
وقتی 15 سالت بود
مـن بهت گفتم کـه دوستت دارم
صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو بـه زیر انداختی و لبخند زدی.

وقتی کـه 20 سالت بود
مـن بهت گفتم کـه دوستت دارم
سرت رو روی شونه هام گذاشتی
دستم رو تـو دستات گرفتی
انگار از اینکـه منو از دست بدی وحشت داشتی

وقتی کـه 25 سالت بود
مـن بهت گفتم کـه دوستت دارم .
صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی ..
پیشونیم رو بوسیدی
گفتی بهتره عجله کنی داره دیرت می شه.

وقتی 30 سالت شد
مـن بهت گفتم دوستت دارم
بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری
بعد از کارت زود بیا خونه

وقتی 40 ساله شدي
مـن بهت گفتم کـه دوستت دارم
تـو داشتی میز شام رو تمیز می کردی
گفتی باشه عزیزم
ولی همین حالا وقت اینه کـه بری تـو درسها بـه بچه مون کمک کنی

وقتی کـه 50 سالت شد
مـن بهت گفتم کـه دوستت دارم
تـو همونجور کـه بافتنی می بافتی
بهم نگاه کردی و خندیدی

وقتی کـه 55 سالت شد
مـن بهت گفتم کـه دوستت دارم
تـو فنجان چایی رو به دستم دادی و پلک هاتو روی هم فشردی

وقتی 60 سالت شد
بهت گفتم کـه چقدر دوستت دارم
تـو بـه مـن لبخند زدی…

وقتی کـه 80 سالت شد…
این تـو بودی کـه گفتی کـه مـن رو دوست داری..
نتونستم چیزی بگم…
فقط اشک در چشمام جمع شد
اون روز بهترین روز زندگی مـن بود…
چون تـو هم گفتی کـه منو دوست داری

بـه کسیکه دوستش داری بگو کـه چقدر بهش علاقه داری و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی چون زمانی کـه از دستش بدی مهم نیست کـه چقدر بلند فریاد بزنی، زیرا کـه او دیگر صدایت را نخواهد شنید.
________________________
(۲)
نشسته بودم رو نیمکت پارک، کلاغها را میشمردم تا بیاید. سنگ میانداختم بهشان. میپریدند، دورتر مینشستند. کمی بعد دوباره برمیگشتند، جلوم رژه میرفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی شدم. شاخهگلی که دستم بود سر خم کرده داشت میپژمرد.

طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغها.
گل را هم انداختم زمین، پاسارش کردم. گَند زدم بهش. گلبرگهاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقهی پالتوم را دادم بالا، دستهام را کردم تو جیبهاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.
صدای تند قدمهاش و صدای نفس نفسهاش هم.

برنگشتم به روش. حتی برای دعوا، مرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پشتم میآمد. صدا پاشنهی چکمههاش را میشنیدم. میدوید صدام میکرد.

آنطرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پشتم بود. کلید انداختم در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق – ترمزی شدید و فریاد – نالهای کوتاه ریخت تو گوشهام – تو جانم

تندی برگشتم. دیدمش. پخش خیابان شده بود. بهروو افتاده بود جلو ماشینی که بش زده بود و رانندهش هم داشت توو سرِ خودش میزد. سرش خورده بود روو آسفالت، پکیده بود و خون، راه کشیده بود میرفت سمت جووی کنارِ خیابان.
ترسخورده – هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج
منگ.
هاج و واج نگاش کردم.

توو دست چپش بستهی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نگام رفت ماند رو آستین مانتوش که بالا شده، ساعتش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعت خودم را دیدم.
چهار و چهل و پنج دقیقه!
گیج – درب و داغان نگا ساعت رانندهی بخت برگشته کردم. چهار و پنج دقیقه بود!!
__________________________
(۳)

رفتم نشستم کنارش گفتم: برای چی نمیری گـُلات رو بفروشی؟
گفت: بفروشم کـه چی؟
تا دیروز می فروختم کـه با پولش آبجی مو ببرم پزشک دیشب حالش بد شد و مرد

با گریه گفت: تـو می خواستی گل بخری؟

گفتم: بخرم کـه چی؟
تا دیروز می خریدم برای عشقم امروز فهمیدم باید فراموشش کنم…!

اشکاشو کـه پاک کرد، یه گـل بهم داد گفت: بگیر باید از نو شروع کرد
تـو بدون عشقت..
مـن بدون خواهرم ..
خب خب تمام شد عشقانم ^_^
با اینکه داستاناش مثل جمله فلسفی کنی بود دمو خودم حس خوبی بهش داشتم..امیدوارم برای شما هم همینطور بوده باشه ^_^
این پست مربوط به پانزده سالگی ارمیکا بود
تا دو هفته اینده پست مربوط به بزرگ سالیشون رو هم میزارم ^_^
قربتون برررم
جانه^_^
.png)
Ω𝓤ᗴ𝔼𝔫 Ⓣⓘтα𝐍 ♕