
با یک شوک عظیم چشامو باز کردم اب سرد ..یا بهتره بگم یخ از سرو صورتم میریخت روی زمین ....
ابِ صورتی رنگ خبر از خونی بودن بدنم میداد ..به دستم نیرو وارد کردم که بیارمش روی صورتم اما به پشتم بسته شده بود ...
توی یه سالن نسبتا بزرگ با نور کم بودم که دیوارای خاکستری و چرک داشت ...روی زمین هم بینهایت کثیف بود.... توی اتاق فقط من بودم که به یه چیزی بسته شده بودم ....
کم کم به یاد اوردم مامور های مارلی برای حرف کشیدن ازم داشتن شکنجه ام میکردن که از یه جایی به بعد ..همه چیز دوباره تیره شد ...
درد قفسه سینه ام و خس خس گلوم اینقدر زیاد بود که زخم های روی بدنم پیشش کم اورده بودن ..گردنم بخاطر افتادگی درد میکرد ... حس میکردم خوابیدن روی تخت سفت خوابگاه الان از محال ترین ارزو هاست ...
صدای خشن و کلفت مردی باعث شد سرمو بالا بیارم اما نگه داشتنش سخت بود
مرد : هنوزم نمیخوای چیزی بگی ؟ چرا قاچاقی به پارادیس رفتی؟ اسمت چیه؟
فقط با خونسردی نگاهش کردم ...یه چیزی تو مایه های نگاه کائورو
عصبی سمتم اومد و چونه ام رو توی دستش گرفت و با غرش گفت
_دختره عوضی فکر کردی پیدا کردن اسم و هویتت واسه ما کاری داره ؟
سرمو با شدت از توی دستش کشیدم و داد زدم : عوضی خودتی مرتیکه ..برو هر غلطی میخـ....
با کشیده ی مردانه ای که توی صورتم زد حرفم نصفه موند ... به زیر دست هاش گفت بازم ازم حرف بکشیدن ولی از یه جایی به بعد درد اونقدر زیاد میشه که بدن بی حس میشه و هیچی نمیفهمی ... حتی دیگه بی هوشم نمیشی
درست به یاد ندارم چیشد که بازم کردن و بردنم به یه اتاق..
یه جایی مثل سلول زندان .. .. دوتا تخته چوب معلق دو طرف اتاق تاریک بود
یه نفر خم شده بود روی زمین و یکی دیگه روی تخت یا همون تخته چوب بدون تشک خوابیده بود و دستش رو روی صورت قائم کرده بود
یه گوشه روی زمین نشستم و سرمو روی زانوم گذاشتم ... دلم میخواست گریه کنم اما جلوش رو میگرفتم ...همه این مدت سعی کرده بودم قوی باشم ....
اما... توی یک لحظه خبر مرگ کیتا از ذهنم عبور کرد ...
ایلا..ادریان ..جاستین خائن......
تمام دیواری که جلوی اشک ها ساخته بودم فرو ریخت و با صدای بلند زدم زیر گریه
در نود درصد مواقع اروم اشک میریختم اما اونبار با صدای بلند گریه میکردم
توی ذهنم اینقدر هرج و مرج بود که نمی تونستم استدلال بچینم
ایلا صمیمی ترین دوست اون روزام بهم خیانت کره بود ادریان مهربون..جاستین کوچولوم.....
یعنی ممکن بود که اینا نقشه باشن و کیتا نمرده بوده باشه؟
یه لحظه با فکر به این موضوع گریه ام بند اومد و ذوق لحظه ای کردم .. برام مهم نبود اونا خیانت کردن...فقط میخواستم مرگ کیتا توی این ماجرا دروغ باشه
+هی دختر تو بیمار روانی هستی ؟
سرمو چرخوندم به دختری که روی تخت نشسته بود نگاه کردم
+فقط یه ادم دیونه میتونه یک ثانیه بعد از گریه بخنده
هیچی نگفتم و سرمو چرخوندم سمت میله ها ....
دختر : بهتره بیخیال راز نگهداری بشی و همه چیز رو بهشون بگی .. وگرنه همه رازای زندگیت پودر میشن ...
برگشتم نگاهش کردم ... منظورش چی بود ؟
دختره روی تخت رو کرد به دختر مو زردی که روی زمین نشسته بود و گفت
+هی تو ..اسمت چیه؟
دختر مو زرد بدنش میلرزد و حالت های غیر نورمالی داشت....سرش رو به شدت تکون میداد ....
دختر مو زرد با لرزش صدای زیاد : نم..نمیدونمم..
هنوز ساکت نشسته بودم و هیچی نمی گفتم که دختر روی تختی ادامه داد
+چند سالته چرا اومدی اینجا؟؟؟
_نمیدونممم..نمیدونم...نم...
دختر روی تخت : میبینی ؟ حافظه اش پاک شد چون مثلا میخواست چیزی مغور نیاد ..
پاک کردن حافظه؟؟....
بالاخره لبامو باز کردم و گفتم : تو چرا اینجایی ؟
_چون فکر میکنن علیه شون خیانت کردم ... ولی اینطور نیس ...فقط برای تحقیق رفته بودم پارادیس ...
پس این دختر از خودشون بود !
زمزمه کردم: سردمه ....
سایه ای از جسمی پشت میله ها روم افتاد وصدای اشنایی از سمت راستم گفت : میخوای ...بگم ...برات پتو بیارن ؟
نمیخواستم سرمو بیارم بالا نگاهش کنم ... پوزخند زدم ...و گفتم : تو زحمت نکش ..از تو به من خیلی رسیده
دختری که روی تحت نشسته بود : اوه تو این دخترو میشناسی جاستین ؟ بیماری روانی داره....
جاستین بدون توجه به اون دختر روی زمین نشست ....
میله های سلول فاصله بین مون رو پر میکردن
جاستین : بهشون بگو انا....قول میدم نزارم حافظه ات رو پاک کنن
_میشه خفه شی لطفا؟ خواهش میکنم فقط دهنتو ببند
جاستین: توی این پنج سال هیچ وقت باهام اینطوری حرف نزده بودی
صدای پای یکی نزدیک شد که جاستین رو بلند کرد ....
جاستین : فرمانده !
فرمانده : به حرف نمیاد؟ ...
جاستین: ....
فرمانده شون نزدیک سلول شد و رو به اون دختر روی تخت گفت : بیا بیرون پیک ....فهمیدیم راجبت اشتباه میکردیم
دختری که حالا فهمیده بودم اسمش پیکه از گوشه تخت اعصایی برداشت و با لبخند به سمت دره خروج رفت و همونطور که با فرمانده حرف میزد از اونجا دور شدن
جاستین : انا جاییت درد میکنه؟ میخوای برات مسکن بیارم ؟
جوابش فقط سکوت بود ...
جاستین هم بلند شد که بره
کوتاه پرسیدم : کیتا زنده است ؟
جاستین : متاسفم کویینا... ظاهرا امروز به خاک سپردنش ....
لبخند تلخی زدم و اشکی از گوشه چشمم پایین اومد ...
*******
در خونه رو باز میکنم که سه تا سر میچرخن سمتم
همه باهم : چیشد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با لبخند میگم : مییییییییااااااااااد !!!!!
میرم توی اشپزخونه که شام رو اماده کنم.... ازینکه لیوای قبول کرد برای شام بیاد بالا واقعا خوشحالم ...
ادریان : کویینا ... ولی خداییش اون روز خیلی خوب جاستین رو سگ محل کردیا
با چشم غره به دستش نگاه میکنم
_ادریاااااااان....اون دست تو چیکار میکنه ...بده من ببینم
ادریان خنده ای میکنه و کتابم رو میده بهم و با شیطنت ادامه میده: کی بقیه شو مینویسی ؟
میخندم و میگم : امشب قبل از خواب
ادریان: میگم ... من ازین لیوای تون میترسم ...
ظرف غذا رو میزارم روی اپن و همینطور که به سمت یخچال میرم میپرسم : وا چرا ؟
ادریان : خودمم نمیدونم ...!
ظرف سالاد رو دستش میدم و میگم : میشه میز رو کمکم بچینی ؟
ادریان و مایکل میز رو میچینن و اکینا تزئینش میکنه
صدای زنگ در که میاد اکینا با سرعت میپره توی اتاق و من میرم سمت در ...
لیوای سینا رو به من میده و با مایکل دست میده ... برای ادریان هم فقط سری تکون میده ...
همه پشت میز میشینیم ...
فضای اتاق سنگینه ..برای همین با لبخند میگم : مایکل اکینا کوش؟
اکینا : من اینجام
همه به جز لیوای سرمون رو میچرخونیم و نگاهش میکنیم
دهنم اتومات باز میشه .... توی این چند دقیقه اینقدر ارا پیرا کرد؟
به مایکل نگاه میکنم ... سعی داره خودش رو اروم نشون بده
اکینا با قر میاد میشینه سر میز
اکینا : اوه لیوای سان .. من خیلی دوست داشتم دوباره ببینمتون
لیوای همینطور که میخوره سرش رو تکون میده
کمی که میگذره دوباره اکینا به حرف میاد
اکینا : اوممم لیوای سان...چرا ازدواج نمیکنید
ازین سوال یهویی اکینا اب میپره توی گلوم و شروع میکنم سرفه زدن ...
ادریان به پشتم ضربه میزنه و لیوای حتی نگاهش رونمیاره بالا تا به اکینا نگاه کنه
اکینا: خب شما دیگه ...سی و هشتتتتتتتتت سالتونه ...وقتشه به فکر باشینا...
به مایکل نگاه میکنم که از عصبانیت سرخ شده ...
_اکینا جون ..
اکینا : وا مگه دروغ میگم؟ راستش من و مایکل نگران شما هستیم و فکر کردیم شاید......
دوباره میگم : حالا وقتـ...
اکینا : کویینا عهههه...اینقدر دخالت نکن بزار حرفمو بزنم..... لیوای سان خودتون فکر کنین؟ از تنهایی در میاییـــــــــن....زندگی تون....
لیوای : من رو چه به ازدواج ... من ادم صبوری نیستم... کافیه زنم وراج و فضول و دهن لق باشه ... اونوقت....
لیوای نگاهش رو میکشه سمت مایکل و ناجور بهش خیره میشه
لیوای : اونوقت همونجا وسط جمع فکش رو پیاده میکنم
در کسری از ثانیه پوست سفید مایکل قرمزه قرمز میشه و نفسش تنگ....
ادریان : وای این چقدر خوشمزه است... مواد داخلش هم خیلی برای سلامتی مفیده.... لیوای سان بخورید ....
به ادریان که سعی داره داره نا ماهرانه بحث رو عوض کنه لبخندی میزنم و غذای سینا رو توی دهنش میذارم
**********
سرفه های خشک میکردم و توی اون سرما دمای بدنم خیلی بالا بود دردی که روی شش هام بود حس پزشکیم و فعال کرده بود و فهمیده بودم که ذات الریه کردم ....
در سلول باز شد و یه دختر خیلی جوان به داخل پرت شد ...
سرو صورتش خونی بود و روی بازشونه زخم عمیقی داشت ....
خودمو به سمتش کشیدم ... بازوش پاره نشده بود فقط زخمش عمیق و کوچیک بود و حسابی چرک کرده بود ..انگار یه چیزی فرو کردن توی دستش
دخترک بیچاره از درد مثل ابشار اشک میریخت ...
بهش گفتم : میتونم تیکه ای از لباست رو پاره کنم ؟ برای زخم دستت
دستمو هول داد و با جیغ گفت : به من دست نزننننن به من دست نزن
ارومش کردم ...نمیزاشت از لباسش پارچه جدا کنم ...خودمم لباسم جوری نبود که پارچه اضافه داشته باشه
اخمی کردم و به سربازی که جلوی در بود گفتم : بگو جاستین بیاد اینجا ..
بر خلاف تصورم سرباز خیلی مطیعانه رفت و جاستین رو صدا زد ...
جاستین با ذوق اومد سمت سلول ما و گفت : به این سرباز گفتم اگه منو خواستی بهم بگه..چیزی شده ؟ دردی داری؟
_اره درد دارم ..مسکن میخوام و باند
جاستین: الان برات میارم تحمل کن ...
بعد از چند دقیقه جاستین رفت و مسکن و قرص رو بهم داد و رفت
رو به دختر گفتم : من پزشکم ...میزاری زخمت رو درمان کنم ؟
به قرص نگاه کرد و گفت : اونو میدی به من
با لبخند گفتم : قول میدم
چرخید و زخمش جلوم قرار گرفت ...خیلی خطرناک بود ...
با دست زخمو جمع تر کردم و چشامو بستم ... کویینا تو دکتری...تو هرکاری باید برای بیمارت بکنی ..یادت نرفته که ؟
چشمامو باز کردم و خم شدم زخم رو مکیدم و سریع هرچی اومد توی دهنم رو توی کاسه ای تف کرم
دختر: اییی این کثیفهه...مجبور نیستی اینکارو بکنی ....
با پشت دست روی لبم کشیدم و به زور لبخند کجی زدم ...
_چیزی نیست ...
زخمش رو بستم و قرص رو دادم بهش ...
دختر: خودت تب داری...
_نه...بخور .... چند سالی بیشتر از تو این دنیا رو دیدم
دختر جوون که تقریبا شونزده هفده سال داشت هیچی نگفت و قرص رو خورد
صدای باز شدن در سلول که اومد برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم ...
دوتا مامور دستامو از پشت گرفتن و با خشونت گفتن : پاشو
به این حرکت یهویی شون با تعجب نگاه کردم و بلند شدم
***********
شب شده و لیوای سینا رو برد خونه بیمارستان تا میکاسا ببینتش ... مایکل و اکینا هم توی اتاق مهمان خوابیدن
کتاب رو میبندم تا برم توی اشپزخونه کمی اب بخورم
داخل سالن میشم که ادریان رو توی تراس میبینم .... میرم سمتش ...
_سرده بیا توو
یه تکون لحظه ای میخوره و میگه : عه تو کی امدی؟ لامپ ها خاموش بود ندیدمت ...
میرم توی تراس کنارش می ایستم ...
_داشتم میرفتم اب بخورم ...
یهو میپرسه :تو لیوای رو دوست داری ؟
خونسرد میگم : نباید اینجوری باشه ...منطقی نیست
ادریان : همه چیز منطقی نیست...لازم نیست که باشه ...
_هوم ...
ادریان : جدی بهش فکر کن
_فایده ای هم داره؟
ادریان : اره اگه بهش فکر کنی میتونی برای بدست اوردن فایده اش نقشه بکشی !
_من بلد نیستم نقشه ای بکشم که ازینجور فایده ها نسیبم شه ...
میچرخه سمتم و تکیه میده به نرده ها
ادریان : بخند
لبخندی میزنم که میگه : نه این خنده مسخره چیه تازگیا یاد گرفتی ..از خنده هایی بکن که دوران دانشگاه میکردی
_یادم رفته چجوری بود....اینقدر اطرافیانم نخندیدن که خنده رو یادم رفته
ادریان : نیشت رو تا ته باز کن ...بینی تو چین بده و چشامت رو خطی کن
ناخداگاه از توصیفش میخندم که میگه : ارررره دقیقا همون چیزیه که میخواستم... کی گفته تو بلد نیستی ؟ اینهمه استعداد ستودنیه !
_یعنی برم جلوش نیشمو باز کنم فکر کنه با یه اسکل طرفه ؟
ادریان: اینقدر لبخند زدی چی نسیبت شد ؟ حالا اینم امتحان کن ....
_من هنوز مطمئن نیستم که...
ادریان : مطمئنی جرئت اعتراف نداری.....
************
چشامو بستن و انداختنم توی یه ماشین و بعد از حس کردن یه سر سرنگی که توی بازوم فرو رفت ..چیزی رو به یاد ندارم....
وقتی به هوش اومدم اولین چیزی دیدم یه ارتفاع زیاد از زمین بود...
کم کم سرم رو بالا میاورد م.... زمین شنی....و یه بیابون که جاده ماشین خاکی ای توی بود .....
روی یه دیوار... یه دیوار با قطر زیاد بودیم ...
صحنه ای از کتاب رو به یاد اوردم .... همسر پدر ارن اینجا تبدیل به تایتان شد......اینجا همون جاست !
صدای جیغی از سمت راستم بلند شد و پسری از لبه این دیوار به پایین پرت شد و توی راه هیکلش ده برابر شد
با ترس چشامو گشاد کردم ...اونا میخواستن منو هم......
مردی گردنم رو گرفت و سرمو خم کرد.......روی بام تقریبا پنج نفر مونده بودن .... یک دختر اسیر مثل من ... و سه مامور
یکی از مامورها سرنگی رو به دختر تزریق کرد و با لگد اونو پرت کرد پایین.... از ته دلم جیغ زدم ....
این درست نبود.... الدیا و مارلی باهم صلح کرده بودن و قرار نبود که فرد دیگه ای تبدیل بشه ! چرا داشتن اینکارو میکردن ....
مرد سرنگ تازه ای برداشت و سمتم اومد ....
این...این اخر این مسیر بود ؟ ... اخرش قرار بود اینجوری بمیرم ؟
ولی اروم بودم ....نمیدونم چرا نترسیده بودم .... حس میکردم ادم قبل از مرگ این شکلی میشه ...
نفس عمیقی کشیدم سرنگ بهم نزدیک شد که ناگهان کنار دیوار صاعقه ای زده شد.........
___________________________________________________________
این پارت تقریبا پایان این فاز داستانه ...
برای همین دلم خیلی میخواد اونایی که میخونن نظر نمیدن اعلام حضور کنن .. یکم به برگردیم به اون اوجی که موقع نشر رمان بودیم
واقعا اگه همراهی نکنین خیلی بی لطفیه ها
قول میدم اگه کامنت ها غافل گیرم کنن ..همین جمعه پارت بعد رو میدم