
_راوی کویینا_
بعد از معایینه چشام پشت میزش میشینه و میگه ...
دکتر : هوم از چشمات زیاد کار میکشی کویینا هنوز هم زندگی نامه ات رو مینویسی ؟
_هوم
دکتر : با لب تاپ ؟
_نه از وقتی گفتی اشعه اش ضرر داره کمتر میرم سروقتش...بیشتر توی کتاب مینویسم ....
دکتر: تمرین هایی که برای چشم بهت دادم رو انجام بده ... کمتر هم به نوشته زل بزن ... نمیخوام کارت به عمل بکشه ...
ذهنم میره طرف رمان.... الان باید دوران هیجان انگیز توکیو رو بنویسم نمیتونم دست بکشم از نوشتن ...با این حال چشمی میگم و از کیتی متخصص چشم بیمارستان خداحافظی میکنم ...
*********************************************
میکاسا هر صبح به پارکی که درکنار اون کارخونه بود میرفت و ورزش میکرد اما نمیدونم چرا اون روز تصمیم گرفته بود شب هم به پارک بره ....
توی ماشین دراز کشیده بودم که دیدم لامپ اتاقش خاموش شد ...
هروقت لامپ خاموش میشد با ارن تماس میگرفتم و اونم تا یک ساعت بعد حواسش به صدا های اتاق میبود ...اگه توی یک ساعت اتفاقی نمی افتاد یعنی خوابیده ....
طبق برنامه ارن رو خبردار کردم و منتظر نشستم ولی ارن گفت صدای راه رفتن میاد ....
از ماشین پیاده شدم و کلاه هودیمو کشیدم روی صورتم ....
توی سایه ساختمان مقابل کارخونه ایستادم ... وقتی دیدم که به سمت پارک رفت از داخل ماشین سوییچ موتورم رو برداشتم و رفتم سروقتش ..
موتورم رو نزیک کارخونه پارک میکردم تا شرایط اضطراری ازش استفاده کنم و بتونم باهاش توی پارک برم چون طبق برنامه میکاسا پارک رفتن کار روزانه مون میشد ....
توی پارک که رسیدم یک مرد گولاخ و بزرگ عمدا تنه محکمی به میکاسا میزد..استارت موتور رو زم و به اون سمت رفتم .... از پشت با موتور به مرد نزدیک میشدم که یهو مردک گنده میکاسا رو هول محکمی داد ولی میکاسا نیافتد و بیشتر تعجب کرده بود ....
سریع از موتور پایین پریدم و سمت اون مرد رفتم ...
بخاطر رشته ام نقاط حساس بدن رو میشناختم برای همین به یک قسمت خاص روی گردن مرد ضربه وارد کردم که پخش زمین شد...
ازین حرکتم کلی کیف کردم و گفتم :
_هه پهلوون پنبه..چی شد توکه مثل ماست وا رفتی ؟ تا تو باشی یاد بگیری با یه خانم متشخص چه برخوردی داشته باشی
یهو یادم اومد نباید جلوی میکاسا حرف بزنم ...برای همین نگاهی بهش کردم و با عجله سوار موتور شدم و از کنارش رفتم ....
فردای اون روز میکاسا تا ظهر از کارخونه بیرون نیومد ...
ظهر همراه یک زن میانسال اما شیک پوش و باکلاس به سمت کافه ای رفتن که اون یکبار توش بستنی خورده بودم و نزدیک کارخونه بود ....
بعد ازینکه وارد کافه شدن سه تا پسر هیکل درشت و ورشکار بیرون اومدن و با حالت عجیب و مشکوکی وارد همون کافه شدن ....
با پی ام به ارن گزارش دادم و بعد من هم وارد کافه شدم و گوشه ای نشستم....
اتفاق خاصی نیوفتاد ولی تونستم اون افراد رو شناسایی کنم ...نمیخواستم فعلا ارن نگران بشه برای همین گذاشتم بعدا عکس هارو برای پیگیری بفرستم برای ارن ....
...........................................................
تقریبا یک هفته بود که از برگشتنم به توکیو میگذشت..
میکاسا بجز ورزش صبحگاهی در پارک دیگه بیرون نمی اومد
تا اینکه یک شب ارن تماس گرفت و گفت میکاسا از اتاقش خارج شده
چند مین بعد میکاسا از کاخونه بیرون اومد و پیاده شروع به راه رفتن کرد و منم از فاصله دور همراهیش کردم
بین راه سه تا پسر مست و پاتیل بهش برخوردن ....صدای ارن از توی ایرپاد توی گوشم میپیچید
ارن : لعنتی میگه اوووم چه تیکه ای هم گیرمون امد .... هه نمیدونن این کیه
بعد از فوش ابداری که ارن به اون جوونا داد دیگه چیزی نشنیدم چون تیز شده بودم که اگه موقعیت خراب شدن بپرم اونور خیابون
ولی میکاسا خیلی راحت از پسشون بر اومد و وارد هایپرمارکت شد
لبخند خبیث و خوشحالی زدم و کش و قوسی به بدنم دادم همونطور که کُلتم رو میزاشتم توی جیب هودیم گفتم
_ارن ؟
ارن: چیه ؟
_من یه کار کوچیکی دارم میرم انجام بدم ...قطع میکنم ....
مدت ها بود از حرکات رزمیم استفاده نکرده بودم...
دوتا از پسرا سگ مست بودن و با مشت اول ولو شدن روی زمین ولی یکیشون هوشیارتر بود و سرگرمم کرد ...
میکاسا که بیرون اومد از اونطرف خیابون منو دید....ارن چندین مرتبه تذکر داده بود نبینتم برای همین با رد شدن مترو از بین دو خیابون منم توی سایه ساختمان ها محو شدم
بعد از بدرقه کردن میکاسا تا کارخانه اسلحه امو توی ماشین انداختم و مبایلم رو برداشتم که دوباره با ارن تماس بگیرم اما صدای خفه ارن توی گوشم پیچید ....
ارن : من بعدا بهت زنگ میزنم ...
_چیشده ؟
صدای ممتد بوق توی گوشم زنگ زد....
لحن داغون ارن حالمو بهم ریخته بود ...
وارد سایت شدم که قلبم ریخت....
اروین مرده بود...! سازمان آزادی یتیم شده بود ...
...سر دردِ وحشناکم مثل ابری روی بدنم بود ....
تصمیم گرفتم شب رو توی ماشین بخوابم ... نسبت به آیلا بی توجه موندم و فقط پی ام دادم امشب نمیام ..بخواب...
از هجوم فکر به اینده بدون اروین خوابم نبرد و تا صبح بیدار موندم ....
صبح ساعت هفت ارن زنگ زد و گفت بالاخره مچ آنی رو گرفته ...
آنی دوباره جاسوسی مارلی رو به عهده گرفته بوده ولی خواسته قلبیش نبوده و اونا پدرش رو تهدید به مرگ کردن ...
مرگ اروین و گشایش یک معما توی ذهن ارن ...ارن رو گُنگ کرده بود و نمیشد فهمید چی میگه ولی اینو فهمیدم که قراره امروز عصر به اینجا بیاد ...
تقریبا دوماه بی وفقه کنار ارن بودم برای تمریناتم ... بهش وابسته شده بودم و اومدنش خوشحالم کرده بود ....
چند ساعت بعد ارن پی امی داد که حواسم به اون سه پسر بیشتر بشه ظاهرا اون روز دره اتاق میکاسا رو شکوندن و یک دایره قرمز دور خودشون کشیدن برای ما...
توی ماشین ناهارمو خوردم و هوشیار نشستم ...
چند ساعتی که طی شد خواب کم کم به سراغم اومد ولی ارن تماس گرفت به توکیو رسیده و تا نیم ساعت دیگه به اینجا میرسه
خواب از سرم پرید و از ماشین پیاده شدم و توی سایه ساختمان روبه رو قرار گرفتم ....
میکاسا بیست قیقه قبل از ارن بیرون اومد و سمت پارک رفت.. از اون فاصله هم هیجانش مشخص بود ...
ارن با سرعت توی خیابون کارخونه پیچید و همراهش لبخند روی لب هام نشست ... وقتی از ماشین پیاده چشام برق زدن
_اوهو...بچه پرو چه خوشتیپ هم کرده واسه میکاساش
دقایقی گذشت و ارن برگشت توی نقطه دیدم ... مبایلش رو اورد بالا و بعد از چند لحظه مبایل من زنگ خورد
_چیشد؟
ارن : حواست بهش باشه ...خیلی حالش بده ....
_چی ؟ ..چرا ؟
ارن: خوردش کردم ...
اینو گفت و قطع کرد!.... هاج و واج بهش نگاه کردم که سوار ماشین شد با سرعت دور شد
به سمت پارک رفتم که میکاسا از طرف دیگری از پارک خارج شد ...
اولین بار بود که میدیدم میکاسا با اون همه ابهتش پاهاشو کشان کشان حرکت میده ...اولین بار بود که شونه های ستبر زنانه اش خمیده شده بودن...
مسیرش افتاد توی خیابون....
با اینکه اونطرفا خلوت بود ترسیدم و نامحسوس دنبالش رفتم صدای ویراژ شدید ماشین با نور چراغ هاش ادغام شد و خبر از یک تصادف بزرگ در دو قدمیم داد ...
نزدیک شدم اونقدر نزدیک که برق نور چراغ ماشین رو توی چشمای خیس میکاسا دیدم
بازوشو کشیدم و بخاطر صدای اعصاب خراش لاستیک ها چشامو روی هم فشار دادم و سرمو برگردوندم ....
چند لحظه بعد بوی لنت های ماشین هوارو در بر گرفت و بدن ظریف میکاسا توی اغوشم بود ...
لب هامو به زور باز کردم و گفتم : خوبی ؟
ولی همون موقع راننده ماشین پیدا شد ...اگه این تصادف عمدی بود پس راننده که یک فرد مهم میبود نباید منو میدید برای همین توی سایه شب محو شدم و از دور تماشاشون کردم
*************************
_راوی : ارمین_
(زمانِ حال )
لبخندی به صورت ربوده از خواب آنی میزنم و آرتا رو از کنارش بر میدارم که اگر سرو صدا کرد آنی رو بیدار نکنه
به دختر دوماهه کوچولم نگاه میکنم و ناخداگاه لبخندی میزنم
صدای مک زدن نگشتاش سکوت سالن رو فراری میده ..
کی فکرشو میکرد این فسقلی اینقدر به روحیه آنی طراوت ببخشه ؟ چشمای رنگ دریاش بشه قاب و میخ بشه به دیوار دلامون ... پیشونیش رو میبوسم و میزارمش روی مبل ...
جیب شلوارم میلرزه و بهم میفهمونه یکی پی ام داده ..
اسکرینش رو روشن میکنم با دیدن اسم کویینا سان لبخندم عمیق تر میشه
«آرمین ساااااان ! بیاین بیمارستان رز کوچولو با اومدنش همه رو غافل گیر کرده ... اگه میشه ارنم پیدا کنید مبایلش خاموشه ... آرتاروهم بیارین دلم براش یه ذره شددددددهههه ..اریگاتو منتظرتونیم »
از هیجان ناشی از این خبر می ایستم و دستم رو میگیرم جلوی دهنم
وای خدای من بالاخره ارنم دختر دار شده !
با اینکه دلم نمیخواد آنی رو بیدار کنم اما ناچاره با سرخوشی به طرف اتاق میرم .....
راوی : کویینا
به این کوچولوی توی دستگاه نگاه میکنم ...اینقدر نیشم بازه که فکر کنم چشام معلوم نیست ....
از شباهت بی اندازش به میکاسا خندم میگیره ... راست می ایستم و از بخش نوزادان میام بیرون
_چشاش چه رنگیه؟
صدای لیوای باعث میشه بچرخم سمتش ... با ذوق میگم :
_وااییی الان چشاش سبز لجنیه ...ولی خب بچه ها اولش اینطوری ان بخاطر اینه توی اب بودن ..وییی موهاش معلوم نیست اصلا ولی فکر کنم مشکیه اخه بینی و لب هاش خیلی شبیه میکاساست ..
لیوای سری تکون میده و قدمی ازم دور میشه که لبخندش رو نبینم ...
قیافه لیوای وقتی میکاسا دردش گرفته بود جلوی چشام میرقصه
لبمو گاز میگیرم قهقهه ام بالا نره ....
از پشت شیشه به میکاسا نگاه میکنم ... هنوز به هوش نیومده احتمالا به این زودی هم نیاد .... بخاطر جراحمی که توی جوونی دیده خیلی خیلی براش خطرناک بود زایمان .... حتی موقع به دنیا اومدن سینا دکترا گفتن فقط یکی رو میتونن نجات بدن ... ولی میکاسا تنها سینا رو سلامت تحویل داد بلکه رز هم سالم و خوشگل به دنیا اومد و هیچکودوم طوریشون نشد
_کویینا ؟
به سمت صدای ارن برمیگردم ...
از ابتدای سالن با قدم های خیلی تند به سمتم میاد ...
ارن : کوش کجاست ؟ میکاسا حالش خوبه ؟؟
لبخند گرمی میزنم و چشامو با اطمینان فشار میدم و میگم :
_هردوشون خوبن ...دخترخانومت توی دستگاهست و خانومت هم فعلا ملاقات ممنوعه ...
ارن : ای بابا
_میتونی دخترت رو ببینی ولی بغل و اینا نه ! ...
باشه سریعی میگه و میخواد از کنارم رد بشه که انگار یه چیزی یادش میاد
ارن : سینا ؟ سینا کجاست ؟
_سینا پیش مایکل و ادریانه منم میرم الان
ارن : نه تو نرو .... به مایک بگو بیارتش ! ...
_چرا نرم ؟
ارن : تو نباشی هیشکی درست حرف نمیزنه میکاسا چطورشه
با صورت پوکر میگم : باشه برو
همچین گفت تو نرو فکر کردم طاقت دوری منو نداره ...
به افکارم میخندم و میرم تا با ادریان تماس بگیرم
راوی : جان
بطری ابجو رو میزارم روی دسته مبل و سرمو تکیه میدم به مبل و چشامو میبنم ...
مبایلم چند بار زنگ میخوره بی حوصله خم میشم و اسکرینش رو نگاه میکنم
اسم هیچ روی صفحه باعث میشه جواب بدم ...
+الو جان ؟
هیچ با هیکل ظریف و صورتش خوشگلش روی ذهنم نقش میوفته
_سلام عزیزم چیشده ؟
+ دختر ارن به دنیا اومده
از حالت لش در میام و سیخ میشینم روی مبل
_چی کی ؟ هنوز مونده بود که ..میکاسا خوبه ؟
+اوهو چه سریعم یاده میکاسا افتادی چرا نپرسیدی بچه خوبه یا نه ؟
عصبی چشامو مالش میدم و میگم :
_بگو چطورن
+نمیدونم زنگ زدم به آنی...اون گفت توی راه بیمارستانن بچه یگر دنیا اومده
_اوک میام دنبالت بریم پیششون ....
راوی : ساشا
کارتن های پیتزا و بطری های نوشیدنی رو از روی میز برمیدارم و میندازم توی پاکت زباله ... یقه گشاد لباسم از روی شونه میوفته
دستمو میبرم که یقه امو درست کنم اما صدای داد از بالا میاد
با داد از پله ها جفتک میندازه و میاد پایین
کنی : ساشا ساشا ساشا ساشا
_ها ؟ چته ؟
کنی : دیوار دومم به دنیا اومد
چی میگه این ؟ دیوار چیه
_ها؟؟
کنی: دیوار دوم دیگهههه رز به دنیا اومدددده !
پاک اشغالارو توی هوا تکون میدم و با صدای بلند میگم : چیییییییی؟
کنی بطری ای که از توی پاکتم بهش خوره رو پرت میکنه سمتم و میگه
کنی: جون تو ! الان جان گفت !
سرمو تند تند میخارونم و میگم
_وووییی الان ما باید چیکار کنیم ؟؟؟؟
کنی : جان داشت میرفت بیمارستان
_خب الان همه میرن بیمارستان یه عالمه ادم گشنه میمونن ...زنگ بزن به نیکولو پنجاه پرس غذا سفارش بده با خودمون ببریم

راوی : ارن
با اصرار زیاد کویینا دکتر گذاشت برم داخل و ببینمش...
به محض ورودم پلکش تکون میخوره و زیر لب میگه : اِرِه
به سمتش میرم و دستش رو میگیرم که دکتر با عصبانیت میاد داخل که مواخذم کنه اما با باز کردن چشمای میکاسا دهنش بسته میشه...
کنار تخت زانوهامو تا میکنم تا صورتم مماس باهاش بشه ...
_بهوش اومدی بالاخره ؟ همه اومدن اینجا بخاطر تو
میکاسا : اِره ؟ بچم ؟
_نگرانش نباش سالمه و الانم توی دستگاست
میکاسا : نه...سـ...سینا
مبهوتش میشم .... وقتی گفتم همه اینجان نگران پسرکش شد....الان مدت هاست بخاطر امواج دستگاه ها نتونستیم سینا رو بیاریم ببینتش...
_سینا بیرون پیش لیوایه نگران نباش ....
چشاشو باز و بسته میکنه و به سختی میگه ...
_از کی اینجایی؟ چیزی خوردی؟
دکتر :اقای یئگر بفرمایید بیرون ! ایشون حرف زدن براش بده
سری تکون میدم و به سمت میکاسا میگم
_هیش! ..من خوبم ناهارم ساشا اورد خوردیم همه ...رز حالش خوبه و توی دستگاست سینا هم حالش خوبه و بغل لیوای خوابیده
میکاسا: دخترمو ...بیار...ببینم!
دکتر عصبی میشه منم بلند میشم و با اخم میگم :
_بجای تذکر فکر کنم بگین دخترشو بیارن بهتر باشه
نمیدونم دکتر چی توی صورتم میبینه که بی حرف میره بیرون و بعد از چند دقیقه با رز برمیگرده ....
وقتی میرم سمتش و دخترمو توی اغوش میگیرم یه وزنه روی دوشم قرارمیگیره ...
یه چیزی از ته وجودم فریاد میزنه برای سلامتی این کوچولو باید جونمم بدم... ته دلم میلرزه واسه اینهمه زیبایی....
چرا اینقدر بوی خوبی میده ؟ سینا این بویی نبود...انگار بوش از جنس میکاساست...از جنس دختراست.....
همه اجزای صورتش بینهایت ظریفه....حس میکنم یه شی گران قیمت رو حمل میکنم.... همه این حس ها در یه لحظه اونم برای من غیر قابل باوره ...شاید بعد از سینا اینهمه احساس بهم حمله نکرده بود ...
چشامو میبندم و سرمو نزدیکش میکنم و بو میکشمش....یه بمب توی ذهنم میترکه و بعد از محو شدن دود هاش تصویر مامانم نمایان میشه ....
این کوچولو بوی مامانمم میده .... چرا اینقدر بو همه توی این جمع شدن ؟
بوی سینا...بوی میکاسا..حالا هم بوی مامانم ....
دلم برای مامانم تنگ میشه... اگه زنده بود الان نوه اش رو میدید...دختر منو میکاسا ! ..
مامان همیشه دختر دوست داشت ... برای همین اینقدر به میکاسا علاقه داشت .....
سرمو از رز دور میکنم و میبرمش بالا ولی چشمامو باز نمیکنم ...
مامان...میبینی !...نوه اته.... یه دختره .... مامان... قول میدم از همه وجودم براش حفاظت ازش استفاده کنم ...همونطور که تو ازم محافظت کردی...
مرسی مامان...مرسی که گذاشتی این روزا رو ببینم !
به سمت میکاسا برمیگردم ..
صورت عرق کرده و لباس خشکش دلم رو میبره ....
نزدیکش میشم تا این فرشته کوچولو رو ببینه
راوی : کویینا
ازینکه همه توی حیاط بیمارستان جمع شدن حس باحالی دارم ...
به طرف ارمین میرم ... سینا توی بغلم از دیدن ارمین ذوق میکنه ...
به آرمین که میرسم با خنده هردومون بچه هارو عوض میکنم و آرتا میاد توی بغلم ....
به آرتا و چشای آبیش نگاه میکنم و میگم
_اوهو چه عجب شما بیداری خانومی ...
آرمین با خنده میگه : توی شلوغی خوابش نمیبره ...
سینا خیره شده به موهای آرمین ....
دستش رو میبره سمت موهای آرمین و با یه لحن دلربا میگه : زَلد !
از ذوق میخندم و ابرو های ارمین میپره بالا ....
آرمین : اوووووه ! رنگ هارو بلدههه ؟؟؟
با خنده سری تکون میدم و میگم : سینا خیلی باهوشه ...
آرمین با هیجان نگاهی بهم میکنه و بعد چشماشو میدوزه سمت جان و کنی و ساشا و انی و هیچ که اونطرف تر ایستادن
آرمین : بچههه هااااا بیاینننننننن
با داد ذوق زده آرمین همه میان سمت ما...آرتا میزنه زیر گریه که آنی میگرتش و بقیه دورمو حلقه میزنن
جان: چیه چیشده ؟
آرمین به سینا نگاه میکنه و میگه : عمو یبار دیگه بگو !
سینا با شیطنت سرشو میده بالا که خنده همه بلند میشه ...
آرمین : بگو دیگه
ایندفعه با شیطنت بیشتری ابرو هاشو میندازه بالا که قهقهه مون میره هوا ...
ساشا : اینو از لیوای هچو یاد گرفته ....
_امروز لیوای توی اتاق میکاسا بود که میکاسا دردش گرفت و جیغ میزد از درد .... وای قیافه لیوای خیلی با نمک بود
همه میخندن و کنی شروع میکنه به در اوردن ادای لیوای اون لحظه ....
سینا از خندیدن بقیه میخنده و دلم براش ضعف میره ...