
نعره میزنم: بــــــــالا
یکم با ترس نگاه میکنه و نفس نفس میزنه
دوباره دستمو به بالا تکون میدم و داد میزنم : میگم بیار بالا زانو رو
توی سالن اینقدر سرو صداست که داد های من زیاد معلوم نمیشه ولی شاگرد هام میترسن
_خب ...سی ثانیه استراحت
شاگرد : کویـ .. نا سنـ...سی ... مـ ن ..نم ...تونم
نفسش به زور میاد بیرون ...و بی حال روی زمین میشینه..... میشنم کنارش روی زمین دستمو بهش میدم و بلندش میکنم ...
یه ضربه روی شونه اش میزنم و با صدای بلند میگم : دخترا... اسکواااااات
همه فیگور میگیرن ...
جلوشون می ایستم و اسکوات میرم ...
یک دقیقه که میگذره زانو های همشون شروع به لرزین میکنه و اهشون در میاد ... ماهیچه های کمر و روی ران خودمم شروع به درد گرفتن میکنه ...
دوباره بلند میگم : نفــــس دخترا ... نفس عمیق ....
توی نفس هایی که میکشم به راحتی بوی تند عرق باشگاه رو حس میکنم و رایحه گرم به صورتم ضربه میزنه ...
یکی از دخترا میوفته روی زمین و بقیه پشت بندش میخوابن روی زمین
خندم میگیره و میگم : استراحت
سنسی (استاد) خودم میاد کنارم ... یه زن هیکلی و درشت که شوهرش یه سامورایی اصیله ...
سنسی : تو وقتی تمرین میدی خیلی ترسناک میشی ..
میخندم و میگم : اره قیافه هاشون جالب بود ...
ضربه ای میزنه روی شونه ام و میگه : برو بالا سره بچه های کاتا .. کمیته با ارتاست امروز
(اطلاعات مکمل داستان :
رشته کاراته به دو گروه کمیته و کاتا تقسیم میشه ... کاتا حرکات نمایشی است و کمیته مبارزه تن به تن )
با تعجب چشامو گرد میکنم
_استاد ؟ من ... من میخوام برم کمیته کار کنم
_کویینا حرف نباشه ... بچه ها بدن کار کردن ....تا سرد نشدن برو ...
با عصبانیت لبم رو تر میکنم .... دفعه پیش سنگین کار کردم باعث شد این بیماریه لعنتی خودش رو نشون بده .... حتما دوباره آیلا به سنسی گفته که من سنگین کار نکنم
از ایینه روی دیوار نگاهی به خودم میندازم و سمت کاتا کارا میرم ....
صدای کیا (داد ) کشیدن در حین فن زدن از همه جای سالن بلند میشه ...
دستامو پشت سرم گره میزنم و بچه هارو نگاه میکنم و هرزگاهی اشکالشون رو میگیرم ...
نگاهم به ایینه میوفته و از داخلش پشت سرمو میبینم که یکی از سنگین وزن ها یه لاپا میده به یکی از بچه های رده پایین و بعدشم هر هر میخنده
اخم غلیظی میکنم و میرم ته سالن ...
یکم نزدیک میرسم میگم : هی دختر
نگام میکنه........ با حرکت سر میگم بیا جلو
نزدیکم میرسه که زانومو بلند میکنم میکوبم توی سینه اش خم که میشه پامو میذارم پشت پاشت و شونه اش رو هول میدم و نقش زمین میشه
داد میزنم : چیشد ؟؟؟؟ توکه بزن بودی !!!!!
از گوشه چشم میبینم بچه ها با ترس نگام میکنن... اصولا خشن نیستم و برای همین اینطور گرخیدن
دختره لباشو از عصبانیت روی هم فشار میده و چیزی نمیگه و بلند میشه ...اخمم رو غلیظ تر میکنم ... و انگشت اشارمو طرف رده بالا ها میگیرم
_یکبار دیگه ببینم به کوچیکا فن زدین خودم تک تکتون سرویس تون میکنم...
حرفم اینقدر زارت داشت که خودمم خنده میگیره ولی جلوشو میگیرم و
بعد هم با اخم بر میگردم ...
باید اونکارو با دختره میکردم تا یاد بگیره نیومده اینجا قوی بشه تا زور بازوش رو به رخ بکشه ...باید یاد بگیره یه رزمی کار هیچ وقت نباید نا به جا از استعدادش استفاده کنه ... منم کم کتک نخوردم تا این شدم
.......
تمرین تموم میشه و خس خس های لعنتی سینه من شروع ....
سنسی : کویینا ... اینقدر سرکوبش نکن تا توی وجودت به یه هیولا تبدیل بشه و برای انتقام از پا بندازتت ...
نمیتونم حرف بزنم چون از تنگی نفس زیاد حتی شکمم هم درد میکنه ... حس میکنم یه وزنه صد کیلویی گذاشتن روش ...
سرمو تکون میدم...... آرتا میاد کنارم و یک دستش رو روی بازوم میزاره و با دست دیگش بهم اب میده
بدنم هنوز میلرزه و من بیشتر از این مرض بی درمان حالم بهم میخوره
صدای زنگ مبایلم بلند میشه ...
اروم اروم نفس میکشم و ذره ذره هوا رو میفرستم داخل ....
جواب میدم ولی چیزی نمیتونم بگم :
ادریان :الو ؟ الو ؟
سعی میکنم صدامو عادی جلوه بدم : الو
ادریان : چطوری خوبی ؟ کجایی ؟
_باشگاه
ادریان: خوبی ؟
_هووووم
ادریان :مطمئن
_کاری داشتی عزیز؟
ادریان : اها..اره اره ... میخوایم شام بریم بیرون ...جاستین بالاخره کار پیدا کرده میخواد شیرینی بده
دوباره نفس عمیق میکشم و با ذوق میگم : کار؟ چـ ..کاری ؟
جمله که تموم میشه سرفه میزنم و سعی میکنم جلوشو بگیرم
ادریان : خوبی تو ؟
_اره ..چه کاری پیدا کرده ؟
ادریان : یه کار دولتی ... درست نمیدونم
_اوکی ..برین من ...نمیـ ..تونم ..بیا..م
ادریان : کویینا حالت خوبـ....
_صدام میکنن ...خدامراقب
گوشی قطع میکنم ...اگه میفهمید دوباره دعوا میکرد ...
صورتم داغه داغه و میسوزه ...
میرم سر کولم و دست میکنم توی جیب جلوش ....
همینجا گذاشتمش ... !!!!!!!!!
سانس بعدی شده و بچه ها میان داخل ... ارتا میاد کنارم و میگه : اوضاع روبه راهه ؟
لبخندی میزنم و با صدای گرفته میگم : اسپری ام نیس
با ترس چشاشو درشت میکنه و میگه : چییییی .... وای ..خب ..خب الان
لبخندم رو بیشتر میکنم و میگم : نگران چی هستی ... یه بطری اب دیگه حلش ...*سرفه *...میـ . .کـ ..نـ ـه
میره و برام اب میاره ....یکم میخورم و حالم بهتر میشه دور سالن قدم میزنم ....التهاب صورتم کم شده و اون نبضی که توی سرم میزد اروم شده ولی طبق معمول قفسه سینه ام ول نمیکنه
بچه ها تا منو میبینن با ذوق میان طرفم ..
کویینا سنپای ...کویینا سنپاااای ....میشه میشه شما گرممون کنین ؟
لبخندی بهشون میزنم ...
_امروز.؟؟...نظرتون چیه فردا هم گرم کنیم هم سرد ؟
اولش یکم ناراحت میشن ولی بعد قبول میکنن و میرن طرف سنسی ...
پسرایی که نینجا کارن هم میرن بالا پیش سامورایی همیشه خشن ....
کاپشنم رو میپوشم و کلاه و شالگردن و دست کشام هم در میارم از کوله ....بعد از پوشیدن همه میرم سمت سنسی ...
ادای احترام میکنم
_ سنسی من دیگـ...
سنسی : دیگه نمیدونم چجور بگم مراقب باش آسمت اود نکنه ....
_بیخیالش ... من رفتم ...جانه
سریع از کنارشون رد میشم و میرم سمت خابگاه ......
...............................................................
آیلا : خواهش میکنم دیگه
_ایلا اخه ... من پاشم همراه تو بیام سر قرار که چی بشه ...
آیلا : اصلا تو منو دوست نداری ..برو گمشو
میخندم و از حرصی شدنش سری تکون میدم .... موهامو میگیره و میکشه و با جیغ میگه: قبل از این چی چی تایتانه که همش سرت توی ایستگااتوبوسی بود حالا هم که این اومده .....بیشعور به منم توجه کنننننن
میخندم که حرصی میشه و خودش موهامو بیخیال میشه .... منظورش از ایستگاه اتوبوسی کتاب گریشاست که یک ماه پیش یه پسر توی ایستگاه اتوبوس جاش گذاشت و منم برش داشتم
آیلا :انا... اگه تو نیای باز من هول میشم گند میزنمااا ...
_هوف ..باشه میام ...
آیلا : وظیفت بود اصلا ... هه ... راستی ... خودتم به فکر یکی باش .. چرا با یکی دوست نمیشی ؟ اون توی سختی ها پشتته و همیشه پشتت به یکی گرمه
_کورمون نکنی با این روشنایی فکریت
ایلا : من خوبیتو میخوام ....اون پسره که خیلیـ...
_من مجبور به دوست داشتن کسایی که ازشون متنفرم نیستم ...از این موضوع ها هم بدم میاد بیخیالم شو
با حالت فیس از اتاق میره بیرون ....
از صفحه های کتاب عکس میگیرم که بیرون نبرمش .... کولمو بر میدارم و به مقصد دانشگاه حرکت میکنم
.............................................................................................................
سلول های تایتانی رو میزارم روی کندانسور میکروسکوپ و تنظیمش میکنم ...
خم میشم روی میکروسکپ و هرچی که میبینم یاد داشت میکنم
صدایی از در میاد به از زیر چشم نگاه میکنم ببینم کیه ...
عه اینکه استاد زیستِ جانوریه ... همونی میخواست ور دلش بمونم ..
بلند میشم و سلامی میگم و تند تند جمع میکنم که برم
استاد : ببینم ... چی رو داری نگاه میکنی ؟
با چشماش به میکروسکپ اشاره میکنه ... لبخند هولی میزنم و میگم ... چیز خاصی نیست ...
میاد نزیک تر ....
ایی چه زالو اییه ... بابا بیا برو دنبال کارت مگه بیکاری تو
استاد : برو کنار
با چشمای معتجب بهش نگاه می کنم .....یا خدا میخواد ببینه واقعا ..
همونجور سیخ می ایستم که میره مرحله بعد و کمی هولم میده و میکروسکپ رو میکشه نزدیک خودش
نفس عمیقی با نگرانی میکشم .
این پسره اصلا چه کارش به استادی
استاد : ببینیم ؟ ؟؟؟ این دیگه چه سلولیه !!!!!!!
ابرو هام میپرن بالا .... نفهمید یعنی ؟؟؟؟
بیشتر خم میشه و از هر وری نگاه میکنه نمی فهمه... با گیجی بهم نگاه میکنه و میگه : این ..این سلول چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
لبمو کمی تر میکنم و خونسرد میگم : یه چیز غول اسا که تغییر ژنتیکی یافته...
اخمی میشینه روی پیشونی اش و کرواتش رو صاف میکنه
استاد : خوبه ..
این رو میگه و میره ...
اینم یه نمونه بارز ادم فضول میشینم پشت میکروسکوپ که یهو با تعجب به یه نقطه خیره میشم ....
استاد...مگومی هنوز ندیده فهمید چیه ..ولی چرا این ........؟؟
دفترچه و خودکارمو میندازم توی کوله و با میکروسکپ رو میزنم زیر بغلم و سریع میرم سمت ساختمان دانشگاه ...
همونطور که میدوم از دانشجو ها میپرسم : ببخشید خانم اندرسون ....که استاد ژنتیک ترم اولی هاست رو ندیدن ؟؟؟
هیچکس ندیده بود بجز یکی که گفت تازه کلاسشون تموم میشه و طبقه اخر هستن ....
همونطور که حواسم هست کسی به میکروسکپ نزنه میدوم سمت طبقه بالا ...
میرم توی کلاس ... و اشتباهی تنه میزنم به یکی ...
_ خیلیییی عذر میخوام ...ببخشید
+دفعه بعد حواست باشه ازین غلطا نکنی ...
با حرکت صورتم میگم.. باش .... این چس ترم واسه من ادم شده ....
از بین شلوغی رد میشم و میرسم به میز استاد که میکروسکپ میذارم روی میز و با ذوق میگم : استااد
اندرسون: وای خدای من کویینا !!! دلم برات تنگ شده بود ... چقدر خوشگل شدی !
لبخند دستپاچه ای میزنم و میگم : مرسییییی مرسیییی
سوالی نگام میکنه ...حتما میخواد دلیل اینهمه عجله رو بدونه ...
_استاد خواهش میکنم بگید سلول توی این چه نوع سلولیه ...
استاد یکمی با شک نگام میکنه و سرش رو روی میکروسکپ خم میکنه
اگه فهمید میگم توی ازمایشگاه دیدمش ...دروغم نمیشه
اندرسون : خب ...خب راستش من تاحالا چنین چیزی ندیدم
مات و مبهوت نگاهش میکنم .... امکان نداره ...استاد اندرسون توی سلول شناسی معروفه ....اصلا برای همین از انگلیس اوردنش اینجا
_استاد ..نمیدونید یا نمیخواید بگید ؟
اندرسون : دخترم .... من واقعا نمیدونم
دستمو میبرم زیر موهام و سرمو میخارونم ....
اخه من مطمئنم سلول شناسی اندرسون از مگومی هم بهتره....
تشکر میکنم و میام بیرون ....
پیش یکی از سال بالایی ها که خیلی درسش خوبه و معروفه رفتم ... اولش تعجب کرد که من رفتم ازش کمک بگیرم و مثل اسکلا نگام میکرد ...اخرم اونم نفهمید که چیه ....
تصمیم میگیرم برم پیش مگومی ....
ساعتم رو چک میکنم 18:05
اوه اوه باید برم پیش آیلا ...
.................................................................
کافه رستورانی که امدیم محیط خیلی روشنی داره برعکس کافه های دیگه پر از لامپ و ریسه های رنگیه ... صندلی ها و میز هاش شیشه ایه و دورش ریسه های نور نصب شده ..... تقریبا بزرگه و در کل بنظرم جای مناسبی برای قرار نیست :/
پسره نشسته و غمگین به لیوان چاییش نگاه میکنه .... و ایلا هم سعی داره از دلش در بیاره ....
ارنجمو تکیه دادم به میز و عکس رو ورق میزنم صفحه بعد رو میخونم
یهو صداشون بریده میشه و ایلا از زیر میز لباسمو چنگ میزنه ..... جدی بهش نگاه میکنم .... باز چه گندی زدی ....
پسره یه تک خنده ای میکنه و میگه : من برم سفارش شام رو بدم ...
.................
ایلا : خاک تو سرت من تورو نیوردم که بستنی بخوری اون کوفتی رو بخونی .... چرا کمکم نمیکنی ...
_نشنیدم چه گافی دادی باز
ایلا : وای کویینا هیچی از رسومات ژاپنی نمیدونی چرا وقتـ.....
پسره نزدیک میشه که ایلا از زیر میز مبایلم رو میکشه و لبخند کج و کوله ای میزنه ....
پسره رو میکنه به من و میگه : درساتون خوب پیش میره خانم دکتر ؟؟؟
بدون ذره ای لبخند ...جدی میگم : بله
پسره یکم بیشتر میخنده و مثلا میخواد ادای ادمای خوش مشرب رو در بیاره ... یهو ایلا با ذوق و هول میگه : وایییی کویینا ....یادته اون روز تو نبودی ما رفتیم بستنی خوردیم توی سرما ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خب آیی تبریک میگم قشنگ گند زدی .... اخه وقتی من نبودم چجور یادمه
پسره میزنه زیر خنده و من ازینکه میبینم به ایلای من میخنده قاطی میکنم ....
جدی و با لبخند مصنوعی میگم : اخی... فدای توشم ایلای مهربونم ....
روبه پسر : نکه تازه پدرتون رو از دست دادید ... ایلا سعی میکنه بخندونت تون...اینقدر هم بامزه اس که واقعا کارش تحسین بر انگیزه ...
پسره یکم خودش رو جمع و جور میکنه و ایلا با ذوق بهم چشمک میزنه ...
بهش پی ام میزنم
«توخودتم یکم از عقلت استفاده اگه تموم شد من میخرم بازم برات»
پی امو میبینه و ذوقش کور میشه ...
دیگه سوتی خاصی نمیده
همینطور دور و اطراف رو نگاه میکنم چشمم به یه اکیپ پسرونه میخوره که از در کافه وارد میشن ...
نگاهم فقط یکی از پسرا رو میبینه و مات و مبهوت بهش نگاه میکنم .... با خنده میره سمت یکی از میز ها و با دوستاش میشینن دورش ...
آیلا شیطون میگه : کویینا نخوریش !
با گیجی بهش نگاه میکنم که با همون پسره ابرو بالا میندازن واسه من...
پوزخندی میزنم و از سر میز بلند میشم و به طرف میز اون اکیپ میرم
به همون پسره میگم : میتونم وقتتون رو بگیرم ؟
یکم تعجب میکنه ولی بلند میشه ... ..
میگم : اون کتاب رو از کجا اوردی ؟
پسره : چی ؟
_میپرسم اون کتاب ژنتیک تایتان هارو از کجا اوردی؟
بیچاره هول میکنه و رنگش میپره ...
حتما فکر کرده من مارلی گردن کلفتی چیزیم ...
پسره :من نمیدونم راجب چه کتابی حرف میزنید خانم
_راجب همون کتابی که توی ایستگاه اتوبوس جاش گذاشتی
بیشتر هول میکنه و به تته پته میوفته
_نگران نباش ...من نمیخوام اذیت کنم ....
کتاب رو از توی کوله ام در میارم و بهش میدم ...
_یجورایی عذاب وجدان داشتم...حالا که رسید دست صاحبش خیالم راحته ...
پسره سپاس گزار نگام میکنه و میگه : این کتاب رو پدرم از یه دکتر گرفته .. چند سال پیش ...
لبخندی میزنم و میگم : که اینطور.... خوش بگذره ...
به سمت ایلا اینا بر میگردم ......