
(بخش عمده ای از رمان با داستان اصلی فرق داره )
راوی : ارن
نگامو انداختم روی ساعت مچیم ...
آنی معلوم نبود کودوم گوریه ... میترسم حرف های هانجی درست باشه و دوباره آنی جاسوس مارلی شده باشه ... نمیخواستم فعلا به کسی چیزی بگم چون آنی رو من تضمین کردم وقتی که میخواستن بکشنش ... هرچند اونموقع فقط بخاطر ارمین بود ...
هانجی : هی ارن ..به پیک مشکوک شدن ...دستگیرش کردن ..برنامه چیه ؟
زیک چرا مشکوک شدن؟ اونکه در ظاهر اومده بود برای تحقیق برای مارلی ..پس چرا باید مشکوک شن ؟
هانجی : پاهاش...نمیتوسته راه بره و اونا شک کردن که حتما اینجا تبدیل شده.. هیچ جاسوس مخفی ای نمیره توی هیکل تایتان ده متری
یک سایه که از پله ها میاد بالا رو از گوشه چشم دیدم حرف زیک سالن اجازه نداد سرمو برگردونم
زیک : لعنتی اگه لو بره مسخره میشه... حتی از ازمایش هاشم چیزی دستگیرمون نشد که دل خوش کنیم
صدای ضعیف یک دختر از سمت راستم بلند شد
+بـ...ببخشید ....
برگشتیم سمتش ... هیکل لاغری داشت و دستاش رو توی هم فشار میداد ...سر انگشتاش از فشار زیاد سفید شده بود ...انگار خودش ، خودش رو اسیر کرده بود ...
+ببخشید...شما...ارن یئگر هستین؟
یه نگاه قدی بهش انداختم و سرمو تکون دادم ...
باید به میکاسا زنگ میزدم .. امروز صبح اومده بود در خونم ..خونه نبودم حتما نگران میشد
گوشیم رو از جیبم در اوردم که دختره یهو به سمتم سرازیر شد و لبه کوتم رو گرفت و با عصبانیت شروع کرد به جیغی حرف زدن
+هیچ میدونین کویینای بدبخت بخاطر شما داره چی میکشه ..اصلا میفهمین قراره بمیره؟ تو اصلا جون ادما برات مهم نیست ..انگار نه انگار ازادی رو از یه دختر بیچاره گرفتتییی
هانجی با تعجب : هاااع؟
زیک : عع
دستش رو از کتم برداشتم و...اخم هام کشیده شد توی هم ... این نیم وجبی دیگه چی داشت میگفت ؟
+ مگه اون بیچاره چیکارت کرده بود اون فقط دوست داشت عاشقی مگه جرمه هاا ؟؟
زیک: اوهوووو
ریلکس گفتم : کیو میگی »؛ِض2ط23
دختره یهو یک قدم رفت عقب و دست هاشو مشت کرد و شونه هاش شروع به لرزیدن کردن سرش رو انداخت پایین و صداش تحلیل رفت ...
هانجی: چی گفت ؟
زیک : منم نفهمیدم
بی حرف منتظر نگاش کردم ..کاش زودتر میرفت پی کارش باید زنگ میزدم به میکاسا... هر دقیقه داشت به نگرانیش اضافه میشد
_راوی : ایلا _
فکر کنم اینقدر استرس رفت بالا که از اون مخزنش زد بیرون و نگهان استرس دونم خالیه خالی شد ..
سرمو اوردم با و با جیغ درحالی که اشکام میریخت حرف میزدم
_کیو میگمممم؟ همون بدبختی که اومد پیشت از نقشه اش راجب تولید ادم هایی با ژن تایتانی گفتتتتت... همونی که انداختیش جلوی تایتان تا خورده بشه ..بی رحم سنگ دل... اینقدر وجودش رو نادیده گرفتی خوب شد ؟ راضی هستی ؟
هانجی :هااع؟
استرسم خالی شده بود بجاش جرئتم پر شده بود ...
روی زمین نشستم و مشت کوبیدم روی زمین و گفتم : همینجا میشینم تا برین نجاتش بدیییییییییییییییین
ارن به سمت منشی رفت چیزی بهش گفت و بعدش مبایلش رو بیرون اورد و رفت توی اتاقش...
به منشی نگاه نمیکردم ولی صدای حرف زدنش با کسی پشت خط میومد ...
اون دو نفر هنوز بالای سرم ایستاده بودن
چند دقیقه ای گذشت که چند نفر اومدن و به زور میخواستن بلندم کنن ببرنم ...
منم یجور حالت گنگ پیدا کرده بود ... مطیع باهاشون بلند شدم که صدای مگومی اومد
مگومی : دست نگه دارید
مرد مو زرد که به میز منشی تکیه داده بود گفت : شما ؟
مگومی : من میتونم اون نیرو تون که براش دردسر دست شده رو از زندان مارلی بکشم بیرون ولی در عوض باید این دختری که میگیم رو از اونجا در بیارین
هانجی:عااا؟؟ خب چرا بلیط ازادی تون رو برای همون دختر خرج نمیکنید و میای واسه ما بخشندگی میکنین؟
*****************
نور خورشید روی صورتم میوفته
چشم هام رو میمالم ...دردشون روز به روز داره بیشتر میشه ...
میام لب تخت کفش رو فرشی هامو میپوشم و توی سرویس اتاق اب به دست و صورتم میزنم و حوله رو برمیدارم میرم سمت اشپزخونه
ادریان با یک دستش لقمه میزاره توی دهنش و با دست دیگه اش کتابمو نگه داشته
_عهههه دوباره اینو برداشتی ؟
ادریان : صبح توام بخیر
_بدش من ادریان ... کامل بشه میدم بخونی .....
ادریان : بیا بشین برات لقمه بگیرم
_ادریان کر شدی ؟؟؟؟
ادریان : چایت سرد میشه
به چای روی میز نگاه میکنم .... بیخیال اونکه الان نه کتاب رو بهم میده نه جواب ...بزار بخونه
میشینم پشت میز و موهامو میدم پشت گوشم و چاقوی کره رو برمیدارم کره میمالم روی نون تست
ادریان: چطوری بجای ایلا اینا روایت نوشتی ؟
_مربا میخوری بیارم ؟
ادریان : لحن نوشته ات دقیقا مدل تعریف ایلاست ...
_مربای البالو خودم درست کردماا
ادریان :دقیقا میدونی چطوری تلافی کنی
میخندم و میگم : از ایلا و مگومی و بقیه خواستم اون دوران رو تعریف کنن و برام ایمیلش کنن
ادریان : وااااااااااای بچه ..گفتی مگومی !...این پیری روی تو نظر داشت ؟
_تا کجاش خوندی ؟
ادریان : تا جایی که مگومی میاد با زیک حرف میزنه
_خب پس قضاوت نکن
ادریان : اوووه بیخیال ..نکنه میخوای اخرش بگی شبیه دختر مرده اش بودی واس همین میخواستت ؟
_نه والا همین الان میگم میخواست بگیرتم
ادریان میخنده و میگه : دیگه نگو میخوام بخونم
یهو سرم و میارم بالا میگم : ساعت چنددددهههه؟؟؟؟؟؟؟
ادریان : هشت و نیم
_واااای ....
اخرین لقممو میچپونم توی دهنم و میرم سمت دره خونه
ادریان : کجا میررریی؟؟
_منزل یااار
توی راهپله چشمم میوفته به ایینه های روی دیوار ها .....با پیرهن لش و شلوار پاچه گشاد بلند صورتی و موهای باز .. ..طبق عادت توی ایینه نیشم رو باز میکنم و میدوم سمت پایین ...
کلید رو از جای مخفی مون برمیدارم و درو باز میکنم و میرم توی خونه لیوای ...
به به .... چرا اینقدر خونه اش اینقدر تمیزه ؟
میرم در اتاق رو باز میکنم ...
لیوای روی زمین خوابیده و تخت خالیه ... چه عادت بدیه شب ها پیرهنش رو در میاره اه ...
یه گرد و کوچولی توی بغلش کامل زیر پتوعه و یکم از پتوی ابی افتاده روی پاهای لیوای...
واای بچه خفه میشههههههه
با سرعت میشینم کنار لیوای خم میشم که پتو رو از روی سینا بزنم کنار که یهو لیوای دستش رو میندازه دور گردنم و توی خواب میگه : بخواب عمو..بخواب ....
عمو چیه زهرماررررر...دستش رو میگیرم که بردارم از دور گردنم اما محکم تر میکشه
لیوای: هیییش.
سرم توی گردن لیوای فرو میره ولی سعی میکنم شکمم رو بالا بدم بچه رو خفه نکنم
_اییییییییییی ولم کننننن
لیوای یهو توی جاش میشینه ... منم به شدت میخورم روی اون جسم کوچیک
چرا اینقدر نرمه؟
بی توجه به لیوای پتو رو میزنم کنار ...
اینکه بالشتهههه!!!!!!!!!!!!
_بچه کوووو؟؟؟؟؟؟؟
بلند میشم با عجله میرم توی سالن که حس میکنم پام توی یه چیزی بین مایع و جامد فرو میره ...
به پاچه شلوار و مچ پام نگاه میکنم ... این چیزای قهوه ای چیـ..اَیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
دستمو میگیرم جلوی دهنم که عق نزنم ...
لیوای : چرا مات اونجا وایسادی؟
صدای لیوای که از پشت سرم میاد .....جیغ خفه شدم میترکه و بلند میگم
_لیوایییییییییییییی سینا پوشک پی پی ایشو کنده انداخته اینجاااااااااااااااااااااااااااااا
به پام نگاه میکنه صورتش جمع میشه
دستمو میزارم روی صورتم فشار میدم ....و درمانده گریه بدون اشک میکنم
ایییییییی
لیوای خم میشه زیر صندلی رو نگاه میکنه
منم همینجوری هق هق کنان کمی خم میشم زیر صندلی رو ببینم ..
بعله ! اقا لخت نشسته اونجا نیششم برا من باز کردههههه
************************
مگومی : توی کوله کویینا احتمالا کتاب رو پیدا کردن و همچنین بازو بند... الان مطمئن هستن اون یه الدیاییه که توی مارلی جاسوسی میکنه چون هیچ بلیط رفتی به پارادیس هم از طرف مارلی نگرفته ...
برگ شانس من شاید بتونه جلوی مرگش رو بگیره ولی ازادیش نه! .. اما خب با اون یه برگم میتونم مامور شما رو ازاد کنم ...
ارن از اتاق میاد بیرون میگه : برگ شانست چیه ؟
مگومی : پسر عموی زنم ...." تئو" حتما میتونه کاری بکنه
زیک : تئو ماگات ؟
مگومی : درسته
هانجی : باشه قبوله !
ارن : هانجی سان
هانجی : اگه پیک لو بره گالیارد هم لو میره ...و تو ارن !
نمیتونی بفهمی اونی که ذهنت رو مشغول کرده واقعا کودوم طرفیه..
زیک: درسته ...اگه یکی از ما پیش قدم بشیم میفهمن خبر دستگیری پیک رو یکی از اعضاشون بهمون گفته ..در اون صورت چک میشن و باز به گالیارد میرسن
_ایلا : راوی_
میون اون همه تشویش و استرس یه لبخند گرم زدم ... کویینا ...ببینمت اول یکی میزنمت بعد هم کلی بغلت میکنم ...دلم برات یه ذره شده ....
......................................
همه کار ها اوکی شد...
ارن قبول کرد کمک کنه آنا رو نجات بدن و طبق نقشه مگومی ماگات قبول کرد و اون شخص که ظاهرا پیک نام داشت ازاد شد ...
پیک بهونه اورده بود که از دختر یکی از دوستان قدیمیشه و این خبر رو گالیارد که از طریق پیک اشنا شده به مگومی داده ..
این کار گالیارد هم ابراز نگرانی برای دوستش بود و کسی شک نکرد
بقیه درحال نجات دادن کویینا بودن و من خونه دختر اکی سان نشسته بودم و باهاش حرف میزدم...اینقدر مهربون بود منو یاده مامانم مینداخت ...موقع حرف زدن باهاش به کل استرسم رو برای کویینا رو فراموش کردم و برای دخترش غصه میخوردم فقط
آکی سان : کجا بودم ؟ ..اها ... با داداشم و یکی از خواهرام توی منطقه حفاظت شده ای مارلی که مخصوص الدیا بود زندگی میکردیم ..همیشه یه بازوبند نحس همراهمون بود...تا وقتی ازدواج کردم و بچه دار شدم بیرون رو ندیدم و ارزوم دیدن بیرون بود....منم از مردم این شهر حالم بهم میخورد که چرا مارو ول کردن رفتن
ولی از وقتی سوفیا رو به دنیا اوردم اوضاع کامل فرق کرد ...
خوب بودن سوفیا برام کافی بود نمیخواستم حتی دیگه بیرون رو ببینم
سوفیا توی این منطقه قد میکشید و همیشه با یه اکیپ چهار نفره این طرف و اونطرف میرفت ....
اودو و فالکو و گبی یکی از اون بچه ها میخواست به الدیایی های جزیره بپیونده برای همین سوفیا هم عازم سفر شد و نمیخواست دوستش رو تنها بزاره ...
ولی درستش این بوده که اونا میخواستن جاسوسی الدیا رو بکن برای مارلی و اینطوری به من گفت که نگران نشم ...
و اخرش هم که ....
کلی حرف زده بود دلم نمیخواست آکی سان بیشتر از این ناراحت باشه برای همین دستش رو فشردم و بهش اب دادم که بخوره ... یهو دلم دوباره نگران کویینا شد

_ راوی : کویینا _
وقتی همه چیز دقیقا توی چند صدم ثانیه اتفاق میوفته روایتش خیلی سخت میشه
میان زمین و هوا توی یک جسم نرم فرو رفتم و چیزی پشت سرم گذاشته شد.... عطر جاستین که پیچید توی شش هام تا وقتی که میخواستم بفهمم اون دستایی که نشسته روی موهام و کمرم رو گرفته دست های جاستینه ... صدای گوش خراشی همه جارو گرفت ...
چشام هامو که باز کردم ... صورت جاستین رو دیدم که از پشت سرش ابشار خون جاری با اب بارون در امیخته میشد و روی زمین رود تشکیل میداد....
دقیقا بدنم روی بدن جاستین بود
بدنم ...کمرم ....گردنم همه جام به شدت درد میکرد
خودمو کشیدم کنار .... دستم رو بردم سمت دستش که نبضش رو بگیرم ولی
اونقدر سریع از حال رفتم که نتونستم حتی اشک جمع شده ام رو بیرون بدم
*****************************
دوش اب رو میزارم میگیرم روی پام و برای صابون رو نزدیک پام میکنم که برای بار هفتم پامو با صابون بشورم ولی صدای داد عصبی مایکل از توی سالن باعث میشه ناخواسته بلند شم ...
شیره اب رو میبندم و هول هولی دامنی میپوشم و میرم بیرون
با چشم و ابرو از اکینا میپرسم چیشده که پشت چشم نازک میکنه میگه : چیشده ؟ فوجیتا خانوم مگه میزاره فرد بیچاره اسایش داشته باشه
مایکل به فرد پشت خط : غلط کرده... بهش بگو مگه الکیه ...میرین بچه از پروشگاه...از صدجای دیگه میارین ..من یه رفیق دارم بچه میفروشه ...فوقش میرم یدونه میخرم
مگه هندونه اس یدونه میخواد بخره ؟ نکنه ...فرد و فوجی......
مایکل : فرد کاری نکن پاشم بیام توکیو خودت و فوجی رو زیر کتک بگیرم
سکوتی برقرار میشه که مایکل با حرص میگه: گمشین بابا
خیلی وقته مایکل بیخیال رو اینطور جوش اورده ندیدم
میشینه روی مبل...ادریان با لیوان اب میشینه کنارش و منم منتظر میشم تا اروم شه ... ولی خودش شروع میکنه به حرف زدن با ولوم صدای پایین و خسته
مایک : تقریبا دو سه ماه پیش فرد بهم گفت با فوجی نمیتونه بچه دار بشه .. ولی اونموقع پیش چندتا پزشک خوب نرفته بودن و هنوز امید داشتن..ولی ظاهرا اینا هم کاری از دستشون بر نمیاد ..
ادریان : مشکلشون چیه ؟
مایک : دقیق نمیدونم ...فقط میدونم که باهم نمیتونن ولی اگه با کس دیگه ای ازدواج کنن مشکلی ندارن یه چیز دیگه هم گفت.... هردوتاشون یه مشکلی دارن که اگه بچه دار هم بشن یه خطری بچه رو تحدید میکنه ...یادم نیست.... تالار سمی همچین چیزی
ادریان : تالاسمی ...
_احتمالا تالاسمی مینور بوده که متوجه نشدن تا به حال
ادریان : اگه هر دو مبتلا باشن ...خطر تالاسمی ماژور بچه رو تحدید میکنه..
مایک با کلافگی میگه : میشه به زبون ما حرف بزنین ؟ چی هست اینایی که میگین
_این یک بیماری خونی هست مایک ... اگه تالاسمی مینور یا همون حالت خفیف داشته باشن احتمال اینکه بچه دچار به ماژور یا حالت شدیدترش بشه تقریبا بیست / بیست و پنج درصده ! .... این ربط زیادی به بچه دار نشدنشون نداره ...در پله بعد قرار میگیره
آکینا که تا اونموقع ساکت بود یهو بلند شد و گفت : پاشو مایک پایشو مایک باید بریم توکیو
بهش نگاه میکنم و لبخندی میزنم ... میدونستم نمیتونه توی این شرایط اونارو تنها بزاره
مایکل: باشه عزیزم...عصر میریم
آکینا : اوکی ..من میرم نوبت بگیرم
مایکل: نوبت ؟ نوبت چی؟
آکینا : نوبت تست خون و اینا دیگه...یهو دیدی توام تالار سمی داشتی اونوقت من چیکار کنممم؟؟؟ به هر حال فامیل هستین احتمالش هست
پوفی میکشم و بلند میشم میرم توی اشپزخونه و ادریان هم دنبالم میاد
ادریان : انا...یه چیزی هست.....
_هوم ؟
ادریان : یه دکتر توی ایتالیا میشناسم که هر بیماری ای رو درمان میکنه ... میگن هیچ هیچ بیماری از زیر دستش در نرفته ...
_خب اینکه عالیه !! بهشون بگم ؟ میخوای اصلا با پرواز تو بیان ؟ تو کی برمیگردی ؟؟؟
ادریان : اووو وایسا دختر خوب ... موضوع اینجاست اون دکتره یه پیرزنه که الان دیگه کار نمیکنه...تقریبا هیچکس هم نمیدونه کجاست..میگن رفته توی یه روستا زندگی میکنه و خودش رو بازنشست کرده
_پووف ....امیدوارم شدم یه لحظه که ... بیخیال ... رئیس بیمارستان ازم خواسته امروز با اینکه بیکاریمه برم .... تو میای؟
ادریان : نه من میخوام با مایک برم بگردم
ازینکه باهم جور شدن ذوق میکنم و هیچی نمیگم و مشغول چای ریختن میشم
**********************************
_ راوی : آیلا _
حس میکردم ذهنم شده یه اشغال دونی که از همه چیز به درد نخور توش جا داده شده ... واقعا دیگه داشتم دیوانه میشدم ...
یک دقیقه که تنها میشدم فکر و خیال چرت و پرت ذهنم و پر میکرد
پوفی کشیدم که یهو دلم خالی شد .... نمیدونم چرا ولی اصلا یه حااال بدی بهم دست داد ..وااااای دوباره حالت تهوع گرفتم
خسته بودم ازینکه هر ثانیه توی یه حالی ام و ثباتی ندارم ولی بیست و چهار سال اونجوری بودم خب نمیشد تغییرش داد
سرمو تکون دادم و شونه ام رو بالا انداختم...
روی پوست یه خرس مرده کنار شومینه نشستم ... استاد مگومی هی هییی راه میرفت و دیگه انگاری داشت روی مخ منه بدبخت راه میرفت
_راوی : ارن _
بعد از تماسی که با پادگان گرفتم اون چندتا مامور عوضی رو گرفتن و بازداشت کردن ..
تا نش کش برای دوست این دختره اومد اونجا صبر کردیم ..
زیک همراهم بود و دختره رو گذاشت توی ماشین تا ببریمش ..درکش میکردم از دست دادن دوست چقدر سخته...
اون بخاطر من حاضر نشده بود که چیزی لو بده و کارش به اینجا کشید...شاید اگه همون روز باورش میکردم این اتفاقا نمی افتاد
زیک : ارن مبایلت رو روشن کن میکاسا نگرانته
به ماشین تکیه دادم و مبایلمو روشن کردم به میکاسا پی دادم ... اون چند وقت رفتارام باهاش دست خودم نبود...نمیخواست ناراحتش کنم ولی همش باید اینکارو میکردم ...
میفهمیدم از رابطه منو انی خبر داره و این اذیتش میکنه ولی چاره ای نداشتم ..
این یه ماموریت از طرف اروین بود و باید هرطور شده بود به انی نزدیک میشدم ..
از طرفی مارلی خیلی راحت داره عهد میشکنه ... احتمالا پشت شون به چیزی گرمه که از کاراشون نمیترسن...ولی باید بفهمیم چی ..! شاید از طریق انی میتونستم بفهمم ...
یاده حرف اروین افتادم که راجب یه الدیایی توی توکیو حرف میزد .... ظاهرا یکی از شبکه های زیرزمینی الدیاست که ما خبر نداشتیم و حالا میخواد با ما همکاری کنه ...
تکیه ام و از ماشین بر داشتم و سرمو چرخوندم و دختره رو نگاه کردم روی صندلی عقب بیهوش خوابونده شده ...
حرفش توی دفترم رو یادم میاد
" بنظرم میشد تایتان هایی با قدرت شیفتر به وجود بیارم .... اینطوری تایتان غیر قابل کنترل وجود نداره ... "
اگه مارلی واقعا بخواد دوباره کاری کنه وقایع هفت سال پیش تکرار خواهد شد ... ولی با وجود تایتان هایی با قدرت شیفتر....
بنظر در نگاه اول بد نمیاد ...
حرف هاشو به یاد اوردم وقتی از خودش میگفت
"بیست و چهار سالمه...رزمی کارم و هفت ساله که توی توکیو ام"
هوووف خاطره از هر طرف از ذهنم میبارید
"_ باید اینکارو بکنی
+به هیچ وجه...من.....اوف ...من..
_نمیخواد چیزی بگی ...تو باید اینکارو انجام بدی
+نه ...نتها اینکارو انجام نمیدم بلکه نمیذارم شما هم چیزی بهش بگید
_ اینکار برای نجات بشریته...خودخواه نباش . . . انجامش میدی"
نمیتونستم بزارم میکاسا نفوذ کنه به اون شبکه زیرزمینی ..
هرچی هم قدرت بدنی و حرکتی عالی باشه در مقابل گلوله فایده ندارن
زیک : ارن جسد رو بردن ..ماهم بریم ؟
سری تکون میدم و در جلو رو باز میکنم و میشینم توی ماشین .
عروسک چینی جلوی ماشین نگاه میکنم ... آرمین توی سفر قبلیش اینو از چین برام اورد ..میگفت شانس به همراه داره... اینبار توی این سفر دور دنیاش قراره چی واسم بیاره ...؟
از توی ایینه عقب رو نگاه کردم و پامو گذاشتم روی گاز و به مقصد ماریا حرکت کردم
« برای دریافت موزیک مربوط اینجارا کلیک کنید »
_ راوی : کویینا _
به هوش که اومدم دیدم روی یه تخت با عطر اشنا ولی توی یه اتاق نا اشنا ام
رودِ خون ...جاستین....پرتگاه...
سیخ روی تخت نشستم ...ضربان قلبم رفت بالا...
زیر لب زمزمه میکردم جاستین و کم کم صدام واضح شد
همون موقع در باز شد و پیرمرد چشم سبزی با لباس پزشکی اومد توی اتاق
پیرمرد : هیس دختر اروم باشم .. سُرُمت کنده میشه ....
سرمو نچرخونم فقط دستمو حرکت دادم که دیدم به چیزی وصله و نقطه ای ازش کمی میسوزه
گنگ بودم ...یعنی...جاستین مرده بود ؟
اینقدر همه اتفاق ها سریع افتاده بود که هضمش برام سخت بود فقط به روبه روم نگاه میکردم که ارن در اتاق رو باز کرد ...
گوشی ای توی دستش بود میخواست به من بدش که دکتره مانعش شد ولی ارن اصرار کرد...
نمی فهمیدم توی گوشی چیه ...حدس هم نمیزدم ...اصلا هیچی حالیم نبود ...
نه اشک داشتم نه بغض ...
فقط حس میکردم خسته ام ...اونقدر خسته که میخوام سال ها بخوابم ...
ارن نزدیک اومدن و گوشی رو گرفت سمتم ...
بی حس بهش چشم دوختم ..ته ریشش در اومده بود از اخرین باری که دیده بودمش
ارن : حرف های دوستت برای توعه ...داده بود به پیک که به دست ما برسونه
گوشی رو بی صدا گرفتم و گفتم : پنجره
ارن یه ابروشو داد بالا و سوالی نگام کرد ...
_پنجره ..نمیتونم نفس بکشم ....
با یکی از دست هاش دستم رو گرفت و با اون یکی سُرُم رو...
برام مهم نبود دستم توی دست ارنه .. برام مهم نبود کفش پام نیست و پا برهنه ام ....فقط پشتش راه میرفتم .... حتی حرکت پاهامم حس نمیکردم ...
بردم توی سالن نزیک یه پنجره ...سرم رو جایی اویزون کرد و گفت :
ارن : داره برف میاد ...بازش نکن..
داشت برف میبارید...روی زمین کلی برف نشسته بود ولی اخرین خاطراتم هوا افتابی بود ... به این توجه نکردم معلوم نبوده چند روز بی هوش بودم ....
مبایل رو اوردم بالا
«اجی بزرگه !چطوری زمینی ؟
بابا اون زمین و ادماش چی داره که چسبیدین بهش ؟
من منتظرت میمونم تا بیای بالا پیش منو و خواهرم ....
اها...گفتم خواهرم .... اجی توکه نبودی ...
خبر از امریکا رسید خواهرم اومده این بالا
یادته میگفتم اومدم درس بخونم دکتر شم بیماری خواهرمو درمان کنم ؟
هه..... خلاصه که اومده این بالا و درس خوندنم دیگه بدرد نمیخورد....
وقتی فهمیدم داری کجا رفتی دنیا روی سرم خراب شد ....
اجیم رفته بود توی دل خطر.... نگرانش بودم که خبر رفتن اون یکی اجیمم شنیدم ....
حالم اصلا نبود که بخواد بد باشه ....
یه روز سرکار یه مرد قد بلند اومده بود و داشت با رئیس راجب دختری غیر الدیایی حرف میزدن .... اسمش کائورو واکاری بود...مامور مخفی های مارلی شناساییت کرده بودن .... تصمیم گرفتم اونی که تورو پیدا میکنه من باشم ... تا بتونم توی پرونده ات دخالت کنم .... اره اجی من لوت دادم اما تو شناخته شده بودی...من نه... همون کائورو میگرفتت.....
همه کاری کردم برات .... الان که این نامه رو مینویسم ....همش صحنه ای که صندلی میزمو کشیدی عقب و با فنجان قهوه ات نشستی کنارم میاد جلو چشام ...
یادته دقیقا این جملات رو گفتی : هعی پسر تو چرا هر روز اینجا تنها میشینی اشک میریزی ؟
یادته بخاطر بیماری خواهرم چقدر داغون بودم اجی بزرگه ؟ کمک هاتو یادته ؟
پس جون داداش اگه عذاب وجدان داشته باشی بخاطر این اتفاق نمیبخشمت ...
بابا این بالا پیش خواهرم دارم عشق و حال میکنم.... باید زنده بمونی خوووب که پیر شدی بیای پیشمون من چروک های صورتت رو مسخره کنم ....
راستی نمیخوای اون موهای بلندت رو بزنی ؟ اه چقدر بدم میاد از گیسای درازت ...
راستی اجی ... اون مرتیکه کائورو جاکلیدیتو قاپیده بود....منم ازش کش رفتم مردیکه غلط کرده جاکلیدی اجی منو دزدیده .... اونم میدم به پیک که بهت بدن
خب دیگه ... . هرجا هستی یه نگاه به اسمون بکن برام دست تکون بده بفهمم خوندی ..... (یهو سقف بالا سرت نباشه ضایع شم ؟ )
مخلص شما .... جاستین کوچولو »
توی انعکاس ایینه به صورتم نگاه کردم ....
دستم و اوردم بالا و ورَم لبم رو لمس کردم .... دستم و کشیدم روی اجزای صورتم ....پیشونیم زخم عمیقی رو متحمل میشد ...
پر از زخم کوچیک ....!
موی رگ های پاره شده ....
موهای بلندی که توی هم گره خورده بود و مثل همیشه دورم رو گرفته بود
دست به چشای خیسم کشیدم .... دستم سر خورد و روی گلوم نشست....
بغضمو فشار میدادم ....
سرمو اوردم بالا و به اسمان ابری نگاه کردم ...
با مبایل توی دستم برای اسمان دست تکون دادم
بغضم شکست و همراه اذرخش اسمان اشکای چشام باریدن ....
من کی هستم ؟
من دارم چی کار میکنم ؟
ساعاتی بعد . .
_راوی : آیلا _
از خوشحالم نمیتونستم درست راه برم ..
در ساختمان شیک باز شد و چیزی که دیدم باعث شد یهو بایستم ...
کویینا با موهای تا روی گردن ... دست هاشو پشت کمرش گره زده و صاف توی حیاطِ سفید شده از برف با یه لباس نازک سفید وایساده بود و مصمم به آسمون نگاه میکرد ..
با صدای لرزون که ناشی از سرمای مرگبار بود گفتم : آنا ؟
.دونه های برف روی موهای کوتاه و مشکیش نشسته بودن .... نوک بینیش و گونه های پرزخمش سرخ شده بودن و از بینیش بخار هوای سردِ کمی میومد بیرون
فقط لبخند محوی زد و با بخاری که از دهنش خارج میشد گفت :
کویینا : من فکر میکرم که میدونم .....