
دانلود آهنگ جدید">http://
خب....
ام اس خانوم !
بزارید از اول بگم ...
تقریبا هر یک روز در میون پارت میدادم و روزی کلی نظر میگرفتم.... و یکی از اون عزیزایی که نظر میدادن اسمش رو MS میزد....
راستش رو بخواید مثل بقیه دوستش داشتم نه بیشتر و نه کمتر ...
دختر خیلی مودبی بود و همیشه تا اخرین کامنتی که توی وب قبل داد منو جمع خطاب میکرد ...
اول همه کامنت هاش «سلام» بود و اخر همشون «ممنون و خسته نباشید»
رفته رفته از اون حالت عادی در اومد و کم کم اونم خاصی خودش رو گرفت ...
تقریبا نود درصد پارتای رمان قبل رو بین ساعت دو تا سه شب میزاشتم ... اما اون ساعت ها فقط این من نبودم که توی فکر رمان بود! MS هم همیشه شب ها سر میزد و بیشتر کامنت هاش مال ساعت دو تا چهار بود ...برای همین خوشم میومد ازش ...
از ادمای شب زنده در کلا خوشم میاد و اونم از همونا بود !
رفته رفته....همه رفتن ! ... ولی MS از اونایی بود که هیچ وقت کامنت دادنش به رمان قطع نشد ....از وقتی که اومد تا وقتی که رمان تموم شد ترکم نکرد !
این باعث شد نتها برام عزیز باشه بلکه دوستش هم داشته باشم...
پایان های رمان بود و دورم خلوته خلوت ....
بیشتریا رفته بودن ...حتی همین ناشناس خودمون ...
ولی ام اس موند و یک تنه کلییییی کامنت بهم میداد ..... خدارو گواه میگیرم وقتی میومدم پنل و سیل کامنت های برسی رمانش رو میدیدم از ته ته ته ته دلم ذوق میکردم ! اینکه بگم شاید پنج شش بار کامنت هاشو میخوندم مبالغه نیست ...!
حتی اخرین نظری که برای رمان داد ..نگه داشته شد ...
MS
یکشنبه 16 شهریور 99 00:11
سلام
راستش هر کاری میکنم پایان رمان برام قابل هضم نیست
میدونستم که بالاخره این رمان هم تموم میشه
اما این پایان در حالی که گفته بودی پایان نیست برام خیلی شوکه کننده بود
بعد این همه خاطراتی که با این رمان داشتم پایان رمان برام کمی دردناکه
خیلی اشک ها با رمانت ریختم
خیلی وقتا با رمانت خندیدم
خیلی وقتا که دیگه بریده بودم انتظار برای پارت بعد رمانت بهم امید میداد
رمانت خیلی چیزا بهم یاد داد
تا لحظه ی پایانی رمانت همچنان رمانت داشت بهم خیلی از راه و رسم های زندگی رو یاد میداد
رمانت خیلی خاطره برام ساخت
خاطراتی که تا عمر دارم فراموششون نخواهم کرد و دوستشون خواهم داشت
وقتایی که با میکاسا و شخصیت ها خندیدم
و گریه هایی که با میکاسا به خاطر دوری ها و مرگ ها کردم رو هیچ وقت فراموش نخواهم کرد
زمانی رو که در کنار اعضای این وب بودم ،حال و هوای خاصی رو که با هر پارت رمان احساس میکردم ، گریه هایی که برای این رمان کردم، لحظاتی که با شخصیت های رمان خندیدم ، این رمان رو و تو رو هرگز فراموش نخواهم کرد
این رمان رو از اعماق قلبم دوست داشتم
این رمان یکی از بهترین و فوق العاده ترین رویداد های زندگیم بود
باعث افتخارمه که چنین رمان فاخری رو دنبال میکردم
ازت بخاطر تمام خاطره هایی که با رمانت برام ساختی و تمام چیز هایی که با این رمان بهم یاد دادی ممنونم
مثل همیشه ببخشید که خیلی حرف زدم
همون طور که خودت گفتی تمام سعیم رو کردم که این کامنت رو طوری بنویسم که انگار آخرین کامنت عمرمه
امیدوارم که از این وب نری و بمونی
ممنون و خسته نباشی
پاسخ من :
سلام دلبرکم
درسته .... حق میدم بهت ...
راستش بین اینکه پایان باشه یانه خیلی فکر کردم ...اخرش هم تصمیم شد اینی که میبینی
نبینم ناراحت بااشیا ..اووو هنوز کلی کارا داریم
خوشحالم که این هارو میخونم .... خیلــــــــــــی خوشحالم
حسی که این جمله ها بهم میدن قابل وصف نیست ...
حضور شماهادر کنار من موقع نوشتن هم خیلی خاطره برام ساخت خیلی زیاد ...خاطره هایی که همین الانم دلم براشون تنگ میشه
نمیدونم باید چی بگم ...نمیدونم چجور حسم رو توی این حرف ها بگونجونم پس ترجیح میدم بخونم و لذت ببرم ..
منم تورو فراموش نخواهم کرد ام اس عزیزم ...فراموش نمیکنم که همیشه منتظر نظرای قشنگت بودم ... چون همیشه طولانی بودن وذوق زدم میکردن
این باعث افتخارمه که این ها برای من نوشته شدن ... مرسی ازت ...خیلی ممنونتم
گفتم که من عاشق نظرات بلندم اللخصوص نظرای تو
درسته ....و بود خیلی عالی بود
نه من بدون شماها نمیتونم منتظر فصل چهار بمونم ...
درمانده نباشی گلم
خب مشخصه دیگه....
همچین فردی دوست داشتی نیست ؟
بگذریم ...
رمان تموم شد و چرخ وب چرخید و چرخید تا رسید به فراخوان عظیم!
خیلی از اونایی که رفته بودن برگشتن ... و خیلی هایی که بودن برای این فراخوان شرکت کردن ...
وقتی دیدم توی کامنت ها درخواست داده اینقدر ذوق کردم که پریدم گفتینوی میکا برای تخلیه هیجان ...
روزی که میکا تست ام اس رو برام فرستاد کلی قربون صدقه ادبش رفتم که فکر کنم میکا تعجب کرد ... ! ازینا @_@ فرستاد اخه ....
*خندیدن
خب ... درسته ....
ام اس قبول شد و من واقعا قلبا و وجودا ازین اتفاق خوشحال بودم ...
اینجا اخر ماجرا نیست ! اینجا دقیقا اولشه ....
مدت ها شب تا دیروقت باهم چت میکردیم و اوووو کلی رفیق شده بودیم ...
برای هم از وب حرف میزدیم و دو عضو صمیمی این خانواده اتکی بودیم ...
نمیگم همش خوشی بوده ..نه مشکل هم داشتیم دعوا هم داشتیم دلخوری هم بوده ولی خداروممنون هیچ وقت ...هیچ وقت قهر یا توهین نکردیم.....
از اینجا میخوام به این رفیق راه دور عزیزم ...
که مدت هاست در کنارمه ...
یه چیز کوتاه بگنم ....
ام اس نازنینم ...
دوست دارم و ازینکه دارم دارمت خداروممنونم !
پرنسس زمستونی ...
امیدوارم هرچی که براش تلاش کردی رو بدست بیاری و به زندگیت و خودت همیشه افتخار کنی ..
سه تا کادو برات اوردم خانومییی

لوگوی خودت بنظرم بینهایتتتت کیوت و کاوایی و خوشگله و اینی که درست کردم به پاش نمیرسه ولی امیدوارم دوستش داشته باشییی
لوگو و هدیه بعدیش رو توی پیویت میفرستم خصوصیه
و اخریش !
اخ اخ این اخریش ...!
تو یک کارت میگیری...
یک کارت یکبار مصرف ...
خب حالا کاربرد این کارت شما ....
با این کارتت میتونی بجز شیپ کسی... افتادن یک اتفاق رو توی رمان بگی و من بی چون و چرا قبول کنم ....
بازم تولدت صدباررررر مبارکا خانومی !
واقعا واقعا گومنه این کم کاری....چشمام داره پدرمو در میاره اینقدر درد میگیره و کلا این چند روز اوضاع یجوریه .....
امیدوارم برات جبران کنم عزیزدلم
دوست دارم
جانه