part / 2 راه های موازی
part / 2 راه های موازی

وای سرد زمستون از شالگردنی که تا بینی بالا کشیدم  رد میشه و خودش رو به شش هام میرسونه ..

 لامپ های ساختمان های بلند و چراغ های پیاده رو کم کم روشن میشه و خورشید از اسمون شهر خداحافظی میکنه ...

صدای بوق ماشین ها و پیاده رو های شلوغ نشون میده همه کم کم اماده رفتن به خونه هاشون میشن ....

دست هام که توی دستکش های زخیم بافتنی هستن رو توی جیب های پالتوم فرو میبرم و قدم هامو تند میکنم

فک کنم همینجاس... 

به تابلو نگاه میکنم .. درسته ! همینجاست ...

وارد میشم ....

دیوارای کتاب خونه رنگ قهوه ای کمرنگی داره و کتاب ها دیوار هارو پوشوندن ... اینجا دیگه اثری از اون بوق ها و تکاپوی شهر نیست و سکوت همه جارو فرا گرفته

بیشتر داخل میشم که صدای کسی بلند میشه

+هی کجا خانوم ؟؟

ارام برمیگردم ...شالگردنمو میدم زیر گلوم و میگم

_سلام خسته نباشی...میخوام کتابـ..

 مرد بی حوصله میگه :کارت عضویت

_خب ندارم ...

+پس نمیتونید برید داخل

_اقا چطور میتونم این کارت رو داشته باشم ؟

+بیاید جلوتر

اروم میرم و دستم رو میذارم لبه پیش خوان

مرد هزینه پرداختی رو میگه

_مشکلی نیست صادر کنید

+ باشه

چند دقیقه صبر میکنم تا اینکه ...

+بفرمایید ...فقط !! ... از فردا میتونید استفاده کنید

ای بابا چرا از فردا

_بله .. ممنون

میرم سمت در که مبایلم زنگ میخوره ..

_الو

ادریان : سلام .. کجایی داره شروع میشه

_باشه باشه اومدم

شالگردنم رو دوباره میکشم بالا و از کتابخانه خارج میشم و با قدم های تند راه سالن اجرا رو میگیرم .... فقط خدا کنه دیر نرسم ...

............................................................

+بفرمایید

_ نفس عمیقی میکشم و از راهروی تاریک عبور میکنم و به سالن میرسم

همه حواسشون جمعِ اجراست ...

از راه روی کنار با قدم های تند به سمت صندلی های ردیف اول میرم ...

ادریان و جاستین و میبینم و میرم کنارشون و اروم میشینم

 اروم میگم :هی آدی... کی شروع شد

آدریان : پنج مین پیش

نگاهم رو میدوزم به صحنه ....

لامصب نمیدونم چرا ولی هر وقت نمایش زنده میام خنده میگیره ....شالگردنمو میکشم بالا که لبخند مضحکم دیده نشه

بالاخره آیلا وارد صحنه میشه ... اونم چه ورودی ! سراسرعشوه خرکی ...

یهو یاد خاطره ای میوفتم

" _آیلا کمتر عشوه بیا

آیلا : هوم ... اخه دست خودم نیست

_سعی کن کنترلش کنی .. خیلی ضایع ای اینجوری

آیلا : هوف ..باشه .....

ایلا یه چرخ زد که طبق معمول پاش گیر کرد به لبه تخت و چپه شد رو من

با حرص زدمش کنار

_ایلا یه هفته دیگه اجرا داری ...چقد سخته یه چرخ راحت بزنی اخه ...

آیلا : من بدبختی که باید اینجا تمرین کنم بایدم کودن جلوه داده بشم

_تو یه هفته اس هر چرخی که میزنی میوفتی اخه چه اینجا چه بیرون  "

 

اب دهنمو با ترس قورت میدم

1 ثانیه ...یا خداااا

2دو ثانیه ...  وییییی

3 ثانیه سوم :  گرووووووووپ

آیلا به طور ناجوری پخش بر استیج میشه و صدای قهقهه تماشا چیا بلند میشه

از استرس و فلاکت لبمو گاز میگیرم و سرم و میندازم پایین

وای آیلا تروخدا تمرکز کن ... اییی خدا یه چیزی به مغزش بیاد بیتونه جم کنه این صحنه مضحک رو ..

دستام از استرس یخ کرده .... پسره مقابل آیلا نمیدونه دیالوگ بگه یا گند کاری ایلا رو جمع کنه ...

 لای چشممو باز میکنم ....ادریان با چشای گشاد زل زده به استیج و جاستین هر هر میخنده

یهو سالن ساکت میشه و نگاهمو میبرم سمت استیج

ایلا یه قری به کمرش میده و نیم خیز میشه ...دوباره میخوابه روز زمین و چرخ میزنه و دوباره نمیخیزی چرخ میزنه ..وو دوباره همین کارو میکنه وبعد بلند میشه و وایساده قر میده

منم با چشای گشاد نگاش میکنم ...

اینا تو تمریناش نبود ولی عالی عمل میکنه  اون پسره هم که تاحالا مثل شوتینگا  آیلا رو نگا میکرد شروع میکنه به انجام حرکتای خودش ...

با یه دستم شالگردنمو میارم پایین و با دست دیگه ساعد ادریان رو تکون میدم

و همونطور که نگام به استیجِ میگم: اب

ادریان که تاحالا نفسش به سختی ورود و خروج میکرد .... .هوفی میکنم و بطری رو میده دستم ...

..............................................................

جاستین : وای آیلا خیلیییییییییییی ضایع بودیییی هـَــــــــــه هـَـــــــــــه

_زهرمار ...دیشب تو قوطی خیارشور خوابیدی با نمک ؟

جاستین از توی ایینه نگام میکنه و همینطور که دور میزنه میگه : کویینا الکی بهش امید نده که بدجور ر...

ادریان : بسه دیگه اه ... از وقتی اومدیم بیرون یه ریز داری فک میزنی ...

آیلا دستشو گذاشته زیر چونه اش و بیرون رو غمگین بیرون رو  نگاه میکنه

میزنم به بازوش و میگم : ولی عالی جمش کردی .... من بودم همونجوری رو زمین میموندم تا با کاردک جمع ام کنن

آیلا هیچی نمیگه و نگام نمیکنه .... حق میدم چقدر اعصابش خورده ... سرپرست تیم گفت دیگه نیا  و بقیه گفتن که بزاره بمونه و پیش میاد ... ولی باز غرورش از دو جبه شکسته شد ...

این جاستین هم که نمک میپاشه روی زخمش ...  

به فردا فکر میکنم .... چقدر کار دارم !

......................................................................

آیلا از دیشب گرفته اس و منم نمیدونم دیگه چکارش کنم ...

واقعا نمیخوام اینجوری ببینمش ..

_ایی جونمم؟؟

آیلا : جونم ؟

_من دارم میرم بیرون چیزی خواستی بگو

باشه ای میگه و منم از در اتاقمون میزنم بیرون

با اینکه سرده اما هوای تمیز و خوبیه ...

بارون با سخاوت بر سر توکیو میباره و مردم با چتر های بیرنگ و با رنگ توی پیاده رو ها حرکت میکنن ...

سوار مترو میشم و طبق معمول بخاطر شلوغی می ایستم ...

از مترو میپرم پایین و به سمت کتابخونه میرم که یه پسر بچه بامزه ای رو گوشه خیابون میبینم ...

منتظر نشسته و به یه لنگه کفش نگاه میکنه که دقیقا 

روبه روش قرار  داره ...

کنارش میشینم و میگم : کمک میخوای عزیزم ؟

با لحن بچگونه ای میگه : اوم نا . .. منتظلم کبشم رو بدوزه (منتظرم کفشم رو بدوزه )

_گردنم رو میبرم نزدیک تر و میگم : هان

لباشو غنچه میکنه و میگه : هییییس ...بزال خانم کبش دوزک کالشو بکنه !

میخندمو دست میکنم توی کوله ام و ساندویچ کالباسمو نصف میکنم و به پسره میدم : بیا حالا که منتظری اینو بخور ... اگه دیدی کارش طول کشید کفش رو بردار برو .. گاهش اوقات خانم کفش دوزک چون خسته اس نمیتونه کارشو انجام بده ...

بلند میشم و  تند تند به سمت کتابخانه میرم ...

_ببخشید خانم .. بخش قرنطینه تون کجاست ؟

کتابدار : چی؟ چرا باید بگم ؟

_محض کنجکاوی پرسیدم

 کتابدار: خب من نمیتونم بگم

_عاا خانم .. اینکه بگین کجاس چه اتفاقی میوفته اخه ..منو که راه نمیدن

کتابدار پوفی کرد و گفت : اصلا اینجا نیست طبقه دومه .. .

سری تکون میدم  و اروم میرم کنار راهپله ها ...

دور و بر رو نگاه میکنم ! ... هیچکی نیس !

تند تند پله هارو بالا میرم ... یک راهروی پهن که به یک در بزرگ خطم میشه جلومه ...

یه مردی هم کنار در نشسته و اب میوه میخوره ...

پله هایی که تقریبا بیست تا هستن رو برمیگردم پایین ..

مبایلم و اسپیکرم رو در میارم ... جلف ترین اهنگ رو پیدا میکنم و پلی میکنم

و اسپیکر رو بالای یه کمد زیر خاک یه گلدون میزارم و برگ های گل رو میندازم روش ... سریع میرم یه گوشه قایم میشم ...

همون مرد هیکلی تند و تند از پله ها میره پایین و دنبال صدا میگرده ...

منم پشت بندش سریع از پله ها بالا میرم و خداروممنون  در بازه ! اتاق بزرگ که توش  پر از قفسه های کتابه ... و نور کمی هم به اتاق میتابه .. قطعا اینجا محل نگهداری کتاب های سیاسی و ممنوعه است ...

یه خانم  که ظاهرا دنبال کتاب میگرده با شک بهم نگاهی میندازه و دوباره مشغول میشه پالتو و کلاه و شالم رو در میارم ... حالا فرم سال بالایی های دانشگاه تنمه و شاید فکر کنن شخص مهمی ام

بین قفسه میرم و اسم کتاب هارو میخونم ...

نگاهم از روی یه کتاب رد میشه ولی اسمش باعث میشه دوباره زوم کنم روش...  

چشامو ریز میکنم ....و کتاب رو میکشم بیرون ... 

یه بار دیگه اسمش رو با شک میخونم

Shingeki no Kyojin

زیرش هم همینو با خط ژاپنی نوشتن ... و کوچیک تر توی پرانتز نوشتن

Attack on Taitan

کتاب رو بزور جا میدنم توی کوله ام و سریع میام بیرون ...

هنوز مردم درگیر این هستن که صدا از کجاست

مثلا من بیخبر هم میرم جلو و میگم اوه صدا از اینجاست ...! 

مبایل رو بر میدارم  .... همون مرد هیکلی میاد جلو و دستش رو دراز میکنه

+بده من برم بدمش به دفتر

_باشه ..فقط یکی داشت میرفت از پله ها بالا ....

مرد با تعجب و دستپاچگی میگه : چییییی ...

و بعد هم دوید به سمت پله ها....

منم از فرصت استفاده میکنم و سریع میرم طرف در خروج

همون مرد دیشبی میگه : ببخشید کتاب بر نداشتین ؟

ببخشید به تو ربطی داره ؟

هیچی نمیگم و میام بیرون ....

 

سه روز بعد ....

 

آیلا :خستم کردی سرت همش تو اون کتابه بدش به من ببینم

همونطور که با دقت میخوندم پامو فرو میکردم توی شکم آیلا و نمیذارم بیاد نزدیک

آیلا : نکننننن بردار لنگ خرو ....

با داد میگم : میذاری ببینم ارن میخواد چه غلطی کنه یا نه ؟

نمی بینمش ولی صدای با حرصش میاد ...

آیلا :بگو همون ارن و میکاسات بیان لباساتو بشورن ...

بی توجه بهش با دقت به ادامه خوندنم میرسم ....  

وای وای وای وای ..بزنم ...بزنم ... لیاقتت همون انی دماغ کجه هان ... اخه بدبـ....

مبایلم با سر و صدا شروع به زنگ خوردن میکنه ....بیخیالش میشم و ادامه میدم ببنیم ارن کی مسخره بازیشو تموم میکنه و تبدیل میشه ...

دوباره مبایلم زنگ میخوره ...

با بی حوصلگی جواب میدم : الو

آیلا : کویینا واییییی امدههه امدهههه  .... اومده در خوابگاه بعد پی ام داده بیا دم در ...

_خب مشکلش چیه

آیلا : الان برم پرو میشه چند روزه جواب زنگمم نمیده بعد من برم نیشمو باز کنم بگم سلام ؟

حواسم اصلا به حرفاش نیست و به این فکر میکنم توی این گیر و دار میکاسا کجاست

_خب ..خب ...ببین .... خودت رو بی تفاوت نشون بده که پرو نشه ...مثلا اگه گفت ببخشید بیخبرت گذاشتم بگو برام مهم نبوده

آیلا : اره اره خوبه همینو میگم ... جانه

مبایلمو میندازم کنار و میگردم خطو پیدا میکنم و میخونم

................

در حالی که با چشای گشاد زل زدم به ورقه توی دلم به انی فحش میدم ...

الهیی بمیرم ارن...یکی بیاد کمکش کنههههه با هیجان میخوندم که یهو در اتاق باز میشه و آیلا با صورت بر افروخته و حرص میاد تو

آیلا : کویینا بدبختم کردیییییییییییی

با ترس نگامو بین آیلا و صفحه کتاب میچرخونم ... حواس پرت میگم: چرا ؟

یهو دمپایی شو بر میداره پرت میکنه سمتم

_وا چته ایلا

ایلا : کویینااااا ... مگه نگفتی بگم برام مهم نیس  

_ها؟...اره ..

آیلا : اون گفت ببخشید پدرم فوت کرده بود و مادرم فشار خونش زده بود بالا نتونستم بیام منم گفتم برام مهم نیس

_چی ؟ چی تو مغزته ؟؟

آیلا : چی تو مغز خودته احمق .. زدی بیچارم کردی

_یعنی عقل خودت نرسید مقابل اون حرف نباید بگی برام مهم نیست ؟

ایلا : بدبخت شدم

_حرص نخور یادش میره

آیلا : امیدوارم ....

کش و قوسی به بدنم میدم و دوباره خم میشم روی کتاب  

 

.........................................................................

با بیحالی سرم رو میذارم روی دسته صندلی

چرا این کلاس تموم نمیشه

استاد : ایرانا ؟

سرم رو میارم بالا و  زل میزنم توی چشماش و میگم : استاد؟

استاد : نه مثل اینکه بدت نمیاد یه ترم دیگه هم در کنارم باشی ؟

_نه استاد کی بهتر از شما برای همنشینی ..

استاد : باشه بلبل زبونی کن اما انتظار نمره از من نداشته باش

با لبخند کجی  اروم میگم : از اون اولم از تو یکی چیزی انتظار نمیرفت....

 

 

 

 

[ دوشنبه هفتم مهر ۱۳۹۹ ] [ 10:10 ] [ Queentitan ] [ ]
آخرین مطالب

آمارگیر وبلاگ