
آنچه گذشت:
همه وارد استدیو شدن و منتظر مهمون ویژه ان
کویین حالش بده و منتظر یه فرشته ی نجاته O_o
در همون حال بادی در سالن می پیچه...
*****
ناگهان صدای مردانه ی کاپیتان لیوای در استدیو طنین انداز می شود:
_ کدوم اوسکولی تو این سرما پنکه روشن کرده؟ :|
آنه ساما یه نگاه به اینورش، بعد یه نگاه به اونورش میندازه و میگه:
_ عوا فکر کنم من نشستم رو کلید پنکه ^^
کلید پنکه ای که روی دیواره:
لیوای:
خطوط افقی و عمودی:
*لیوای پوکر فیس به سمت صندلی میره و دنبال مجری می گرده
م ساما: ناشناس به نظرت میکا چشه؟!
* به میکا نگاه می کند
همچنان نگاه می کند...
* میکا با لپ های باد کرده و دستی که مانند هویج بالای سرش گرفته خودش را تکان می دهد
ساقی: چییییی؟ گل باقالی هویج میخواد؟ از کجا بیاریم خو؟
* میکا به شکل ایموجی که میزنه تو سر خودش
این بار شروع می کنه به قر دادن و فوت کردن
ام اس با نگرانی:
_ سوختی میکا؟ کجات درد می کنه؟
پوکر فیس ترین چهره ی ممکن رو تصور کنید، همون میکاست •_•:
_ باکمونا میگم شعر تولد بخونید :/
همه: تولد تولد تولدت مبارک مبارک ، زنده بودنت مبارک، باشد که زیک را کشته، ایسایاما را از راه به در کرده و رستگار گردی...
و باز هم ساقی: تکبیرررررر D:
* در همان حین هالین و رزا که کویینه از حال رفته را به دسشویی برده بودند بر می گردند و با دیدن جو موجود از خود بی خود می شوند...
هالین می زنه زیر آواز:
_ تو یه افسونگری آره آره والا، دل تایتان ها رو می بری آره آره والا
* رزا با دامن پفی لباسش ژست می گیرد
و کویینی که پخش بر زمین افتاده...
ناگهان دست مردانه ای جلویش بلند می شود و صدایی می گوید:
_ اجازه بدید کمکتون کنم بانوی من!
کویین: گمشو اونور کله اسبی مگه خودم فلجم؟ :/
* فاطمه ساما در حالی که فیلم نامه را برسی می کند:
_ مطمئنم اینجا قرار بود ارن بیاداااا
و سرانجام لیوایی که در تمام این مدت در حال اختلاط(ت؟) با گل باقالی بود:
_ ارن دستمال گردنم رو کثیف کرد، حالا خودشو میکاسا ته چاه فاضلابن؛ جای شما هم خالی...
این قسمت: ناشناس، ارن لاوری که غیرتی می شود و حتی قوی ترین سرباز بشریت هم نمی تواند در مقابل او کاری کند ⊙_⊙
اما با تهدیده گل باقالیه همه چیز خوار، فرار را بر قرار ترجیح داده و به جایگاه خود بر می گردد...
گل باقالی: هم اکنون که همگان بر خود مسلط گشته اند این گفتگو رو آغاز می نماییم
* پشت چشمی نازک کرده و ادامه میدهد:
_ خب لیوای کبیر چه حسی دارید که زنده اید؟
لیوای با تردید: مطمئنید ایسایاما اینجا ها قایم نشده؟
امیل: نه بابا خیالت راحت ایسایاما کجا بود؟ فقط یدونه ایساوین داریم که اونم خیلی وقته محوه...عوا منم محوم که! برم در کنج خود خلوت گزینم...
*لیوای که حالا خیالش از ایسایاما راحت است، قطره اشک آور را در چشم هایش می ریزد:
_ از زمانی که اروین چشم روی این دنیا بسته، نیست مرا فرقی میان زنده بودن و مرگ TT
ساکورا ساما با فین فین:
_ مرگ آن دستگاه خودکشی جمعی را گرامی می داریم T^T
ف ( F) ساما به قصد عوض کردن جو می گوید:
_ خب لیوای ساما برنامتون واسه روز تولدتون چیه؟
* لیوای پا روی پا می اندازد و می گوید:
_ بستگی داره هدیتون چی باشه؟!
*رانیسا در حالی که کیک بزرگی را روی گاری حمل می کند:
_ اول کیک! اگر تا ذره آخرشو نخورید نمی ذارم از جاتون تکون بخورید
لیلی ساما با سرفه: حالا که فکرشو می کنم من رژیم دارم •_•
لیوای: گل باقالی زحمت این یکیو بکش بعدا با هم حساب می کنیم
* سپس در حالی که عینک افتابی به چشم دارد، تراول به هوا می پاشد
نگین:
_ مطمئمی لیوای ساما؟! عکس زیک روشه هااا
دقایقی بعد لیوای با صورت کیکی به جایگاهش بر می گردد...
کویینی:
_ لیوای هچو چال های سینا در اوووووووووومد D:
لیوای:
_ تچچ، زده بچه رو ناقص کرده افتخار هم می کنه :/
نازی ساما: کویین کویین ببین به تو و سینا گفت ناقص ⊙_⊙
قوی ترین سرباز بشریت در مقابل کتاب غلبه بر خشم ( اهدا شده توسط ام اس سامای اعظم)
نتیجه ی این بازی را به 200034412 پیامک کن..
* میکا میکروفن را از دست ساقی بیرون می کشد.
_ نوبتی هم که به باشه نوبت هدیه تولدههههه!
* بی اسم ساما، آرتمیس ساما، امیر ساما و دیلا کایا ساما با هم جعبه ی بزرگی را به استدیو می آورند...
اما قبل از رسیدن به مقصد چند تا دست از جعبه بیرون میاد O_o
_ کوتولههههههههه تولدت مبارکککککککک
لیوای: هانجیییی -_- کی این چهار چشمو راه داده؟!
* پشت سر هانجی کله ی بقیه بچه های جوخه ی لیوای به غیر از میکاسا و ارن بیرون میان.
لیوای با عصبانیت:
_ یه روز خواستم از دست این مگ مگ..لعنت بهت گل باقالی..از دست این بی خاصیت ها راحت باشم باز شما اوردینشون اینجاااا؟!
ام اس با لحن عاقل اندر سفیه:
_ من که گفتم اگر میکاسا نباشه دیگه به درد نمیخوره، کیه که گوش کنه؟
* لیوای بی توجه به سیب زمینی روبان پیچ ساشا و ذره بین هانجی که میخواد رشد قدیش رو توی این یه سال اندازه بگیره، بلند میشه تا بره اما...
_ لیوای ساما لطفا به اخرین خواهش ما هم عمل نمایید و سپس رفع زحمت کنید
* لیوای چپ چپ به گل باقالی نگاه می کند
رانیسا ساما:
_ راست میگه لیوای هچو یکم از توانایی هاتو بهمون نشون بده..
* لیوای با غرور تچی می کند •_•
* هالین با لبخند شیطانی:
_بسپاریدش به من
* سپس میمونی که پشت سرش قایم کرده را رها می کند.
_ لیوای هچو میموووووووون!
در صدم ثانیه لیوای از این رو به آن رو می شود و در حالی که به دنبال میمون بی نوا کل سالن را می پیماید، فریاد می زند:
_ می کشمتتتتتت زیک!
هالین: خدا بیامرزدش میمون خوبی بود
هانجی: ولی من میخواستم روش آزمایش کنم T^^T
* صحنه توسط پای لیوای تاریک می شود
چند ثانیه بعد...
* ناشناس و کویین مانند یک لیدی و جنتلمن واقعی ظاهر می شوند
ناشناس: از اینکه در این قسمت از استدیو باقالیون ها با ما همراه بودید ممنونیم
کویین: نظرات خود را...
ساقی: به 200034412 پیام...
* لیلی ساما و شوگر دست و پای ساقی را گرفته و می برند.
کویین: همونطور که عرض می کردم نظرات خود را زیر همین پست کامنت کنید لطفا ^^
سپس یه جنتل اسمایل ( لبخند ملیح ) هم تحویل دوربین میدن و میگن:
_ آی لاو یو پی ام...نه چیززز اتکککک ♡
*****
عخیش
چه حس خوبی داره که حداقل تا چهار_ پنج قسمت بعد، نوبت من نمیشه D:
من واقعا همه ی تلاشمو کردممممم
کلی هم سرش استرس کشیدم که نکنه الان همه از اول تا اخرش پوکر بخونن :/
لیوای رو که رسما گند زدم :| اصلا نتونستم مثلش در بیارم هعی TT
لیوای لاورا گوووومن
ولی خب بعضیا استعداد فان نویسی ندارن، چه می توان کرد؟
اینا رو نمیگم که بگید: نه بابا خوب بود و اینا..
من کلا اعتماد به نفسم بالاست، ولی حس خوبی ندارم الان TT
اولش نگفتم که لاقل شما با حس بد نخونید^^
به هر حال امیدوارم یکم سرگرم شده باشید
و خوشحالم که بدقول نشدم ^^
تولد قوی ترین سرباز بشریت و کریسمس مبارک همتون خفناااا♡
پ.ن: کسی جا موند واقعا؟ موند؟ من همه سعیمو کردم، ولی اگه بازم کسی جا مونده، عفو حاصل نمایید TT
منتظر ایده هاتون واسه قسمت های بعد، و نقد و نظراتتون راجع به این قسمت هستیم D:
چقد حرف زدما :/
خب بدروووود ♡
.png)