
ایلا : الو ؟
+می بخشین با ایرانا سان کاری داشتم
ایلا : ایشون مشغول هستن...بفرمایید
+من از مدرسه کیتا چان تماس میگیرم .. من معاونش هستم
ایلا : برای کیتا اتفاقی افتاده ؟
+ترجیح میدم حضوری خانم ایرانا رو ملاقات کنم
ایلا : بهشون اطلاع میدم ... جانه
سلام نمازمو میدم و بر میگردم طرف ایلا
_چشیده ؟
ایلا: قبول باشه... عاام از مدرسه کیتا تماس گرفتن بری اونجا ...فک کنم دخترت باز دردسر درست کرده
میخندم و جانماز رو جمع میکنم
ایلا : تو نمیای برای صبحانه ؟
با دستم چشمامو مالش میدم و با خمیازه میگم : نه برو
آیلا: انا ... امروز دانشگاه هم نمیای ؟
_میام
آیلا: از دیشب که از پیش مگومی برگشتی یجوری ای ...
لبخند اطمینان بخشی بهش میپاشم و میگم : ایلا ؟ برو فدای توشم من عالیم
آیلا لبخند کجی میزنه و میره بیرون
خودمو شل میکنم و محکم میخورم به تشک و به سقف خیره میشم
از دیشب با خودم کلنجار میرم که بتونم باور کنم اونا زنده ان ...همین هفت سال پیش اون اتفاقات رخ داده ... اما بازم نمیتونم باور کنم چندین کیلومتر اونور تر ما ، تایتان ها زندگی میکنن ....
توی همه سایت های الدیا سرک کشیدم... دژبانی .. سازمان ازادی و ژاندارمری همش وجود داره ....
قلبم برای الدیا فشرده میشه .... اونا بخاطر کشورشون ژاپن باید سرکوب بشن و همیشه با ترس زندگی کنن .... از صد ها سال پیش مردم شون وحشیانه تبدیل به موجوداتی میشن که حتی همنژاد های خودشون نمیتونن هم رحمی بهشون بکنن اونا باید بین انسانیت و هم نژاد هاشون یکی رو انتخاب کنن ...
دیشب عکس همه رو داخل سایت زده بود ...ولی جلوی خودمو گرفتم که نبینم..... تا وقتی که بتونم خود ارن رو از نزدیک ببینم صبر میکنم ...
قطعا مگومی تنها الدیایی توی توکیو نیست .... مطمئنم شبکه های زیر زمینی الدیا توی گوشه و کنار این شهر دارن فعالیت میکنن ....
مثل گریشا و دینا زیاد پیدا میشه ...
ولی اول و زودتر از همه باید برم به پارادیس ... تا از نزدیک اونارو نبینم نمیتونم ذهنم رو متمرکز کنم برای هدف هام
از اینهمه فکر و خیال سرم درد گرفته
لب تاپ رو میبندم و نگاهی به ساعت مچیم میندازم که عدد 6:34 رو نشون میده
بلند میشم و سرمو تکون میدم تا این افکار خوره مانند دست از سرم بر دارن...
یک ساعت و نیم از رفتن ایلا میگذره و من هیچ کار بدردبخوری نکردم
لباس هامو میپوشم و میرم سمت دانشگاه..... ، تقریبا یک ساعتی توی راهم....
......................................................................
برای یکی از استاد ها سری تکون میدم و اروم اروم به سمت در ساختمان خودمون میرم که یکی محکم میزنه به بازوم
جاستین: به به عشقم چطوری
_زهرمار
تک خنده ای میکنم که از دهنم بخار هوای سرد خارج میشه
جاستین : انا انا ... تو چه حیوونایی رو از همه بیشتر دوست داری ؟
_اووم ... اسب و سگ
جاستین :ولی من فقط تورو دوست دارم
میخندم و میگم : دوباره یه جوک شنیدی تحمل نکردی تا موقعیت گفتنش پیش بیاد زارت اومدی گفتی ؟
همینطور که میخنده ، مبایلش زنگ میخوره ... می ایسته که جواب بده منم کنارش وایمیستم
جاستین : شت این طلب کارمه ... نمیدونم چی بهش بگم ..روزی سه بار زنگ میزنه
_مرده یا زن ؟
جاستین : زنه
_بده من
مبایل رو میگیرم و اتصال رو میزنم
خانومه : الو جاسی؟
_سلام خانم
خانومه: من با جاستین تماس گرفتم
_بله من خواهر بزرگ ترش هستم
+واقعا؟؟؟ عزیزم! من نمیدونستم ابجی بزرگ تر داره !
_خب از حالا بدونید
+راستش من برای طـ....
_خانوم ... من میدونم که شما طلب کارشین.... جاستین خیلی تنهابود و هیچکس بهش محل نمیداد ... اگه پول شمارو بده دیگه بهش زنگ نمیزنین و باز تنها میشه برای همین نمیخواد پولتون رو بده
خانومِ بد بخت هول میکنه و میگه : یعنی یعنی من همدم تنهایی هاشم ؟؟!
_اره دقیقا ...
خانوم : اخی الهیی... بهش سلام برسونید ...بگو زنگ میزنم بهش ... خدانگهدار
قطع میکنم و برمیگردم که ادریان و جاستین میزنن زیر خنده و ایلا دستش رو میگیره جلوی دهنش ...
میخندم و میگم :شما کی اومدین؟
جاستین : بده من گوشیمو ..حالا هی میخواد زنگ بزنه
ادریان : بجا دستت در نکنه اس ؟
تک خنده ای میکنم و میگم : بریم تو سرده ..
با ایلا وارد میشیم که همه با عجله میرن سمت تابلو اعلانات
ایلا میزنه به پیشونیش و میگه :اخ امروز اسامی افتادگان رو میدن !
ادریان و جاستیم میخندن و میریم سمت تابلو اعلانات ....
من و ایلا و ادریان که هم ترم هستیم هیچ وقت نشده اسممون روی این تابلو باشه و درسی رو بیوفتیم ... جاستین هم که دوسال کوچیک تره زیاد تنبل نیست ولی خب چندباری اسمش اینجا بوده ....
ایلا میره توی شلوغی و بعد از چند مین میاد بیرون ، با ترس و دستپاچگی اب دهنش رو قورت میده
ادریان : بریم بچه ها ..ما که نیستیم توشون ....
سری تکون میدم و قدمی بر میدارم که ایلا آستینم رو میگیره
ایلا: خب کویینا تو ...
_چی؟
ایلا : تو دو واحد افتادی !
چشمام گرد میشن و جاستین و ادریان باهم و ناباورانه میگن : نـــــــــــه !
ایلا هول میکنه و میگه : انا عصبی نشووو ...
_اخه من نمره زیر هیجده نداشتم این ترم ...
ایلا : خودت برو ببین ...
از حدسی که میاد توی ذهنم اخمام میره توهم ....
میرم و لیست رو نگاه میکنم ....
بعلـــــــــــــه ! مگومی انداخته منو !
اون یکی واحد هم استاد فضول که میخواست ور دلش باشم انداخته ..هه ...ژنتیک و زیست ! ازین بهتر نمیشه ... حتی دیگه نمیتونم برم بیمارستان برای کار اموزی
از بین جمعیت میام بیرون که میبینم اون سه تا با ترس نگام میکنن ...
همیشه وقتی این چنین اتفاقایی میوفته عصبی میشم ولی الان بیشتر از قیافه اونا خندم گرفته ...... دست ایلا رو میگیرم و میگم
_بیخیالش ... بریم ...
یک ساعت بعد . . .
_ادریان سوییچاتو میدی برم مدرسه دخترم ؟
ادریان: اره بیا ...
_مرسی .... بعدش میام دنبالتون بریم بیرون ...
ادریان : برو مراقب خودت باش ...
خداحافظی میکنم و به سمت مدرسه کیتا حرکت میکنم .....
با اینکه ظهره و افتاب وسط آسمون خودنمایی میکنه باز هم هوا خیلی سرده...
بالاخره میرسم و به سر در مدرسه که نام مدرسه شبانه روزی رو زده نگاه میکنم ......
وارد مدرسه که میشم بچه ها میان دورم و کلی با همه صحبت میکنم و بعد از نیم ساعت به دفتر میرسم
میناکو سان مدریر مدرسه میاد جلو و تعارف میکنه که بشینم ...
میناکو : خب ایرانا سان .... شما قیم کیتا هستین ...برای همین خواستم شمارو در جریان یه سری چیزا بزارم
_حتما.!..میشنوم ...
میناکو : واقعا یه سری از اخلاقای کیتا غیر قابل تحمل شده ... پرخاشگر شده و سازگاریش با بچه ها بدتر از قبل شده .... یواشکی کارایی رو انجام میده که از قوانین مدرسه پیروی نمیکنه ...
_چه کار کرده ؟
میناکو : ایشون رفته موهاشو رنگ کرده خانم ...این توی مدرسه برای سن اون غیر مجازه
_واقعا؟؟؟؟ چه رنگی کرده حالا !
میناکو سان هاج و واج نگام میکنه و عصبی میگه :صورتی !!!!
ایرانا سان ! ... خواهش میکنم باهاش صحبت کنید که رنگ موهاشو برگردونه
_وا صورتی به این قشنگی !
میناکو عصبانی میزنه روی میز و میگه : خانم این حرفا چیه ...اگه شما هم اینجوری رفتار کنین اون فکر میکنه که رفتارش شایسته است .... ایشون از مدرسه فرار کرده و رفته سینما !!!
_اونو خودم اومدم دنبالش باهم رفتیم ....
میناکو : روزی که اومدین سرپرستی و مخارج کیتا رو به عهده بگیرین میدونستم که نباید اجازه بدم....یه دختر بیست و خورده ای ساله نمیتونه از پس اینکارا بر بیاد ....
با خشم بلند میشه و از اتاق بیرون میره ....
از روی میز یه بیسکوییت بر میدارم و میکنم توی دهنم و میرم سمت اتاق کیتا ..... از لای در میبینمش که روی تخت نشسته ....
میپرم سمتش و گوشش رو محکم میگیرم میکشم
کیتا : ای ای ای ....کویینا سان اییییی
_دختره ور پریده ...حالا واسه من موهاتو رنگ میکنی هان ؟
کیتا: ایییی غلط کردم ولم کنین ..ایی اییییی
ولش میکنم و بازوش رو نیشگون میگیرم
کیتا : اخخخخخ ولم کنیییین
_با کی رفتی سینما هااان ؟ اگه من گردن نگرفته بودم که اخراج بووودی
کیتا : میگم میگم کندین گوشته دستمووو
ولش میکنم که شروع میکنه به تعریف کردن اتفاقات این چند روز....
کیتا پانزده سالشه و از شش سالگی توی یتیم خونه بزرگ شده ...پدر و مادرش توی زلزله میمیرن و اون اتفاقی نجات پیدا میکنه ....وقتی دیدمش خیلی خیلی افسرده و منزوی بود و با بقیه نمیساخت ... با کلی سختی تونستم سرپرستیشو قبول کنم اونم فقط برای تامین مخارج ... حتی اجازه اینکه ببرمش بیرون هم ندارم چون سنم برای قیم بودن کمه
پولی که هر ماه دانشگاه به حسابم میریخت خیلی بیشتر از نیازم بود برای همین به راحتی سرپرستیش رو قبول کردم ....
با هرکس بد باشه و بی ادبی کنه من تا حالا به جز چند باری هیچ بی ادبی ازش به خودم ندیدم ....
......................
مستقیم و تیز نگاهم رو میدوزم به کیتا ...
تو روی نشسته میگه با دوست مجازیش قرار گذاشته رفته بیرون ..عه عه ...
بزنم د.....استغفرللـ...
نفس عمیقی میکشم و لبمو خیس میکنم ...
_کیتا چان ... توی سن تو ... دوست مجازی جاش توی دنیای مجازیه ... تو نمیتونی با هرکی که رسید قرار بزاری ...
کیتا : کویینا سان اون هرکی ای نیست ...
_ چطور میتونی همچین حرفی بزنی ! کیتا... هیچ کس دلش برای ما نسوخته.. تو از کجا میدونی که توی فکر اون ادم چی میگذره؟
کیتا: تو از کجا میدونی هان؟ اگه هیچکس دلش برای من نسوخته خودت اینجا چه کار میکنی ؟
با تحکم میگم : کیتا !
کیتا بلند میشه جلوم می ایسته و با غضب نگام میکنه ... همونطور که روی تخت نشستم توی چشمای عصبانیش خیره میشم
کیتا : من اونقدری بزرگ شدم که بدونم کی در واقع نقش دایه مهربون تر از مادرو برام بازی میکنه کویینا سان ... و همینطور اونقدری بزرگ هستم که بدونم با کی قرار بزارم با کی قرار نزارم .... بعدشم من ازتون نخواستم که کارای منو گردن بگیرین .... من نه نیازی به تو حمایتات دارم و نه به نصحیت هاتون ...
سرمو میندازم پایین و به خودم پوزخند میزنم ... خاطره ای از پونزده سالگی که صدامو برای مامانم بردم بالا و گفتم خودم میدونم چه درستی چی غلط ، توی ذهنم میدرخشه .... . یادمه با همه اظهار فضلی که داشتم بعدش مثل خر پشیمون شدم چرا اونکارو کردم ....
سعی میکنم خشونتم رو از کلامم حذف کنم و فقط جدی باشم ...
_ببین کیتا ... تو الان بچه ای و خوب رو بد رو از لحاظ ذهن بچگانه ات از هم جدا میکنی ...ولی من بر اساس تجربه ام دارم برات حرف میزنم ...
با صدای بلند جیغ میزنه و دستش رو توی هوا تکون میده
کیتا : لازم نکرده از تجربه هاتون چیزی بهم بگین کویینا ایرانا ...من نیازی به شنیدن تجربه های شما ندارم خودم میخوام روی پای خودم وایسم ...
دستمو مشت میکنم که یکی نخوابونم توی صورتش ...
با لحن تمسخر امیزی میگم : بجای اینکه صداتو برا من ببری بالا قدرت کلامتو ببر بالا و این چرت و پرتارو داد نزن
بلند میشم می ایستم و ادامه میدم: من از نعره های تو قرار نیست بترسم بچه ..
به طرف در میرم که با صدای اروم اما پر حرص میگه : خفه شو ...
از عصبانیت به لرزه میوفتم ... اگه یه ضربه بزنم دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم و میکشمش ...
به دم در که میرسم در حالی که پشتم بهشه میگم: ببین من از تو بیشتر فوش بلدم دختر جون...
بر میگردم و میگم : بحث ادبه !
از اتاق با حال خراب میزنم بیرون که جلوی در سالن میناکو میاد کنارم و با عصبانیت و حرص شروع میکنه به نق نق کردن
میناکو : ببخشید این سینما رفتنش رو گردن گرفتین بقیه کاراش چی هان؟ نمک ریختن توی شکر پاش ها ، چسبوندن کفش بچه ها به زمین ، خط انداختن روی ماشین دبیر ریاضی ، کش رفتن پول از میز من , سوراخ کردن دیوارای سالن ، باز کردن شیر شوفاژ، بریدن صابون ... شامپو ریختن کف دسوشویی که باعث شد یکی لیز بخوره دستش بکشته ... جا به جا کردن کتابای بچـ...
با بی حوصلگی کنارش میزنم و میرم سمت در مدرسه .... سرم از درد داره منفجر میشه اینم وقت گیر اورده مخ منو تیلیت کنه اه ...
از در مدرسه خارج میشم و به طرف ماشین دراز سفید ادریان که نمیدونم اسمش چیه گام بر میدارم ...
درو باز میکنم و خومو بیحال میندازم توی ماشین
بوی سیگار و عطر ادریان توی بینیم میپیچه .. با دهن کج جاسیگاری رو باز میکنم ...
نزدیک ده تا ته سیگار ...
با عصبانیت درو میکوبم و استارت میزنم ...توی راه اومدن اینقدر سردم بود حس بویاییم از کار افتاده بود ظاهرا اه
. . . . . . . . .
ماشین رو توی پارکینگ خوابگاه پارک میکنم و میرم سمت اتاقمون ...
توی راهم چند نفری رو میبینم که مجبور به حال و احول میشم ...
در اتاق رو با بی حالی باز میکنم و سوییچ و کلید رو میندازم روی جا کفشی و کوله مو از پشت بر میدارم و میندازمش روی تخت ...
یک ساعتی میگذره که کارامو میکنم و لب تاپ رو از شارژ میکشم و لش میشم روی تخت و میرم توی گوگل ....
راجب چگونگی رفتن به پارادیس سرچ میکنم .... فقط دو راه داره ... یکی هوایی یکی دریایی ..
هوایی که نمیتونم قاچاقی برم پس باید دریایی برم ... که اونم بخاطر نداشتن کارت شناسایی الدیا و بازوبند به سختی ممکنه ..
دوباره میخوام سرچ کنم که مبایلم صداش در میاد ....
یه نگاه به اسم مخاطب میندازم و جواب میدم
_الو
ادریان : کجا مارو کاشتی رفتی ؟
_خوابگاهم
ادریان : اوووف کی میای ؟ ما توی سلف دانشگاهیم
_تو و کیا ؟
ادریان : منو این جیغ جیغو
ریز خنده ای میکنم و میگم : بهتره من نیاما
ادریان : چرا ؟ ماشینم رو زدی داغون کردی ؟
_ نه بابا من دس فرمونم بیستــــــــه .... دست بزنمم بیسته البته !
ادریان : یا خدا باز کی چه غلطی کرده ؟
_کیش که تویی ..غلطشم توی جاسیگاری ماشینت معلومه
ادریان : خوش نیستم چن وقته
_چه غلطا... حالا من میام حرف میزنیم ...کاری نداری ؟
ادریان :نه بیا
_خدانگهدار
مبایل رو میندازم کنارم و دستی به چشام میکشم ... دوباره اشک میزنه
همینطور که توی سایت ها میچرخم چشمم به یه چیزی می خوره که چشمام گرد میشه و از حال شل در میام و صاف میشینم ...
امشب ساعت یازده یه لندیگراف به پارادیس میره !
محل لنگر هم روی جی پی اس نشون داده ...
یه نگاه به ساعتم میکنم که 16:30 رو نشون میده ...
لب پایینم رو میکنم توی دهنم و این فکری که به سرم زده رو برسی میکنم ...
فوقش موفق نمیشم برمیگردم !
لب تاپ رو میبندم میندازمش روی تخت و میشینم روی زمین و از زیر تخت کوله کوهنوردی بزرگمو در میارم ....
از توی کمد دوتا هودی و شال و کلاه بر میدارم و مام و اسپری برس هرچی که ضروریه میندازم داخل کیف ...
از کوله بیرونیم هم کتاب رو بر میدارم ... یه نگاه به کتابای زیست و ژنمم میندازم ... با دهن کجی اونارم جا میدم ...
لب تاپ رو میبندم و جاش میدم بزور ...یه نگا به بوت هام میکنم ...
فک نکنم نیاز باشه ..!
کوله رو میندازم روی دوش اینقدر سنگینه شده امکان داره به پشت بیوفتم پاهام بره تو هوا
........
کوله رو توی صندوق عقب ادریان جا میدم و اماده رفتن میشم ... درو باز میکنم ولی یه چیزی یادم میاد ...
دوباره میرم سراغ صندوق و از توی کوله اسپریمو در میارم و میزم توی ماشین میزنم و استارت رو میزنم .....
....
_الو ادریان من جلوی در دانشگام بپرین بیرون
ادریان : اوکی ... ایلا پاشو
قطع میکنم و منتظر میشم تا بیان ... به دانشجو ها نگاه میکنم که باعجله از در ورود و خروج میکنن ...
به رفتنم فکر میکنم ...چطور ذهن مردم پاک شده در صورتی که مگومی از همه چیز خبر داشت .. یعنی الانم ارن شیفتره ؟ ...شاید ازدواج کرده باشه ..
ازینکه فکر کنم ازدواج کرده بدم میاد .. نمیدونم چرا ..تا وقتی داستان رو میخوندم طرفدار ازدواج اینا بودم ولی الان .... الانم هستم ولی یه چیزی درست نیست ...
یهو فکر کیتا از ذهنم رد میشه...دختره خیره سر...اصلا الان نمیخوام بهش فک کنم ...
راستی امشب رو کجا بمونم ؟ اصلا کی میرسم اونجا ؟؟ من هیچی از فرهنگ ژاپن نمیدونم همیشه ایلا کمک میکنه ... اینجا تغییر کرده و فرهنگ مردم بروز شده .. اگه اونجا سنتی باشن من چطور از پس خودم بر بیام ؟ من حتی خیلی از کلمه های ژاپنی رو بلد نیستم چه برسه به کلمات سنتی .... اگـ...
با صدای باز شدن در ماشین رشته افکارم پاره میشه ...
ادریان : سلام سلام
دستمو به دستگیره میبرم و میگم : بیا خودت بشین
بازومو میکشه و میگه : نه بشین حال ندارم
چیزی نمیگم و میشینم ....
ایلا هم میشینه و یکی از پشت میزنه توی سر ادریان...
قطعا بازم دعواشون شده هنوز از ادریان حرصیه
_سلام قشنگم
ایلا نیشش شل میشه میگه :سلام زیبا
ادریان : ارزو به دلم میمونه به منم ازینا بگین
یه تک خنده ای میکنم و حرکت میکنیم ....
از ایینه عقب رو نگاه میکنم و بعد به ایینه کنار نگاه میکنم و میپیچم
_خب چخبرا
ایلا: اون پسر دام پزشکیه دید تو نیستی اومد گفت براشون مشکلی پیش اومده؟؟
ادریان : منکه بنظرم خیلی مناسبه ... مریض بشی نیاز نیست خرج اضافه کنی
میخندم و میگم : چه گیری دادین من خری سگی چیزیم
ایلا با نمک میگه: نه تو موشی
با خنده از ایینه نگاش میکنم : این الان تعریف بود ؟
ایلا که خودشم فهمیدم همینطوری یچزی رو هوا گفته سکوت میکنه و هیچی نمیگه
ادریان : ولی خدایی یه فکری بکن
_واقعا منطق شماهارو درک نمیکنم ...
ایلا :اینی که من میبینم هیچ وقت عاشق نمیشه
تک خنده ای میکنم و سری تکون میدم ... نمیدونم چرا با این حرفش ارن میاد تو فکرم .. از فکر اینکه میتونم ببینمش لبخندی روی لبم میشینه
ادریان : چه نیششم شل شد
فقط اروم میخندم و چیزی نمیگم ....
جلوی یه رستوران پارک میکنم و ادریان میره یکم خوراکی و شام بگیره ..بهشون گفتم بریم سمت ساحل ...
دریان که پیاده میشه ایلا خودش رو میکشه جلو و میگه : از ارن اینا چخبر
با تعجب میچرخم نگاش میکنم
ایلا : اینجوری نگا نکن .. چند روزه یواشکی دارم کتابو میخونم ...
با تعجب و ذوق میگم : واقعا آیی؟
ایلا: اوهوم .. تازه روی ارمینم کراش زدم ... برسیم خوابگاه میخوام ببینم اخرش چی میشه ..
سرم و میچرخونم و با دستم روی فرمون رو ضرب میگیرم ...
_ایلا ؟
ایلا: هوم؟
_یه چیزی بت بگم ..به کسی نمیگی ؟
ایلا : بگو
_کراشت زنده اس
ایلا: ها؟
_اون داستان بر اساس داستانای واقعی نوشته شده ..مث کتاب زندگی نامه افراد مشهور
ایلا : ها؟
بهش نگاه میکنم و میگم : هیچی بیخیال
ایلا: ها؟
_زهرمار
ایلا: ینـ...ینی چی زنده ان؟
برای اینکه راحت تر هضمش کنه میگم:
_ ببخشید تا حالا کسی رو ندیدی از روی زندگیش کتاب بنویسن در صورتی که خودش زنده است ؟
ایلا : چرا دیدم ولی طرف نیروی ماورایی نداشته ببخشید
عادی میگم : حالا اینا دارن ...
میزنه روی شونه ام میگه : برو خودتو اسکل کن
از پنجره بیرون رو نگاه میکنم و میگم : امشب میرم پارادیس
هیچ صدایی بلند نمیشه برای همین میچرخم و بهش نگاه میکنم ..
با چشای گشاد نگام میکنه
ایلا: چی داری میگی کویینا ..خودتم باورت شده چرندیادتو
لبخندی میزنم و هیچی نمیگم ...
چند مین که میگذره ایلا میاد میچسبه به صندلی و میگه : کویینا..هروقت اینجوری سکوت میکنی معنیش اینه خودت خواهی فهمید..داری میترسونیم
_ چرا میترسی ؟
ایلا: که اونا واقعی باشن
_ترسش کجاست؟
میناله: کوییناااااا
مثل میگم : بعلههههه
دستی عصبی به صورتش میکشه ...
ایلا: اصلا با عقل جور در نمیاد
_میدونم
ادریان میرسه و سکوت بر قرار میشه ...
ضبط رو روشن میکنم و اهنگ 32 رو پلی میکنم ....
ادریان با شنیدن این اهنگ میناله : نه !
ولی ایلا ذوق میکنه و میگه ایول
اهنگ شروع میکنه به خوندن و با لذت همراهش میخونم و کلمات فارسی رو ادا میکنم ....
اینجا به جز وقتی اهنگ گوش میکنم میتونم فارسی حرف بزنم
وقتایی اهنگ گوش میکنم اروم میشم و حس این غریبگی از وجودم پاک میشه ....
ورس اول اهنگ تموم میشه ...
با شروع ورس دوم ایلا همراه خواننده ای که حالا ترکی خونه ... میخونه و ادا اهنگ رو هم در میاره ...
از وقتی ادریان این اهنگ میکس ترکی و ایرانی رو برامون گرفته ماشین رو بیشتر دوست دارم ....
بخش فارسی شروع میشه و دوباره من میخونم ...
ادریان هم برعکس اون حرکت اولش با لبخند بهمون نگاه میکنه ...
لبخندی میزنم و به صدای ایلا گوش میدم ... خیلی وقته بیرون نرفته برای گردش ...
شاید شش ماهی بشه ...
بالاخره میرسیم نزدیک همون قست از ساحل که امشب لنگر میندازه ...
ادریان: اینجا چرا سگ پر نمیزنه ؟
_جای خلوت که بهتره ..بپرین پایین ...
ادریان خوراکی هارو بر میداره و پیاده میشه
«برای دریافت موزیک مربوط اینجارا کلیک کنید»
روی شن های سرد ساحل میشینیم و هر سه به غروب زیبای ساحل و اسمون سرخ نگاه میکنیم ...
کفش هامو در میارم و پاهامو فرو میکنم توی شنای سرد ... زیر ماسه ها انگشتای پامو تکون میدم و توی این حس خوب غرق لذت میشم ....
به دور ترین جایی که چشمام میبینن خیره میشم ...
جایی که اسمون وسیع با پهنه ی دریا تلاقی کرده......
موج ها با اصرار خودشون رو سمت ما میکشن ..
هوای سرد که حالا با رطوبت دریا مخلوط شده گونه هامو نوازش میکنه ....
زانوم رو توی شکمم جمع میکنم و دستامو دورش حلقه میکنم ...
باد با موهام بازی میکنه و میارتشون روی صورتم ...چنگ میزنم توی ماسه و هی دستمو خالی و پر میکنم ازماسه های مرطوب و سر ...
ریتم امواج دریا حالمو دگرگون میکنه
به اونا فکر میکنم ... الان پارادیس توی چه وضعیتیه ؟ یعنی میتونم تایتان بکشم؟ هه ..عمرا.. من از مارمولک می ترسم چه برسه به تایتان
ادریان بلند میشه و اروم میگه : میرم هیزم بیارم ...
فقط سری تکون میدم .. ظاهرا هیچکودوم نمیخوایم خلوت هم رو بهم بزنیم ..
کم کم هوا تاریک میشه و ادریان اتیش رو روشن میکنه ...
دورش میشینم ... امشب قراره برم ...معلوم نیست تا کی نبینمشون ...

_میگم بیاین در مورد یه چیز دیگه سکوت کنیم...
دوتاشون میخندن و منم همراهیشون میکنم ....
ادریان با چوبی که دستشه با اتیش ور میره و به شعله های خوش رنگش خیره میشه ...
توی اون کاپشن مشکی بامزه و جذاب شده ...
به ایلا که یک پالتوی پشمی فیروزه ای پوشیده خیره میشم ...
موهای بلندش با پیج و تاب تا روی دورش رو گرفتن ....
_ادریان به جاستین میـ....
ادریان : زنگ زدم بهش ..سر کار بود ...میاد حالا
چیزی نمیگم ....ادریان بسته پفک و باز میکنه میزاره کنار و به هرکودوم ظرف اسپاگتی میده
_اوومممم مرسییییی
از همه زودتر من تموم میکنم و مشغول موشکافی ته ظرف میشم
ایلا یک سوم میخوره و بقیه شو میذاره کنار ...
به ظرف اشاره میکنم : اگه نمیخوری ..بخورم ؟
ایلا : بخور شکمو
_من شکمو ام ؟
ایلا : نه من ...
_تبریک میگم به درجه ای والا از خودشناسی رسیدی ...
میخنده و ظرف رو میده به من و شروع میکنم خوردن
ادریان و ایلا راجب سرما حرف میزنن و منم سعی میکنم روی خوردن تمرکز کنم بهم بچسه ...
ظرف خالی رو توی ظرف خودم جا میدم و خم میشم روی پاکت خوراکیا ...
_عههههههه ادریان سیب زمینی سرخ کرده هارو چرا ندادی
تند ظرف سیب رو باز میکنم و یه چنگال پر میکنم توی دهنم
ایلا فقط با چشای گشاد نگام میکنه ادریان هم میخنده میگه :
_کویینا من نگرانتم خیلی کم اشتهایی
مینالم : توهم فهمیدی؟؟ .... اصلا چیزی از گلوم پایین نمیره
میخندیم که یهو ایلا به ادریان میگه : عزیزم ولش کن بزار چاق شه هیشکی نگیرتش این پرتقال تامسونی رو
میخندم میگم : تو یکی چیزی نگو لیمو شیرین .... یه نگا به شکمت بکن
با دست نشون میدم : طبقه طبقه شده فداشم
با حرص میگه : ببینم میتونی ابرومو جلوی ادریان ببری یا نه ؟
_اره هنوز مونده .. ادریان ..اب دهنشم صبحا میریزه بیرون ...
میخندم و از مشت ایلا جاخالی میدم حرصی تر میشه و خم میشه رومو موهامو میکشه
ایلا : بیشور حداقل مث دزدا شب نمیرم سر یخچال خیار شور بخورم
_ایییی ول کن لامصبا رو
میشینه که دوباره قاطی میکنه یه مشتی به بازوم میزنه
ابرو بالا میندازم و میگم : حالا دیگه نگم یبار با دستمال فینی مــ.....
میپره روم و دستش رو میزاره جلو دهنم و زانوشو میزنه به پهلوم .
ایلا: بیشور خفه میشی یا نه ها ..
ادریان با خنده میاد جداش میکنه میگه : بیخیال ایلا این بی عقله ..
ایلا : نه بی عقل منم ...
جمع در سکوت فرو میره و فقط صدای موج ها و اتیش به گوش میرسه و ایلا منتظر میشینه تا نهی کنیم حرفشو
با لحن بامزه ای میگم : اگه منتظری باهات مخالفت کنیم شب درازی در پیش داریم ...
با حرص ظرف غذارو پرت میکنه طرفم و ادریان دوباره میخنده ...
ماه قرص کامل نیست اما تا حدودی گرده و روشنی نصفه و نیمه ساحل رو مدیونشیم.
.......
چند ساعتی میشه که حرف میزنیم و میخندیم و من دیگه جای سالم توی بدنم نمونده ...
صدای ماشین جاستین میاد که همه بر میگردیم سمت ماشینش
جاستین پیاده میشه به من اشاره میکنه میگه : مطمئنم این شکمو چیزی برای من نذاشته نه؟
میخندم و میگم : چرا قارچ سوخاری مونده که باهم میریم تو کارش
ادریان با چشای گشاد به من نگاه میکنه و میخنده ...
جاستین میشینه میگه : عمرا ..
به شوخی سرمو میذارم روی پام که مثلا قهرم ...
ادریان : بیا قهر کرد ...بدینش بخوره ..
_نمیخوام
جاستین : بدرک
ادریان: عه ..کاش نوتلا داشتیم ..تو سه سوت اشتی میکرد ...
همونطور که سرم پایینه پوزخند میزنم و میخندم
ایلا : این؟ این اصلا دختر نیس ادی... نوتلا دوس نداره
جاستین و ادریان باهم : چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سرمو میارم بالا میگم : نوتلاهاتو برا خودت نگهدار
ادریان : یعنی پاستیلم دوس نداری ؟
_عق ...از این بدمم میاد ..
ادریان با بهت میگه : حتی پاستیل ماری ؟
میخندم میگم : اق ..اون کرمای رنگی کجاش دوس داشتنیه ..؟
جاستین : شت باهیچی خر نمیشه
...........
یه ساعتی هم با جاستین میشینیم و حرف میزنیم ...به ساعت مبایلم نگاه میکنم
ساعت 10:17 رو نشون میده
_بچه ها .. من....من باید امشب برم یه جایی ..
جاستین : چه جایی ؟
نباید چیزی بفهمن ...براشون ممکنه درد سر بشه ... به ایلا هم اشتباه کردم گفتم
_یه جزیره تفریحی ! میخوام...برم یکم حال و هوام عوض شه ..
ادریان : بزا باهم میریم
با خنده میگم : من مشروطی ام بیکارم ...شما باید برین بیمارستان
ادریان : خب اخه تنها؟
ایلا با ترس و نگرانی نگام میکنه
بهش پی ام میدم : نگو بهشون...لطفا...
به ادریان اینا توضیح میدم که یه لندیگراف بین اون صخره ها لنگر انداخته و چون بلیط ندارم باید پنهانی وارد بشم
ادریان هم گفت پاشین باهم بریم سمتش
بلند میشیم و من از توی ماشین کولمو میارم
جاستین میاد سمتم میگه : بدش من
_یه ورشو تو بگیر یه ورشو خودم
جاستین: مگه جنازه اس ؟
بالاخره به سمت اون قسمتی میریم که صخره های بزرگ دورش رو احاطه کردن و مانع دید میشن ...
ادریان : این دیگه چه جاییه !
ایلا : کویینا بیا برگردیم
جاستین هیچی نمیگه و فقط نگاه میکنه ...
_بچه ها ؟ خواهش میکنم
ادریان پوفی میکشه و دست منو جاستین رو میگیره و تا حد امکان نزدیک محل لنگراندازی میشه
جاستین مبایلش رو در میاره که کاری کنه اما ادریان یقشو میگیره و با فریاد و داد پرتش میکنه روی ماسه ها و نعره میزنه ...
ایلا از ترس جیغ میزنه و میپره عقب .. منم با ابرو های بالا نگاشون میکنم
ادریان فقط یه لحظه گردنش رو میچرخونه و چشمک میزنه
موضوع رو میگیرم و کوله رو محکم میکنم و با دستپاچگی به ایلا میگم : جیغ جیغ کن ...یالا
ایلا مثل گیجا نگام میکنه که با تحکم میگم : کاری که میگم رو بکن
ایلا شروع میکنه جیغ زدن و ادریان هم بیشتر داد میزنه و جاستین بد بخت هم مات و مبهوت کتک میخوره ...
ایلا با جیغ : کشتیش ولش کننننن
همه جمعیت کنار ورودی لندیگراف میان سمت ما که من دورشون میزنم و میرم سمت ورودی لندیگراف ...
مردی که کارت های شناسایی و بازو بندارو چک میکنه هم میره ببینه چخبر شده
منم خودمو قاطی مسافرا میکنم و میخزم تو ...
بین ماشین ها میچرخم بالاخره گوشه ای کز میکنم و توی خودم مچاله میشم ...
واقعا چه حقارتی !
صدای ادریان این ها بعد از پنج مین خوابید
یک ساعت طول میکشه که سطح لندیگراف رو ماشین ها پر کنن ...
یعنی کل مسیر رو باید اینطوری بمونم ؟
من سردمه...
________________________________________
گفتم شاید اینجوری بهتر باشه تصمیم رو اعلام کنم...
امروز چهار شنبه بود دیگه 
اخراش اینقد چشام اشک زده بود که صفحه رو نمیدیدم
یکی منو میدید فک میکرد دارم اخر رومئو و ژولیت رو مینویسم 

این باشه حالا با شرمندگی این پنج شنبه رو معافم کنید ....
چشام کمی سرکشی میکنن تازگیا...
اون پست نظر پرسی رو میخواستم حذفش کنم ولی بعد کامنتایی برام توش اومد که خیلی خیلی برام با ارزش بود
فردا حتما جواب تک تکشون رو میدم
دوستون داره کویین
جانـــــــــــــــــــه