون میدم و روی یکی از مبل ها میشینم ....

مردِ ژاندارمری نگاهی به ارن میکنه ..انگار میخواد بدونه میتونه جلوی من حرف بزنه یا نه ...ارن چشماشو به معنی اطمینان خاطر روی هم فشار میده

مرد ژاندارمری : داشتم میگفتم..پروپاگاندای علیه ملکه خیلیه ...اگه اون اتفاق بیوفته قطعا درگیری های داخلی زیاد میشه و شورشی ها از موقعیت استفاده میکنن

(اطلاعات عمومی : تبلیغات سیاسی ريالجوسازی، پروپاگاند یا پروپاگاندا گونه‌ای ارتباط است که در آن، اطلاعات هماهنگ و جهت‌دار برای بسیج افکار عمومی از طریق تبلیغات سیاسی پخش و فرستاده می‌شود. تبلیغات سیاسی شکلی از ارتباط است که هدف آن نفوذ بر گرایش یک جمع یا جماعت به موضع و دلیل دلخواه مبلغ سیاسی است. پروپاگاندا برخلاف تهیه اطلاعات غیر جانبدارانه، در اصلی‌ترین معنای خود، دادن اطلاعات با هدف نفوذ بر مخاطب است.)

یلنا : بدترین راه درست کردن یه حکومت فاسد انقلاب کردنه...از اولم نباید با انقلاب هیستوریا ملکه میشد...اگه اون زمان یکی دانش سیاسی داشت هرگز اینکارو نمیکردین

مرد ژاندارمری : اون اتفاق لازم بود خانم وگرنه همین سازمان ازادی اینقدر پیشرفت نمیکرد...فکر میکنی اگه ملکه نبود همین ارن یئگر میتونست نُه  سال پیش مردم کل دنیارو تهدید کنه ؟

یلنا: هرکسی اونجا بود نمیتونست جلوی  یگریست هارو بگیره... مطمئن باش ملکه همونطور که ملکه شد پایین کشیده میشه....یه انقلاب دیگه روی قبلی

وقتی انقلاب میشه اونایی که باهم جنگیدن واسه انقلاب دو دسته میشن موقع تقسیم قدرت .... چون هرکودم چیزای بهترو واسه خودشون میخواد ...هیستوریا هیچ فکری از خودش نداره ....

یلنا کم کم شروع میکنه به داد زدن و سینا از ترس لباسمو میگیره

یلنا : فقط هیستوریا رو نشوندن اون بالا و سه قوا خودشون حکومت رو گرفتن بدست ....فکر میکنن مردم میتونن اون ملکه بدرد نخور تحمل کنن؟ مردم نمیتونن این حکومت نظامی تحمل کنن ....منتظر یه انقلاب دیگه باشین

با نگرانی به ارن نگاه میکنم ...چرا چیزی نمیگه ؟ ارن روی هیستوریا حساسه ....یعنی اونم قبول داره ؟

مرد ژاندارمری: من نیومدم اینجا پتک چند سال پیش بخوره توی سرم ...باید هرطور شده فکری واسه جانشین بکنیم ... پسر ملکه حداکثر تا سه ماه دیگه زنده میمونه ... بعد از مرگ جانشین شورشی ها ملکه رو پایین میکشن ...مطمئن باشین انقلاب بعدی ازین بدتر خواهد بود ... همین دو سال پیش گروه های زیرزمینی مارلی رو سرکوب کردیم ..از کجا معلوم بازم کسی منتظر ضعف حکومت نیست برای راه انداختن جنگ نرم ؟

ارن تکیه اشو از کانتر بر میداره و روی مبل میشینه ...

ارن : هی ...تو واسه ابراز نگرانی اینجا نیومدی...! حرف اصلیت رو بزن..چرا اومدی سراغ ما ؟

به لیوای که بی حس به اون فرمانده ژاندارمری زل زده خیره میشم ...

مرد ژاندارمری: مردم از اول اون مرد کشاورز رو به عنوان همسر ملکه قبول نداشتن ... حالا هم پسرش رو قبول ندارن و با مرگش اوضاع بدتر میشه...ملکه باید قبل از مرگ پسرش ازدواج کنه ..هرچه زودتر....

ارن : خب ؟

مرد ژندارمری: ما فکر کردیم اگه یه اکرمن با ایشون ازدواج کنه ...هم لیاقتش رو داره و هم میتونن بچه هایی با قدرت زیاد رو متولد کنن و دیگه شورشی ها نزدیک قصر هم نشن... اگه کاپیتان لیوای با ملکه ازدواج کنه بچشون میتونه وارث خوبی برای تایتان های خفته باشه ... یه رگ خون اشرافی و یه رگ اکرمن....بی نظیر نیست ؟

یه لحظه نفس کشیدن یادم میره ... چشای ناباورمو میدوزم به لیوای...مستقیم به دهن لیوای....

لیوای از گوشه چشم بهم نگاه میکنه و میگه : راجبش فکر میکنم ..حالا هم میخوام بخوابم ... خوش اومدین ...

بلند میشه و طرف اتاق میره ... به ارن نگاه میکنم ...تو یه چیزی بگو ارن ...بگو که این نقشه بده...تکذیبش کن ....

ارن : ممکنه نتیجه عکس هم داشته باشه ولی بنـ....

یلنا: ازین عالی تر نمیشه....

قهقهه یلنا بالا میره و خنده سرخوشش خونه رو بر میداره

ارن : باید با ارمین مشورت کنم ...

اینا چی دارن میگن ؟ یعنی موافقن ؟ لیوای... لیوای نمیتونه ازدواج کنه ..

اصلا سینا چی ! میکاسا توی کماست کی از سینا نگهداری کنه پس ؟ ارن حتی نمیدونه چند روز دیگه که رز مرخص میشه رو چیکار کنه چه برسه به دوتاشون ....

دستام با استرس مشت میشن ...دلیل اصلی رو بگو کویینا..با خودتم صادق نیستی ...

چونه ام میلرزه .... لبامو روی هم فشار میدمو سعی میکنم صدام نلرزه

_ارن سینارو بگیر من باید برم ...

فقط سینا رو میدم به ارن و میام بیرون ...حتی صبر نمیکنم که جواب بده

از پله ها پایین میام و از در حیاط روانه کوچه میشم ...

« برای دریافت موزیک مربوط اینجارا کلیک کنید »
 

امروز هم پارادایس برفی بود ...

تقریبا میشه گفت به هیچ جا نگاه نمیکنم ... فقط دور  و اطرفمو میبینم

تا امروز اینقدر دویدم که پاهام زخمی شدن ... ولی حتی نمیتونم بگم مقصد کجاست تا به پاهام تسکین بدم ...

نمیدونم چقدر دیگه مونده ... چقدر دیگه باید بدوم ... برای اینکه به کجا برسم..؟

چرا شش ماه قبل دوباره به توکیو برگشتم ؟

همش فکر میکردم اینجا یه چیزی رو گم کردم که باید برگردم پیداش کنم ..

اما حالا اینجا دوباره خودمو گم کردم ...

همه ... یه هدف دارن ...وقتی خسته میشن ...میبرن .. به امید اون دست میزارن روی زانو هاشون و دوباره می ایستن ...

منم ایستادم ... دوباره  و دوباره ولی ...من که....هدفی نداشتم !

به خانواده هایی رهگذر چشم میدوزم ...

تنهایی بدین معنی نیست توی یه جزیره دور افتاده تک و تنها باشی... میتونی وسط یه جمعیت هزار نفره .. تنها ترین ادم روی زمین باشی تنهایی یعنی فقط ببینن تورو ...ولی نگاهت نکنن ... بشنونت ولی بهت گوش ندن ...

لبمو گاز میگیرم که اشکام نریزه...درست مثل وقتی که لبم گاز میگیرم که نخندم ...چقدر بین این ها نزدیکه ...

به کافه سمتم راستم نگاه میکنم ...به میز های دو نفره ....

تنها چیزی که من میخواستم ..این بود در کنارشون باشم ...حتی به عنوان یه دوست ... اونا لیوای رو ازم میگیرن ... دیدن چشمای تاریک اما عمیقش دوباره مثل قبل از شش ماه پیش واسم حسرت میشه ....

کی میدونه من با سردی لیوای گرم میشم ؟

از قدرم می ایستم ...

من ..؟ ....من با سردی لیوای گرم میشم ؟

نیشخند تلخی میزنم .... بالاخره اعتراف کردی کویینا !

دستی روی پیشونی داغم میزارم .... توی این همه سرما چرا ایقدر بدنم داغه ؟

ناگهان خاطره ای مثل اذرخش به ذهنم میخوره

" _میگما میشه تب منو چک کنید ...

لیوای : متاسفم ولی من دامپزشک نیستم "

 

بغض میکنم و اب دهنم برای پایین بردن این توده عظیم بکار میگیرم

 

"_: بله درست میگید ... نباید انتظار داشت شما تب یه شیر رو اندازه بگیرین

لیوای با پوزخند : اره شیر "

نگاهم به زن مو فر کیمونوپوش  که کنار همسرش قدم بر میداره کشیده میشه ...

دستمو میکشم توی موهام و کشش رو میکشم و موهام مثل ابشار دورمو میگیره  

" لیوای: اولاش عروس و دوماد کیمونو میپوشن ولی بعد از اجرای مراسم سنتی لباساشونو با لباسای امروزی عوض میکنن"

به اون کورس بین لیوای و ارن فکر میکنم و لبخندی میزنم ...اما تلخ نه ...

یه لبخند عادی...

یاده تاداشی و هانا کوچولو.....

شب اتش بازی و اون نورافشان زرد رنگ ...

اون روز که به میتسوکو یاد میداد چطور لاپایی رو رد کنه ...

قیافه اش وقتی من مستاجرش شدم ...

وقتی که منو بجای سینا توی اغوش کشید.... وقتی پام اومد روی پوشک سینا...

قیافه با نمکش موقع زایمان میکاسا....بعد  نگرانی های مردونه اش...

به مغازه ها و پاساژ  و دور اطرافم نگاه میکنم ...

اگه پسر ملکه درمان بشه....اونموقع شاید لیوای نره ؟

صدای زنگ مبایلم بلند میشه ...

به اسم ادریان نگاهی میندازم و دکمه صدا رو فشار میدم تا ساکت شه...

نمیخوام با هیشکی حرف بزنم ...

قدمی برمیدارم و یهو می ایستم !

" ادریان : یه دکتر توی ایتالیا میشناسم که هر بیماری ای رو درمان میکنه ... میگن هیچ هیچ بیماری از زیر دستش در نرفته" 

[ چهارشنبه چهارم فروردین ۱۴۰۰ ] [ 14:25 ] [ Queentitan ] [ ]
آخرین مطالب

آمارگیر وبلاگ