(part / 7(2 راه های موازی
(part / 7(2 راه های موازی

 

با نیش باز بهش نگاه میکنم ...

نمیدونم چرا از دوساعت پیش که  دیدمش ناخداگاه یاد دوران جوونیم افتادم و دارم مثل اون وقت ها رفتار میکنم ولی هرچی که هست حس فوق العاده ایه....

ادریان : پاتو دراز کن ببینم

_چیزیش نیست اخه

ادریان : میگم درازش کن عه !

پامو دراز میکنم با  دستش اروم اروم معاینه میکنه

به زانو که نزدیک میشه پام شروع میکنه به لرزش نا خواسته

_اییییییییییی

ادریان با اخم میپرسه : اینجا؟

_یکم پایین تر...اره ارهههه ایییییییییییییییییی

ادریان: در رفته

_نه نرفته

ادریان : من دکترم میگم رفته

_منم دکترم میگم نرفــ  ایییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

زانوم یه صدای وحشناک میده که مایکل با نگرانی بلند میشه میاد بالای سرمون

مایکل : رفیق الان داری خوبش میکنی ؟

ادریان با خونسردی توی چشاش زل میزنه : داشتم میکردم تموم شد با اجازتون

_نامرد

ادریان با خنده میگه : الان بهتر میشی ... تو چطور دکتری هستی نفهمیدی در رفته ؟ قیافه اش تابلو بود

یکم زانوم رو خم و راست میکنم صورتم از درد جمع میشه

ادریان : پاشو برو برا مهمونت پذیرایی بیار از ایتالیا پا نشدم بیام رخ زیباتو ببینم

_خودت برو ببینم ... زدی زانومو ترکوندی چیزیم میخوای .... شیرینی روی اپنه بشقابم از کابینت دومی  بر دار

با صورت پوکر زل میزنه بهم

_پاشو ببینم...برای من یه خیارشور از توی یخچال بیار

ادریان با همون صورت پوکر بلند میشه میره طرف اشپزخونه مایکل هم لم  داده جلو تی وی و فوتبال نگاه میکنه

اکینا هنزفری گذاشته داره ناخوناشو سوهان میکشه

یهوصدای جیغ و گریه سینا بلند میشه

با لنگ زدن خودمو به اتاق میرسونم

_جانم پسری پاشدی ؟

منو میبینه دستاشو باز میکنه بینی شو میکشه بالا

اینقدر نرمه میخوام فشارش بدم

چون لنگ میزنم با دو دست میگیرمش و میبرمش سمت اشپزخونه

_ادریااااان

ادریان : اوهووووو عشق کویینا..عمرکویینا تشریف اوردن !؟

با خنده خاصی به ادریان نگاه میکنم .... توی اخرین ویدیو کالمون اینارو گفتم ..داره ادامو در میاره

_بله پس چی

 ادریان : چشای خمارشو .... چقدر شبیه باباشه !

لبخندم جمع میشه و میگم :

_خیلی!

سینا به ادریان نگاه میکنه . ادریان خیارشوری دست من میده و خم میشه روی سینا و با جدیت میگه

_چطوری شما ؟

سینا اخماشو میکشه توی هم و با عصبانیت بچه گونه ای به ادریان نگاه میکنه که قهقهه ام میره هوا

ادریان: اوهوووک چه اخمی!

_اخماش شبیه باباشه دیگه ......

ادریان قیافه شو چپه میکنه که سینا رو بخندونه ولی سینا همچنان با اخم و غضب نگاه میکنه ....

میام یه چیزی بگم که یهو یکی سینا رو از پشت سرم از بغلم میکشه بیرون

ادریان: هی پسر میندازیش

بر میگردم میبینم به به ....کم مونده بچه بخوره توی سقف با این پرتابای مایکل

_بده ببینم بچه رو

مایکل سینارو روی دوشش میذاره و با خنده خودشو میکشه بالا

هرهر میخنده منم سعی میکنم بچه رو بگیرم ..

سینا بچگونه قهقهه میزنه و با چنگ زدن توی موهای رنگ شده مایکل سعی میکنه نیوفته

صدای ادریان از پشتم به بلند میشه

ادریان: هرچی اخماش شبیه باباش باشه...خنده هاش خیلی شبیه توعه

مایکل با خنده سینارو میاره پایین میگه : اره  سینا لامصب 80 درصد خوشگلیش بخاطر چالاشه ...

با لبخند ملیح و خاصی میگیرمش میگم : وا ...چشای سبزشو درست تر ببین نظرت تغییر میکنه .....

ادریان : واقعا نمیتونم بفهمم چطور میشه یه بچه اینقدر شبیه باباش باشه......

مایکل :  با توجه به عکسا دقیقا کپی پیست چهره بچگیای ارنه !

*************

دو روز کامل تمرین کردم عضله هام بسته بود ولی بازم با فکر اینکه  باید افتخار و تحسین رو توش چشم های ارن ببینم ادامه میدادم ....

بعد از دو روز صبح زود اماده شدم و به سمت ساختمان ارن رفتم

هنوز داشتن ساخت و ساز میکردن

به اسانسور نگاهی انداختم و سمت پله رفتم ....

وقتی اون از پله میره و میاد ...منم باید همین کارو کنم ...

 دوباره تپش قلب گرفته بودم ....

طبقه اول که رسیدم منشی سرش رو اورد بالا و منتظر نگاهم کرد تا نزدیکش شم

_سلام .. میخواستم ...

منشی  : خیر نمیتونم اجازه بدم

_چرا ..چی شـ..

منشی: جناب یئگر گفتن که اگه باز اومدین نزارم برید داخل

_اخه ...خب...باشه...

لبخندی زدم و ادامه دادم : مرسی از وقتی که بهم دادید ....

بیرون از ساختمان به یک لودر بزرگ تکیه دادم ...

تصمیم گرفته بودم وقتی که میخواد بره خونه باهاش صحبت کنم

گردنم رو چرخونده بودم و داشتم اطراف رو دید میزدم که پنجره بازی توی ساختمان نظرمو جلب کرد....

یکم بر اندازش کردم

_باید ...باید پنجره اتاق ارن باشه!!!!!!!!!

حدود پنج شیش متر اگه این لودر جلو تر بود میتونستم روش بایستم و اتاق ارن رو ببینم ...

به کارگرایی که برای صرف صبحانه یه گوشه جمع میشدن نگاه کردم

لبخند پر هیجانی زدم و مثل گربه از لودر بالا رفتم و پشتش نشستم ...

خیلی بالا بود و حس جالبی داشت ...

خودم رو پشت رول عقب جلو کردم ...

با دیدن سوییچ نیشم شل شد ... فکر کنم راننده بیچاره احتمال نمیداد کسی بیاد سوار این شتر بشه برای همین سوییچ رو برنداشته بود ....

ماشین و رو روشن کردم که صدای قار قارش بلند شد

از لرزش شدید ماشین خندم گرفته بود ...

کلاچ رو گرفتم و اروم پامو روی گاز گذاشتم که ماشین با قارقارو لرزش شروع به حرکت کرد ...

کارگر بیچاره بلند شده بود و با تعجب نگاه میکرد و یهو شروع کرد به دویدن به این سمت .....

اولین دکمه ای که نظرمو جلب کرد فشار داد و خوشبختانه همونی که میخواستم بود و بیل جلوی لودر بالا اومد ...

اوردمش بالاتر که راننده ماشین نزدیک شد ...

از اتاقک پریدم بیرون و به سمت دسته  اون بیل ماننده رفتم ...

ماشین میلرزید و تلو تلو میخوردم

روی دوتا پا نشسته بودم و خودم رو میکشیدم به سمت اون بیله ..

یکم که نزدیک شدم ایستادم و دستمو دراز کردم که لبه اون قسمت بیل مانند رو بگیرم

سر و صدای راننده زیاد شده بود و چیزی به ژاپنی میگفت که نمیفهمیدم ...احتمالا فوش میداد

ارن  بخاطر سرو و صدا اومده بود جلوی پنجره و با تعجب به منی که مثل اسپایدر من به سمت پنجره میرفتم نگاه میکرد ...

روی اون قسمت خاک بردار لودر که نشستم نفس اسوده ای کشیدم و دستمو گذاشتم روی قلبم ...

ارن هنوز با تعجب محوی به منی که نیم متر باهاش فاصله داشتم نگاه میکرد

با لبخند پیروز امیزی اومدم چیزی بگم که هییییع ! .....

اوردنم پایین .... و کارگرا با اعصبانیت اومدن طرفم ....میخواستم پاشدم فرار کنم از طرفی با دیدن ارن و ایجاد این الم شنگه حالم اشفته بود ....

توی این اوضاع داشتم خفه میشدم که صدای ارن با رگه هایی از خنده به گوش رسید

ارن : بیارش بالا

کارگر با تعجب : بله اقا؟

ارن : بیارش بالا

یهو دیدم اونچیزی که توش نشسته بودم اومد بالا و دوباره نیم متری ارن قرار گرفتم

با ذوق گفتم : میتونم باهاتون حرف بزنم ؟

یکم نگاهم کرد و رفت تو و پنجره دودی رو بست !

(اطلاعات مکمل : پنجره های دودی طوری هستن که از بیرون به داخل دید نیست ولی فردی که داخله میتونه بیرون رو ببینه )

مثل ماست وا رفتم ....

نیم ساعت اونجا نشستم هرچی سرو صدا کردم نیومد حداقل پنجره رو باز کنه ....

اعصابم خورد شده بود از بالا پریدم پایین ...

مچ پام ناجور درد گرفت اما بی تفاوت بهش به سمت ساختمان رفتم ...

باز هرکاری کردم نذاشتن برم داخل ...

 

************

لحنمو بچه گونه میکنم و به سینا اشاره میکنم و میگم

_ایچون یه هفته اس پیش منه

ادریان تک خنده ای میکنه میگه : چرا همچین سعادتی نسیب ایچون شده حالا؟

مایکل همونطور که سیب رو میچپونه توی دهنش میگه  :چون مامانش داره میزاد حالش بده  

میخندم میگم :نه بابا هنوز هشت تقریبا ... دو هفته مونده تا رز خانوم تشریف بیارن ....

مایکل : دو هفته که  چیزی نیس ... همین ایچون هفت ماهه اومدن

ادریان با تعجب میگه : هفت ماهه است؟ چراپس اینقدر تپلیه

_پسرم کجاش تپلیه ...خیلیم خوش هیکله

میخندم که سینا انگشت کوچولوش رو سریع فرو میکنه توی چالم ...

بخاطر این عادت بامزه اش بیشتر میخندم

مایکل یه نگاه به ساعت میکنه و میگه : جناب پر جذبه نیومده؟

_نمیدونم ...دیر کرده ! همیشه این ساعتا صدای ماشینش میومد

ادریان همونطور که چایی میریزه میگه : جناب پر جذبه کیه ؟

مایکل : کسی که من باید یه ذره از جذبه شو داشته باشم

اینو میگه و هرهر میزنه زیر خنده و به اکینا نگاه میکنه

_راجب لیوای که بهت گفتم ...منظورش اونه ....

ادریان :اهااان ...صاحب خونه ات که پایین میشینه؟ همونی که سینا بینهایت بهش وابسته است و از بدو تولد توی بغل اون فقط اروم میگیره ؟ همونی که نمیذاشت لپ سینا رو فشار بدی تا چالاش در بیاد ؟ همونی کـ

_ادریاااان !!!!!! اره بابا همون همون ....  

********************

روز بعد وقتی از ماشین پیاده شد سد راهش شدم که باز هم بی توجهی کرد .... تا ظهر صبر کردم ...

موقع خروج هرکاری کردم باز هم بی توجهی کرد ...

روز سوم هم نشستم توی اتاق انتظار ...میومد و میرفت اما بازم هیچ عکس و العملی به جود من نشون نمیداد

 با لب تاپ به ایلا ایمیل داده بودم که ارن این ادا هارو در میاره...گوشیم شارژش کم بود و روشنش نمیکردم چون شارژر رو جا گذاشته بودم ..یاهم گم شده بود  ....

اینقدر بی حال بودم حتی حوصله روشن کردنش رو هم نداشتم

روز چهارم هم تا تاریکی هوا دور و بر اون محوطه بودم هم تمرین میکردم و هم منتظر ارن میشدم تا به حرفام گوش بده

نا خدا اگاه احساس خوبی داشتم وقتی نزدیکش بودم دلم یجوری میشد

شب که شد  اینقدر غرق تمرین بودم نفهمیدم ارن رفته و ساختمان چراغ هاش خاموش شده ....

هوا سرده خشک بود ...

گونه هام و نوک بینیم قرمز شده بودم ...

سر انگشتام بی حس و چروک بود ....

هیچ ماشینی اون اطرف نبود .... شارژ مبایلم هم  خیلی کم بود و از صبح خاموشش کرده بودم که شارژ نگه داره .....

دستامو بغل کردم و به سمت جاده رفتم ...

اگه میخواستم پیاده برم تا روز بعد هم نمیرسیدم اما به امید اینکه ماشینی سر راه سوارم کنه حرکت میکردم

بارون نم نم میبارید .... 

 

«برای دریافت موزیک مربوط اینجارا کلیک کنید»

 

نمیدونم به کجا رسیده بودم که صدای مبایلم در اومد

انگشتام که از سرما خشک شده بود اسم ایلا روی صفحه تماس خود نمایی میکرد  به سختی مبایل رو در گوشم بردم

نالیدم : ایلا

ایلا با صدای خفه ای که چندین ساعت گریه پشتش خوابیده بود گفت: کویینا ...انا..دختر..ت

کنار جاده ایستادم ....

زد زیر گریه

سرما زد و تا استخونم نفوذ کرد ...

بارون بیشتر شده بو د

ایلا: کیتا...کیت...فرا....ر ... ماشینشون

 اتیش گرفته .....اون....کویینا....اون ...مرده..سوخـ....

هیچی نمی فهمیدم ....

فقط کیتا صورت گردنش...کک مک های روی گونه اش ... موهایی که صورتی شده بودن ...توی ذهنم فریاد میزدن

قطرات بارون رو پشت دستی که مبایل رو گرفته بودم حس میکردم

خندیدم ....

بلند میخندیدم ...

_ایلا ....ایلا بس کن حوصله ندارم....ایلا میشنوی چی میگم

جیغ میزنم و اسم ایلا رو صدا میکردم ...

صفحه گوشیم خاموش بود

دکمه خاموش روشنی شو فشار دادم .... خاموش شده بود ....

میخندیدم و اشکام با قطرات بارون همزاد پنداری میکردن ...

جاده تاریکه تاریک بود ....

میخندیدم و و میدویدم به سمت هیچ کجا ....

پام توی چاله های ابی که از بارون دیشب تشکیل شد بود فرو میرفت

استخون های پام میلرزیدن ...

اشکام قاطی اب بارون میشدن

وسط جاده ایستادم .... حالا فقط گریه میکردم ....

داد میزنم ...اونقدر بلند که وسط داد هام صدا میبرید

پیشونیم درد میکرد و تیر میکشید .... گلوم خشک بود

کیتا فرار کرده بود .... من باعث مرگ اون دختر شده بودم ...

من کنارش نموندم ...

_من ترکش کردم .... من اونو به کشتن دادم.... هیچ وقت به نفعش کاری نکردم ...

جیغ میزنم ... انگار دیوونه شده بودم ....

صدای غرش اسمان با ناله جودم یکی شده بودم

 مثل همیشه یهو و ناگهان اروم شدم...فقط یه گوشه نشستم ..نفهمیدم چقدر گذشت که که ماشینی جلوی پام ترمز کرد ... .

خانومی از ماشین پیاده شد ...

سرمو بالا گرفتم ...

با دیدن اون زن ...همون خانمی که توی لندیگراف دیدم دوباره گریه ام شروع شد ....

من حتی اون شب نتونسته بودم بفهمم درد این زن چیه ... نمیتونستم درک کنم از دست دادن دختر چه حالی به ادم میده ...

بازوم رو گرفت و منو نشوند توی ماشین

بخاری ماشینش بنظرم خیلی خوب کار میکرد ... یه پتوی مسافرتی دور پیچید ..

توی خودم جمع شدم و سرمو تکیه دادم به پنجره

اشکام میریخت ...

یاد روزایی می افتادم که چقدر اصرار میکردم سرپرستی کیتا رو بگیرم ...

یاد وقتایی که به دیدنش میرفتم ...اذیتش میکردم تا بخندونمش...

اون زن عجیب هم چیزی نمیگفت ....

اصلا از کجا سرو کله اش پیدا شده بود؟

ازم پرسید : کجا ببرمت ؟

_لنگر گاه...میتونم مبایلتون رو قرض بگیرم ؟

دستی به چشام کشیدم و خم شدم مبایلو گرفتم

شماره ایلا رو گرفتم

نمیدونم صدام خفه بود یا هرچی ولی توجه ایلا رو بر انگیخت

_دارم برمیگردم ایی

ایلا: خوبی حالت خوبه ؟

_کاری نداری ؟

ایلا: تا چقدر دیگه میرسی

تخمینی زدم و ساعت رو گفتم

ایلا: میایم دنبالت

_هوم ...مرسی...خدانگهدار

مبایل رو گذاشتم روی صندلی جلو و دوباره جمع شدم توی خودم

سر راه اون زن ایستاد و رفتم کوله ام  رو اوردم

عمو نبود که خداحافظی کنم ازش...یه نوشته کوتاه روی دفترش نوشتم و بیرون اومدم

هیچ سوالی از اون نمیکردم اونم چیزی نمیگفت...

به لنگرگاه که رسیدم  پیاده شدم و عمیق نگاهش کردم ...

_کمک بزرگی به من کردید..خیلی بزرگ

لبخند دلگرم کننده ای زد  و بوقی زد و رفت ....

به اسمون نگاه کردم ... و اون روز عمیقا وجود خدایی رو حس کردم که توی جاده تاریک منو میدید

خیلی مسخره بود که توی صف ماشین ها یکه و تنها ایستاده بودم

ماشین جلویی که رفت صدای اشنای باعث شد سرمو بلند کنم

کائورو : «این بی عرضگی همکاراتون موقع ورودم به من ربطی نداره...میتونستید نذارید وارد بشم....»

شونه اش رو بالا انداخت و ابرو هاشم بالا برد

لبخند تلخی که بیشتر شبیه دهن کجی بود زدم و همونطور که به رو به رو خیره بودم گفتم

_نمیذارید رد شم ؟

کائورو  با خونسردی : مگه من بی عرضه ام  ؟

ماشین پشت سرم بوقی زد ولی همچنان هر دو در سکوت ایستاده بودیم

چشمامو دوختم به چشماش و اب دهنمو قورت دادم و به سختی گفتم : لطفا

ازینکه از یکی خواهش کنم متنفرم .... ولی اجبار رو با تک تک سلول هام اونروز حس میکردم

کائورو ریلکس گفت : چشمات درخشندگی اونروز رو نداره!

_میذارید برم یا نه ؟

صدای بوق ماشین ها بیشتر شد  ...

کائورو : فکر کنم خرجش یه جاسوییچی باشه!

یکم نگاهش کردم ...

کوله ام رو چرخوندم و حلقه جاکلیدی حامل اسمم رو از زیپ دراوردم

توی دستش گذاشتم ...

گفت : اون وسط یه اتاق هست .... بگو از اشناهای کائی ام ....

به عمیقی معذرت خواهی دفعه پیش ازش تشکر کردم و رفتم سمت اتاق ..به خانوم پیری که اونجا بود حرف کائورو رو گفتم و گذاشت برم داخل .......

.....................................................

به ساحل که رسیدیم گذاشتم همه ماشین ها برن ...

بعد اروم طبق وقتایی که ناراحتم سرمو انداختم پایین و رد شدم ...

بازو بندم رو دوباره چک نکردن از دور ادریان رو توی کاپشن پف دارش تشخیص دادم

چشمش به من خورد چیزی توی ماشین گفت که ایلا از ماشین پرید تقریبا بیست متر فاصله مون بود ...بی حوصله با تلو تلو خوردن به طرفشون میرفتم که صدای چند نفر بلند شد که لباس پلیس به تن داشتن

یکی از پلیس ها که به سمتم میدوید  بلند داد زد : خودشه ...اون جاسوس پست فطرت رو بگیرین  یکم عقب عقب رفتم ...

ادریان به سمت مون میدوید

عقب عقب رفتنم تند تر شد ....

در امتداد ساحل میدویدم ... ادریان وسط راه گیج ایستاد ...

دوتا مامور مارلی به سمتم هجوم می اوردن ...

تمام زورم رو توی پاهام ریختم ...

ولی نای دویدن نداشتم ....

هوای سرد ریه ام رو به درد اورده بود ...

خس خس سینه ام دوباره شروع شده بود ...

حس میکردم یه سنگ بزرگ روی قفسه سینه ام فشار میدن

پاهام توی نرمی شن های ماسه فرو میرفت و سرعتم رو میگرفت

جاسوس ؟ ... با من بودن؟ .... کی خبرشــ.....

ایستادم ...

زانو هام شل شدن

خندیدم ...خنده کوچکی که همراه لرزش چونه ام بود ...

ادریان.... اونشب که ادریان بهش حمله کرد تا من برم توی لندیگراف... مبایلش.... مبایلش رو در اورده بود .....

 

" وقتیم کشتی راه افتاد و از ساحل دور شد تازه تونست بلند شه.. خودش رو انداخت توی اب ..انگار میخواست دنبال کشتی توی دریا بدوعه "

 

" جاستین رو از وقتی رفتی خیلی کم دیدم ...خیلی یجوری شده..عوض شده ... "

 

"یه کار دولتی ..درست نمیدونم "

 

یبار دیگه بهش نگاهی انداختم .... روی یه صخره ایستاد بود و با غم نگاهشو ازم گرفت ......

 

با نفس زدنم کل بدنم تکون میخورد چنگ زدم توی شن ها ...

ماموره با خشونت بازومو گرفت  و از روی زمین کند

ادریان داد میزد

ادریان : اون مریضه ..ذات الریه میکنه .... نبریدش...

صداها کم کم محو شدن و چیزی یادم نموند

 

 

 

 

 

 

 

 

انچه در قسمت بعد خواهید خواند :

اب یخی که با شدت به صورتم پاشیده شد باعث شد چشامو به زور باز کنم

ابی که ازم میریخت قرمز رنگ بود ....

اینا....خون هستن؟

میخوام دستمو بیارم و موهای توی صورتم رو کنار بزنم اما  دستام پشتم به یه جایی بسته است...

سینه ام با سرو صدا خس خس میکنه ... اب دهنمو نمیتونم قورت بدم..

یکی زیر چونمو میگیره و سرمو میاره بالا.......

[ چهارشنبه سوم دی ۱۳۹۹ ] [ 18:3 ] [ Queentitan ] [ ]
آخرین مطالب

آمارگیر وبلاگ