
_راوی : کویینا _
با جیغ های زنه تفگ هامون و روی زمین انداخیتم الان هم من و فدریک در حالی که دست هامون و بالا گرفتیم به پشت هم تکیه دادیم
ارام زمزمه میکنم : فدریک
فرد : بله ؟
_برام وقت میخری ؟
بدون اینکه سوال اضافه ای بکند ارام میگوید
فرد : اره
ریسک بزرگیست ولی باید انجامش بدم .... اگه یک ثانیه معتل کنم شانسمون به کل از بین میرود و دیگه اونموقع هیچ راهی نداریم
_حالا
فدریک روی زمین شیرجه میزند و تفنگش را بر میدارد ...
چنگک های مانورم را به بالای یکی از کولر های میزنم و به سمتش پرواز میکنم
صدای گلوله بلند میشود .
روی زمین چرخ میزنم و به سمت جنازه یکی از افرادشون میروم ...
دوتا کلت خشاب پر بر میدارم ..
به یکی از کولر های تکیه میدهم و به ان جمع نگاه میکنم
دنی و مایک پشت چندتا کولر دیگه اماده شلیکن ..
اینقدر بال بال میزنم تا بالاخره متوجه من میشوند ....
با ایما و اشاره نقشه فوری را بهشان می فهمانم
حالا وقت عملی کردن است ...
_نمیتونم یه ادم بکشم ولی حداقل باید زخمیش کنم
نشانه کلت را روی دست همان مرد شب مهمانی میگذارم
یک ...دو سه ...
با دست دیگه به پسرا اشاره میکنم که شلیک کنند
دو مردی که دو طرف میکاسا بود روی زمین می افتند و اون دستی که مرد کلت را گرفته بود ،تیر میخورد
_ راوی : میکاسا _
دکتر با مانور از وسط حلقه فرار میکند و فدریک خودش را زمین می اندازد و تفنگش را بر میدارد ...با چشمان گشاد شده به انها نگاه میکنم ...
به سمت فدریک تیر پرتاب میشود که فوجیتا با عجز داد میزند :نهههههههه
چند نفری که به فِرد تیر میزنند روی زمین می افتند ....
همه سر میچرخانند که که تیراندازها را پیدا کنند ، فِرد از همین موقعیت استفاده میکند و گلوله ای در سر مردی که فوجیتا را گرفته بود ول میکند
صدای ممتد گلوله می اید و سپس دو نفری که من را از دو طرف اسیر کرده بودند رو زمین میافتند ....
دیگر لوله تفنگ مرد را روی سرم حس نمیکنم .....
از فرصت پیش امده استفاده میکنم و با کله توی صورت نفر پشتیم میزنم
کمی که عقب میرود دستش را گرفته و می فشارم و با زانو چندین بار روی سینه اش میکوبم..... این ادوارد است!!!!
ادوارد که روی زمین می افتاد میچرخم و پشت سرم را مینگرم
در این همهمه مایک و دنی وسط میپرند و با مسلل و مشت و لگد به جان ادمای ماریس می افتند
به طرف ارمین میدوم که نگهان دو نفری که اورا گرفته بودند با داد روی زمین می افتند و هیکل لیوای نمایان میشود
با نگاه جدی مشغول باز کردن دست ارمین میشود که یکی با سرعت به طرفش حمله میکند ...
به طرفشان میدوم که لیوای با خونسردی دستش را بالا می اورد و بدون نگاه کردن به هدف کارش را تمام میکند
خیالم بابت ارمین راحت میشود و به سمت فوجیتا حرکت میکنم
دستش را میکشم و پشت خودم قرارش میدم و با لگد صورت مردی را که فوجی را کتک میزد ، له میکنم
نمیدانم این جمعیت از کجا امده ولی خوب میدانم که تعداد ما یک سوم انهاست
ماریس وحشیانه به سمتم حمله میکند و بی وقفه تیر میزند ...
فوجیتا را پشت یکی از کولر ها هول میدهم و چرخشی با کمک دستانم روی زمین میزنم و به سمت ماریس میروم ....
لگد میزنم به دستش و تفنگش را می اندازم ... سه نفر از پشت بهم تیر اندازی میکنند که ماریس را میچرخانم و سپر خود میکنم
_راوی : کویینا _
میکاسا با چهار نفر درگیر است ..
به سمتشون میدوم ... دیگه نمیذارم بیشتر از این به جسم و روح این دختر خدشه ای وارد بشود
به نفر اول که میرسم پامو جلوی پاش میذارم و با شدت به جلو هولش میدهم که نقش زمین میشود ....
نفر دوم را هم به زمین میزنم ولی تا میخواهم بچرخم مرد سوم لگد ناجوری در پهلوم میزند اماده میشوم هدف گلوله اش شوم ولی نگهان جلوی پام زمین میخورد
به میکاسا نگاه میکنم با ذوق میگویم : اریگاتووو
سری تکان میدهد .....
_ راوی : لیوای _
به میکاسا نگاهی میندازم ...با یک دختر مو ژولیده در حال کتک زدن دوتا مرد هستند
به طرف مردی که به سمتم یورش می اورد گلوله ول میکنم
فدریک دست ان دختره مو هویجی میگیرد و به نقطه نا معلومی میدود ..
اون لامصبی که میکاسا را از پشت گرفته بود خزان خزان به طرف کلتش میرود وقتی برش میدارد ....بلند میشود ..
به مسیر نگاه همان مردیکه چشم میدوزم ...به سمت دختر مو ژولیده هه میرود
سریع تر از ان پشت یه چیزی در مسیرش کمین میکنم ....
حالا جلوی پایم که میرسد لا پا بهش میدم روی زمین که افتاد با تیر یه گلوله در مغزش حروم میکنم
پامو میزارم روی سینه اش و از روش رد میشوم ....
_راوی : فدریک _
_ فوجیتا چان ...همینجا بمونید ....
فوجی: لطفا ..بزار من بیام ... خواهش میکنم
_ شما وضعیت جسمی خوبی ندارین همینجا بمونین
بدون اینکه اجازه بدهم حرفی بزند از کنارش بلند میشوم و به سمت محلی میروم که پر از ادم بود ..
میکاسا سان و کویینا را از دور میبینم که که به کولری تکیه دادند و نفس نفس میزنند ...
دقیقا به محلی میرسم که شلوغ بود ..ولی !
فقط فرمانده لیوای را میبینم که سرش را خم کرده و خون روی صورتش را پاک میکند ...
لبخند محوی میزنم مطمئناً تمام این جسد ها کار اوست ....
روی زمین میشیند و تکیه اش را به کولر میدهد و یکی از پاهایش را در شکمش جمع میکند ...
صدای گلوله خیلی کمتر شده ...پس یعنی تقریبا موفق شدیم
به طرف محلی که فوجیتا را رها کرده بودم ، برمیگرد
_نیست !!!
با ترس به اطرافم نگاه میکنم ...پایش شکسته بود نمیتوانست راه برود !
به سمتی که کویینا و میکاسا نشسته بودند میدوم ...
ان ها هم نبودند ..!
صدای نعره مردی و ول شدن ممتد گلوله ها بلند میشود
صدای گلوله انقدر زیاد است که هیچیزی به جز ان شنیده نمیشود
به سمت راستم شروع به دویدن میکنم
نه نه.... حال دختر ها خوب باشد ....
ناگهان صدای انفجار شدیدی بلند میشود .....دوتا از کولر ها پشت سر هم منفجر میشود
صدای جیغ کویینا را از این همه هرج و مرج تشخیص میدهم
کولر دیگری کنارم منفجر میشود .....
روی زمین شیرجه میزنم و سرم را میان دستانم میگرم
_راوی: دانای کل _
مایک نگران و مظطرب به ان سی چهل مردی زل زد که از در ورودی داخل پشت بام شدند ..
همه شان لباس زد گلوله و ار پی جی دست بودند ...
مایک : این لامصبا از کودوم گوری میان
دو نفر از ان نیرو های ویژه با ار پی جی هایشان دو تا از کولر ها را روی هوا فرستادند ....
گوشه از ان پشت بام وسیع به جهنم وحشناکی تبدیل شد ....
کویینا با دیدن ان مامور ها به سمت فوجیتا دوید و انرا روی کولش انداخت و کشان کشان به سمت مخالف در ورودی رفت ....
میکاسا پریشان دنبال ارمین میگشت ...
هیچ کس از لیوای خبری نداشت ....فقط فدریک میدانست همان کولری منفجر شد که لیوای به ان تکیه داده بود ....
همه خسته بودند ...انقدر خسته که توان ایستادن هم نداشتند
خورشید تابان خود را پشت ابر های باران زا پنهان کرده بود
حرارت اتش پشت بام زیاد شده بود و گرمای هوای تابستانی را بیشتر میکرد
لباس های مایکل و دنیل کاملا خیس از عرق شده بود
میکاسا که لبانش حسابی خشک شده بود بالاخره ارمین را دید و به سمتش دوید
پاهایش رمق نداشتند ....بین راه چند باری زانو خالی کرد اما باز به راهش ادامه میداد
ناگهان ترس درون چشمان همه دوید .....
پاهای میکاسا خشک شد و به اسمان نگاه کرد ...
ارمین به طرف میکاسا دوید زیر پهلویش را گرفت و به مسیر نگاه میکاسا چشم دوخت
هلیکوپتری به سمت پشت بام می امد ....
نفس فدریک و دنی از دیدن ان حبس شد ....
با وجود مامور های داخل ان ..کارشان تمام بود ...
هلیکوپتر هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد .......
بادی که از ان نشر میگرفت لباس و موهای همه را میرقصاند....
ان نیروهای ویژه به خود امدند و هر جا که ادمی میدیدند را منفجر میکردند ....
کویینا بالاخره به میکاسا رسید ..... بدون حرف فوجیتا را در اغوش ارمین فرود اورد ...
و روی زمین نشست و نفس نفس زد
صدای پره های هلیکوپتر در گوش همه میچرخید ...وباد ناشی از پره ها
همه جارا فرا گرفته بود .....
باد به حدی تند بود که باعث شد هیکل کویینا را کمی به عقب براند .....
میکاسا همه تمام نیروی خود را در پاهای خود ریختند تا باد اورا تکان ندهد
موهای همه در هوا تاب میخورد .... و لباس هایشان سرکشانه به این طرف و انطرف میرفت ....
میکاسا بلند چیزی داد میزد ولی صدای ان بالگرد نمیگذاشت بقیه بفهمند چی میگوید ....
بالاخره بالگرد در فرودگاهش روی پشت بام فرود امد ....
صدای ترکیدن دو کولر دیگر به صورت متوالی بلند شد .....
فدریک و مایکل تلاش میکردند در ان باد شدید از کنار کولر ها فرار کنند
هیچکس خبری از لیوای نداشت و او در دیدرس هیچکس نبود
بالگرد فرود امده بود و تقریبا امید در دل همه مرد ...
_راوی : میکاسا _
با نشستن هلیکوپتر ...قلبم دیوانه وار به سینه میکوبد ...
گویی قصد دارد سینه را بشکافد و بیرون بزند ...
در موهای چنگ می اندازم و به سمتی که ان هلیکوپتر فرود امد میدوم ...
در هر ثانیه یک نام و هزاران خاطره برایم تداعی میشود ...
(اطلاعات مکمل رمان :
محل باند فرود با حصار بسته شده است .... و در شمال سطح پشت بام قرار دارد ...و تا اکنون کسی به به داخل حصار ورود نکرد )
_راوی : کویینا_
ارمین با داد : میکاســـــــــــا ...میکاسا کجا میری ....
خدای من این دختر عقل شو از دست داده ... میکـــــــــــاســــــــا
ارمین به دنبال حرفش در حالی که فوجیتا را روی کمرش دارد دنبال میکاسا میدود ...
پایین لباسش و میگیرم و به جلو خیره میشوم
_صبر کن ...بزار بره
ارمین که گویا نمیشنود میگوید : چییییییییییی؟
داد میزنم : میگم صبر کن بزاااااااار برههههه
ارمین گیج نگاهم میکند که از روی زمین بلند میشوم و زیر لب میگویم :
همیشه دیر میاد ...ولی میاد ..
ارمین مسیر نگاهم را دنبال میکند ....
حالا دیگر بدون توجه به ترکیدن کولر ها به باند فرود نگاه میکنم
« برای دریافت موزیک مربوط اینجارا کلیک کنید »
_راوی : میکاسا _
زمین میخورم و دوباره بلند میشوم ....
زمان برایم از حرکت می ایستد و اجازه میدهد به سمت ان حس پرواز کنم
نمیدانم این کاری که میکنم چه عواقبی دارد ...اما حس من هیچ وقت به من دروغ نگفته.....
به توری فلزی میرسم که باند فرود را محاصره کرده ....
قلبم بی قرار میکوبد .....چشم هایم میخ دره هلیکوپتر است ....
در باز میشود .....
در باز میشود و من او را میبینم ....
باد هلیکوپتر موهای بلندش را به بازی می گیرد و قلب من بی تاب تر از قبل میشود ...
اشک هایم خودسرانه مسیر خود را میگیرند و پایین می ایند ...
«اشک ها کلماتی هستند
که قلب نمی تواند بگوید »
نسیم خنکی به قلبم میوزد ..... نفسم برای بیرون امدن به تلاطم می افتد
چشم هایم را به صورتش تقدیم میکنم
و مغز من از تصویری که دریافت میکند خشنود میشود ....
« عاشقم کردی و اینگونه گرفتار شد
دوری و فاصله را دیدم و بیمار شدم
چند روزی ست به دیدار تو مشتاقم من
تو چه کردی که چنین عاشق دیدار شدم»
_راوی : ارن _
هماطور که لباسم را میپوشم بیرون میروم ...
پله اول را که پشت سر میگذارم ...میبینمش !
می ایستم و فقط در چشمانش خیره میشوم .....
چشمان افسون کننده ای که حالا به من خیره هستند .....
به یاد می اورم که چقدر دلم برای نگاه هایش تنگ میشد.....
لبخند نزده ام اما مطمئنم چشمانم همه چیز را لو میدهند ....
« بهر دیدار تو..
لبریز نگاه آمده ام…»
_راوی : میکاسا _
چشم هایم را میمالم ..تا ببینم که حقیقت دارد ....
تا بفهمم که که رویای ان چشمان سبز به حقیقت پیوست ....
و حالا !
من ....
ماهم را در روز نظاره گرم .......
_راوی : ارن _
از پله های هلیکوپتر پایین میپرم ...
سرم را پایین می اندازم و بعد با لبخند میکاسا کش و نگاه خاص دوباره به او نگاه میکنم
« اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من
دل من داند و من دانم و دل داند و من!»
انی : وقت واسه زل زدن زیاده برو کنار رد شم
کنار میروم و انی پایین میپرد ....
_راوی : فدریک _
اشتیاق از کل وجود میکاسا چان لبریز میکند ...
همیشه میدانستم قلبش متعلق به خودش نیست ....
با لبخند در حالی که به میکاسا چان خیره ام به دنی میگویم
_دنی ما واسه چه کاری اینجاییم ؟
دنی : برای محافظت از میکاجون
_پس بزن بریم به کارمون برسم
.......................................................................................................................
_راوی : دانای کل_
ارن به سمت در ان حصار فلزی میرفت که صدای منفجر شدن چیزی بلند شد
دنیل به سمت میکاسا دوید و در حالی که بازوشو گرفته بود انرا به سمت جنوب پشت بام کشید ....
ان نیرو های ویژه به سمت باند فرود میدویدند ...
گویا دیدار معشوقه بدجوری روی میکاسا تاثیر داشته بود .....
میکاسا بازویش را از داخل دست دنیل کشید و به سمت نیرو ها دوید.....
با حرکات خیره کننده ای تیر های ان هارا جا خالی میداد و به سمتشان میدوید
همزمان با چندین نفر درگیر بود ...
مشتش را به جلو و لگدش را به عقب پرت میکرد و در یک زمان کار چندین نفر را تمام میکرد ....
به خودش امد که دید لیوای کنارش ایستاده و مشغول تماشای مبارزه اوست ...
زانویش را در صورت اخرین مرد فرود اورد ...دستش را به کمرش زد و نفس عمیقی کشید ...
به دور و برش که نگاهی انداخت متوجه شد بدون اسلحه توانسته کار سی نفر از ان ویژه هارا تمام کند ....
لیوای : چیش ... اون حکم قرص انرژی زا رو داشت ؟
میکاسا فقط نگاهش کرد ....لیوای سرش را تکانی داد و با مانور سه بعدی به سمت شمال پشت بام و قسمتی که باقی نیرو ها با ارن دیگر بودند رفت ...
.........................
فوجیتا : اقا شما برید ....اینجوری من فقط بار اضافه ام ....اگه قرار باشه زنده بمونم .. با اینجا نشستن هم زنده میمونم ...اومدن من فقط بار اضافه است ..
کویینا در حالی که کنار فوجیتا روی زمین مینشست به ارمین گفت :
کویینا : شما برو من پیششم ....
ارمین سرش را تکان داد و به سمت باند فرود دوید ....
.........................
فدریک : مایک! دنی رو پیدا کن ..باهم اینجا بمونید نزارید کسی دیگه ای بیاد روی این خراب شده
مایکل: برو خیالت راحت داداش
فدریک هم مثل بقیه از گوشه ای راه خود را گرفت و به سمت باند فرود شتافت .....
_راوی : ارمین _
چشمانم از دیدنش گرد میشود ....
ارن وسط محوطه باز کنار باند فرود دست به سینه ایستاده و به بقیه که دورش حلقه زدند را نگاه میکند ...
چشمانش مثل اواخری که در پارادیس بودم سرد است ....
همه محتاطانه رفتار میکنند و هیچ پرخاشی از هیچکس سر نمیزند
ولی هدف گلوله و بمب ها روی ارن است ...
ارن کمی کنار میرود که.......
انی !
قلبم به تپش می افتد و یاد ان خبر لعنتی می افتم ......
انی با استایل جذابی سرد و بی تفاوت دستانش را به سینه گره زده و فقط به جمعیت نگاه میکند .... ...
سرش را میچرخاند که چشمش به من می افتد و میخ چشمانم میشود ....
_راوی : میکاسا _
اماده حمله... پشت ان حصاری که برای ارن درست کردند به لبه پست بام تکیه داده ام
به محض اینکه حرکتی از کسی سر بزند یه قتل دست جمعی راه می اندازم
لیوای به یکی از کولر ها تکیه داده و دست به سینه به ان ها نگاه میکند ...
دوباره نگاهم سمت ارن کشیده میشود که با استایل فوق جذابش به این نیرو های مثلا ویژه پوزخند میپاشد
به انی نگاه میکنم که ببینم او هم به ارن خیره است؟!
اما ... اما ظاهرا به نقطه دیگری که در دیدرس من نیست نگاه میکند....
صدای ارن که بلند میشود و همه نگاه ها صرف او میشود
ارن با پوزخند : هه یالا سریع تر شلیک کنید ...وقت ندارم
همه با شک به ارن نگاه میکنند ...
حتما بو برده اند که ممکن است ارن تایتان شیفتر باشد
ارن : تفنگ ها رو زمین
همه با شک به هم دیگر نگاه میکنند ...
ارن ارام قدم بر میدارد و رو به روی یکی از افراد می ایستد
گوشه لباس را میگیرد و با لحن تمسخر امیزی میگوید :
ارن : لباس زده گلوله ؟ هه مطمئنی ؟
با لحن جدی تری ادامه میدهد : بنظرت وقتی یه تایتان تورو تو دهنش نگه داشته این لباس به کمکت میاد ؟
لرزه بر اندام تمام ان بیست نفر می افتند و شک شان به یقین تبدیل میشود
با لذت به ارن نگاه میکنم ...
به جای اصلی اش باز میگردد و چاقوی از جیبش در می اورد و کف دستش را میبرد
با نگاه سردی رو به انها میگوید : حالا فقط کافیه که بخوام !
شدت لرزیدن نیروها بیشتر میشود ...
انی با حلقه تیغ دارش دستش را زخم میکند و به همه میفهماند که نه تنها ارن بلکه او هم تایتان است ...
ارن : یالا ...اون لامصب رو بندازین پایین
همه خم میشوند و تفنگ هایشان را پایین میگذارند ...
حرف ویلیام در ذهنم جرقه میخورد که این ها برای کشتن الدیا بمب طراحی میکردند ...
لیوای : نکش فقط بیهوش شون کن
به لیوای نگاه میکنم و دلم قرص تر میشود
قدم اول را که بر میدارم لیوای هم با من استارت میزند
ارمین از انطرف پدیدار میشود ...
پس که اینطور ... مقصد نگاه انی هم مشخص شد
پنج دقیقه بعد ............
_راوی : دانای کل _
همه ان نیرو ها روی زمین بیهوش افتاده بودند
میکاسا کنار لبه پشت بام قدم بر میداشت که نگهان فردی گردنش را کشید و با شدت او را بلند کرد و بیرون بام نگه داشت
میکاسا که از این حرکت نگاهی شک زده شده بود نفس را در سینه حبس کرد
بوی عطر مرد که به مشامش خورد خوب انرا شناخت ....
ارمین و لیوای به سمت ویل قدم برداشتند که ویلیام با صدای بلند داد زد
ویل : نزدیک بشین پرتش میکنم پایین
انزجار تمام بدن میکاسا را پر کرد
لیوای با نگاه تحدید امیزی به ویل خیره بود ...
ویل : ارن یئگر ....من قسم خوردم که ازت بگیرمش ....حتی اگه یک قدمی مرگ باشم نمی ذارم بهم برسین ...
میکاسا لگدش را بالا اورد و در پهلوی ویلیام کوباند
ارن در جمعیت دیده نمی شد و ناگاه غیبش زده بود ....
در چشمان ارمین خطر موج میزد و با نگرانی به خواهرش خیره بود
ویل با خنده کریحی میکاسا را در کسری از ثانیه پایین پرت کرد ....
_راوی : میکاسا _
زیر پایم را نگاه میکنم ..
پرت شدن از بالای یک ساختمان شش طبقه !
لگدم را بالا می اورم و در پهلوی ویل میکوبد که یقه ام را با شدت ول میکند و به پایین سقوط میکنم .....
نفس نفس میزنم و لبه بام را میگیرم که ویل با پا انگشتانم را فشار میدهد ....
و بخاطر درد کتفم دستم ول میشود ...
_راوی : ارن _
چفتش را محکم میکنم به سمت اون مردک رذل میدوم
به لبه پشت بام که میرسم چنکگ های مانور را فعال میکنم و در حالی که دست واتسون را میکشم پایین میپرم
میکاسای در حال سقوط با دیدن من دستش را بالا میاورد و به سمتم میکشد
باد زیر موهای میشکی و کوتاهش میخورد و صورت را میپوشاند
صدای فریاد واتسون از کنارم رد میشود
به میکاسا میرسم و دست می اندازم دور کمرش و طناب مانور را جمع میکنم....
در زمین و هوا معلق می مانیم و به ویل که مغزش روی زمین پاشید نگاه میکنیم
دستم را در موهایش فرو میکنم و سرش را به سینه ام تکیه میدهم و چانه ام را روی سرش میگذارم
_دیگه خودم مواظبتم
«برای دریافت موزیک مربوط اینجارا کلیک کنید»
_راوی : کویینا _
با گریه به سمتش میدوم ....
بدن غرق در خون دنی می لرزد و من جیغ میکشم ....
من رفتم مانورم را به ارن بدم و تو را رها کردم ...منوببخش دنی ....
ابر های سیاه باران زا به خود تکانی میدهند و باران با سخاوت شروع به باریدن میکند ....
ارن و میکاسا و ارمین به این سمت میان ...
میکاسا با دیدن بدن غرق خون دنی چشمانش گرد میشود
مایک که به این طرف میدوید قدم هایش سست میشود ....
چشمانش گشاد میشود و زمزمه میکند : داداشی
بدنم از گریه می لرزد و اشک های مزاحم، جلوی دیدم را میگیرند
نم باران صورت خونی دنی را تمیز میکند
مایکل به سمت دنی خودش را روی زمین می اندازد و دست برادرش را میگیرد و زجه میزند: دنی ...دنیل ..داداشی
دنی دهانش را باز میکند و به سختی خون درون دهانش را قورت میدهد که بتواند حرف بزند
دنی : مایــ...کـ..ل
مایک : جانه مایکل
دنی : من بایـ د ..یـ اعـ ترافی ...بـ کـ..نم ....تـ .و راست میگفتـ ی
دماغ من بـ زرگ تره...اما ...مـ ن همیشـ ه...خوش تیـ ـپ تـ..ر بودم
مایکل مردانه زجه میزند ...
میکاسا با شنیدن این حرف از دهان دنی سرش را پایین می اندازد و لبانش را توی دهان میبرد که جلوی گریه اش را بگیرد ....
ارن سر میکاسا را به شانه اش میچسباند و ارمین دستش را نوازش گرانه روی کتف تیر خورده میکاسا میکشد ....
دنی : مایـ کل ....به میکا جـ ون ...بگو ...بـ بـ خشید کـ ه بهش میگفتـ م
میکا جــ و ن ...بهـ ش بگو خوش بخـ ـت شه.....
بدن میکاسا میلرزد ....
گلویم درد میکند ..... با اینکه اشک میریزم ولی بغضم تمامی ندارد
دنی : داداشـ ی ...بدون ....خیـ لـ ی خاطرتو میخواسـ ـ تم
مایکل از عجز فریاد میزند ...
لیوای سرش را پایین گرفته ...
فدریک عقب تر از ما با بیچارگی روی زمین دو زانو نشسته و اشک میریزد
مایکل: دنی ...داداشی
نفس دنی در میرود و گویا روحش جسم را ترک میکند
با نابا وری سرم را تکان میدهم : نه نه
گوشم را روی قلبش میگذارم ....
نمیخواهم بپذیرم که نمیزند .....بیشتر سرم را روی قلبش فشار میدهم ....
جیغ میشکم و با دستان خونی ام روی قفسه سینه اش را فشار میدهم ...
یکبار ...دوبار....سه بار ...
دوباره سرم را پایین میبرم و به سکوت قلبش گوش میسپارم
با بیچارگی سرم را بر میدارم و زمزمه میکنم ...
_از ..از دستش دادیم
مایکل خود را روی جسد برادر می اندازد و بلند بلند گریه میکند
مایک: داداشییی ...داداشی من بجز تو کسی ندارم ...داداشی نرووو
داداش ....بخاطر خدا ....داداشی ..... خدااااااااااااااااااااااااااااااااا نگیرش ازم
فدریک بیااااا ...فدریک بیا داداشم داره منو تنها میذاره .......فدریییییییک
فدریک خودش را سمت ما میشکد و سرش را به شانه مایکل فشار میدهد و گریه میکند ...
فوجیتا اشک میرزد و سرش را تکان میدهد .....
ارمین و ارن با غم نگاه میکنند و میکاسا سرش را در سینه ارن فرو برده
گریه میکنم و با دست خونی اشک هایم را پاک میکنم .....
مایکل از ته دل زجه میزند و اسم دنی را فریاد میکشد ....
اسمان می غرد و میبارد و گاهی اذرخشی از میان چوب جادوگر اسمان ها به زمین میرسد ....
لیوای سرش را به اسمان میگیرد گویا با نگاهش روح دنی را بدرقه میکند ..

پایان فاز دوم داستان