پارت سی و یک_ناقوس مرگ
پارت سی و یک_ناقوس مرگ

_راوی : میکاسا_

گلوله میچرخد و از بالای کولری که به ان تکیه دادیم رد میشود ....

با کمی حیرت به فِرِد نگاه میکنم ....

بنظر نمی اید نشانه گیری اش اینقدر بد باشد

ارمین  هم با تعجب فقط به او نگاه میکند .....ظاهرا هیچ کدام از ما قصد هیچ کاری ندارد

فدریک سرش را میچرخاند سمت پسر ها و میگوید :

فرد : بیا خوب شد ؟ راحت شدین ؟

مایک : اههههههه  فدریک تو بازیگر بی عرضه ای میشی

حالم بهم خورد  متاسفم اکرمن سان (ادای فدریک را در اورد )

گفتم یجوری نقش بازی کن بترسه  نکه خندش بگیره

دنی : خاک تو سرت فدریک خاااااک ....نا امیدم کردی

مایک و دنی با صدای بلند میزنند زیر خنده و به طرف ما می ایند ...

تعجبم بیشتر و بیشتر میشود ... اینها دارند چه میگویند ؟

دنی : میکا جون پاشو ..پاشو که ظاهرا روز سختی رو در پیش داریم

همش ادا بازی بود ؟ یعنی ...یعنی انها با ویل ............ چرا باید به من کمک کنند در صورتی که رئیس شان مقابل من است ؟

صدای بلند فنجر شدن چیزی به گوش میرسد .....خم میشوم و به در که منفجر شده نگاه میکنم

فرد (با عجله ) : اکرمن سان ...و شما ....سعی کنین پنهان باشید ....بقیه شو بسپرید به ما

دنی با شوق و هیجان خشاب تفنگش را پر میکند و میگوید : بازی داره شروع میشه

بار دیگر میچرخیم و در را میبینیم ....

دود انجارا احاطه کرده و ادمای ویل با تفنگ هایشان روی پشت بام می ایند...

فاصله مان فعلا با انها زیاد است ...

ارمین : صبر کنین .....تعداد ما سلاح هامون خیلی کمتر از اوناس ....اگه استراتژی نداشته باشیم شانس کمی برای زنده موندن داریم

فدریک : شما فکری دارین

ارمین : فک کنم یه کارایی باشه بتونیم انجام بدیم ...

_عجله کنین

ارمین نقشه را برامون توضیح داد ......

حالا باید در ارایشی که ارمین گفت مقر بگیریم .....

من خم میشوم و و با تندی  خودم را به پشت یکی از کولرها میرسانم ....

ارمین را میبینم که پشت یکی دیگر از کولر ها مخفی شده اما پسر ها در دید رس من نیستند ...

صدای پا و دویدن ادمای ماریس می اید ....

ماریس با صدای بلند داد میکشد : هرجا پیداشون کردین وقت تلف نکنین ...یه تیرو خلاص ! فهمیدین ؟

عده ای با صدای یکنواخت میگویند بله ......

صدای پا نزدیک و نزدیک تر میشود ....

دختر جوانی که لباس نظامی گونه مشکی به تن در دارد ...از کنار کولر من رد میشود ....

من را که میبیند چشمانش را گرد میکند و میخواهد که جیغ بزند ....

میپرم دهانش را میگیرم و همانطور که زانوی را بالا و به طرف صورتش میپرم با دست پشت کله اش را میگیرم  و با ضرب به زانو ام میکوبانم

کلتش را بر میدارم ....

صدای گلوله های مسلل سکوت لبریز از هیجان اینجارا میشکند....

 و صدای فریاد و درگیری هم با صدای گلوله ها  در امیخته میشود ....

از پشت کولرم بیرون می ایم و به مرد بزرگ هیکلی که به طرف ارمین میرود شکلیک میکنم ....

مرد جوانی متوجه من میشود و با صدای بلند داد میزند : اکرمن اینجاست

فدریک سر میرسد و لگدی در کمرش میزند و بعد یک گلوله در سرش خالی میکند ....

صدای دویدن به اینطرف بیشتر و بیشتر میشود ....

فدریک داد میزند : اکرمن برووووووو

کمی و به سمت مخالف میدوم که سه نفر جلوم سبز میشوند ....

به سمتشان یورش میبرم و بدون ترس به قفسه سینه اولی لگد پرت میکنم ...

به دومی گلوله شلیک میکنم و با پا اسلحه سومی را دفع میکنم و با کله توی صورتش فرود میام

صدای ارمین می اید اما نمیتوانم ببینمش ....

به سمت  صدای ارمین میدوم .....

دقیقا  پشت همین کولری که جلوی من است گیرش انداخته اند

میپرم و در هوا  چرخی میزنم .....به بالای کولر که میرسم دستم را رویش میزارم و پاهایم را که در هواست جفت میکنم و با دستانم خودم را به طرف گردن ان مرد پرتاب میکنم و با لگد و روی گردنش فرود می ایم .....

ارمین کلت مرد را می قاپد و به مرد کناری اش شلیک میکند ...... سرو صدای زیادی از اطراف میاد ....

بوی دود و سوختنگی ای که از گلوله ها بلند میشود ازار دهنده است

ارمین : میکاسا یادت نره چی گفتم ....

 دو نفر از سمت راست تیر اندازی میکنند .......با  سرعت ارمین را میکشم و انطرف کولر میبرم .......من و ارمین از دو طرف بیرون می اییم و به انها شلیک میکنیم ....

دنی کمی انطرف تر با مشت و لگد به جان دو مرد افتاده ...

صدای داد و فریاد مایک هم  می اید .... پس هردو فعلا سالمند 

ابر جلوی نور خورشید را میگیرد و هوا کمی تیره میشود ...

ارمین به سمت صدای فدریک میرود و من به سمت دو دختری که دنی را نشانه گرفتند .....

دختر لوله اسلحه را به سمتم میگیرد ولی من سریع تر از ان دستی که تفنگ را گرفته مورد اصابت قرار میدهم ....دختر دوم را هم خلع سلاح میکنم ....

دخترک وحشیانه و با جیغ به سمت یورش می اورد ....

به من که میرسد ....من با کلتم سیلی در صورتش میزنم که نقش زمین میشود ...

فرد لاغری از پشت من را میگیرد .....

دو  دستم را میبرم پشت ، گردنش را میگیرم و روی هوا میچرخانمش و محکم جلوی پایم به زمین میکوبمش ..... با انجام این فن کتفم عمیقا درد میگیرد اما حالا فقط جان پسرها و ارمین ارزش دارد .....بدون یک کتف هم میشود زندگی کرد اما بدون انها نه

طرف صدای های کر کننده گلوله ها میروم ....

نگاهم به سمت فدریک که از من فاصله دارد ، کشیده میشود

ماریس فدریک را خلع سلاح کرده و اماده کشیدن ماشه است که گلوله ای به سمتش پرتاب میشود .....

ماریس با فرزی جاخالی میدهد ولی گلوله ها پشت سر هم به سمتش میروند.....

ماریس مجبورا پشت یکی از کولر ها پناه میگیرد .....

کمی جا به جا میشوم که تیر انداز را ببینم ....

فوجیتا ! ....

 

_راوی : دانای کل_

 فوجیتا از روی کولر پایین پرید و به فدریک گفت : خوبی

فدریک لبخندی زد و گفت : ممنونم

فوجیتا متوجه ارمین شد و با اسلحه جدیدش که به ساعد مچ میشد و فقط با لمس انگشتان به یکدیگر،  شلیک میکرد  ،، اورا هدف گرفت

استایلش مثل جادوگرانی شده بود که از سر انگشت جادو میکنند

ارمین با یه مرد هیکل درشت درگیر بود ....سرنوشت برایش بازی عجیبی رقم زده  بود و او نمی خواست مهره سوخته این بازی باشد... مشتی در دهان مردی زد وچرخید  که متوجه فوجیتا شد

خشاب تفنگش را پر کرد که صدای فدریک به گوش ان دو رسید

فرد : نــــه نــــه باهم کاری نداشته باشین ....فوجیتا ایشون همراه  اکرمن سان هستن

فوجیتا همانطور که به سمت ارمین میدوید گفت : اوه من واقعا متاسفم

به ارمین که رسید دستای او را گرفت که باعث شد ابرو های ارمین بالا بپرد

فوجیتا : خواهش میکنم گوش کنید .....من یه نقشه دارم ..

اینا فک میکنن من تو تیم اونام فقط ماریس فهمیده که بر علیه هشونم ....

شما میتونید ماریس و دور نگه دارید ؟

ارمین لبخند اطمینان بخشی زد تا از استرس مرگبار دختر کاسته شود

ارمین : نقشه ات عالیه اما مشکل اینجاست من نمیدونم ماریس کیه

فوجیتا : آه حالا چـ

ارمین : تو برو ما یجوری ماریس ومعتل میکنیم ....برو

فوجیتا نقشه را با دست پاچگی توضیح داد .....به خودش امد و دست های ارمین را که از استرس فشار میداد رها کرد و به طرف در ورودی روانه شد

نیروی های شرکت تند تند مثل گیاه از انجا میروییدند و تعدادشان هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد .....

حتی فوجیتا متوجه شده بود که  کارگرهای خط تولیدات کارخانه هم امدند

همه فکر میکردند فوجیتا با انهاست برای همین فوجیتا به راحتی به جمعشان نفوذ کرد

فوجیتا : هی شماها گوش کنین

همه یه ریز نگاهی به فوجیتا کردند و رد شدند

فوجیتا : با شمام احمقا ....میخواین برین مث گوسفند بکشنتون .....شما چیزی از نقشه و استراتژی حالیتون میشه اصلا ؟

کارگرها مردد ایستادند تا فوجیتا حرفش را بزند

فوجیتا : اینجا یه جای توپ داره که میتونیم بهشون رکب بزنیم ..

فقط باید طبق نقشه پیش بریم تا بتونیم همشونو باهم گیر بندازم .. وگرنه روی این پشت بوم که پر از مانع اس شانسی نداریم 

کارگر : خو باس  چی کار کنیم ؟

فوجیتا : اینجا بگم ؟؟  بیاین اینور تر ....

 فوجیتا سعی داشت ترس درون چشمانش را پنهان کند ..

سر انگشتانش سفیدو  سرد شده بود .... وقتی به این فکر میکرد قرار است جان چندین نفر را بگیرد حالش بدتر میشد ....

ارمین ، فرد ، دوقلوها و میکاسا هیچ ترسی از مرگ نداشتند و برای همین مقابله برایشان دشوار نبود ....

فوجیتا میترسید ولی انجامش میداد ....

فوجیتا : فهمیدین باید چه کار کنین ؟ پس همه میرین  تو اون باشگاه ..من وچندنفر دیگه دم در میمونیم ...اونا که فکر میکنن اوضاع بهتر به سمت در ..یعنی همینجا میان و منو بقیه کارشونو تموم میکنیم

یکی از کارگر ها : از کجا بدونیم نقشه ای در کار نی ...خودتم با ما باید بیای

فوجیتا : باشه باشه ....عجله کنین

فوجیتا و ان ده پانزده نفر با دشواری به باشگاه رسیدند .....

طبق نقشه در ناگهان بسته شد .... همه کارگرا  با تعجب به سمت فوجیتا برگرشتند .... وقتی فهمیدند نقشه بوده همه به سمت فوجی حمله ور شدند ...

 

_راوی : ارمین_

ان دختر جوان کارش را درست انجام داده حالا وقت این است که در را رویشان ببندیم  و بمب ها را فعال کنیم

میکاسا با چند نفر درگیر است ... من به او قدرت اطمینان دارم و میدانم مشکلی برایش پیش نخواهد امد ...

 با اشاره من به ان مرد که ظاهرا مایک  نام  دارد در بسته میشود ....

خیالم راحت میشود و به کنترل بمب را که دخترک بهم داد ،  نگاه میکنم

فدریک : نــــــــــــه اقا اینکارو نکنید

با تعجب به فدریک نگاه میکنم

فدریک : فوجی ...فوجی داخله

نگاهم را از فدریک میگیرم و جدی به در خیره میشوم ....

اگر در را باز کنیم نقشه خراب میشود ولی ان دختر انجا گیر افتاده !  نمیتوانم اجازه بدهم کسی جانش را بخاطر ما به خطر انداخته ، بمیرد

 ناگهان فرد هودی پوشی با یک چرخش از بالای بام پایین میپرد ....

با تعجب به او نگاه میکنم ...مانور سه بعدی ؟

او ...او از بچه های پارادیس است ؟

هودی پوش با سرعت به طرف باشگاه میرود ....

 

_راوی : میکاسا _

یقه مرد را میگرم و بالا میکشم و محکم اورا به زمین میکوبم ... با پنجه بکسم چندین مشت حواله این زن وحشی میکنم

 حالا با یک چرخش لگدم را در صورت این مردک چاق ول میکنم

وقتی برای خشاب پر کردن نداریم برای همین تفنگ اورا بر میدارم ....

فردی از پشت سر لگد محکمی به کمرم میزند که باعث میشود با خشم سیلی جانانه ای با تفنگ به صورتش بزنم

به طرف  دنی که پنج مرد سرش ریخته میروم که پاهایم خشک میشود

سایه از بالای دیوار پایین میپرد ..... یک کولر بزگ  مانع دیدرسم میشود ....

درست دیدم ؟ شاید چون همیشه ان را اطرافم میبینم باعث شده الان توهم بزنم

دنی را فراموش میکنم و به طرف قسمتی که سایه پایین پرید میدوم

طبق معمول با هودی مشکی امده ولی یک چیز عجیب باعث حیرتم میشود

او مانور سه بعدی دارد ؟

ناگهان بی دلیل خاطره ان شب اتش سوزی در ذهنم تداعی میشود .....

پس او با مانور توانسته بود پشت شیشه طبقه ششم باشد ...!

میخواهم به سمتش بروم که صدای پا و داد از پشت سرم بلند میشود ...

با یک چرخش در هوا روی کولر میپرم و از بالا به دو نفری که به سمتم می امدند شلیک میکنم و برای دیدن نشدن فورا پایین میپرم

 

_راوی : سایه (فرد هودی پوش )_

لحن : ترکیب

 تمام قدرتم و در پاهایم  میریزم و به سمت ان باشگاه میدوم ...

جان اون دختر در خطر است  ....اگر الان میکاسا سالمه اینو به اون مدیونیم

به دیوار باشگاه که نزدیک میشوم چنگک های مانور رو به بالای دیوار متصل میکنم و خودم رو جفت پا به طرف پنجره سوق میدهم ....

پنجره با صدای بلند میشکند ....

لبه پنجره نشسته ام و به فوجیتا که خون سرو صورتش را پوشانده خیره میشوم

ببین پست فطرتا چه بلایی سرش اوردن

 به مردی که در حال کتک زدن فوجیه  شلیک میکنم و در کسری از ثانیه چنکگ مانورم را به میله ای که روی سقف است متصل میکنم و مثل تاب خوردن به طرف اونا  سرازیر میشوم .....

بیشتریا توی شوکن و نمیدونن اینی که بهم وصله چیست  واسه همین هاج و واج نگام می کنند .....

شلیک بعدی و با دقت میکنم که به فوجی اصابت نکند ... به فوجی میرسم و دست میندازم دور کمرش و همراه خودم میکشمش ....و روی پنجره روبه رو فرود میام .... و سریع میپرم پایین ....

توی این مسیر چندتا از گلوله های این عوضیا را رد کردیم ولی این یکیش بازومو خراش داد و رد شد .....

فوجیتا بی حال و کرخت در اغوشم افتاده است

کلاهم کنار رفته و حالا میکاسا  میتواند ببیند  که من کیم .....

فدریک با عجله به  سمت ما میاد

فرد : وای خدای من فوجی ...فوجی ....شما هم که ..وای !

من : نگران نباش ....فوجی و بگیر و مراقبش باش

فدریک جسم کتک خورده و سبک  فوجی را میگیرد و به سمت دیوار پشتی باشگاه میرد ....

من از باشگاه دور میشوم و ارمین باشگاه را روی هوا میبرد و کل باشگاه و ادمای توش میسوزند

دستی توی موهام میکشم ....کشش باز شده و دورم و گرفته ....

به سمت ارمین میرم که یک چیز عجیب روی سرم میشیند .....

میبینم این چیز عجیب که شبیه قوطی کنسروه روی سر فدریک و ان دوتا  هم

 

میرود  و لانه میکند ...

میکاسا و ارمین و  نمیبینم ....

صدای جیغ جیغی زنی بلند میشود ...

به طرف صدا بر میگردم که زنی را میبینم که روی لبه پشت بام ایستاده و چیز کنترلی ای در دست دارد

زن (ماریس) : هه هه هه ....فکر اینجاشو نکردین نه ؟ میکاسا اکرمن تو باید خوب بدونی این چیه ....همون روز اول یادش گرفتی ...

هه این ریز بمب های فعال با یه اشاره من میترکن و کله همتونو از جا میکنـ

صدای داد اشنایی  از همان سمت میپیچد

 + ریز بمبات گوه میخورن با تو

ناگهان زن با فشار شدیدی روی زمین پرت و کتلت میشود ....و کنترل ریز بمب ها روی زمین کشیده میشود ....

به جای قبلی ای که زن ایستاده بود نگاه میکنم ......

 

_راوی : فدریک_

صدای جیغ جیغ ماریس می اید که از ان بمب حرف میزند .....

فوجیتا با گریه ارومی : نه نه نه ...کار هممون ساخته است ....خدایا خواهش میکنم ....خدایا

سعی میکنم ارومش کنم ...ارام گریه میکند و لبانش میلرزد  و مرا یاد دختر بچه های ملوس می اندازد که قهر کرده اند ...

ناگهان صدای داد اشنایی میپیچد

+بمبات گوه میخورن با تو

امکان ندارد ....یعنی ...یعنی او اینجاست ؟

لبانم کم کم به خنده کش میاد و به هیجان ناشی از بودن او کل وجودم را پر میکند ......

من : اشکاتو پاک کن....یکی اینجاست که دیگه لازم نیست بترسی

 

راوی : ارمین

با تعجب و ذوق بی نهایت و غیر قابل پوشش به اون ناجیِ روی لبه پشت بام خیره میشوم .....فکر کنم  چشمانم از درخشندگی زیاد نور بازتاب میکند ....

با لحن جسورانه ای زمزمه میکنم : یه پلیر قوی به بازی اضافه شده !

 

_راوی : دنی (محاوره ای )_

وا این ها خل شدن ؟ چیشده اونور ؟ کسی دکمه استپ زمان رو زد ؟

چرا دیگه سرو صدا نمیاد ؟ فدریک کودوم گوریه ..

اه اه نکبت فوجی و برداشت رفت ...مگه حالا وقت این کثافت کاریاس من نمیدونم

 

_راوی : میکاسا _

همه خشکشان زده و به گوشه ای خیره شدند .....

بر میگردم و کسی را روی پشت بام میبینم که دلم برایش خیلی تنگ شده بود

با  برق درون چشمانم به او خیره میشوم .. حس قدرت و افتخار زیر پوستم میدود

: خوش امدی پسر عمه

[ دوشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۹ ] [ 23:18 ] [ Queentitan ] [ ]
آخرین مطالب

آمارگیر وبلاگ