(2) part / 8 راه های موازی
(2) part / 8 راه های موازی

با خوشحالی سرمو چرخوندم سمت رعد و برق اما هیچ تایتانی اونجا نبود !

دونه های بارون سخاوتمندانه شروع به سقوط کردن ....

لبخندی زدم .... پس این یه صاعقه واقعی بود ... کسی برای کمک نیومده بود ...

سرنگ توی دستم فرو رفت .... ولی ناگهان صدای داد بلند شد و سرنگ از روی دستم افتاد ....

یه لحظه که چرخیدم جاستین رو دیدم که با مردی که سرنگ رو میزد گلاویز شده و یکی دیگه لگد زد توی کمرم .....

سقوط از یک جای بلند....

باعث میشه وزنت رو از دست بدی ! و دقیقا در یک لحظه وجود خودت رو هم حس نکنی ....

انگار دنیا می ایسته و فقط تو توی یه کالبد دیگه از دور خودت رو تماشا کنی که داری میوفتی ! .....

خاطره ای که از اونروز دارم ... دختری رو میبینم که موهاش سمجانه خودشون رو به سمت بالا میکشن... ولی جسمش با سرعت زیاد به سمت پایین سرازیر میشه ... بی توجه به موهایی که قصد دارن بال های جسم بشن ....

(فلش بک به دو هفته قبل)

راوی : ایلا

(دیالوگ های راوی با _ نشان داده میشود )

_تو نمیای برای صبحانه ؟

کویینا با دست چشماشو مالش  داد و با خمیازه گفت : نه برو

_انا ... امروز دانشگاه هم  نمیای ؟

کویینا : میام 

_ از دیشب که از پیش مگومی برگشتی یجوری ای ...

لبخند اطمینان بخشی بهم زد  گفت: ایلا ؟ برو فدای توشم من عالیم

لبخند کجی زدم و اومدم بیرون داشتم راجب این فکر میکردم که با مگومی حرف بزنم اخه هیچی از حرف های کویینا حالیم نمیشه

خنگ بودم دیگه چه کار میکردم ..

توی سالن چندتا پسر خوشگل رد شدن که سریع صاف واستادم و کمرم و راست کردم ..نمیدونم چرا هر هر خندیدن و رد شدن ...

اخمام رو توی هم کشیدم ومثل همیشه لپ هامو یکمی باد کردم

توی دانشگاه به محض اینکه استاد رو دیدم از دور صداش کردم و دویدم

_استاااااااااااااااااااااد استاااااااااااااد مگومیییی!

استاد ایستاد و به طرفم برگشت همه دانشجو های اون اطراف بهم نگاه میکردن از خجالت اب شدم

به استاد که رسیدم از استرس اینکه قراره باهاش حرف بزنم دست هامو توی هم گره کرده بودم

مگومی : چیزی شده ایلا ؟

_اسـ...استـ...اد

نفس عمیقی کشیدم نکنه فکر میکرد میخوام ازش خاستگاری کنممم؟؟ ای وای چرا همچین فکری کرد !! من خودم یکی رو دوست دارم ...واقعا چه استاد هیزی که همچین فکری کنه

قصد داشتم بهش بگم تو خیلی پیری اما افکارمو کنترل کردم و بهشون گفتم

_استاد کویینا از دیشب رفتارای عجیبی نشون میده نمیدونم چرا ولی نگرانشم

استاد یه خورده رفت توی فکر.حتما  داشت به این فکر میکرد که رنگ موهام عوض شده اخه تازه رنگ کرده بودم

استاد : ایلا.. کویینا توی موقعیت خطرناکیه ... گوش بده ببین چی میگم اگه خواست جایی بره بهم بگو باشه ؟ پیامک بده یا هرچی ...به کویینا هم نگو با من صحبت کردی

بهش نگفتم کردم دستام یخ زده بود با ترس گوشه کتش رو گرفتم

_استااااد  استاد التماستون میکنم اگه چیزی هست بهم بگیییین

مگومی: چته دختر ... اینی که گفتم رو فراموش نکن ... خداحافظ

مگومی بعد از مثل همیشه با قدم های محکم رفت

+ اهای دختره

با ترس پنج متر پریدم هوا و جیغ بلندی کشیدم

_وووووای ادریان بیشور نفهم اسکل نمیگی یهو سکته کنم بیوفتم بمیرم ؟ الهیی بمیری

ادریان : خیلی خب باشه باشه .... داشتی به مگومی چی میگفتی ؟

_مگه تو فضولی ؟ برو سرت توی کار خودت باشه پسره بی ادب هنوز قلبم داره میزنه

دلم میخواست خرخرشو بجوم که به خودش اجازه داده بود منو بترسونه

اگه کلاس نبود کامل از خجالتش در میومدم

چند ساعتی گذشت و خوشبختانه کلاسمون تموم شد ... سرم داشت میترکید چقدر  اینا حرفف میزن اییی خدااا

ادریان : ایلا اونجارووو

_کجا رووو؟؟؟

ادریان : بابا از پنجره بیرون رو ببین... اون دوتا جاستین و کویینا نیستن ؟

_کووو؟؟؟؟

ادریان دستمو کشید و برد بیرون

_ای وحشییی دستم کنده شدددد اخخخخخ ...دستمو ولل کنننننن اییییی

روی حیاط که رسیدیم

مکالمه کویینا با تلفن جاستین نظرمونو جلب کرد

یهو با دیدن کویینا هین ارومی کشیدم و دستمو جلوی دهنم گذاشتم

وای موضوع خطرناک چی بود؟؟؟

کویینا خندید و گفت :شما کی اومدین؟

جاستین : بده من گوشیمو ..حالا هی میخواد زنگ بزنه

ادریان : بجا دستت در نکنه اس ؟

کویینا خنده ای کرد و گفت بریم داخل سرده

اینا چرا میخندیدن ؟؟؟؟ منم برای اینکه ضایع نباشه خندیدم

اون روز توی سالن دیدیم که مگومی کویینا رو انداخته

استرسم بیشتر شد مطمئن بودم ....مطمئن بودم که بعد از صحبت من با مگومی ...مگومی رفته کویینا رو انداخته ...

از استرس همش لبمو گاز میگرفتم .. کویینا هیچی به روی خودش نیاورد که نمرش کم شده...همیشه یههه کولاکی راه مینداخت بیا و ببین !

 بعد از اون کویینا ماشین ادریان رو گرفت و رفت مدرسه کیتا

جاستین رفت سر کارش و منو ادریان هم صبر کردیم تا وقت غذا بشه بریم سلف

توی سلف نشسته بودیم که کویینا زنگ و قرار بود بیاد دنبالمون تا بریم گشتی بزنیم

ادریان که قطع کرد کلی زدمش که بهم گفته بود جیغ جیغو ....

ایلا: من کی جیغ جیغ کردم چرا الکی میگی تو چه مشکلی با من داری اون از صبح اینـ....

صدای یکی : سلام

با جیغ روی صندلی تکون خوردم اوووووووف این پسره دامیه است

پسر دامپزشکیه : ببخشید که مزاحم شدم ... راستش نگران کویینا سان شدم همیشه باهاتون بودن ...امروز نیستن ...مشکلی پیش اومده ؟؟؟

با چشاش گشاد نگاش میکردم پسرو پرووو چه رویی هم داشتاااا واسه من میگه مشکلی پیش اومده خداروشکر ادریان جوابشو داد وگرنه بلند میشدم چارتااا چک سمت راست صورتش میزنم سههه تا مشت هم سمت چپش ... بره با حیوونا حرف بزنه چیکارش به من  چیش

کویینا که اومد دنبالمون اصلا هیچییی حالیم نمیشد همش نگران بودم

کویینا  : سلام قشنگم

با ذوق گفتم : سلام زیباااا

ادریان : ارزو به دلم میمونه به منم ازینا بگین

با صورتم براش شکلک در میاوردم  و زبونمو اوردم بیرون

و بعد دوباره به بیرون خیره شدم و هیچی نفهمیدم از حرفای اون دوتا..... موضوع خطرناک چی میتوست باشه..نکنه کویینا ....؟ وای خدا داشتم دیوونه میشدم کویینا چه بلایی سرش اومده نکنه پلیس دنبالشه میخواد از کشور خارج شه ؟ چرا خارج شه؟ چمیدونم شاید بخواد زندونی نشه خب !اصلا مگه کویینا جرمی کرده ؟ شاید کرده مگه من میدونم

یهو توجهم به بحث شون جمع شد

کویینا : چه گیری دادین من خری سگی چیزیم

با لودگی گفتم : نه تو موشی

خودمم ازین چیزی که گفتم شوکه شدم ... موش چیه دیگه ..اه ...یه خلافکار مگه موشم میتونه باشه ؟ واااای چه گیری دادی کویینای من خلافکاره ؟

ادریان پیاده شد برامون چیز میزای خوشمزه بگیره وااایییی کاش لواشک میگرفت من عاشق لواشکمم به به

یهو یاده اون کتابی که کویینا میخوند افتادم و بحث رو سرش باز کردم یکم با کویینا حرف بزنم بتونم از زیر زبونش بکشم مجرمه یا نه

وااای یادمه انروز کهه فهمیدم کراشم ارمین زنده است تمام جرم  و جنایت های کویینا رو یه لحظه از یاد بردم ... هرچند باورم نمیشد اصلا برای همین در جواب زنده بودن ارمین به کویینا گفتم :

_ برو خودتو اسکل کن

یهو از پنجره بیرون رو نگاه کرد و گفت : امشب میرم پارادیس

چشام شد اندازه یه کاسه ..

_ چی داری میگی کویینا ..خودتم باورت شده چرندیادتو

از استرس خودمو به صندلی فشار میدادم واااای کویینا مجرم نبود میخواست بره پیش اونا وای باید اینو به مگومی میگفتم ...مگومی گفت اگه خواست جایی بره بهم بگوو..مگومی از کجا میدوست کویینا جایی میره ؟

از سکوتش خیلی میترسیدم این سکوتش این معنی رو میداد که خودم میفهمم حالا...

خیلی ترسیده بودم و تند تند اب دهنم رو قورت میدادم  با سختی به استاد مگومی پی ام دادم که کویینا امشب داره میره پارادیس

فقط امیدوارم بودم بهم نخنده و نگه خل و چل

با پخش شدن اهنگ محبوبمون ترسم رو به فراموش کردم و سعی کردم عادی باشم ولی بازم همش ناخونم رو میخوردم ...کویینا هم اینقدر توی فکر بود که اصلا حالمو نفهمید

بعدشم یکم توی ساحل دیوونه بازی در اوردیم و قرار شد که کویینا بره و اون لحظات مرگ بار ..........

اصلا نمیفهیدم چرا همو میزنن نمیفهمیدم چرا بهم میگفت جیغ بزن ...فقط کاری رو که باید انجام میدادم اما همه این چیزا به اینجا ختم نشد و بعد از اروم شدن اوضاع یک پی ام از طرف مگومی دریافت کردم که گفت : گلوت درد نگرفت با اون جیغات دختر جون ؟

واقعا درک نمیکردم اوضاع رو .... جاستین انگاری از یه چیزی خبر داشت ولی نمیگفت ....اونم عین روانی ها نمیخواست بزاره که کویینا بره

دلم میخواست بدونم مگومی کجای من شنود کار گذاشته که صدامو میشنوه ..یا حداقل میخواستم به کویینا بگم که مگومی بهم اینجور پیامی داده اما یاده حرف مگومی افتادم که گفت به کویینا چیزی نگم برای همین وقتی به کویینا زنگ زدم فقط از حال جاستین گفتم

روز بعد از ادریان سریع خداحافظی کردم و رفتم سمت قسمت دفتر استاد ها برای دیدن مگومی وااای چقدر حرص خوردم تقریبا رو به موت بودم البته خدایی نکرده !

بالاخره بعد از نیم ساعت چمباته زدن کنار ماشین مگومی دیدمش بازم استرس گرفتم اصلا نمیدونم چرا وقتی با یک غریبه حرف میزنم ناخدا اگاه قالب تهی میکنم

مگومی همینطور که بهم نزدیک شد گفت : اوه ایلا ...چیزی شده ؟

_استـ...استاد ببخشید من خیلی نگرانم ! چیزیش نشه کویینا ..البته ببخشید....

مگومی: نگران نباش  برو

_بعـ...بله ..ببخشید .. خدافس

تا ماشین ادریان فقط دویدم .. واقعا وقتی ادمو نگاه میکنه ادم یجوریش میشه ها

تا چند روز خبری از کویینا نبود کارم فقط شده بود اشک و گریه و حرص خوردن ...پوستم چروک شده بود و همش میترسیدم اخرش به خاطر کویینا از ریخت و قیافه بیوفتم....

دوست پسر اون دورانمم کمتر باهام حرف میزد برای همین همش فکر میکردم زشت شدم و بخاطر همین بیشتر گریه میکردم

ولی بعد از اینکه چندباری با انا حرف زدم اروم شدم اما اینکه به روی خودم نیارم که مگومی گفته به اونجا رفتن خطرناکه برام اینقدر سخت بود که همیشه بعد از حرف زدن باهاش حالت تهوع میگرفتم

جاستین هم خبری ازش نبود و تنها کسی که داشتم ادریانی بود که میخواستم خفه اش کنم ...

کم کم کویینا از یادم رفت وجزی از تماس های روزمره ام بود فقط ..فروش بلیط هامون زیاد شده بود و اجرا رو تمدید کرده بودن....منم بعد از هر تمرین باید میرفتم ماساژ و کلی کار داشتم

وقتی کویینا از ارن حرف میزد توی کلماتش دوست داشتن داد میزد اما لحنش ..لحنه یه ادم عاشق نبود با این حال دوست داشتم کویینا از تنهایی در بیاد و دعا میکردم ارن بهش توجه کنه چون طفلکی همیشه اونهمه راه میرفت به محل کار ارن تا ارن یه نیم نگاهی بهش بکنه و دوستش پیدا کنه

کویینا همش میرفت پیشش و صادقانه میخواست حرفاشو بزنه ولی اون حتی بهش گوش هم نمیداد

جاستین بیچاره هر روز سرد و یجوری میشد ... نکنه عاشق کویینا شده بود ؟ هرکاری میکردم از زیر زبونش بکشم چیزی نمیگفت ...فقط میگفت هر موقع کویینا خواست برگرده حتما به من بگو باهم بریم دنبالش ...

طفلکی دلش برای کویینا تنگ شده بود

همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه اون خبر لعنتی بهم رسید ...

بیشتر مواقع کویینا مبایلش رو جواب نمیداد و وقتی از یتیم خونه کیتا زنگ میزدن من بر میداشتم اخرش یک بار شماره خودم رو دادم که کاش هیچ وقت این کارو نمیکردم

یک شب دیدم از یتیم خونه زنگ زدن بهم و لحن تند میناکو سان حسابی منو ترسوند نزدیک بود سکته کنم بمیرم !

میناکو با لحن تند و غمگینی گفت : هرچی به ایرانا سان زنگ زدم پاسخ نداد

_اتفاقی افتاده؟

میناکو : کیتا .... امروز از مدرسه فرار میکنه و با دوستایی که ما نمیشناختیم رفته بیرون اما ...اما توی راه............. الو ایلا چان ؟

نفسم در نمی یومد به سختی گفتم : خب ؟

میناکو : ایلا چان...کیتا سوخته...ماشینشون اتش گرفته .....

_چی؟ ...دختر کویینا....حالش.....چی؟....نمیفهمم چی میگی...ن....

میناکو: اون مرده ایلا چان...خداحافظ

نشستم روی زمین و سرمو میون دستام گرفتم ....کویینا طاقت اینو نداشت ...میدونستم میشکنه ....

چشام گشاد شده بود و میلرزیدم....

وقتی صدای کویینا رو شنیدم نتونستم طاقت بیارم و بلند زدم زیر گریه حتی یادم نیست چی بلغور کردم پشت مبایل فقط یادمه مبایلش قطع شد و بعد هرچی گرفتمش جوابمو نداد

دور اتاق میدویدم هول کرده بودم .... بعد از چند دقیقه به خودم اومدم به مگومی زنگ زدم

 

_راوی : مگومی_

انداختنش هم فایده ای نداشت ...!

اون کویینای سرتق من پایبنده هیچی نبود ....

دوستش بهم پی ام داد که قراره شب به پارادیس بره .... ازینکه میخواست خودشو توی خطر بندازه واقعا عصبی شده بودم ...دلم نمیخواست خطری تهدیدش کنه....

همش سرنوشت خواهر زاده نگون بختم میومد جلوی چشمام! نمیخواستم کویینامم توی اون جزیره نفرین شده مثل خواهر زادم پر پر بشه ...

خواهرم هنوز بی تابی میکرد ...و قرار بود همون روزا به پارادیس بره برای گرفتن جنازه دخترش ...

اون بهترین گزینه بود...! بهش زنگ زدم و گفتم که یکی از دانشجو هام میخواد همچین کاری کنه ..گفتم فرض کن دخترته ..اونم قبول کرد بجای فرداش..همون شب با کشتی ای بره که کویینا میره و کمکش کنه

 اطمینان داشتم کویینا نه بازوبند داره و نه کارت شناسایی برای همین هرچی لازم بود رو به آکیکو خواهرم  گفتم .... وقتی زنگ زد رفتم توی اتاق تا زنم بویی نبره

_الو آکی ؟

اکیکو: ایمیلت رو خوندم...برای امشب کشتی ای نیست ... فقط یه لندیگراف طرفای ساعت 10-11 میره پارادیس ..

_پس میخواد با لندیگراف بره!

اکیکو : اینطور که معلومه ...... فقط عکسی چیزی ازش داری؟

_اره برات میفرستم ...شب منم میام به ساحل ....

عکسی که یک بار سر کلاس ازش گرفته بودم رو براش فرستادم ... بعد از بارها دیدن هم باز با دیدن اون عکس لبخند میزدم

اون شب با دعوایی که دانشجو هام راهت انداختن و جمعیت جمع شد فهمیدم که کویینای چموشم باید پنهانی بره توی کشتی ...همینطورم شد ! جیغ های ایلا موثر بود و تونست غول ورود رو زمین بزنه ...و فقط پیاده شدنش معضل بود

....................

سرو کله زدن با دانشجو های مغرور و خودپسندی که به نمیخوان دست از غرور جوونیشون بکشن و یکم بزرگ شن به نوبه خودش خسته کننده ترین کاریه که یک پیرمرد میتونه بکنه ...اما وقتی با همسر پیر و غرغروت سرو کله میزنی ...ترجیح میدی اون جوونارو بپرستی

اون روز از صبح توی خونه بودم و زنم یا پای تی وی با صدای بلند بود یا به من غر میزد ... واقعا از رفتاراش دیگه خسته بودم ...

فکرم پیش کویینای شیرینم بود...اولین دانشجویی که بهش بی حس نبودم و همیشه از کلاسایی که با اون داشتم لذت میبردم

از وقتی رفته بود به پارادیس نگرانش بودم و دانشگاه هم دیگه جذابیتی نداشت ... وضع مثل قبل بود...تدریس برای بچه های مغرور و نفهم...

ولی وجود خواهرم کنارش دلگرمم میکرد ..

داشتم برگه امتحانی کویینارو میخوندم ... از دست خطش خوشم میومد...هنوزم عذاب وجدان داشتم که چرا انداختمش ولی اون کله خر تر از این حرفا بود فکر میکرد برای خواسته هاش باید اینجوری یاقی بازی در بیاره 

 

توی افکار خودم بودم که ایلا دوست ترسوش زنگ زد ...

ایلا : الووووو؟

انگار داشت از روی دست انداز رد میشد و حرف میزد...صداش خیلی میلرزید

یهو دلم خالی شد ولی خودم رو خونسرد گرفتم

_چیزی شده خانوم ؟

ایلا: استـ..ااااد مگو...مییییییی......

_چرا گریه میکنی ؟ برای کویینا اتفاقی افتاده ؟

ایلا اون روز تعریف کرد که چی شده و کویینا الان توی چه حالیه ... منم حالم بد شد ..وقتی فکر میکردم کویینای کوچولوم داره گریه میکنه قلبم فشرده میشد...

_هعی ..جوون ! یه لحظه اروم بگیر ببین چی میگم حدودا میدونی الان کجاست؟

ایلا: احتمالا محل کار ارن ...نمیدونم محل کارش کجاست

_باشه خداحافظ

بعد ازینکه قطع کردم سریعا شماره آکیکو رو گرفتم و گفتم بره به محل کاره ارن یئگر.... خداروشکر اونقدر معروف بود که اکیکو اونجارو بلد باشه ...

 

_راوی : ایلا _

نشسته بودم روی زمین و از استرس حالت تهوع داشتم ......

پاهامو توی خودم جمع کردم و زنگ زدم به دوست پسرم تا کمی اروم شم بعد از چند دقیقه دیدم یه شماره نانشناس داره بهم زنگ میزنه ...

کلی فکر کردم که کیه اخرش که داشت قطع میشد یهو جواب دادم اخه همش میترسیدم شماره های ناشناس رو جواب بدم

وقتی جواب دادم حتی رمق نداشت حرف بزنه دلم براش خیلی سوخت

کویینا : دارم برمیگردم ایی

_ خوبی حالت خوبه ؟

کویینا : کاری نداری ؟

وای از خنگی خودم خجالت کشیدم ..باید حواسمو جمع میکردم جلوی کس دیگه ای ازین سوال ها نپرسم فکر کنن خنگم ...کلی فکر کردم که چی بگم تا که اخرش بهش گفتم :  تا چقدر دیگه میرسی؟

ساعت رو که گفت تصمیم گرفتم به ادریان و جاستین بگم بریم دنبالش

ادریان هم بدون مخالفت اومد دنبالم ولی وقتی که به جاستین زنگ زدم که بریم دنبالش گفت :

جاستین : عام..ایی...من خودم میام ..یه خره کار دارم ....

وقتی دیدمش سریع از ماشین پریدم بیرون اما دیدم چندتا مامور دنبالش افتادن کلا هاج و واج بودم هیچی نمیفهمیدم ....

ادریان هم چیزی نفهمید اما دنبالشون دوید ولی من فقط ایستاده بودم ...

اخر کار دست خودش داده ...نمیفهمیدم جاستین اونجا چیکار میکنه ..چرا نمیره کمک انا ....

وقتی ادریان اومد توی ماشین نشست فقط به جاستین فحش میداد ... ادریان پسر خیلی مودبی بود و اصلا یکبارم ندیده بودم فوش بده تنها خلافش سیگار کشیدن بود ... که البته کویینا میگفت سیگار نیست یه چیزه دیگس ...

ولی اون روز هرچی از دهنش در میومد به جاستین میگفت .... اصلا انگار نه انگار که منه بیچاره هم توی ماشین بودم دلم میخواست یکی بزنم توی کله اش بگم ساکت شو ولی خودم اینقدر گیج بودم که بیرون رو نگاه میکردم فقط تا اینکه وقتی جاستین پیاده ام کرد یهو یادم اومد زنگ بزنم به مگومی و بپرسم چه بلایی داره سر کویینا میاد...اون استاد خیلی مهربونی بود و دانشجو هاشو مثل بچه هاش دوست داشت همیشه امید اون روزای من بود

_الو استاد؟

مگومی: چی شده ؟ کویینا برگشت ؟

_بله برگشت ولی....شما از کجا میدونید؟

ازینکه همچین سوالی کردم پشیمون شدم و گفتم الان میگه چه دختر فضولی برای همین سریع گفتم

_هیچی ...هیچی...استاد کویینا ...رو گرفتن !

مگومی : چی ؟ یعنی چی گرفتنش؟

_نمیدونم ..چیزه...من نگرانشم ... مامورای دولت بودن.... استاد ..ببخشید ولی من خیلی نگرانشم ...

مگومی گفت با ماشینش میاد دنبالم ... با اینکه خیلی میترسیم یهو بدزدتم ولی سوار شدم ..

کنار یه پارک نگه داشت و کل مسئله پارادیس و جنگ هفت سال پیش رو بهم گفت

دهنم مثل اسب ابی موقع خمیازه باز بود ... انگار داشت قصه تعریف میکرد منو بخوابونه ولی وقت برای خنگ بازی در اوردن نبود .. خیلی وحشت کرده بودم ... اینطور که مگومی میگفت صد در صد کویینا رو میکشتن

دلم میخواست اون ارن خرو بگیرم یه فصل کتک مفصل بهش بزنم پسره خر اینهمه غلطا کرده حالا هم کویینای منو بی محل میکرد ...

_استاد من میرم پارادیس

مگومی : چی ؟

_میرم تا با یئگر حرف بزنم ...فقط اون میتونه جون کویینا رو نجات بده مگه نه ؟؟ اگه مارلی بفهمه که ارن از موضوع خبردار شده از ترسشونم که شده انا رو ازاد میکنن ....اگه اون تونسته بره پارادیس منم میتونم

راوی: مگومی __

با تعجب به این جوونک کله داغ چشم دوختم ... فکر میکرد جزیره تفریحیه که میخواست بره ... همیشه میخواست با من حرف بزنه دوتا سکته رد میداد حالا اینطور جوگیر شده بود ..

خنده ای کردم  و سرمو تکون دادم .... رسوندمش جلوی خوابگاهش ....هرچی هم توی راه حرف زد کلا نشنیدم ... فکرم پیش کویینایی بود که معلوم نبود حالا چه بلایی سرش اومده

شب که رفتم خونه گوشیمو خاموش کردم و انداختم بین مبل ..اصلا حوصله نداشتم پی امای اون دخترک جوگیرو بخونم ....

رفتم جلوی ایینه ایستادم ....پیر شده بودم ولی هنوزم جذابیت های خودمو داشتم... هنوزم امیدوارم بودم که کویینا رو بدست بیارم اما قبلش میباست زنده نگهش دارم ....پسر عموی همسرم  توی دولت مارلی سمت بالایی داشت میشد روش حساب باز کنم ولی نمیخواست همسرم بویی ببره برای همین به پیشنهاد  اون دخترک فکر کردم

من هم کارت شناسایی الدیا و هم بازوبندمو داشتم .. میتونستم ایلا رو به عنوان دختر خونده ام وارد کشتی کنم !

شب با همسرم صحبت کردم که قراره برم به پارادیس... زنم دختر یک افسر مارلی بود و کلی گریه و داد و بی داد راه انداخت و اخرش هم بلند شد رفت خونه دخترم و کارمو راحت کرد ...ولی درکش میکردم ..پدرش به دست الدیایی ها کشته شده بود .... حتی موقع ازدواج با من راضی نبود و اذیت میکرد

به ایلا گفتم که میبرمش و قرار شد که فردا صبح زود برم دنبالش ....

 

_ راوی : ایلا _

با مگومی به پارادیس رفتیم ...

هیچ چیزو نمی فهمیدم فقط میدونستم اگه بازم خنگ بازی در بیارم عزیزترین دوستم رو از دست خواهم داد ...

به پارادیس که رسیدیم اکیکو مگومی خونه دختر فوت شده اش رو برامون اماده کرده بود

شب از استرس اینکه قراره ارن یئگر رو ببینم خوابم نبرد و فرداش زیر چشام پف کرده بود ... خونه دختر اکیکو سان شبیه یه کلبه بود ...

توی هال پوست شیر پهن بود و روی دیوار سر یه گوزن با شاخ هاش...

یک تفنگ شکاری و هم به دیوار اویزون بود ...خونه خیلی عجیب و ترسناکی داشت ..منکه همش میترسیدم توش بمونم ولی چاره ای نداشتم

فردا صبح من و استاد  بعد از صبحانه با ماشین اکیکو سان رفتیم سمت محل کاره ارن یئگر مگومی توی ماشین موند و من باید تنها میرفتم

اینقدر ترسیده بودم که حتی راه رفتن هم برام سخت بود ...

محیط بی اب و علفی بود که مصالح ساختمانی هم یه گوشه ریخته شده بود..

وارد سالن که شدم مونده بودم از پله ها برم یا اسانسور...از اسانسور به شدت میترسیم .. فوبیای فضای بسته داشتم ولی پاهام جون نداشت که از پله بالا برم ..ولی هرطوری بود خودمو کشوندم بالا ....

به سالن که رسیدم یه فردی که موهای قهوه ایشو بسته بود داشت با یک خانمی صحبت میکرد که یک چشم نداشت و چشم بند گذاشته بود

مرد مو قهوه ایه چشم سبز به همون خانمی که شبیه پسرا بود راجب کسی به اسم پیک صحبت میکردن ..

درست یادم نیست چی گفتن ولی یادمه راجب ازمایش و این چیزا حرف میزدن..ظاهرا همون پیک تا چند روز پیش پارادیس بوده برای اینکه روش ازمایش انجام بدن

جلو رفتم از استرس یه چیزی مثل سلام ادا کردم که هر دو به علاوه مرد مو زرد و ریشی که تازه از اتاق خارج میشد ، سمت من چرخیدن

 

*************

(زمان حال)

_راوی : فدریک _

+بیا تو پسرم

صدای مهربون مادر فوجی رو که میشنوم داخل میشم و بعد از ادای احترام روی زمین میشینم ...

میز کوچکی که حاوی چای و خوراکی هست رو جلوم میزاره

مادر فوجی : خوب شد که برگشتی پسرم ...فوجی هم حال خوشی نداره

میخوام چیز بیشتری بپرسم که پدر فوجی از راه میرسه

دقیایقی سپری میشه و پدرش راجب کار و این مدت که ماموریت بودم سوال هایی میپرسه اما فقط جسمم اینجاست...فکر و حواسم پیش اون خانوم کوچولوی غمگینیه که از اتاقش بیرون نمیاد بعد از یک هفته ببینمش

مادر فوجی که حالمو میفهمه میگه :

_خب خب بسه دیگه ..بزاریم این پسر بره خانومش رو ببینه ..معلومه که حسابی دلش تنگه ...

با یکم خجالت بلند میشم و سمت اتاق فوجی میرم ....

_بیام داخل؟

فوجی: هوم

از همین هوم غمگینش معلومه که باز حال خوشی نداره ...

وارد اتاق ساده اش میشم ...تم زرد اتاق بهم ارامش میده ...

فوجیتا روی تخت زانوش رو بغل گرفته و موهای هویجیش دورش رو گرفتن...

_خانومم چرا نیومد بیرون ؟

فوجی: فرد!

سمتش میرم و روی تخت میشینم و به چشمای سبزش نگاه میکنم

فوجی: دلم برات تنگ شده بود .....

دست میندازم دور کمرش و نزدیکم میارمش...

_من بیشتر ...

چند دقیقه ای حرفی رد و بدل نمیشه که فوجی میگه

فوجی: فردی...اون دکتری که ادرس پیجش رو فرستادی هم گفت کاری ازش بر نمیاد ...

_فوجیتا عزیزم ما دوساله که ازدواج کردیم ! تو خودت هنوز بچه میخوای این کارا چیه !؟

سرشو میذاره روی سینه ام و با بغض میگه :

فوجی: دروغ نگو تو خودت هم بچه میخوای...من خسته شدم فرد...تا حالا صدتا دکتر رفتیم همه فقط میگن شما دوتا باهم نمیتونید بچه دار شید ولی مشکلی ندارید ... ..

_من تا تورو دارم بچه میخوام چیکار؟

فوجی: الکی نگو...چند سال دیگه این حرفاتو یادت میره ...فرد...من میخوام جدا شم .....

[ جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۹ ] [ 23:49 ] [ Queentitan ] [ ]
آخرین مطالب

آمارگیر وبلاگ