(1) part \ 7 راه های موازی
(1) part \ 7 راه های موازی


عشق ...
واژه ای که به اندازه وسعت تمام هستی حرف برای گفتن داره ...
منشا تمام شگفتی ها و هرچیزی که فکرش رو میکنیم ...و البته هرچیزی که  فکرش رو نمیکنیم ...
گاهی یک کلمه رو نمیشه با هزاران کلمه توصیف کرد ...
و عشق یکی از همین واژه های پیچیده است...
چه بسیار افرادی بودن که با تمام اعدای خود ...با تمام شونه خالی کردن از حس دوست داشتن ... روزی بدجورگرفتار این واژه ما شدن
زمستون دو سال پیش دختری برای اولین بار زیر تمام منکر عشق شدن هاش له شد .... و کائنات مجبورش کردن با چیزی گلاویز بشه که تمام عمر ازش بیزار بوده ....
عشق فقط با گرفتن دست گرم ...نگاه مهربان ، لبخند ارامش بخش و زبان سبز اغاز نمیشه ...شاید روزی پیش بیاد که گرفتار نگاه سرد وبی احساسی بشی که بدتر از هر نگاه مهربان ، لبخند ارامش بخش و زبان سبزی اشفته ات کنه ....
....                                                                      
تمام صدا ها قطع شده بود و فقط صدای فریادِ سکوت اتاق رو در بر گرفته بود...
ارن ابرویی بالا داد و رو به منشی گفت : ایشون ؟
قبل ازینکه منشی جوابی بده مرد کله زردی رو به من گفت : سلام میتونیم کمکی بهتون بکنیم ؟
با صدای مرد چشم از ارن برداشتم و به چشم های پنهاش شده ی پشت عینکش چشم دوختم
_با...با جناب یئگر کار داشتم
مرد کله زرد با لبخند مسخره ای گفت : بفرمایید میشنوم
با اخم و چشم غره مخصوصم نگاهمو از روش برداشت و رو به ارن گفتم : من....من برای دیدن شما به پارادیس اومدم ....
ارن نگاهی به سرتاپام کرد و گفت : میشنوم
ازینکه منشی و اون مرد کله شله زردی مثل جغد بهمون نگاه میکردن حس گندی داشتم ...
تک سرفه ریزی کردم و گفتم : میشه توی اتاقتون باهاتون صحبت کنم؟
ارن چیزی نگفت و برگشت توی اتاقش ... منم با کمی معتلی پشت سرش وارد شدم .....
......................................................
ارن: تموم شد؟
مبهوت بهش نگاه کردم ..بعد از سه ساعت حرف زدن  فقط اینو میگه؟
_بـ..بعله ...
همونطور که بیرون میرفت گفت: همراهم بیا
همراش مثل جوجه اردکی که که دنبال مامانش راه میوفته، راه افتادم  
ارن : ازین طرف
یه نگاه به اسانسور کردم یه نگاه به ارن که تند و تند از پله ها پایین میرفت
با قیافه پوکر تند از پله ها پایین رفتم ....و دوباره پشتش به حرکت کردم ...
کمی که از ساختمان دور شدیم ارن ایستاد و دست به سینه به جلو نگاه کرد...
مسیر نگاهش رو دنبال کردم ...
یه بیابون بدون هیچ موجودی ... برگشتم پشت سرمون رو نگاه کردم ساختمان به خاطر فاصله زیاد خیلی ریز به چشم میخورد...
مشغول نگاه کردن ساختمان بودم که زمین زیر پام شروع به لرزیدن کرد ...
اب دهنمو قورت دادم و گردنم رو صاف کرد و به تایتانی خیره شدم که هر لحظه بهمون نزدیک تر میشد ....
قلبم اینبار با تمام وجودش خون پمپازمیکرد
زمین میلرزید و و صدای غرش وحشناکی ناشی از دویدن تایتان به گوشم میرسید....
به قدری نزدیکم شده بود که زیر سایه هیکلش قرار گرفته بودم....
ترس رو با بند بند وجودم حس میکردم ...
ناخداگاه عقب میرفتم ... و میدویدم ...از ارن هیچ خبری نبود ...
جوری ترس برم داشته بود که جایی برای غرورم نذاشته بود ...
با صدای بلند زار زار گریه میکردم
لرزش زمین ناخواسته منو همراه خودش میلرزوند
مثل بیچاره ها نشستم روی زمین و سرم رو میون دستم گرفتم و ترس چشمامو روی هم فشار میدادم
نفهمیدم چقدر گذشت که دیگه خبری از لرزه نبود و اون تایتان غیرعادی داشت دور میشد و کمی اونطرف تر ارن در حالتی که دست به جیب زده بود نگاهم میکرد....
نمیدونستم خوشحال باشم که نگاهش مثل قبل سرد نیست یا ناراحت باشم که نگاهش مملو از تحقیره ....
سری برام تکون داد و به طرف ساختمان رفت ...
با درماندگی روی زمین نشستم و به اتفاقات چند دقیقه قبل فکر کردم...
ارن اینجوری قدرت کنترل هریکی از تایتان هارو داشت؟؟؟
اینکه تایتان رفت بخاطر ارن بود؟
اینا به کنار ...بعد از سه ساعت سخنرانی به بدترین شکل ممکن گند زده بودم ....
حتی دیگه خجالت میکشیدم برگردم به ساختمان ....
شماره همون ماشینی که باهاش اومده بودم رو گرفتم و یک راست برگشتم به مهمونخونه  و تا چند ساعت بدون حرکت روی تخت دراز کشیدم و به سقف زل زدم........ اشکام از کنارچشمم میریخت ....
 
..................................................
نمیدونستم ساعت چنده ....
با سردرد شدید از خواب بیدار شدم ....
به زور خودمو کشوندم پای میز ارایش تا قرص پیدا کنم که چشمم به خودم افتاد
دوباره اشک تو چشام جمع شد ولی اینبار با حالت عصبی دستمو کشیدم روی چشمم که درد گرفت
بخشی از مکالمه ام با ارن توی سرم میپیچید ....
" ارن: خب ؟
_جناب یگر ...من..من کتاب دوستتون ارمین رو خوندم ....ا وقایع هفت سال پیش اگاهم...یعنی....اصلا قبل ازینکه اگاه باشم ....میخواستم ژن تایتان هاکه از نظر مردم عادی سال هاست نابود شده رو برگردونم
ارن : برای چی میخواستی اینکارو کنی ؟
_چون  راجب تایتان ها خونده بودم.....بنظرم میشد تایتان هایی با قدرت شیفتر به وجود بیارم .... اینطوری تایتانی غیر قابل کنترل وجود نداره ....
ارن : تـو؟
با اینکه تو برام سنگین بود ادامه دادم
_شما که محشرکبری راه انداختی خونت اصیل بود یا کرموزوم هات زیاد بود ؟ مهم اینه تسلیم نشد ... همونطور که شما نشدید
ازینکه اصطلاحات پزشکی بکار برده بودم کمی بهم ریختم که نکنه فکر کنه دارم عمدا کلاسی چیزی میزارم......
ارن جدی نگاهم میکرد دمو بنظرم توی نگاهش هیچ امیدی به من نبود
بیخیال اون شدم و نیم ساعت یک بند از ارمان هام گفتم
و فقط میشنید ... "
مثل دیونه ها داد میزدم .. ساکت شو دختره ترسو بی خاصیت
هرچی به فکرم میرسید میگفتم و "من" رو دعوا میکردم
حالم از خودم بهم میخورد ... اسپری ام رو برداشتم که بکوبم توی ایینه ولی ولش کردم و روی زمین نشستم و با داد با خودم حرف زدم
_مگه فیلمه هااا؟ بزنی ایینه رو بشکونی ...به خودت بیا بدبخت ترسو...هرچی میشه مثل بیچاره ها میزنی زیر گریه اسمشم گذاشتی تخلیه خود
بغض کرده بودم ولی میترسیدم بازم گریه کنم ...
میترسیدم بیشتر از این از خودم بدم بیاد ....
اشکامو پاک کردم رفتم سر کوله ام کتاب و در اوردم
شروع کردم قسمت های اولی که الدیایی ها با غول ها مواجه شدن رو خوندم
وقتی از ارن میخوندم ، خجالت میکشیدم و دوباره نگاه سرزنش امیزشمیومد توی فکرم ....
یکم که گذشت صدای در زدن منو از عمق داستان کشید بیرون ...
دستی به صورتم کشیدم و رفتم درو باز کردم
عمو با یه لیوان اب اومد پیشم ...
عمو : گذاشتم اروم شی....
_عمووو...گند زدم ..نا امیدش کردم ....
عمو: پس پیش یئگر معروف بودی....
وقتی ماجرا رو برای عمو تعریف کردم بلند شد و کنار تابلویی توی اتاق رفت
عمو: ارن ادم قوی ایه ؟
از این سوالش کمی شکه شدم ولی عادی جواب دادم : قطعا
عمو : چرا اینطوره؟
_چون تونست پیروز بشه ...
عمو: نه دخترم...چون تسلیم نشد.... این دوتا خیلی از هم جدا هستن ..هر وقت که یاد بگیری تسلیم نشی اونوقت تو قوی هستی ..حتی اگه شکست بخوری ....یک بار..دو بار...ده بار ....صد بار....
به عمو نگاه غمگینی انداختم
_عمو نمیخوام تسلیم بشم ...فقط.....برای شروع خوب نبود
عمو : بلند شو وایسا ببینم
ایستادم ...
عمو : دستاتو باز کن و بچرخ
کاری که گفت رو انجام دادم
عمو: اوه! میبینم که چیزی رو از دست ندادی !
_عموو...غرورم له شد...شخصیتم دود شد چطور چیزی رو از دست ندادم !؟
عمو با لبخندی که پشتش یک کوه تجربه بود کتاب رو از روی تخت برداشت و همونطور که کمی تکونش میداد گفت: اون برای شروع ...مادرش و از دست داد... پدرش، شهرش ، خونه اش و کل زندگی و کودکی شو از دست داد ....
با این حرف عمو سرمو انداختم پایین
عمو: حالا تو از غرورت حرف میزنی جوون؟
سرم پایین بود که گفتم : درست میگید....
عمو کتاب رو روی تخت گذاشت و لیوان اب رو از روی پاتختی برداشت و یهو نصفش رو ریخت توی صورتم ...
ناخداگاه با این کار عمو هر دو خندیدیم
***
دلم میخواد بدن کوچولو و نرمش رو گاز بگیرم ....
از بغلم بیرونش میارم میشونمش روی تخت و زیر گردنش رو قلقلک میدم که قهقهه بچگونش میره هوا
قشنگ تر از قهقهه کودک چی داریم اخه؟
دندون های خرگوشکی کوچولوش دلم رو اب میکنه....
یک ماچ گنده به لپاش نرم و سرخش میکنم که بیشتر میخنده ....
اینقدر میخنده که چشماش بسته و خط میشه ......
بلند میشم کتابم رو بزارم روی میز  که جیغ میزنه و با نق نق دست هاشو باز میکنه
+بغل بغل
دلم براش ضعف میره و برمیگردم بغلش میکنم.....
 به سختی میرم کتابم رو میزارم روی میز پیانو و به طرف تخت برمیگردیم چشمش میوفته به پیانو و توی بغلم ورجه وورجه میکنه
+این ... این ..این
الان که صبحه ....الان میخوای بخوابی عزیزدلم؟
+من خواب....من..بـ ..خواب
از دست و پا شکستی حرفش خنده ای میکنم و نوک بینی شو گاز میگیرم ..... میرم میخوابونمش روی تخت و خودم پشت پیانو میشینم
_خب...برای پسرمون چی بزنم؟؟ اومممم
با دستش میزنه به پیانو و با خنده میگه : این این
به جواب بی ربط بچگونش میخندم و شروع میکنم به زدن .....
اونم مثل بچه های بزرگ با لبخند نگاهم میکنه

«برای دریافت موزیک مربوط کلیک کنید»


****
فردای اونروز تصمیم گرفتم برم به  سازمان ازادی ....
صبح زود بیدار شدم و پیاده به اونجا رفتم ...
توی راه مردم الدیای نظرمو جلب کرده بودن ... همه عین ادم ها عادی زندگی میکردن .... فروشندگی میکردن ...کار میکردن ....بقیه هم مدرسه میرفتن ، خرید میکردن و زندگی روزمره درست مثل توکیو جریان داشت .....
به این فکر میکردم تا قبل از وقایع هفت سال پیش هم مردم همینطور زندگی میکردن ؟
قطعا نه.... اون موقع این ادم هارو نژاد شیطان میخوندن ...
ولی اونا که خودشون نخواستن این باشن؟ و کاری هم نکردن که این بودن رو نشون بدن.....
این انسان ها چه فرقی با  الدیایی های توکیو و بقیه مردم ژاپن دارن؟
اینقدر غرق فکر بودم نفهمیدم کی رسیدم به سازمان ....
بر خلاف چیزی که فکر میکردم ورودیش کسی رو چک نمیکردن ..
و هرکی ازادانه میتونست بره داخل و بیاد بیرون ....
محوطه خیلی بزرگی بود و تقریبا دیوار های احاطه شده دورش دیده نمیشد ...!
ماشین ها دور ساختمان بزرگ و اصلی پارک بودن و بعضی قسمت ها گل کاری های زیبایی شده بود ...
دور تر از ساختمان بچه های رنج پانزده سال ایستاده بودن و تعلیم داده میشدن .....
عده ای با کاور لباس های نو از ماشین پیاده میشدن .....
 اونموقع ها که مثل الان محتاط نبودم ...به طرفشون دویدم
_ببخشید توی اینا لباسه؟؟؟؟؟؟؟
پسر جوون تقریبا 18-19  ساله با لبخند و ذوق گفت : اره ببین !
به لباس های قشنگ و شیک که ارم بال های ازادی روش حک شده بود خیره شده بودم ..... همون لحظه ارزو کردم کاش روزی یکی از اینا به منم بدن .....
بعد از کمی ابراز ذوق زدگی وارد سازمان شدم و با پرس و جو اتاق اروین رو پیدا کردم
فردی که اونجا بود گفت منتظر بمونم تا بیاد بیرون .....
طبق عادتم به طرف پنجره رفتم ....طبقه دوم بود و از اون بالا همه چیزو بهتر میتونستم ببینم .....
مشغول دید زدن اینطرف و انطرف بودم که متوجه مرد جوونی دقیقا زیر پنجره شدم ....
گویا داشت با افرادی که در دید من نبودن حرف میزد ....
کمی که حرف زدن پسر جوون چمدونش رو برداشت و کم کم از اونها دور شد ....
موهای بلوندش زیر نور افتاد میدرخشید ....
یکم که دور شده بود صدایی از زیر پنجره بلند اسمی رو صدا کرد
_ هی آرمین اگه رفتی پیش ارن  سلاممو به برسوووووووون
متحیر نگاهم رو روی مرد که حالا برگشته بود به این سمت ، دقیق کردم
با لبخند مهربونی دستش رو توی هوا تکون داد و اونم داد زد
آرمین : حتما جــــــــــــــان ! ..... مواظب خودتون باشید توی این مدت
اینقدر ذوق کرده بودم که توان کاری رو نداشتم
 همون صدا که ظاهرا جان بود از زیر پنجره اومد
جان: هی میکاسا چرا ایستادی ..بیا سوار شو دیگه ....
با ذوق به طرف در خروج دویدم که برم پایین ببینمشون اما یهو قبل ازینکه در رو باز کنم در باز شد و با شدت خورد توی صورتم ....
روی زمین با اخم ناجوری به فرد پشت در نگاه کردم .....
انگار نه انگار زده بود منو له کرده بود ...بدون توجه به من به طرف در اتاق اروین رفت و بدون در زدن وارد شد
با صدای بلند گفتم : پسر بچه بی ادب
بلند شدم که برم اما پشیمون شدم....اونا حتما تا الان سوار شده بودن و رفته بودن .....
تقریبا نیم ساعت منتظر موندم تا قامت اروین توی در نمایان شد
رنگ موهاش ، قدش ، و ابروهاش همه چیز....بهم فهموند که اروینه
با جدیت گفت : شما با من کاری داشتید ؟
اومدم دهانم رو باز کنم که صدای یکی از پشت اروین بلند شد و کنار اروین جا گرفت
به پشتم اشاره کرد و گفت : درد گرفت ؟
با چش غره عظیمی نگاش کردم و اومدم چیزی بارش کنم که صدای اروین در اومد
اروین : راجب چی حرف میزنی لیوای ؟
چشام گشاد موند ولی اینبار چشم غره نبود تعجب بود ...
با تعجب و حیرت بر اندازش کردم
تقریبا هم قد من بود و هیکل کوچیکی هم داشت ... باورم نمیشد این لیوای باشه
با شک پرسیدم : لیـ...لیوای اکرمن؟
یه نگاه نیمه باز بهم انداخت و رو به اروین گفت : من میرم ... فعلا
بدون توجه به من و سوالم اتاق رو ترک کرد
ناخداگاه خندیدم و روم رو کردم سمت اروین ...
...............
از دیدنشون اینقدر گنگ بودم که بیشتر حس میکردم رویاست
وقتی راجب خواسته ام با اروین صحبت کردم قبول کرد که تمرین ببینم اما گفت تنها جایی که میتونم این کارو بکنم همراه بچه های پانزده ساله است ....
برام واقعا عجیب بود که  مخالفت نکرد یا حداقل سوال بیشتری نپرسید...
 شرطش رو بدون هیچ چیزی قبول کردم و قرار شد از همون عصر شروع کنم
برنامه داشتم تا یک هفته بعد به توکیو برگردم برای همین باید کارامو فشرده میکردم ....قصد داشتم دو روز بعد به دیدن ارن برم و هرچه سریع تر پیش اون به بقیه کار هام برسم ....
*****
گردنم رو صاف میکنم و کش و قوسی به بدنم میدم ....
به سینا نگاه میکنم که معصوم و ناز اروم روی تخت خرو وپفش به هواست .....
از پشت میز به دشواری بلند میشم و میرم پیشونیش رو بوس میکنم
میخوام کنارش روی تخت بشینم که زنگ در زده میشه
اروم اروم به سمت در خونه میرم .....
****
توی راه سازمان با ایلا حرف میزدم ..
ایلا : وای کویینا گند زدی که!
خندیدم و گفتم : خیلی ناجور....
ایلا: دیگه نرفتی پیشش؟
با فکر اینکه به دیدنش برم یجوری میشدم ..اروم گفتم : نه هنوز...
ایلا: جاستین رو از وقتی رفتی خیلی کم دیدم ...خیلی یجوری شده..عوض شده ...
خواستم سوال بیشتری کنم که دیدم رسیدم به سازمان
_من بعدا بهت زنگ میزنم آیی
ایلا : باشه مواظب خودت باش...خداحافظ
بچه ها خودشون تمرین میکردن که به جمعشون پیوستم ...
پسر پانزده ساله تپلی که مثلا رئیس اکلیپ و بچه خفنه بود اومد جلو و گفت : شما با ما قراره تمرین کنید ؟
_بله
پسره: اما ...شما که مث ما تو ارتش اموزش ندیدین و از ما ضعیف ترین
لبخندی زدم و گفتم : امیدوارم اینطور نباشه
شروع به گرم کردن کردم ... اون روز کار با مانور بود و ازین بابت خیلی خوشحالم بودم
پسره اخم شدیدی کرد و به طرفم اومد
+پس باید حالا که اومدی بدونی اینجا رئیس کیه
ابرو هامو به حالت (نه بابا ؟ ) بالا دادم و خندیدم که یو لگد زد توی شکمم
لگدش پر زور بود اما دقیقا نمیدونست نیروش رو از کجا باید وارد شکم کنه برای همین درد انچنانی ای نگرفت ...
دخترای هم سن و سالش اسمشو صدا زنن و مواخذه اش کردن اما با خندیدن من یهو همه سکوت کردن
با چرخش یک فن روش زدم که اسیبی نبینه و فقط بدنش درد بگیره
افتاد روی زمین کنارش نشستم و دستمو به طرفش دراز کردم که بلند شه و گفتم : بلند شو رئیس
با حالت شرمنده ای بلند شد و گفت: اصلا بهتون نمیاد اینقدر قوی باشین....اخه ... چند سالتونه؟
با لبخندی که روی لبام خشک شده بود گفتم : 24
همه باهم گفتن اووووووووووووو
یکی از دخترا گفت : من فکر میکردم همسن مایین
خندیدم و چیزی نگفتم .....
از صبح تا وقت غروب توی سازمان همراه بچه ها تمرین کردم ....
و از غروب تا اخر شب تمرین شمشیر بازی کردم و دائما خودم رو جلوی یک تایتان فرض میکردم
.....
شب با خستگی روی تخت افتادم ولی چون قول داده بودم به ایلا زنگ زدم
 بعد از چندتا بوق صدای خابالوش توی گوشم پیچید
ایلا: انااا..
از تمرین هام گفتم و اینکه چه روزی داشتم و اونم حسابی بهم روحیه داد
ایلا: وقتی برگردی هرکی توی دانشگاه اذیتم کنه رو میدم بزنی
با خنده گفتم : قبلشم میزدم ...
ایلا: یادته اونبار اون پسره رو زدی بعد اومد تورو بزنه جاستین اومد جلوت مشت خورد تو صورت اون ؟
از یاد اوری اون خاطره و مسخره بازی هامون بلند زدم زیر خنده ..اما طولی نکشید که یهو اروم شدم و با نگرانی پرسیدم
_ایلا جاستین چش شده بود امروز میگفتی؟
ایلا : نمیدونم ...همش خودش رو با کارش سرگرم میکنه ...زیاد نمیاد پیشمون...بیاد هم یه طوریشه...انگار یه چیزی اذیتش میکنه .....
 از فکری که به سرم زد اشفته شدم .... جاستین برای من فقط یه دوست بود...یه دوست کوچیکتر !
*****
ایفون رو میزنم و پشت در منتظر میشم که بیان بالا
صدای جیغ هاشون توی راهپله میپیچده و ناخداگاه خنده ام میگیر،ه
آکینا: ساکت شو فقط
صدای مایکل با خنده : وااا مگه چی گفتم
آکینا (با جیغ): مایکل میگم خفه شوووووو
به بالا که میرسن با خنده میگم : خوش اومدین
آکینا با چشم غره منو میزنه کنار و خودش رو میندازه توی خونه ... ازینکه حرکتش منو مایک می زنیم زیر خنده ....
چقدر خنده هاش شبیه دنیِ .....
مایک به من میرسه توی گوشم اروم میگه : مغزمو خورد کمکم کن
میخندم و میرم داخل
اکینا خودش رو انداخته روی مبل و با صدای بلند اییی اییی میکنه و سرش رو گرفته
اکینا: هی کوییناااااا برو اون دستگاه فشارتو بیار فشارمو بگیییییییر ..اییییی ..منو دیونه کرددددددد
با خنده میرم دستگاه فشار سنجمو میارم و کنارش میشینم
مایک دست به جیب بالا سرمون با خنده ایستاده
مایک : ببین اینبار مردنی هست راحت شم یا نه
اکینا میخواد  جیغ بزنه که سریع میگم
_اگه حرف بزنی اشتباه در میاد اونموقع تجویزم اشتباه میشه
چشم غره ای به مایک میره و با مژه مصنوعی های بلندش تند تند پلک میزنه....
به لب های پروتز شدش و بینی عملیش نگاه میکنم .... خوشگله اما صورت مصنوعی ای داره
_تموم شد 
اکینا : مایکلللللللللللللللللللللللل خودت بمیری بیشعور احمق دلقک
مایکل با خنده به طرف اشپزخونه میره یه لیوان اب میاره و توی راه میگه : حرص نخور پوستت چروک میشه من پول ندارم بدم دوباره بری بکشیش
اکینا : ساکت شوووووو ببینم مگه من مث تو بد قیافه ام برم خودمو درس کنم هااااااااااا؟
یهو چشمم به ساعت میوفته و با نگرانی مبایلمو بر میدارم ...چرا نمیاد؟
مایکل رو به من میگه : کویینا سینا کوش برم بخورمش؟
با لبخند میگم : توی اتاقه... خوابیده
مایکل میره توی اتاق که اکینا جیغ میزنه: به من بی محلی میکنی هااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بزار برگردم توکیو عمرا دیگه باهات بمونم پسره دلقک
با ابرو های بالا رفته و خنده ای کنترل شده ای میگم : حرص نخور
اکینا یهو صورتش رو میاره یک سانتی صورت من و با خشم میگه : این صورت من کجاش پلاستیکه هااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با خنده میگم : هیچ جاش..نچراله نچراله ....
اکینا : چرا میخندی هااا؟؟؟ خنده داشت سوالم ؟
خندمو به لبخند تبدیل میکنم و میگم : چه سایه چشم خوشرنگی ...اینو یه ادم با سلیقه خریده!
" دنی : کویینا این مرتیکه (مایک ) لباسمنو پوشیده ...
مایک: کوووووو؟؟؟؟؟؟؟؟  لباسای مال من همشون ارغوانیه
دنی: کج سلیقه بی خاصیت ...ارغوانی هم شد رنگ؟ "
با فکر کردن به اون روزا که چهارتایی مواظب میکاسا بودیم لبخندم غمگین میشه .....
اکینا: نخیرم اصلا خوش سلیقه نیس
با لبخند میگم : اگه نبود که تورو نمیگرفت
اکینا: اره خب ....وایسا ببینم تو از کجا فهمیدی اینو اون دلقک برام خریده هااا؟؟؟ ؟
صداشو بلند میکنه و میگه: ماااااااایک حتی یه سایه چشم برا من میخری میری به اینو اون میگی خاک تو سر ندید پدیدت ..عقده ای...میشنوی چی میگمممممممممممم مایییییییییییییییییییکککک
گوشامو میگیرم و میرم سمت اشپزخونه
مایک از اتاق میاد بیرون بی توجه به اکینا بهم میگه : جناب پر جذبه کجا تشریف دارن ؟
دهنمو باز میکنم جوابشو بدم که یهو جیغ اکینا بلند میشه دوباره
اکینا : کاش یههههه ذرههههه فقط یه ذره توام جذبه داشتی دلقک
با مایک نگاه میکنم که با لبخند پر ذوقی به نامزد جیغ جیغوش نگاه میکنه
یک بار راجبش انتخابش ازش پرسیدم فقط بهم گفت "اینطوری نبینش"...از اون سعی کردم  منم اکینا رو دوستش داشته باشم
براشون شربت میریزم که صدای پر حرص اکینا کنارم بلند میشه
اکینا: بده من ببینم ...با این وضعش واسه من خانم خونه شده ...برو بشین
لبخندی میزنم میگم: نه خوبـ.....
صدای زنگ در باعث میشه حرفمو ادامه ندم و پر بکشم سمت در
مایک: نگاش کن تاحالا روی زمین میخزید تا زنگ درو شنید دو میدانی میره !
جوابشو نمیدم و ایفون رو برمیدارم
+باز کن ببینم خانوم
با ذوق درو باز میکنم به طرف در خونه میرم که استقبالش کنم
مایک : کیه؟
_ادریان !

[ سه شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۹ ] [ 22:15 ] [ Queentitan ] [ ]
آخرین مطالب

آمارگیر وبلاگ