
_راوی : ارمین _
به ماشین میکاسا میرسیم و سایلش را درونش جا میدهیم ...
البته چیز زیادی ندارد و ارن نگذاشت لباس هایی که ویلیام واتسون برای میکاسا خرید بود را بیاوریم
کویینا سان بعد از حرف زدن با میکاسا به انطرف خیابان میرود
حتما رفت که کیمونو هارا بگیرد ...
به انی سان که با بی حسی به ماشین تکیه داده است نگاه میکنم ... از تند پلک زدن و ابرو بالا دادنش مشخص است سردرد دارد ..
هنوز نمیتوانم راجب ان موضوع از ارن یا انی سوالی بپرسم ولی حس میکنم که حقیقت نداشته ...
به طرفش میروم ..
_انی سان ..بیاید این قرص رو بخورین
انی نگاهی به چشمانم می اندازد و بی حرف قرص را میگیرد و بدون اب پایینش میدهد
ارن سرش در مبایلش است و لیوای سان درون ماشین منتظر نشسته است ...
چیزی راجب کیمونو هنوز به ارن و بقیه نگفتم ...امیدوارم قبول کنند ...
نگاهم به طرف میکاسا میرود ....درد دست میکاسا زیاد شده ولی سعی میکند به روی خودش نیارد ...
_راوی : کویینا _
_وای عالین اریگاتو ...
کیمونو فروش : خواهش میکنم امیدوارم لذت ببرید از پوشیدنش ...
_حتما ...
زن کیمونو فروش سوار ون اش میشه و میره
با ساک دستی های مملو از لباس به اون طرف خیابون میدوم و با ذوق پیش ارن میرم
ارن با ابروی بالا نگاهم میکند
لباس را از توی ساک در میاوم و میگیرم جلوی صورتش و با صدای بلند میگم :ببیـــــــــــــــــــــــــــــن ارننننن !
چون لباس جلوی صورتشه نمیتونم ریکشن رو ببینم برای همین لباس پایین میارم ...
ارن چشاشو کمی ریز میکنه و محتاطانه میگه : این کیمونو برای کیه ؟ !
_برای توعه دیگه
ارمین جلو میاد و در حالی که دستش رو روی شونه ارن میذاره میگه
ارمین : ارن ! میدونی که برای هانابی باید کیمونو بپوشیم !
ارن : نکنه منظورت اینه من این و بپوشم ؟
_وا چشه مگه به این خوشگلی !
ارن: این زنونــــــس !!!
انی : کودوم زنی اینو میپوشه ؟
ارن : یعنی من اینو بپوشم با این طرح ماهی قرمز ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
لیوای بوقی میزنه که یعنی عجله کنید ...
برای همین تند تند میگم
_ارن این مردونس من خودم تو پیجشون دیدم که تن مرد بود ...اینقدرم بهش میووومد ! باور کن
ارن کلافه سری تکون میده و زرت پیراهنش رو میکنه
هول میشم پشتمو میکنم بهش و با صدای جیغی میگم
_اررررررننننننننننننن این چه کاریه وااااا ....وسط خیابون ؟ ؟؟؟؟
ارن چیزی نمی و صدای خنده ریزی از پشت سرم بلند میشه ...
ارمین یکی از ساک هارو بر میداره و میره کنار میکاسا ....
همینطور که پشتم به ارنِ به میکاسا نگاه میکنم که اونم پیراهنش رو در میاره و کیمونو رو میپوشه ...
با چش گشاد به میکاسا نگا میکنم ...
ارمین طفکلی هم با سرش و میکنه تو یکی از ساک ها و خودش رو سر گرم میکنه
بر میگردم میبینم ارن پوشیده و امادس ...
میکاسا هم میپوشه و ارن پارچه دور کمرش رو میبنده
ارمین میره پشت ماشین میکاسا و لباسش رو عوض میکنه ...
میرم میزنم به شیشه که لیوای برمیگرده بی حوصله نگام میکنه ....
با حرکت دست میگم که شیشه رو بده پایین
_لیوای سان بیاید کیمونوتون روبپوشید
لیوای: نه
_عه بیاید دیگه
لیوای : نه
_اذیت نکین اه ....
صاف میشم و سمت ارن میرم و با نهایت سعی قیافم رو مظلوم میکنم
_ ارن لیوای سان نمیاد کیمونو بپوشه
ارن : حق داره
_ارررنننن خواهش میکنم راضیش کن
ارن: من خودمم به زور راضی شدم
مینالم : ارن
ارن پوفی میکشه و از کنارم رد میشه ..
به سمت ساک ها میرم کیمونوی خودم رو بر دارم که میبینم ساک انی خالیه
سرم و میارم بالا و انی رو میبینم که با کیمونو کنار ارمین ایستاده و حرف میزنن لبخندی میزنم ازینکه اون رو نباید راضی کنم و لباس و بر میدارم و میرم به سمت دست شویی پارک ....
قبلا اینجارو کامل گشتم و میدونم کنار در دستشویی یه اتاق برای تعویض لباس هست ...
خب حالا کافیه که بپوشمش ولی این چجوری باید تنم بره ؟
یکم اینور اونورش و نگاه میکنم و هیچی نمی فهمم
کلافه مبایلم و در میارم و به ارن زنگ میزنم
ارن : چیه ؟
_ارن به میکاسا بگو بیاد دسشویی پارک
ارن : چرا ؟
_بگو بهش
ارن : چه کار داری ؟
_اهههههههه بگو دیگه
تلفن رو قطع میکنم و منتظر میشم که میکاسا بیاد ...
صدای پا میاد ..که داد میزنم
_میکاساااا ساان ؟؟؟
ارن : منم
ای زهرمار که تویی ...
_برو عزیزم اصن نمیخوام اه
ارن یه بدرک میگه و میره
دیتای مبایلم و روشن میکنم و صبر میکنم که وصل شه ..
توی گوگل سرچ میکنم نحوه پوشیدن کیمونو و یه چیزایی دستگیرم میشه....
لباس و به سختی و مکافات مپوشم و میرم سمت بقیه ...
عهههههه ! اخیییی لیوای پوشیده که !
آی چقدر خوشگل شدن اینا ! کیمونوی ارن با پس زمینه نوک مدادی هست که طرح ماهی قرمز روش خورده ...
مال میکاسا سورتی ملیح با طرح شکوفه های بهاره و خیلیییییی خوشگله
کیمونوی ارمین رنگ طلایی چرکه که روش هار خونه های قهوه ای داره و به رنگ پوست و موهاش میاد و خیلی خوشگل شده
کیمونوی انی هم ابیِ و روش اشکال خاصیه که نمیدونم توی ژاپن بهشون چی میگن ..
مال لیوای هم یه کیمونوی قهوه تیره رنگه که یه راه راه هایی به رنگ تیره همون پس زمینه داره و واقعا به لیوای میاد ....
بنظر که اوناهم خوشش اومده ...
میرم کنار ماشینمو دستی میکشم روی کاپوتش ....
تمام این مدت که توکیو بودم این و یه موتور رو کرایه کرده بودم اما حالا باید پسش بدم و این بدجوری سخته برام
سوییچ رو به یک ماموری که اونجا بود میدم و وسایلم رو از ماشین بر میدارم و میزارم صندوق لیوای و به صاحاب ماشین پی ام میدم که فردا بیاد ماشین رو ببره و ازش تشکر میکنم ...
در جلوی ماشین لیوای رو باز میکنم و سوار میشم
_راوی: شخص ثالث _
بالاخره بعد از ان ترافیک سنگین به محل برگزاری هانابی رسیدند
ارن دائما بخاطر پوشیدن ان کیمونو غر میزد
کویینا به محض رسیدن ساعتش را چک کرد که عدد 21:29 را نشان میداد
قسمتی که به دریا نزدیک بود مردم با زیر انداز های ابی پلاستیکی جای گرفته بودند و عده ای قایق هارا اماده میکردند تا به مردم کرایه بدهند ...
دور ساحل پر از چراغ های رنگی و مغازه های کوچک و بزرگ سیاربود ..
داخل هر غرفه بساط خوشگذرانی پهن بود ...
تعداد زیادی از انها مشغول فروش غذا و خوراکی بودند بعضی هم عروسک های شانس و اونی ماسک میفروختند ...
مردم توکیو شاد و خندان با لباس های محلی زیبا و خوش رنگ در بین غرفه ها میچرخیدند ...
همه بچه ها بجز لیوای که میخواست کمی دیر تر برود ، در بین غرفه ها حرکت میکردند ...
کویینا کنار ارمین راه میرفت و گویا ارمین را لیدر سفر تجسم کرده و تند و تند سوال میپرسید ...

انی بی حوصله به دکه ها نگاه میکرد و ارن مواظب بود در ان شلوغی کسی ضربه ای به کتف میکاسا نزند ....
کویینا : ارمین سان ..این کیسه قرمزا چیه دست همه است ؟
ارمین : اسم اینا فوکوبوکوروعه ...یا کیسه شانس ... اینا یه سری وسیله داخلشونه که مشتری نمیدونه ولی اینارو میخره ...
کویینا : اهان ..مث لپ لپ ..
ارمین : مثل چی ؟
کویینا : هیچی .. بیخیـال
کویینا با اتمام حرفش به طرف غرفه بزرگ غذا فروشی برگشت ... بوی غذا گرم که از ان مغازه منتشر میشود اورا مدهوش میکرد ...
ارمین به مسیر نگاه کویینا چشم دوخت که متوجه ان مغازه شد....
صحنه ای که کویینا در پارک معده اش را گرفته بود را به یاد اورد .... و به این فکر کرد که در مراسم دنیل حال کویینا انقدر بد بود که نتوانست چیزی بخورد ...
بدون اینکه حرفی به کویینا بزند ..ارن که جلو تر از انها ایستاده بود را صدا زد
ارن و میکاسا برگشتند و انی کمی به ارمین نزدیک تر شد
ارمین : ارن بهتره بریم یچیزی بخوریم ..
ارن : اره ولی یه غرفه بزرگ جلوتره ...
ارمین : چه فرقی داره ...بهتره سریع تر بریم تا مراسم شروع نشده .
بقیه موافقت کردند و یکی یکی داخل شدند ....
زنی که جلوی ان مغازه ایستاده بود به سمت کویینا خم شد و گفت :
ایراشای ماسن!
کویینا با لبخند خجولی دستپاچه به ارمین نگاه کرد ... گویا دوباره معنی این لغت را نمیدانست...
ارمین در گوشش گفت : میگه خوش امدید
کویینا سرش را تکان داد و کف دستانش را بهم چسباند و گفت: اریگاتو
و بعد با لخند راضی ای داخل شد ..... انی یکجورایی تمسخر امیز به او نگاهی انداخت و سرش را تکان داد ...
ارمین کنار کویینا امد با لبخند مهربانی گفت : کویینا سان این حرکت مال هندیاست ...
به دنبال حرفش کف دستانش را بهم چسباند که منظورش را از این حرکت برساند ..
کویینا خجالت زده گفت: اهان ...بله درسته
ارمین با لبخند و مهربانی ادامه داد : برای تشکر باید کمرتون رو 45 درجه خم کنید و دستاتون رو در حالی که توی هم قفل کردید جلوی شکم نگه دارید
کویینا : که اینطور..... مرسی ارمین سان ... فکر کنم دارم خسته تون میکنم
ارمین همانطور که پشت میز های کوتاه روی زمین مینشست گفت : نه برای خودمم جالبه که اینارو بگم ..
کویینا لبخند تشکر امیزی زد و سپس به اطراف نگاه کرد
ارن : کویینا ؟
کویینا : بله ؟
ارن: کر شدی ؟
کویینا : چیزی گفتی ؟
ارن : اره ..میگم تو چی میخوری
کویینا: من فرقی نداره برام
میکاسا لبخند خیلی محوی زد و دستش را روی دست کویینا گذاشت و گفت : بگو
کویینا با دستش یه توپ کروی درست کرد و گفت : از همون برنج شفته ها که گوله ان
همه با تعجب به او نگاه کردند
ارمین : فکر کنم منظورشون موچیِ
کویینا : چی چی؟
ارن : هیچی تو به ادامه دید زدنت برس ....
کویینا اخمی کرد و دوباره مشغول برسی دور و اطراف شد ...
میکاسا : ارن... لیوای ؟!
ارن: اوه لیوای ! ...
ارن مبایلش را در اورد و شماره لیوای را گرفت ...
بعد از چندتا بوق ابرو هایش بالا پرید و همه با کنجکاوی به او خیره شدند
ان طرف خط صدای دختر بچه می امد که با تمام وجود گریه میکند وچیزی میگوید که ارن متوجه ان نمیشد ... مشخص بود دور اطراف ان دختر درگیری ای وجود دارد چون سرو صدای غیر معمولی هم به گوش میرسید
ارن مبایلش را روی میز انداخت و بلند شد سپس با سرعت به طرف در خروجی رفت
ارن که به در رسید میکاسا بلند شد و سریع خودش را به او رساند و هر دو در جمعیت گم شدند ..
کویینا: چی...چی شد؟
انی که گویا صدای دختر بچه را شنیده بود گفت : لیوای داشت گریه میکرد
ارمین و کویینا با چشمان گرد بلند گفتند : چــــــــــــــــــــــی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
در همین لحظه گارسون غذا را اورد .... انی شانه ای بالا داد و شروع به خوردن کرد ...
ارمین شماره ارن را میگرفت و کویینا نگران به در زل زده بود و لب به ان برنج های شفته محبوبش نمیزد
بالاخره بعد از پنج دقیقه ارن و میکاسا و لیوای به همراه دو عدد فسقلی از در وارد شدند ..
دختر بچه روی شانه های ارن نشسته بود و میکاسا با دست سالمش دست پسر بچه کوچکی را گرفته بود ....
از لباس های مندرس و ژنده کودکان مشخص بود که وضع مالی خوبی ندارند
ارمین با دیدن انها لبخندی زد و تا ته ماجرا را خواند
ارن دخترک را از شانه پایین اورد و نشست .. میکاسا هم ان پسر بانمک را کنار خودش نشاند و لیوای کنار کویینا جای گرفت
کویینا : وای این جینگیلیارووو ... بیرون چیشد چرا یهو همه رفتین ؟
دختر بچه بانمک انگشت اشاره کوچولویش را بالا اورد و رو به لیوای گفت : اجازه دارم حرف بزنم اقا ؟
کویینا : معلومه خوشگل خانوم ...بگو ببینم چی شده
کودک نگاهی به کویینا انداخت و دوباره به لیوای نگاه کرد تا اجازه اش را بگیرد
کویینا که فهمید ضایع شده به لیوای نگاهی کرد تا ببیند اجازه میدهد یا نه
لیوای چشمانش را باز و بسته کرد و کودک خنده شیرینی کرد و به حرف امد
+ داداشیم عاشق هانابیه ..سال پیش بخاطر مرگ مادرم نتونستیم بیایم اما امسال اوردمش ...میخواستم براش خوراکی بخرم که دوتا اقاهه اومدن
به اینجای حرفش که رسید بغض مظلومانه ای کرد و ادامه داد : ...اون اقاها پولامو گرفتن و منو زدن و داشتن پولامو میبردن که ایشون (لیوای ) اومدن و مبایلشون رو دادن به من و حسابی اون دوتارو زدن ....
دخترک با خنده دستش را به چشمانش کشید و گفت: نمیدونید چجور لگدایی میزدن بهشون ...
همه با لبخند به لیوای که جدی و پوکر چای مینوشید نگاهی انداختند ....
ارن برای ان دوتا هم غذا سفارش داد و همه همراه هم شام خوردند ...
همه مشتری ها موقع خوردن رامن و غذا های ابکی با صدای بلند هورت میکشیدند...
کویینا با تعجب به بقیه نگاه میکرد که ارمین به سمت کویینا خم شد و گفت :اگه غذارو هورت بکشی و با صدا بخوری یعنی از غذا خوشت اومده و این یجور احترام به اشپز ست ... ... کویینا لبخندی زد و سرش را تکان داد ...
میکاسا با لبخند برای پسر گوشت گذاشت و سرش را کمی خم کردند و ارام به پسر چیزی گفت که پسر خنده ذوق زده ای کرد و سرش را تکان داد ...
و در ان جمع فقط ارمین متوجه شد که ارن با چه اشتیاقی به میکاسا نگاه میکند ....
دور گردن پسرک شال سورمه ای پیچیده شده بود ...
کویینا با لبخند به پسر گفت : چه شال قشنگی داری
پسرک ریز خندید و با افتخار در حالی که خواهرش را نشان میداد گفت: خواهرم بهم دادتش
ارن و میکاسا نگاه معنا داری بهم کردند و ارمین با ذوق به انها خیر ه شد...
....................................................................
_راوی : انی ! _
نمیدانم چرا دلم میخواست متعلق به یک کشور دیگه باشم ...
شاید دلیلش این است بتوانم کنار ارمین راه بروم و راجب چیزاهای بیخودی سوال کنم و بخندم و ارمین با لبخند پاسخم را بدهد .
هرچه سعی میکنم نمیتوانم ظاهر شادی به خود بگیرم که ارمین دوستم داشته باشد ....
هرچند فکر نکنم حتی اگر شاد هم باشم ارمین دوستم بدارد ...
هیچ کس از یک قاتل شاد خوشش نمی اید ...
ولی ... نه ! ارمین فرق میکند .... ارمین تنها کسی است که میداند چه گذشته ای داشته ام و با من خوب است ...
اینقدر خوب که گاهی از این همه مهربانی اش شگفت زده میشوم
او بی منت با همه خوب است ... اوایل فکر میکردم که مانند دیگران ادای خوب بودن را در می اورد اما فهمیدم تمام خوب ها ادای ارمین را در می اوردند
دلم میخواهد گاهی .. فقط گاهی بتوانم از این حصار تنهایی بیرون بروم و ملاقاتش کنم ... اما همیشه از پشت این دیوار های بلند تنهایی فقط توانسته ام نظاره گرش باشم
وقتی با لبخند راجب هانامی جشن شکوفه گیلاس برای کویینا توضیح میداد فهمیدم حسادت هم بلدم ...
وقتی ان کیمونو را در تنش دیدم فهمیدم..من ...یک دختر قاتل هم میتواند محسور کسی شود ....
ارمین : انی سان ؟
بی تفاوت نگاهش میکنم ... ارمین نباید بفهمد که پشت این نگاه های بی تفاوت و این ساحل ارام چه طوفانی برپاست ...
_هوم ؟
ارمین : شما روی ساحل میشیند یا با ما میاین سوار قایق شین ؟
نمیتوانم ذوق ارمین را هنگام دیدن ان اتش بازی از دست بدهم ولی باز هم نگرانم
مثل ان نگرانی که بخاطر ان مراسم ترحیم داشتم ... نگرانم بروم و نگاهم همه چیز را لو بدهد ... ... ترجیح میدهم مثل همیشه دوری کنم ..
انی : نه من توی ساحل میشینم
ارمین : عا نشد ...دیر گفتین ....

_ راوی : فدریک _
فوجیتا سان کل راه را مثل یک جنین توی خودش جمع شده و خوابیده است
با اینه میدانست هرچه تلاش کند مایک نمی اید اما باز هم از نیامدنش ناراحت شد
ماشین را کنار بقیه ماشین ها پارک میکنم و به سمت فوجیتا بر میگردم ...
از حالت خوابیدنش لبخندی روی لبم مینشیند....
دستم را میذارم روی شانه اش و ارام تکانش میدم ..
_فوجیتا سان ؟ ... بیدار شید رسیدیم
فوجیتا با صدای خابالودی میگوید : یکمی دیگه فقط یکمـ دیـ
اخر های حرفش دوباره به خواب میرود
با لبخند به فوجیتا مینگرم .... یادش بخیر .... منم یه زمانی میتوانستم بخوابم:)
_راوی : کویینا (محاوره ای) _
_ارمین سان صبر کنین ببینم فوجی و فرد کجان
از جمع اونا دور میشم و شماره فردو میگیرم که بعد از چندتا بوق بر میداره
فرد: الو ؟
_سلام ...فرد کجایین الان شروع میشه !
فرد : ما خیلی وقته اینجاییم که
_ :/ وا یعنی چی .... خب چرا زنگ نزدی ... چرا اروم حرف میزنی ؟
فرد : فوجیتا سان خوابیده
_الان کجااااااااییییین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فرد : تو ماشینیم ... فوجیتا سان خوابش میومدم منم بیدارش نکردم
_چی داری میگی بیدارش کن بیا
فرد : اخه امـ
_وای خدا باورم نمیشه :/ فرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ زود بیاین اینجا ببینم ....
فرد : باشه اگه تونستم بیدارشون میـ
_ دو دقیقه دیگه کنار ساحل میبینمت ...جانه
وای خدا :/ باشه ما فهمیدیم دوسش داری دیگه این لوس بازیا چیه ... اه اه
یکم از ارن یاد بگیر که هیچی به هیجاش نیس ...
ارن : کویینا
به طرف بقیه بر میگردم
_جانم... چیشده ؟
ارن : من و میکاسا با یه قایق میریم ..ارمین و انی باهم ... برای اون رفیقاتم یکی کرایه کردیم
_ منم اینجا میمونم ....
ارن : اگه میخواستی بیای هم جا نبود
_اینجوری حداقل خودم نخواستم که بیام و حق انتخاب داشتم ....
ارن ریز میخنده و سری تکون میده ...
هانا (همون دخترک ) گوشه کیمونوی لیوای رو گرفته و ول نمیکنه ....
داداششم داشت همراه میکاسا می رفت که ابجیش نذاشت
خم میشم و تاداشی رو بغل میکنم
لیوای مبایلش رو در میاره و سرگرم میشه ...
ازش میپرسم : ساعت چنده ؟
حتما الان میگه متاسفم من ساعت گویا نیستم :/
لیوای : ده
سرم و میچرخون..... فرد و فوجیتا رو از دور میبینم که به این طرف میان
فوجیتا کیمونو پوشیده ولی فرد کت و شلوار
فرد : سلام کاپیتان ... سلام کویین
با لیوای دست میده و برای من سر تکون میده .... فوجیتا هم از بین چشمای پف کرده و خابالوش با احترام به لیوای نگاه میکنه و سلام میگه و منم بغل میکنه
_سریع باشین برید سوار اون قایقه بشین
فوجیتا خم میشه و هانا رو بوس میکنه و نازش میکنه
وقتی بلند میشه میگه : مگه تو نمیای ؟
_نه برید میخوام پیش بچه ها باشم ...
فوجی: ولی ا...
_سریع باشینننن
فوجیتا و فدریک راضی میشن و به طرف قایق میرن ...
همینکه فوجیتا میخواد سوار شه قایق تکونی میخوره و فوجیتا به پشت میره سمت دریا که فدریک میگیرتش .
هانا و تاداشی با صدای بلند میزنن زیر خنده که منم خندم میگیره
_راوی : دانای کل _
کویینا در حالی که روی ماسه های لب ساحل نشسته بود سعی میکرد که لیوای را مجاب کند این ماسه ها هر روز با اب دریا شسته میشوند و کثیف نیستند ...
کویینا : آ ه لیوای سان ! اگه شما نشینید این بچه هم نمیشینه
لیوای نگاه کوتاهی به هانا که کنارش ایستاده بود انداخت و بعد از مکثی کنار کویینا جای گرفت و هانا هم کنارش نشست و به لیوای لبخند زد
اولین گلوله نور افشان در هوا رها شد و با صدای بلند ترکید ....
تاداشی در اغوش کویینا بالا و پایین میپرید و هیجانش را به او منتقل میکرد....
همه مردم روی ساحل با صدای بند هورا میکشند....
قایق های حاوی مواد اتش بازی انقدر از ساحل دور بودند که کسی نمیتوانست ان هارا ببیند ....
قایق های روی اب با چراغ های رنگی خود به نمای خلیج زیبایی می بخشیدند
اسمان درخشش زیبا و غیر قابل وصفش را تقدیم مردم توکیو میکرد
نور افشان های رنگی با صدای مخصوصا در اسمان اوج میگرفتند و مثل شکوفه باز میشدند .....
هر گلوله ای که به اسمان پرت میشد کویینا و تاداشی حدس میزدند که چه رنگیست ....
تاداشی : ایـــــــن؟؟؟ فک کنم ابیِ
کویینا با لحن بچه پسندی گفت : عووم ...من میگم قرمزه
لیوای همانطور که به ان گلوله خیره بود زیر لب گفت : زرده
کویینا با تعجب به سمت لیوای برگشت که نور زرد در اسمان درخشید
کویینا نگاهش به اسمان و لیوای چرخاند و لبخندی زد ....
چشمانش سمت هانا کشیده شد که سرش را روی پای لیوای گذاشته و خوابش برده بود .... دست لیوای روی بازوی ظریف دختر بچه بود ....
کویینا لبخندش پرنگ تر شد و به لیوای گفت : میخواید بدینش به من ؟
لیوای بدون نگاه کردن به کویینا سرش را به معنی نه تکان داد ...
صدای جیغ و خنده های تاداشی سکوت میان ان دو نفر را میشکست ...

_راوی : میکاسا _
اولین بمبی که به عرش رفت سکوت اینجارا شکست
از اینهمه نزدیکی به ارن وجودم به جوش و خروش افتاده ....
ضربان قلبم عادی نمیزد و سر انگشتانم یخ کرده ...
از گوشه چشم انعکاس نور افشان هارا در چشم ارن میبینم و حالم بیشتر دگرگون میشود ....
ارن نگاهش محو اسمان است ....
من هم چشمانم را به اسمان درخشان و پر نور میدوزم تا بیشتر از این اشفتگی گریبان گیرم نباشد ...
خیره خیره به ان نور افشان های رنگی و زیبا نگاه میکنم که روی دستم گرم میشود
سرم را بی هوا میچرخانم و به دستم که حالا دست ارن دورش را حصار کشیده ، نگاه میکنم
لبخندی که تا پشت لب هایم امد را کنار میزنم و دوباره به اسمان نگاه میکنم
هرچند اینبار تمام حواسم پیش ارن است
ارن : میکاسا
سرم را میچرخانم و به نیم رخ جذابش خیره میشوم
ارن : فک کنم تا حالا خودت فهمیدی که اون دروغ بوده ...
چیزی نمیگویم که ادامه میدهد
ارن : اون شب .... اون شب که اومدم توکیو و بهت اون چرندیات رو گفتم..
همش چرت و پرت بود ... نگاهت .... نمیتونستم ببینم که اونجوری بهم خیره ای ... پشت مو کردم بهت تا نبینم که چه کردم .... اونموقع فکر میکردم کار درسته رو انجام میدم ... ولی
_ارن
به من نگاهی می اندازد
_دلیل کارت رو نمیدونم اما ... تو کار درستی انجام دادی
ارن با اخم محوی متنفکر میپرسد : چرا؟
_اگه تو اونارو بهم نمیگفتی من بر میگشتم ... اون بمب ساخته و اون نقشه عملی میشد... من هیچ وقت نبودن تورو تجربه نمیکردم و نمی فهمیدم که چقدر باید قدر بودنت رو میدونستم ... اگه اون شب رخ نمیداد ...من هیچ وقت نمی فهمیدم که قاتل مادر و پدرم کی بوده و چرا اون کارو کرده .... نمی فهمیدم که نباید زود قضاوت کنم
اگه اون شب تو اون حرفا رو نزده بودی شاید الان اینجا و مشغول تماشای این اتیش بازی نبودیم
ارن چشمانش را به چشمانم میدوزد و نفس عمیقی میکشد
سپس دوباره به گلوله بعدی که به عرش میرود نگاه میکند
_راوی : ارن _
نگاهم را از چشمانش میگیرم و به اسمان میدوزم
حضور میکاسا همیشه دلگرمی بوده و هست
درسته یک زمانی انقدر قدرت داشتم که کل دنیا را فتح کنم ... هنوز هم اگر بخواهم این قدرت را دارم ...
ولی... اگر الان منی وجود دارد ... همه اش را مدیونم این دخترم
مردی که در جسم یک دختر زندگی میکند !
حرفای های ویلیام واتسون به خاطرم میاد .... فکم منقبض میشود و دست ازادم مشت ...
اگر میکاسا عاشقش میشد ... ؟
سرم را تکان میدهم و این افکار مضخرف را دور میریزم ... در تمام تنهایی های میکاسا و نجوا های شبانه اش تنها اسمی که به گوش میرسید نام من بود
_دو شب پیش منم اونجا بودم ... میشنیدم که اون مرتیکه چه زرایی داره کنار گوشت میزنه ... اون لحظه که بهت نزدیک شد .... دلم میخواست بیام جرش بدم ... عادت نداشتم بجز خودم تورو نزدیک کسی ببینم ...
اینقدر عصبی بودم که توی اسمون شلیک کردم و خوشبختانه عمل کرد واون عوضی ازت دور شد
نفس عمیقی میکشم
میکاسا ارام زیر لب میگوید : دلم برای اینجوری نفس کشیدنات تنگ شده بود
نگاهی بهش می اندازم و با لبخند میگویم : تنگ نشه چون ازین به بعد قراره اینقدر بشنویش که دلت و بزنه
میکاسا چیزی نمیگوید و به اسمان نگاه میکند
_راوی : میکاسا _
با یاد اوری انشب خجالت زده نگاهم را پنهان میکنم ...
ارن ان شب اونجا بود .... صدای ان گلوله ! صدای شلیک پلیس ها نبود ...
ارن من اونجا بوده ! ...... به یاد می اورم که اخر این شب لعنتی چی به ویل گفتم و کمی ارام میگیرم ازینکه ارن هم ان حرف هارا شنیده
چیزی یادم می اید و میپرسم
_ارن ؟
نگاهش به سمتم کشیده که میشوم میگویم : تو.. تو کی بهم گفتی خوشگلی ؟
ارن تک خنده ای میکند و میگوید : منظورت همون پی امه اس ؟
سری به معنای اره تکان میدهم که میگوید : خب اون موقع اینقد عصبی بودم که فقط کلمه میچیندم پشت هم میفرستادم ....
فقط نگاهش میکنم :/ یعنی تمام این مدت ذهن من درگیر جوگیری ارن بوده ؟
ارن میخندد و میگوید : ینی تا حالا بهت نگفته بودم که خوشگلی ؟
_نه
ارن : خب حتما نیستی که نگفتم
بیشتر از انکه بخواهم ناراحت شوم خنده ام میگیرد ....
ریز میخندم که ارن میگوید : نه نه ... یکم دیگه بخندی درخواست تجدید نظر میکنم
خودش هم میخندد و سرش را تکان میدهد
ارن : اون شب ... باید تمومش کنیم ...
بهش نگاه میکنم .. درخشش نور افشان ها روی پوستش به جذابیتش اضافه میکند ...
ارن : اروین اونقدرا ساده نبود که یه جاسوس رو مشاور خودش کنه ... تقریبا میدونست که الیویا خائنه ولی میباس بفهمه که لیو برای کی کار میکنه ...
میگفت اگه الان از شرش خلاص شیم یکی از قطعه های پازل رو از دست دادیم و این معما دیگه کامل نمیشه ...
نمیذاشتم که بفرستت ... ولی گفت اکرمن تنها کسیِ که میتونه توی خطر جون سالم به در ببره .... و در هر موقعیتی یه استراتژی خوب بچینه
از حرف ارن دلم می لرزد و حسی مثل رایحه بهاری وجودم را پر میکند
_راوی : ارن _
با اتمام حرفم مکالمه ان روز با اروین را به یاد می اورم ...
"اروین : باید اینکارو بکنی
_به هیچ وجه...من.....اوف ...من..
اروین : نمیخواد چیزی بگی ...تو باید اینکارو انجام بدی
_نه ...نتها اینکارو انجام نمیدم بلکه نمیذارم شما هم چیزی بهش بگید
اروین : اینکار برای نجات بشریته...خودخواه نباش . . . انجامش میدی "
(مکالمه مرموز شروع داستان )
اروین ان روز نذاشت که مانع رفتن میکاسا بشوم ... اخر هم به میکاسا گفت و میکاسا را راهی این خراب شده کرد ...
تنها کاری که توانستم بکنم این بود که ان شنود را در شالش بگذارم و کویینا را همراهش بفرستم ....
نگرانش بودم ... میکاسا هرچقدر هم که قوی بود در مقابل ار پی جی و بمب هسته ای شانسی نداشت ...
اما باز هم بهم فهماند هنوز جایی برای حسادت بهش وجود دارد ...
میکاسا : ارن ! ..تو ..بـ ..با انی چـ
وسط حرفش میپرم و شروع به تعریف میکنم ... میدانستم این موضوع چقدر اذیتش میکند ...
_ اون روز که سربازای ژاندارمری اومدن سراغت کویینا دیده بودتشون و بهم خبر داد .... منم رفتم پای شنود
فهمیدم که بخاطر من قراره توی درد سر بیوقتی برای همین خبر ازدواجم رو با انی نشر دادم که بفهمن من و تو هیچ سنمی باهم نداریم و دست از سرت بردارن
نوری در چشمان میکاسا میجهد و لبخند محوی روی لب هایش رد می اندازد
چند مین میگذرد و صدای نور افشان ها بین مان راپر میکند
میکاسا میچرخد و میپرسد : ارن ؟ اون شب که مهمونی بودم ... اون شب شال نداشتم که
ارن : اونشب کویینا گزارشگر لحظه به لحظه کارای تو بود ....اگه دقت میکردی میدیدی که مثل همیشه راجب حرفات چیزی نمیگم و شخص ارسال کننده از دور داره می بینتت
میکاسا سری تکان میدهد میگوید : کویینا چجوری وارد اونجا شد ؟
نگاهم سمت موهایش میرود ... دستم را جلو میبرم و تره ای از موهایش را پشت گوشش میبرم و میگویم : میکاسا فردا قراره جمع بشیم و این معما هارو برات شفاف سازی کنیم ...میدونم خیلی سوال داری اما ...بذارشون برای بعد ...
_راوی : میکاسا اکرمن _
_ارن اینده قراره چی باشه ؟
ارن : ما هنوز گذشته رو تموم نکردیم که پا به اینده بذاریم
بعد از چند دقیقه سکوت ارام زمزمه میکنم : ارن ؟ ... من ... من کجای زندگی توام ؟
ارن : دقیقا .... چپ سینه من میتپی ...
حس وصف نشدنی به سراغم سرازیر میشود .... پاهایم را بهم میچسبانم
و دستانم را مشت میکنم ...
تمام سلول های بدنم به جوش و خروش می افتند و حسی در اعماق وجودم خوشنودی را فریاد میزند
ارن ... ماه من کنارم نشسته و اینگونه با من حرف میزند ....
دلم میخواهد چیزی بگویم ...حرفی که این حس را نشان بدهد اما چیزی به ذهنم نمی رسد ....
نمیدانم دلم دقیقا چه میخواهد ... اینکه چشمانم را ببندم و خود را به دست ارامش بسپارم یا اینکه با چشمان باز تک تک این صحنه هارا در ذهنم ثبت کنم ....ولی یک چیز را خوب میدانم .... دلم نمیخواهد این لحظه ها ..این نجوا ها تمام شود ... سال ها بود که در رویا منتظرشان بودم
ارن کمی خودش را سمت من میکشد و عمیق در چشمانم نگاه میکند
قلبم دیوانه وار به سینه میکوبد و پیچک لرزش دور قلبم را میگیرد ....
حرارت نفس های ارن صورتم را نوازش میکند ....
بالاخره این لحظه ...این سکانس فرا رسید و رنگ حقیقت به خود گرفت اما حالا ..با اینکه سال ها خود را اماده کرده بودم ...تهی تهی ام ...
عقلم از کار افتاده و تنها قلبم وجودم را کنترل میکند ....
لرزش درونی ام با نزدیک شدن ارن بیشتر و بیشتر میشود ....
نگاه ارن زوم لب هایم میشود
چشمانم را میبندم و خود را به دست تقدیر میسپارم
_ راوی : ارن _
نگاه درخشانش را فرو میبندد ....
دستم را از کنار صورتش بالا میبرم و پنجه هایم را در موهایش فرو میکنم و روی صورتش خم میشوم......