
«راوی : کویینا »
"_بفرمایید بیرون ایرانا سان تا یاد بگیرید سر موقع بیاید سر کلاس
*چند ساعت بعد *
ادریان : نمیباس برگردی
_ میگی میباس دهنمو کج کنم بگم تروخدا بزار بیام تو ؟
آیلا : انا خواهش میکنم فقط پنج ماه دیگه اس .. این ترم تموم بشه فقط یه ترم دیگه داریم .
جاستین : خوب شد گفتی وگرنه فکر میکرد ده سال دیگه داریم هنوز
_بیخیال ...میاین بریم چیزی بخوریم ؟
آدریان : خواهش میکنم بیشتر مراعات کن ...اخه توکه میدونی قراره بیای کلاس چرا میری رو درخت که کیف بچه رو براش بیاری ؟
_هووم ..خب اخه دوستاش داشتن اذیتش میکردن ..منم رفتم کیفشو بیارم که روی دوستای بیخودش کم شه
جاستین با خنده : دیوونه ...خو اونا بچه ان
چیزی نمیگم با لبخند به طرف در میرم ... اون سه تا هم پشت سرم میان
.......................................................................
آیلا : هووم پنج ماه دیگه فقط ! بعد از اینهمه سال سخته دور بشیم از هم
_عااا آیی بیخیال ..ویدیو کال میگیریم غصه نخور
جاستین : من کشته مرده راهکارای توام :/
میخندم و چیزی نمیگم ... ادریان با قیافه گرفته با انگشتش لبه فنجان قهوه شو لمس میکنه
نمیخوام دوستامو گرفته ببینم .. با خنده میگم : ولی نـــچ ..نمیشه !
جاستین : چی نمیشه
بازوی آیلارو میکشم و میگم : ما دوتا شوورامون نمیذارن با شما دوتا نره غول ویدیو کال بگیریم
ادریان و جاستین از وقتی با من دوست شدن با معقوله ای به نام غیرت اشنا شدن و این حرفا براشون عادی شده ....
جاستین امریکاییِ و آدریان ایتالیایی آیلا هم که ترکه .... هر چهارتامون با بورس اومدیم توکیو و سال دوم باهم اشنا شدیم .... البته من و آیلا بعد از نه ماه اول که امدیم رفیق شدیم
...............................
آیلا : خاموش کن اون لامپووو شب شد دوباره جنی شدی ؟
میخندمو لامپ رو خاموش میکنم ..اینم یکم دیگه کار کنه رو خودش شناسنامه ایرانی بش میدن
طبق عادت فلش مبایلم رو روشن میکنم و کتاب میذارم رو تخت شروع میکنم به خوندن .....
هرچی بیشتر میخونم بیشتر دوست دارم که برم ....
اینقدر میخونم که چشمام میسوزه و اشک میزنه ...کتاب رو میذارم روی میز و میخوابم
........................................
ساعتم رو چک میکنم _15:44
ادریان : کجا میری باز ؟
_زود میام قول
آیلا : نه انا نرو ... باز دیر میرسی
_ چرا حرص میخوری اخهههه ... زود میام
جاستین : حالا کجا میری ؟
_میرم ازمایشگاه ... نیم ساعت دیگه کلاس چی داریم ؟
آیلا: تو چرا همش میری ازمایشگاه ؟
ادریان : ژنتیک داریم
_اوکی تا شروع کنه میام .....
منتظر نق نق های آیی نمیشم و میدوم سمت ازمایشگاه
......................................
سرم میذارم رو میز چشامو میبندم و دوباره مرور میکنم ... همین بود اخه !
چرا جواب نمیده
سرم رو با بیچارگی میارم بالا و دوباره توی میکروسکوپ نگاه میکنم
نه! نشد !
ساعتم رو چک میکنم 17:05
اخی طفلکی آیی چقدر حرص خورده ... بیخیال ژنتیک رو بلدم
کیفم رو میندازم و روی کولم از در ازمایشگاه میام بیرون ...
خب نیم ساعت دیگه کلاسشون تموم میشه ... تا اون موقع ...
.............................................
بین قفسه های کتاب تند و تند راه میرم و و عنوان هر بخش رو میخونم ...
اخه کتاب خونه به این بزرگی چرا هیچ قسمتی راجبش نداره !
سرم رو یه با دست مالش میدم و میرم سمت کتابدار
_سلام اقا ..خسته نباشید ..میخواستم راجب تایتان ها کتابـ
کتابدار : چـــــــــی
_چرا جیغ میـ..
کتابدار : خانم چی داری میگی
با تعجب نگاهش میکنم که ادامه میده : این جور کتاب ها ممنوع هستن !
_اخه چرا
کتابدار: اینشو نمیدونم ولی ما حق نداریم کتابی ازشون بیاریم ...
پس برای همین همه سایت های مربوط فیلتر شدن !! ... میپرسم : چجوری میتونم اطلاعاتی گیر بیارم ؟
کتابدار : دختر جوان .. مگه از جونت سیر شدی ؟
_هان؟
کتابدار : هر مارلی ای بخواد کاری برای الدیا بکنه جرمش شکنجه بعدشم اعدامه
بهت زده میگم : چی؟
کتابدار : پیشنهاد میکنم بیخیالش شو
_اخه اقا ...
کتابدار : برو دختر جوان با جونت بازی نکن
نفس عمیقی میکشم ...
از کی بپرسم سوالامو پس ؟
_ممنون اقا ...کمک بزرگی بود ... خدانگهدار
اروم اروم قدم بر میدارم و به این فکر میکنم چطوری راجبشون تحقیق کنم ...
اخه اینجوری که به هیچی دسترسی ندارم !
مبایلم شروع میکنه به زنگ خوردن
_الو ؟
آیلا : فقط ببینمت ...
_میدوعی بغلم میکنی اره ؟ منم دوست دارم فداتشم
آیلا : کجایی ؟
_اوه چه لحن خشنی !
ادریان : کجایی ؟
_عه ؟ ادریان چه خوب بلدی صداتو عوض کنی ماشالله
ادریان : مسخره بازی بسه ... استاد گفتم میندازتت
_مگه منو با...
آدریان : دوباره شروع کرد ... میگم کجایی ؟
_عااا ...توی خیابون میجی دوری ام
ادریان: تو اونجا چه غلطی میکنی ؟
_بیا دنبالم ...خداحافظ
.................................................
خودمو ول میکنم روی تخت و عمیق نفس میکشم ...
آیلا : انا .. من نگرانم ... تو داری چیکار میکنی ؟
با لبخند نگاش میکنم و میگم: نگران نباش خوشگل .... دارم علم اموزی میکنم خخ
آیلا : چرت نگو
بحث و عوض میکنم ... نمیخوام نگرانش کنم ...فعلا که کاری نکردم
..........................................................
آیلا : فقط بمیر بای
میخندم و قطع میکنم ... باز هم نمیتونم برم سر جلسه
با انگشتام روی میز ضرب میگیرم .... یه چیزی ...یه چیزی توی این DNA ها با عقل جور در نمیاد ...
دوباره کتاب رو باز میکنم ...اخه اینجا چرا چیزی نگفتی ای ملعوننننن .... نویسنده این کتاب زپرتی کیه ؟
صفحه اولش رو باز میکنم ...
نویسنده : گریشا یگر
هوووف گریشا میمردی اون نکته رو بگی ....
+با کی حرف میزنی ؟
به سمت صدا بر میگردم ... استاد مِگومی !
با لبخند میگم : سلام استاد ..روز بخیر
سری تکون میده و همونطور که دور و اطرف رو نگاه میکنه میگه : پس اینجا سرت گرمه که سر کلاس ها نمیای ...
لبخندی میزنم و میگم : استاد ... باور کنین دلم میخواد بیاما ولی
استاد به میکروسکپ اشاره میکنه و میگه : چی رو کندانسور گذاشتی ؟
_عاااممم .... خب ...یه سلول ..
استاد : سلول ؟
با لحن خاص میگم : بله
استاد نزدیک تر میشه و روی میکروسکپ خم میشه و توش رو نگاه میکنه
استاد صاف میشه و میگه : خطرناکه ....از کجا اوردیش !
بابــــا دمش گرم با یه نگاه فهمید !!!!
سرم و میندازم پایین و با مظلومیت میگم : از بخش قرنطینه دانشگاه کش رفتم
استاد : ایرانا ... این کارایی که میکنی... ممکنه باعث اخراجت بشه ..حیفه تو عه که استعدادشو داری پزشک بشی
لبمو تر میکنم میگم : استاد .. نگران نباشید ...نمیذارم کسی بفهمه
استاد سری تکون میده و همونطور که خارج میشه میگه : به بخش منوهیبریدهای کتاب ها یه سری بزن
نیشم باز میشه .. فداتشم که اینقدر ماهی ...
منکه میدونم دلت نمیاد منو بندازیییی
میرم سر کوله ام کتاب ژنتیک رو در میارم و شروع میکنم اون بخش رو خوندن ....