
زمان: فردای مراسم هانابی
مکان : پارادیس
راوی : دانای کل
سربازان ملکه برای استقبال از انها جلوی دروازه ها امده بودند
همه مردم با بهت به ان چند نفر نگاه میکردند
دیدن ارن خیانت کار ، ارمین جهانگرد و میکاسایی که سه ماه پیش ناگهان غیبش زده بود برای مردم جای سوال داشت ...
در اجتماع های کوچیک کنار خیابان ها صحبت از این بود که دولت با ارن همکاری کرده و هر دو جناح به سازمان ازادی خیانت کردند
عده ای هم بر این باور بودند که ارن نمیتواند به پارادیس خیانت کند و قطعا دلیل قابل بحثی برای این کارش وجود دارد ......
خبر امدنشان در شهر پیچیده بود و دوستانشان برای دیدن ان ها بی قراری میکردند ....
هانجی از دیروز که الیویا توسط جان کریستین دستگیر شده بود مسئولیت اداره سازمان را به عهده گرفته بود ...
خبر پیدا شدن ناگهانی جان هنوز داغ بود که ندا رسید ان چند نفر باهم به پارادیس برگشته اند ...
همه سازمان به شور هیجان افتاده بود و مشغول اماده کردن سازمان برای ورود انها بودند ...
کنی با لبخند غمگینی دستش را روی شانه جان گذاشته بود و باهم گپ میزدند
جان نمیدانست چگونه باید رفتار کند و به طور نا معمولی حرف میزد
نبود ساشا هنوز هم برایشان ملموس نبود و هضمش تمام نشده بود
...............................................................
ماشین های لیوای میکاسا وارد شهر شدند و سربازان جلوی مردم را میگیرفتند تا مسیرشان را سد نکنند ...
کویینا با ذوق به مردم و شهر نگاه میکرد و لیوای از وجود این جمعیت غر میزد
ارن با افتخار به مردمش نگاه میکرد و ارمین با لذت به اطراف مینگریست تا دلتنگی چند ماهه اش برطرف شود
در این میان چشم های میکاسا فقط ارن را میدید
بالاخره به قصر پرجلال و جبروت ملکه رسیدند ....
نور شفاف خورشید بر الماس های نمای بیرونی قصر میتابید و درخشش خیره کننده ای را پدید می اورد ...
با دیدن قصر دلهره ای گریبان گیر کویینا شد ....
ارن و بقیه به سمت دروازه ورودی میرفتند که کویینا با خجالت و استرس استین ارن را کشید
کویینا : اِرهه؟
ارن : چیشده ؟
کویینا : چیزه..من نمیام ...
ارن : چرا ؟
کویینا : اخه من هیچی از برخورد با ملکه ها بلد نیستم ...همین دور و برا قدم میزنم بعدشم میرم سازمان
ارن: بیا تو یاد میگیری
کویینا : ارن ...خواهش میکنم
ارمین : چیشده ؟
کویینا لبخند دستپاچه ای زد و به او گفت : ارن بهتون میگه ..مواظب خودتون باشید ...جانه
کویینا با عجله از جمع انها دور شد ... میکاسا با تعجب نگاهی به او انداخت و پیش ارن رفت تا بفهمد قضیه چیست ....
بعد از کمی صحبت همه بالاخره داخل شدند
عده کثیری از مقامات مهم در روی صندلی ها نشسته و منتظر ورود انها بودند
ملکه جلوی مبل سلطنتی اش ایستاده و منتظر ورود ان ها بود
کویینا در کوچه های پارادیس قدم میزد و زندگی ساده مردم را تماشا میکرد..
اینجا حتی با توکیو قابل مقایسه هم نبود ولی ارامش خاصی داشت که در پایخت یافت نمیشد.....
ارام قدم میزد و از داخل بازاری عبور میکرد ...
مردم باتکاپو دنبال طعام و مایحتاج زندگی بودند ... کسی پولی میداد و کسی پولی میگرفت و زندگی پر جوش خروش در زیر افتاب ماه های اخر تابستان رواج داشت....
کویینا به دیشب فکر میکرد ... به ان نگاه های خاص ارن و برق چشمان میکاسا بعد از پیاده شدن از قایق ...
به هانا کوچولو و تاداشی فکر میکرد که حالا باید در خانه کوچک خود به خواب باشند ...
به فدریک می اندیشید .... دیشب بعد از انهمه حرف و نظریه های فوجی راجب ذرات سازنده نورافشان ها فدریک خسته نبود ! ...بی حوصله هم نبود .. فقط چشمان غمزده اش اینبار رنگ امید گرفته بودند ...
در دریای خیال غرق بود که چشمانش سمت دختر ظریفی کشیده شد که کنار کافه ای ایستاده بود
دخترک عروسک کهنه ای را محکم در اغوش گرفته بود و با حسرت به مادر و فرزندی که مشتری کافه بودند خیره شده بود ...
عروسک نوی فرزند مشتری زیادی توی چشم بود ....
زن مشتری خم شد و بر گونه فرزندش بوسه ای زد و رفت تا صورت حساب را پرداخت کند ....
میز کمی لرزید و از نوشیدنی روی میز روی لباس فرزند ان خانم ریخته شد و صدای دخترک هم همراهش بالا رفت ...
مادرش سراسیمه به طرف دخترش رفت و در اغوشش گرفت و سوالی از او پرسید که دخترش ...ان دخترک کهنه پوش را نشان داد ...
کویینا با کنجکاوی بیشتری به کافه نزدیک شد
خانم مشتری با داد دستمال سفره را روی صورت دختر ژنده پوش زد که صاحب مغازه سر رسید ....
خانم مشتری با حرص و بیرحمی گفت : این دخترک بی سرو پا روی لباس بچه من ابمیوه ریخت
صاحب مغازه به طرف دخترک رفت و بی محابا سیلی در صورتش زد و گفت : توی هیچی ندار به لباسای این حسودیت شد هااااان ؟
صاحب مغازه دستش را بالا برد که دوباره در صورت دخترک فرود بیاورد ولی کویینا در حالی که از خشم قرمز شده بود مچ دست فروشنده را کشید و با خشم کتفش را پیچاند و گفت : خجالت بکش مرتیکه گنده دست رو بچه بلند میکنی ؟
مردم از سرو صدا دور ان کافه حلقه زدند و به تماشای انها ایستادند
مردک فروشنده صدای اخ و دادش بلند شد که زن مشتری با حرص شانه کویینا را کشید و جیغ زد : به تو چه دختره اشغال عوضی
کویینا که از کشیده شده شانه به شدت بدش میامد دست مرد را رها و نیم نگاهی به دختر آن زن کرد و گفت : اگه نمیزنم دندوناتو بریزم کف حلقت کنم واسه اینه بچت اینجاس داره مادرش ، اسطوره ی زندگیش رو نگا میکنه.... زشته اسطوره سرویس شه
سپس با تمام عصبانتیش مرد هیکل درشت را کنار زد و دست ان دختر را گرفت و از انجا دور شد ....
کمی جلو تر بطری ابی خرید و روی زمین جلوی دخترک زانو زد
رد اشک روی صورت خاکی اش مانده بود ...صورتش را اب زد و با لبخند در چشمان درشت و زیبای دخترک خیره شد و گفت : خونتون کجاست ؟
دخترک با ترس به کویینا نگاه میکرد ....
بنظر می امد دخترک یازده دوازه سال سن داشته باشد
کویینا : خاله جون نترس بگو کجاست تا ببرمت ...
دخترک : اوعه ...نعارم
متوجه شد دخترک لال است و توان درست صحبت کردن را ندارد..کویینا کمی به حرفش دقت کرد تا معنی اش را بفهمد ولی سعی کرد ترحمی به لحن و چشمانش راه ندهد تا مبادا دختر زجر بکشد: خب....میای با من ؟
دختر: عُا ؟
کویینا : میدونی سازمان ازادی کجاست ؟
دخترک با چشمان درخشان و گشاد شده پرید بالا دستاشو باز کرد و گفت : بال
کویینا خندید و گفت : اره بال ....
_ راوی : ارمین _
حالا فقط ارن و میکاسا در کنار هم جلوی ملکه ایستاده اند ...
لباس های نظامی ای که دیشب موقع برگشت به تن کردند از انها دو فرد پر ابهت و مقتدر ساخته است ...
هر دو با احترام به ملکه نگاه میکنند ...
ملکه با لبخند به سمت میکاسا میرود .... روبه رویش می ایستد و با تبسم و افتخار به او نگاه میکند ...
دستش را به طرف تاجش میبرد ... و با لذت تاجش را بر میدارد و ارام روی سر میکاسا میگذارد
همه با تعجب و حیرت هینی میکشند ....
و من هم با چشمان متعجب نگاهم را سمت ارن میبرم که عادی و با کمی افتخار به میکاسا_فقط به میکاسا_ نگاه میکند ...
ملکه لبخندش را وسعت میدهد و با صدای رسا عبارتی را به اینگلیسی بیان میکند
The Queen of taitan
موقع ادای کویین به میکاسا اشاره کرد و وقتی تایتان را میگفت دستش ارن را نشان میداد .....
همه سالن می ایستند و با هیجانی عاری از احساس برایشان دست میزنند ....
میکاسا لبخند شیرین محوی میزند که زیبایی اش را چندین برابر میکند ....
سپس دست ارن کم کم دور کمرش حلقه میشود و اورا به خود نزدیک میکند...
و فکر کنم فقط این منم که لرزش بدن میکسا را دیدم ...
فردی از گوشه سالن و صندلی ها با ساک دستی زیبایی میدود و به سمت ارن میرود ..
ساک را به ارن میدهد و ارن برایش سری تکان میدهد ....
_راوی: ارن_
اروم در گوشش زمزمه میکنم : چشاتو ببند
میکاسا با تعجب نگاهم میکند و چشمانش را میبندد
شالی را که از سه ماه پیش در کنارم داشتم را در می اورم و شروع میکنم به پیچیدن دور گردنش ...
و قسمت اخر شال را روی صورتش می اندازم ... و ارام میخندم
میکاسا با تعجب چشمانش را باز میکند و با دیدن شالی کهنه ای که بوی عطرش را میدهد بغض میکند و با چشمانی که اشک درونش حلقه زده نگاهم میکند
درست مثل 16 سال پیش ....
زمزمه میکنم : گرمه ؟
قطره اشکی از چشمانش سرازیر میشود با صدای بغض الود میگوید : گرمه
_میکاسا ... میای با من زندگی کنی ؟ یک بار دیگه ؟
با چشمان اشکی بهم نگاه میکند ...و خیلی ریز سرش را تکان میدهد ...
جلو میروم و در حالی که به پیشانی اش بوسه میزنم میگویم : میتونی هر وقت که گفتم من برادر کوچیک یا پسرت نیستم بگی تو شوهرمی .....
_ راوی : کویینا _
_ تا کی میرسین ؟
فرد : چیزی نمومنده یه یکساعتی دیگه اونجاییم ...
_اوکی میبینمت .... مراقب فوجی باش ...فعلا
مبایلم رو پایین میاورم و دوباره دست میتسوکو رو میگیرم البته مطمئن نیستم اسمش همینه یا نه ولی وقتی سعی میکرد اسمشو به من بگه من این رو دریافت کردم ازش ....
همینطور که گردنم رو ماساژ میدم به در خروجی نگاه میکنم
میتسوکو هم با اشتیاق اطراف رو نگا میکنه و گاهی چیزی رم نشون من میده
سرم رو خم میکنم و تا یه عکسی رو ا توی مبایلم پیداکنم که نشون میتسوکو بدم .....
+ موهاتون خیلی قشنگه
سرم و با تعجی میارم بالا .... عهههه اینکه جانِ !
لبخندی میزنم و میگم : ممنون ...ولی موهای تو قشنگ نیست که ازش تعریف کنم
+اشکال نداره توهم مث من دروغ بگو
با چشم غره بهش خیره میشم ....الان من تورو چجوری بزنم که مرگت طبیعی جلوه کنه ..هان ؟
با لبای فشرده میگم : تو اصلا شبیه اسبا نیستی و شدیدا دخترکشی .... دست میتسوکو رو میگیرم و از بغلش رد میشم ... یکباره می ایستم و با لبخند حرص دراری میگم : عزیزم خوشحال نباش خودت گفتی دروغ بگو ....جانه
قیافه اش بهت زده میشه که پشتمو میکنم بهش و ادامه راهمو میرم ...

_ راوی : میکاسا _
با دیدن ساختمان سازمان حس غربت از تنم رخت میبنده و حال و هوای ولایت خودم وجودم را پر میکند.....
به ارم بزرگ و جلوه گر بالای ساختمان خیره میشم ....
بال های سفید و ابی درهم تنیده شده که نشان از ازادی میدهند این بار یاداور خاطرات تلخ شیرینی است که در گذشته زیر این پرچم داشته ام
هم راستا با ارن و ارمین ..بار دیگر و پس از سالیان سال وارد محوطه میشویم
همه نیرو هامان هستن.... و جای خالی انهایی که نیستند نگران کننده اس ...
توی این سازمان هیچ تعهدی نیست که فردایی پیش رویت هست یا نه ...
کنی به طرفمان می اید .... با دیدنش یاد ان رفیق شکموی دوست داشتنی ام زنده میشود و من بازهم بدون چاره حسرت نبودنش را میخورم
«قبول کردن حقیقت که سخت نیست
قبول کردن "حقیقت بدون راه حل" زجرآوره...»
بعد از خوش امد گویی و بچه ها و دیدن دوباره دوستان و همدوره های قدیمی همه در سالن اجتماعات جمع میشویم ...
نگاهم را میچرخانم تا ان دختر کویینا را ببینم اما ظاهرا نیست ...
لیوای با بی حوصلگی از کنار صندلی هانجی بلند میشود و به اخرین صندلی رجوع میکند ...با این حرکتش به صراحت اعلام میکند حوصله حرف های هانجی را ندارد ....
نگاهم سمت ارن میرود که با کنی صحبت میکند ....
کنی ای که حالا چشمانش ان درخشندگی سابق را ندارد ... و جای خالی ساشایی که همیشه کنارش بود به شدت حس میشود ...
جان چیزی به ارن میگوید که متوجه نمیشوم ولی ارن با سردی و خونسردی اماده جواب دادن میشود که در سالن با شدت باز میشود ....
_ راوی : شخص ثالث _
در با صدای بلندی باز شد و کویینا و فدریک و فوجیتا از در داخل شدند ...
فوجیتا با کنجکاوی به افراد حاضر در اتاق نگاه میکرد .....
کویینا روی اولین صندلی جای گرفت و به صندلی کناری که لیوای رویش نشسته بود نگاه کرد
فدریک صاف رفت کنار میکاسا نشست و فوجیتا هم کنار فدریک جای گرفت ...
از قبل امدن انها هماهنگ شده بود و همه انتظار ورود انهارا داشتند....
هانجی که روی صندلی راس نشسته بود ، ایستاد و شروع کرد : میکاسا اکرمن ، جان کریستین ، ارن یئگر و لیوای اکرمن ... چهار فردی که چهار پرونده جدا رو پیگیری میکردند ولی در اخر همه به یه نقطه ختم شد
فدریک زمزمه کرد : ویلیام واتسون
هانجی: عاااو نه ! ویلیام یکی از شاخه های این هرم بوده..... کثافت کاریای ویلیام در مقابل بعضی از مهره های مارلی هیچ بوده ... اون فقط میخواسته انتقام بگیره ولی بقیه به هر فرصتی مثل یه حیوون درنده چنگ میزنن تا الدیا رو نابود کنن
صدای پوزخند تمسخر امیز ارن بلند شد ولی هانجی بی توجه ادامه داد : ظاهرا اروین اسمیت قبل از مرگش با جان واتسون صحبت کرد .. جان ؟
جان که به میز نگاه میکرد شروع به حرف زدن کرد
جان: فرمانده اروین گفت من باید مثلا از سازمان برم ولی در اصل بمونم و جاسوسی الیویا رو بکنم ...ولی نمیدونستم ماموریت من ربطی به ماموریت میکاسا داره
مکالمه ای قدیمی در ذهن میکاسا نقش بست ...
" میکاسا: چی؟؟؟؟؟؟؟؟ ... جان استعفا داد!؟
هانجی: فکر کنم...اروین در جریان کاراش بود...
راستی اروین قبل از مرگش میخواست بیاد و تورو ببینه...
با الیویا هماهنگ کرده بود ..ولی...خب ...اجل محلتش نداد"
و با خودش فکر کرد همین چند کلام چقدر معانی پنهان داشته !
هانجی: ارن ؟ اروین باتوهم حرف زده بود ؟
ارن : اره
هانجی: خب؟
ارن دوباره یاد ان مکالمه اش با اروین افتاد و لب از سخن گشود :
اروین گفت میکاسا باید اونجا باشه چون قویه و نیروییِ که مطمئنِ زنده برمیگرده و با خودش حقایق رو بر میگردونه ....
گفت تا سه ماه اینده نذارم میکاسا از اونجا برگرده ... از طرفی هم معتقد بود میکاسا اونجا در امانه و اگه حمله ای به سازمان بشه یکی از نیرو های قوی از دست نمیره ...
ارن به اینجای حرفش که رسید به میکاسا نگاه کرد و گفت : منم هرطوری بود نذاشتم برگرده و برای اینکه حواسم بهش باشه کویینارو فرستادم دنبالش
هانجی سری تکان داد و با لحن همیشگی اش گفت : لیوای ؟
لیوای : هوم
هانجی: اروین چی به تو گفت ؟
لیوای : اروین چیزی به من نگفت ...اروین برای من نوشت ....
هانجی : تو در راستای این پرونده......
فدریک میان حرف هانجی پرید وگفت : گومنه ...ولی اگه من نگم ..فرمانده هم چیزی نمیگن ...
همه متوجه فردیک شدند که او ادامه داد : فرمانده نگران دوشیزه میکاسا بود.. برای همین من و پسر خاله هام مایکل و دنی رو فرستاد تا مراقب میکاسا سان باشیم .... هرچند ایشون خودشون از پس هزار نفر هم بر میان ولی جلوی توپ تانگ استعداد کاری رو بر نمیداره!
هانجی با تعجب گفت : عو ! ینی ..شما همه جا دنبال میکاسا بودین ؟
کویینا : بله
فدریک نگاهی به کویینا کرد و لبخندی زد
فرد : اوایل کویینا فکر میکرد ما دنبال اینیم که میکاسا رو پیدا کنیم و بکشیمش و ماهم فکر میکردیم کویینا کسیه که از طرف اونا فرستاده شده تا میکاسا رو تعقیب کنه .... با لیوای سان صحبت کردیم که گفتن بکشیدش ...
کویینا با خنده گفت : اونا گرفتن اینقدر منو زدن که نزدیک بود بمیرم
فدریک هم خنده ای کرد و گفت : ما نمیدونستیم که دختری !
میکاسا به فکر فرو رفت و پرسید : اون شب ...که ..من توی اون بیمارستان متروکه بودم ... کویینا سریع تر رسید !
کویینا : چون ارن بهم زنگ زد که برو دنبال میکاسا داره میره بیرون... توی جاده که افتادم دیدم چندتا ماشین از ادمای ویل جاده رو بستن ... من فکر نمیکردم که موضوع اینقدر مهم باشه ... ایستادم و به فدریک زنگ زدم
میکاسا : میشناختین همو ؟؟
کویینا : اره بعد از اونبار که کتک کاری شد ..... باهم رفیق شدیم و فهمیدیم هدفامون یکیه ..
ارن : خب ؟
فوجیتا : فدریک سان و دوقلو ها خیلی تابلو همه جا دنبال میکاسا سان بودن ..
منم فهمیدم و یه روز رفتم در اتاقشون توی شرکت و گفتم اگه کمکی خواستین روی منم حساب کنید .. ولی از اینکه ویلیام چه نقشه ای داره حرفی نزدم ... میترسیدم....اگه ویلیام میفهمیدم خانوادمو میکشت
فدریک : بعد از اون ما از فوجیتا سان امار ویل رو میگرفتیم ... اونشب که کویینا زنگ زد به من.. منم به فوجیتا سان زنگ زدم و فوجیتا گفت صبر کنید الان یکاریش میکنم
فوجیتا: مبایلی که ویلیام اینور اونور میبرد یه مبایل ساده بود که اطلاعات مهمی داخلش نداشت برای همین پسورد مهمی هم روش نذاشته بود ...
اونروز بعد از اینکه فدریک به من زنگ زد سیستم عامل مبایل ویل رو هک کردم و به جی پی اسش دسترسی پیدا کردم ...
یه راه خاکی و قدیمی میتونست ادمای ویل رو دور بزنه !
فدریک : پس ماهم ازش استفاده کردیم و رفتیم سراغ میکاسا سان ولی از اون روز ویلیام فهمیدم که ما دورش زدیم...... چیزی نگفت و منم دلیل سکوتش رو نفهمیدم ...
میکاسا: پس برای همین از اون به بعد همش توی دفتر ویلیام بودین ؟
فرد : دقیقا
میکاسا رو کرد به کویینا و گفت : تو اونروز توی بیمارستان ...دروغ گفتی؟
کویینا: متاسفانه بله ...... یادت نیست بعد از اینکه از اتاق رفتم بیرون ویلیام دنبالم اومد ؟
میکاسا انروز را به خاطر اورد و سری تکان داد
کویینا : ویل ازم اسمم و خواست .... مطمئن بودم که میخواد بره کارنامه مو در بیاره .. ...
میکاسا دوباره در فکر فرو رفت ....
هانجی : خیلی جالبه !
هانجی : خب میکاسا حالا بگو که چی برامون داری .....
همه چشم ها روی میکاسا زوم شد ...
میکاسا دستانش را دور فنجانش حلقه کرد و تمام حرف هایی که در ان کابوس بیداری شنیده بود را بازگو کرد ...بیشتریا با عصبانیت و چهره های بر افروخته به داستان میکاسا گوش میدادند ....
جان فکش منقبظ شده بود ...لیوای سرش پایین و ارمین از عصبانیت میلرزید ولی در این میان ارن بی تفاوت گوش میکرد و قهوه اش را مینوشید ....
هانجی که تند تند مشغول نوشتن حرفای میکاسا بود با اخم به چیزی فکر میکرد ...
حرف های میکاسا که تمام شد هانجی از ارن پرسید : چرا نگفتی خیانت کار نیستی ؟
ارن : چرا بگم ؟
ارمین اب دهانش را قورت داد گفت : چرا انی سان رو با خودت بردی ؟
ارن : چون برای الیویا کار میکرده
چندین نفر یک صدا گفتن :چیییییی؟
ارن : کاپیتان لیوای گفت باید مدارک رو ببرم .... انی کمکم کرد تا جوری از دست الیویا مدارک رو در بیارم ...
جان : تو با یه خائن همکاری کردی؟؟؟؟؟؟؟؟
ارن: انی از خیلی وقت قبل ترش بهم گفته بود که برای لیو کار میکرده و بخاطر جون پدرش به این کار ادامه میده ....من پدرش رو نجات دادم و فرستادمش جایی که کسی نشناستش ... و انی در عوضش بهم کمک کرد
همه در فکر فرو رفتند .... ارمین خوشحال بود و میکاسا به این می اندیشید که اگر هوش اروین کار نمیکرد اکنون در چه وضعیتی قرار داشته است !
هانجی: لیوای ؟ تو از کجا میدونستی که ... باید به ارن بگی مدارک محرمانه رو جمع کنه بره ؟
لیوای بی حرف از داخل جیبش پاکت نامه ای را بیرون اورد و روی میز انداخت ...
جان برش داشت و روی پاک را خواند :
برای لیوای اکرمن از طرف اروین ....
ارمین غمگین و سوالی زمزمه کرد : وصیت نامه ؟
لیوای نگاهش به میز بود و سرش را تکان داد .....
جان نامه را روی میز گذاشت و کل جوخه به ان خیره شدند و کاری نمیکردند فوجیتا با تعجب به انها نگاه میکرد و منتظر بود کسی نامه را شروع به خوانده کند ولی همه سکوت کرده بودند
ارمین پاکت را سمت کویینا هول داد و گفت: بخونیدش
کویینا : اخه من که ...
ارمین : فک نکنم هیچ کودوم از ما بخوایم انجامش بدیم !
کویینا بی حرف سرش را تکان داد و نامه را باز کرد ...
گلویش را صاف کرد و شروع به خواندن کرد

« برای دریافت موزیک مربوط اینجارا کلیک کنید »
( سلام و وقت بخیر به همکار قدیمی ام
شاید حالا که تو این نامه را میخوانی من در این دنیا حضور نداشته باشم ...
ویلیام واتسون ان کسی نیست که قرار بود به الدیا کمک کند ....
هنوز هویت واقعیش را نمیدونم ولی مطمئن باش اعتماد به ان یعنی تکیه دادن به دیوار گلی
جان میکاسا مثل همیشه درخطر است.. اما خوبه که به فکرش بودی و ان سه نفر را برای مراقبت ازش فرستادی ..
من فردا به دیدنش میرم و راجب یه سری موضوعات صحبت میکنم
اما ! اگر که زنده بمانم ....
امشب راجب تصمیمم با الیویا حرف میزنم ....
با رفتن میکاسا جان هم استارت ماموریتش را زد و راجب الیویا تحقیق کرد... اما هیچی به دست نیاورد ...
ولی مطمئنم الیویا کسی نیست که قلبش را فدای الدیا کند ...
امشب او برای نرفتن من دست به هر کاری میزند ... که شاید حتی نتیجه اش مرگ من باشد ...
افسانه ای خواهد ساخته شد ... که مردی که در این دنیا نبود ولی سرزمینی را نجات داد...
درست است .....با مرگ من تمام انهایی که ایمانی به این مرد داشتند به خون خواهی من خواهند ایستاد و در تاریک ترین نقطه این پرونده سودای انتقام من مانع عقب نشینی شان خواهد شد
چرخه زندگی با رفتن من از کار نمی افته و دست از چرخش بر نمیداره
این را بدان هر اتفاقی که بیوفتد این مسیر باید طی بشود و به اخرش برسد ..... این پرونده را تموم کنید ...
تو و تمام کسانی که گوشه ای از این را دنبال میکنند...! باید بدونید اگر موقع برگشت و اتمام این پرونده اروینی در کار نبود تا تحسینشان کند ... روحی در اسمان به افتخارشان می ایستد و و مشتش را روی قلبش میگذارد
سازمان رو به تو میسپرم ....
همه را به تو میسپارم ...
دلم نمیخواهد در انجا کسی مزاحم اسودگی ام شود پس نگذارهیچ کس جانش را از دست بدهد ....
مدارک را از الیویا دور کنید و انتقام اروین را بگیرین
امضا : اروین اسمیت )
بغض مثل گیاه رونده ای دور گلوی کویینا را خفه میکرد ..
بی اختیار شروع به خواندن شعری که حالا مثل جرقه ای در ذهنش زده شده بود
«دیدی که سخت نیست تنها بدون
دیدی که صبح می شود شب ها بدون من
این نبض زندگی بی وقفه می زند
فرقی نمی کند دنیا بدون من !
دیروز اگر چه سخت امروز هم گذشت
فرقی نمی کند فردا بدون من !»
لرزش و خفگی صدایش خبر از حالش میداد ..اما نامه را تمام کرد ...
هوای اتاق سنگین شده بود و روی دل همه سنگینی میکرد ...
بدن کنی میلرزید .... با خشونت مشتش را روی میز کوبید و در حالی که به لیوای خیره بود نعره زد :
_ چرا هیچ کاری نکردی هانننننننننن؟ مگه نگفت نذار کسی بمیره پس چرا الان ساشا مردههههههههههههههه
سکوت اتاق را فرا گرفت و بقیه با نگرانی و ترس منتظر واکنش لیوای شدند
_ راوی : کویینا _
عییییح ! این چه عملی بود اخه کنییییییی
حداقل ارن میگفت که وقتی دوتا میخوره بتونه یکی بزنه ..توکه هنوز لیوای نیومده سمتت سکته میکنی اخهههه
اب دهنمو با ترس قورت میدم و به لیوای که سرش پایینه نگاه میکنم
آیییی الان میاید با دستمال گردنش دارت میزنه بدبخت ....
لیوای سرشو میبره بالا .... و مستقیم و خونسرد به کنی نگاه کرد ...
فک کنم میخواد با اشعه چشاش ذوبش کنه
وجدان: خفه شو
این وجدان چقدر رُکه :/ .... نفسمو اروم فوت میکنم و درحالی که سرم و میندازم پایین ..به ارن که ریلکس زانوهاشو به لبه میز تکیه داده نگاه میکنم
سکوت عذاب اور اتاق با صدای لیوای شکسته میشه
به لیوای چشم میدوزم که داره با مبایلش حرف میزنه ...
عه :/ پس دستمال گردن ؟؟؟ دار ؟؟؟؟! هیچی ؟
لیوای پشت تلفن میگه : بیا تو
دره پشت من باز میشه و همه چشم میدوزن به کسی که وارد شده ...
نفس کنی میگیره و چشماش رنگ ناباوری به خود میگیره همه حتی انی هم با تعجب نگاه میکنن .....بجز فدریک و فوجی که گیج و منگن ...
سرم و اروم و با احتیاط میچرخونم و نیشمو باز میکنم
کنی : ساشا؟
ساشا با ذوق میگه : وا این چجور جلسه ایه که خوردنی نداره ؟
کنی میدوعه طرفش و با گریه بغلش میکنه ....
ساشا هم میخنده هم گریه و سرش و تو گردن کنی فرو میکنه
کنی : ناباورانه میون گریه هاش میگه تو زنده ای؟؟؟؟؟
کم کم یخ بقیه اب میشه بلند میشن و میان اینطرف
_ راوی: فدریک _
با لبخند به اونا نگاه میکنیم ...
فرمانده لیوای توی ان شلوغی خارج میشود و بقیه دور ان خانم که ظاهرا ساشاست حلقه میزنند ...
کویینا مثل همیشه لبخندی میزد و جوری نگاه میکند که گویا از قبل خبر داشته است ...
سرم را میچرخانم و به فوجیتا نگاه میکنم که سرش را روی میز گذاشته و خوابیده است ...
خنده ام بیشتر میشود توی این شلوغی چطور میخوابد ؟
کویینا کنارم می اید و میگوید : یچیزی بنداز روش بزار بخوابه
_کُتم خوبه ؟
کویینا: نه بیا صندلی بنداز روش باهم بخندیم..... خو کتت رو میگم دیگه
میخندم و کتم را در می اورم و رویش می اندازم ..... با کویینا جلو میروم و با بقیه دست میدهم ...
نیم ساعتی هنوز بقیه ناباورانه به ان خانم نگاه میکنند .... و از خوشحالی میخندند ...
جان پیشنهاد سرو مشروب میدهد و همه قبول میکنند ...
جان : بریم ..بریم ...
همه یکی یکی از اتاق خارج میشوند که من معتل بین رفتن و ماندن پیش فوجیتا میمانم ...
همه خارج میشوند و کویینا دم در می ایستد ... میکاسا سان هم بر میگردد و میگوید : فدریک ؟ نمیاین ؟
به فوجیتا اشاره میکنم و میخندم ...
میکاسا سان به فوجیتا نگاه میکند و کویینا میگوید: مبایل داره ...بیدار شه زنگ میزنه
کمی به فوجیتا نگاه میکنم و بعد همراه میکاسا سان و کویینا بیرون میروم ...
پنج شش متری که دور میشویم صدای جیغ فوجیتا بلند میشود
فوجیتا با جیغ: نیاجلو عوضی ...باتوام جلو نیاااا میزنمت
اخر های حرفش را با اخرین توان جیغ میکشد
قلبم میریزد و با ترس و نگرانی به سمت در میدوم و بقیه هم برمیگردند ....
_ راوی : فوجیتا (لحن :محاوره ای)
عه عه رفت من و نبرد ؟
من خودمو به خواب نزدم که فدریک ولم کنه بره :/ کویینا لال بمیری
نکنه عاشق میکاسا شده ... وای خدا یعنی ....یعنی .... نهههههه
گفتم الان میاد با نوازش بیدارم میکنه .... نگو اقا به فکر مستی بوده هه
با حرص چشماشو باز میکنم یه سوسک به اندازه یه انگشت جلوم میبینم که زل زده بهم
نیروی ترس با شدت به قلبم ضربه میزنه و با جیغ میپرم روی میز بدنم شروع میکنه به لرزیدن و دوباره فوبیای حشرات به سراغم میاد
اشکام شروع به باریدن میکنه و و قلبم با شدت به سینه میکوبه ...
همینطور عقب عقب میرم و اون سوسک ملعون جلو جلو میاد
دستام یخ میکنه .... من چرا پریدم بالای میز وقتی اینم این بالاست ؟ ...
یهو سرعت سوسک زیاد میشه که باجیغ و گریه عقب عقب میرم و به لبه میز میرسم که گرومپ میوفتم رو زمین و کمرم شدیدا درد میگیره ....و گریه ام هم بیشتر میشه ....
_راوی : کویینا_
فدریک به سمت در میدوعه و منم با نگرانی میرم دم در ....
فوجیتا روی به روی میز خوابیده و به میز فوش میده و گریه میکنه
با حیرت بهش نگاه میکنم که فدریک میپره سمتش و بغلش میکنه ...
فوجی هم سرش رو میذاره روی شونه فرد و گریه میکنه و میلرزه
جان با خنده میگه : من از طرف میز از شما عذر میخوام
با ترس و نگرانی میگم : جنی شده ؟
میکاسا جوری بهم نگاه میکنه که انگار داره یه ادم فضایی میبینه
یعنی جنم نمیدونن چیه ؟
فوجیتا با گریه توی بغل فدریک میگه : فدریییییییییییییییییک فدریکککککککک
ارن با بی حوصلگی میگه : د بنال
نگاه فوجیتا به ارن کشیده میشه و با ترس اب دهنش رو قورت میده
سرش و میکنه توی سینه فدریک و میگه: سوسک دیدم
همه باهم : چییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فوجیتا اب بینی شو بالا میکشه و و حق به جانب و با لبای غنچه شده میگه :خب چیه سوسک دیدم ! فوبیا بهشون دارم
فدریک موهای فوجیتاو ناز میکنه و دلداریش میده
بقیه هنوز با پوکر فیسی به اونا نگاه میکنن ....
خب اخه فوجی اومدی جلوی یه مشت تایتان کش میگی سوسک دیدمممم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ :/ سووووووسک ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یک ساعت بعد . . .
جان با بطری ها وارد میشه و به طرف بقیه میره ...
منم اروم میزنم بیرون و توی راهرو راه میرم ......
عههه این دختره هیچ !
با لبخند میرم جلو و میگم : سلام هیچ !
لبخندی میزنه و و با کمی فکر میگه: سلام ..ببخشید به جا نمیارم ؟
_حق داری .... داری میری پیش اونا ؟
با گیجی سری تکون میده ...دستمو میذارم رو شونه اش و میگم : خوش بگذره ...
و از کنارش رد میشم و میرم به طرف اتاقی که میتسوکو رو گذاشتم ....
ببینم لیوای کجاست اصلا ؟ ... بعد از جلسه ندیدمش !
در اتاق رو باز میکنم که چشام گرد میشه .....
میتسوکو کوش ؟ وای !
در و میبندم و با نگرانی توی اتاق های استراحت رو میگردم و با صدای بلند صداش میزنم
_میتسوکوووووووو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نگرانیم بیشتر میشه .... این بچه رو کسی اذیت کرده باشه میکشمش ...
از در میرم بیرون .... خورشید در حال طلوع کردنه و اسمون به سرخی میزنه ....
با دلواپسی به اینطرف و اونطرف نگاه میکنم که میتسوکو رو میبینم
لیوای با شدت پاشو میکشه زیر پای میتوسکو و میتسوکو میخوره زمین
چشام قرمز میشن و دندونامو روی هم میسابم ...و حرفم یادم میاد" این بچه رو کسی اذیت کرده باشه میکشمش"
یه نگاه به لیوای میکنم و یه نگاه به خودم .....من نهایتا بتونم فوش بدم ....
لیوای و میتسوکو روبه روی هم ایستاده اند
با اخم میرم جلو که میبینم میتسوکو میخنده و بلند میشه و لیوای بار دیگه بهش لاپا میده و دوباره میتسوکو میخوره زمین و بلند میشه ....
خشمم جاشو با حیرت عوض میکنه ....
اینبار لیوای لاپا میده ولی میتسوکو با مهارت میپره و پای لیوای رو لگد میکنه
با ابرو های بالا پریده نزدیک تر میشم ...
لیوای که تاحالا نیم رخش به من بود سرش رو به اونطرف کج میکنه و فقط پشت کله اش رو میبینم .... بعد دستش رو میاره بالا و کف دستش رو به طرف میتسوکو میگیره و میتسوکو با خوشحالی میپره و دستش رو میزنه به دست لیوای
بهشون میرسم که میگم : دارین چه کار میکنین ؟
لیوای سرش رو میچرخونه وبی حصوله نگام میکنه و از کنارم رد میشه میره.. خب جواب بده :(
جلوی میتسوکو زانو میزنم و با لبخند میگم خوش میگذره !
با خنده و ذوق بالا و پایین میپره و لیوای رو نشون میده ...
به لیوای که داره میره نگاه میکنم ......لبخندی گوشه لبم میاد ....
داشت به میتسوکو یاد میداد که چطور جاخالی بده !
دست میتسوکو رو میگیرم و میبرم به پارکینگ
از بین ماشین ها ماشینم رو پیدا میکنم ...
یادش بخیر سه ماه پیش گذاشتمش اینجا ....حالا روش یه عالمه گرد و غبار نشسته ...
میتسوکو با ادب روی صندلی جلو میشینه و کمربندشو میبنده ... با لبخند بهش نگاه میکنم که صدای پیام مبایلم بلند میشه....
«فدریک :
سلام کویینا
فوجیتا دلش میخواد بمونه ....
ادرس اپارتمانت رو بفرست اخر شب میایم
جانه »
اروم میخندم ....زن زلیل ....هنوز هیچی نشده هرچی فوجی میگه ؟
به ساعت گوشم نگاهی میندازم _19:40_
گوشی رو میندازم روی داشبورد و استارت ماشین رو میزنم ....
..
بعد از نیم ساعت جلوی اپارتمانم پارک میکنم ...
بعد ازینکه با میتسوکو پیراشکی هایی که سر راه خریدیم رو خوردیم ..میتسوکو رو خوابوندمش و خودمم رفتم روی تخت و بعد از کمی فکر کردن خوابم برد ....
............................................................................
همه توی یه گندم زار نشتستن و با صدای بلند جیغ میزنن .... دلم از گریه های بابا میلرزه ........چرا اونجا جمع شدن ؟ ...
به طرف مامانم میرم کنارش زانو میزنم و با صدای بلند صداش میکنم
چرا منو نمیبینه ؟ ...
_مامان گریه نکن ...ماااامااااااااااااااانن من اینجام پیشتم چرا گریه میکنی
داداشم اون طرف ایستاده و نعره میزنه و رفیقاش گرفتنش ....
حس میکنم دارم گریه میکنم
به طرفش میدوم .....
_داداش ...داداشی من اینجام .....
چرا هیچکس منو نمیبینه !
همه به یه تیکه سنگ که اسم من روش حک شده نگاه میکنن و زار میزنن
میرم کنار دوست صمیمیم ....
به خاک ها چند میزنه و با زجه اسمم و صدا میکنه ....
_گریه نکنین من اینجام ....
سرم گیج میره و تصاویر تار میشن .....
روی زمین میشینم و فریاد میزنم من نمردممممم
ولی هیچکس صدامو نمیشنوه ....
یهو یه نیروی قوی منو به سمت قبر میکشه .... کنترلمو از دست میدم و حس میکنم یکی منو توی زمین کشید ...
جیغ میزنم ماماااااااااااااااااااان
---------------------------------------------
از خواب میپرم و نفس نفس میزنم .... بدنم میلرزه .... پیشونیم غرقِ عرقِ
دستام که بیشتر از همه میلرزه رو بالا میبرم و پیشونیم و پاک میکنم ...
لبام خشکه خشکه ...
پامو توی شکم جمع میکنم و سرم میذارم روی زانو هام و میزنم زیر گریه لرزش بدم بیشتر میشه
هوا کاملا تاریک شده .......
شدت گریه ام کمتر میشه و اشکامو پاک میکنم و بلند میشم میرم دسشویی توی اتاق و روبه روی ایینه می ایستم ...
شیر و باز میکنم و به صورتم اب میزنم ...اینقدر اب میپاشم به صورتش که لباسمم خیس میشه ...
هنوز بدنم یخه و کمی میلرزه ....
میرم پرواز هایی که به کشورم میرن رو چک میکنم ...این ساعت پرواز خیلی خوبه ..اگه عجله کنم میتونم بهش برسم ....
کمی بیشتر فکر میکنم و مصمم تر میشم برای رفتن ....
بلیط رو میگیرم و مبایل رو خاموش میکنم ....
لامپ اتاق خاموشه ... حوصله ندارم تا پریز برم برای همین اباژور کنار تخت رو روشن میکنم و اتاق فضای نیمه روشنی میگیره ...
چمدون رو میذارم روی تخت و لباس هامو از توی کمد در میارم و بدون تا کردن میندازم توی چمدون....
میرم سمت میز و اسپری و برس و لاکام و هرچی که روشه رو میریزم توی چمدون ...
از توی قفسه چندتا از کتاب های ارزشمندم و بر میدارم و میندازم داخل چمدونم
یه هودی گشاد صورتی با شلوار فیروزه ای میپوشم ... هه چه دل خوشحالی دارم من ..
موهامو میبافم تا توی دست و پا نباشن ... میرم از داخل دسشویی سشوار و مسواکمم بر میدارم ....پاسپورت وکلا هرچی که لازمه رو بر میدارم ...
میدونستم که همین روزا رفتنی ام برای همین یه سری کارارو از قبل کرده بودم
زیپ چمدونم رو به سختی میبندم و از توی کشو یه کاغذ و قلم در میارم و زیر اباژور میشینم و شروع به نوشتن میکنم
«برای دریافت موزیک مربوط اینجارا کلیک کنید»
{ هر رفتی یه برگشتی دارد ....
بالاخره زمان این رسیده است که منم برگردم به کشور خودم و ژاپن با تمام خاطراتش را به کوله بار ذهنم بسپرم
مایکل عزیزم !
تنها مانع ای که جلوی مسیر زندگی را میگیرد مرگ است ... به خنده های تلخ واشک های شوق قســم هیچ مشکل و سختی نمیتواند مانع ادامه زندگی ات شود... پس تا هنگامی که زنده ای و نفس میکشی ...زندگی کن
مطمئنم یک شبانه روز برای تویی که عزیزت را از دست داده ای و میکاسایی که به وصال یار رسیده است ..24ساعت است .... نه بیشتر و نه کمتر !
اینکه میگویند زمان کند میگذرد یا تند میگذرد فقط تلقین است ... زمان به جا و درست میگذرد و این تویی که باید بدانی چطور ان را سپری میکنی ...
اگر میگویند به زمان احتیاج داری که با خودت کنار بیای ...دروغ میگویند ..
تو دقیقا به خودت احتیاج داری ... سعی کن زمان را کنار بزنی و خودت با مشکلت را با خودت حل کنی ... شاید این سالها طول بکشد و شاید یک روزه حل شود ...این به قدرت تو بستگی دارد ....
فدریک و فوجیتای عزیزم
حالا وقت تلاقی خطوط موازیست !
مسیر های جدای هر کدامتان حالا بهم برخورد کرده است ....
شما در جایی ایستاده اید که عشق را نه میتوان انکار کرد و نه قبول !
با خودتان صادق باشید و به قلب هایتان رجوع کنید ....
او به شما دروغ نخواهد گفت ... با گذشت باشید و اول از همه از غرورتان بگذرید چراکه متواضع بودن شما را به مسیر خوشبختی میکشاند
مراقب خودتان باشید و به این جمله به چشم یک پایان بندی نگاه نکنید و واقعا به ان عمل کنید ....
دوستتون دارم عزیزان من
از طرف کویینا خالق شما . }
شعری که بعد از وصیت خوندم رو دوباره با بغض زمزمه میکنم
«دیدی که سخت نیست تنها بدون
دیدی که صبح می شود شب ها بدون من
این نبض زندگی بی وقفه می زند
فرقی نمی کند با من .......بدون من ..
دیروز اگرچه سخت ...
امروز هم گذشت.....
فرقی نمی کند فردا بدون من !»
مبایلم رو بر میدارم و این متن رو تایپ میکنم
مراقبش باش و سعی کن بیشتر دوستش بداری
حالا این متن رو برای انی و ارمین و ارن و میکاسا میفرستم.
اسم لیوای رو در مخاطبین میبینم و لبخند غمگینی میزنم ....
براش تایپ میکنم .
مرد مهربان .... میتسوکو رو به تو میسپارم .
برای میتسوکو کمی خوراکی در ظرف میچینم و کنار تختش میذارم
نامه ای هم براش میذارم که صبر کند تا امدن بقیه .....
شب میان و میبرنش ....
چمدونمو به سختی میکشم و نگاهی برای خداحافظی به خونه میندازم .....
نفس عمیقی میکشم و در را پشت سرم میبندم
___________________________________________
_ چـالش _
خب چالش اینبار اینه نظر هرچی طولانی تر بهتر 

ببینم کی برنده میشه ... 


ولی خدایی حال کردین با اینکه دیر بود یهویی و سوپرایزی طور بود ؟