
راوی : میکاسا
در حالی که اشک درون چشمانم حلقه زده اسمش را زمزمه میکنم ....
_ا....ر....
نمیتوانم برای درست ادا کردن کلماتم تمرکز کنم ...
درد کتفم بیشتر و بیشتر میشود .... بدنم بی جان و کرخت است ....
ویل متوجه او میشود و با لحن تمسخر امیزی تا وسط اتاق قدم میزند
ویل : به به ببین کی یهو اینجا پیداش شده !
با میله ای که در دست دارد به سمت ویل یورش میبرد
ویل هم میله را میگیرد و ان دو فیس تو فیس میشوند ...... با دندان های روی هم فشار داده گستاخ و بی پروا در چشمان هم زل میزنند
با مهارت ، نیروی تازه ای به میله وارد میکند و ویل کمی عقب میرود ....در همین حین پایش را پشت پای او میذارد که ویل به عقب پرد میشود و سرش به لبه میز میخورد
صدای پا به در نزدیک میشود ....
سریع میرود و میله را جوری پشت در میگذارد که در باز نشود
ویل بلند میشود و با فریاد به سمتش حمله میکند و او را به دیوار میچسباند و دستش را روی گلویش فشار میدهد
صدای فریاد هایی که با نفس زدن بیرون میدهند اتاق را پر کرده ....
ناگهان هیولایی در درون من میدود
من تا اخرین دقایق ....تا اخرین لحظه و تا هنگامی که شنوای ناقوس مرگم باشم از او مراقبت میکنم و برایم مهم نیست تاوان این یاقی گری چیست
جرقه قدرت در وجودم زده میشود ..... و نیروی خفته یک اکرمن بیدار میشود
دستانم را از اغوش یکدیگر بیرون میکشانم و پارچه را از هم میتنم
در کسری از ثانیه پارچه کلفت و محکمِ دور پاهایم را پاره میکنم .....
یکباره تمام قدرتم را در بازو میریزم و ریسمان اسارتم را به کل نابود میکنم
و حالا من کسی را دارم که تنفس را به من برگرداند
بی معتلی صندلی را بر میدارم و با فریادی از اعماق وجود به سمت ویل سرازیر میشوم
دستانم را بالا میبرم و صندلی را در سرش خرد میکنم
ویل روی زمین افتاده و بی حال کلماتی را زمزمه میکند ...
هر لحظه امکان دارد در توسط ماریس و دار و دسته اش کنده شود
او به طرف می روم ...... در چشمان زیبایش نگرانی موج میزند .....اینقدر حس چشمانس خالص است که مرا در خود غرق میکند
دستش اورا میکشم و فریاد میزنم
_بریــــــــــــــم .....
+میکاسا
دوباره فریادی قاطع و محکم سر میدهم
_ارمیــــن عجله کــــــــــن باید بریممممم
سرش را تکان میدهد و دست سالمم را میگیرد و از من جلو میزند
به طرف دری که ازش که وارد شدم میرویم ،
خارج که میشویم هیجان زده میگویم
_صبر کن صبر کن ...
فرز و سریع درون اتاق بر میگردم
ارمین اسمم را داد میزند .....
ضربان قلبم دوباره جان میگیرد و با تلاطم به تپش می افتد
درون اتاق میدوم و لب تاپ را بر میدارم
ولی در همین لحظه به در ضربه محکمی وارد میشود ....
پشت سرم را نگاه نمیکنم و مثل فشنگ به بیرون و انباری میروم
شانه به شانه ارمین میدوم ....
ارمین : میکاسا حالت خوبه ..داری چکار میکنی ؟
_دارم سعی میکنم زنده بمونم تا تورو زنده نگه دارم
به سمت ابتدای راهرو و محل اساسنسور میروم که ارمین دستم را میکشد و با عجله میگوید : اونور نهههه اونجا نرو
مرا دنبال خودش به پشت بام میکشاند
پشت سرم صدای دویدن می اید ولی ما بی اعتنا به انها از پله های پشت بام بالا میروم
ارمین : من اینو میکِشم تو قفل شو بنداز ....
به حرفش گوش میدهم و درحالی که ارمین در را به سمت خودش میکشد انرا قفل میکنم ......
دار و دسته ماریس هم دوباره به در بسته می خورند .....خوشبختانه این در فلزی است و به این راحتی نمیشکند !
ارمین : بـــیااااااااااا
پشت یکی از کولر ها میشینیم و هردو نفس نفس میزنیم
_ارمین !
ارمین : میکاسا ؟
_تو ..اینجا
ارمین : وقت این حرفا نیست باید فعلا یچیزی پیدا کنیم که بتونیم از دستشون خلاص بشم ...هیچ وسیله دفاعی نداریم
در محوطه پشت بام چشم میچرخانم و فکر میکنم ...
ناگاه چشمم روی باشگاهم ثابت میماند !
_باشگاه !
ارمین : چی
_بیـــــــــــــــــــــــــــاااااااااا
بلند میشوم و به طرف باشگاه میدوم .....
ارمین هم دنبالم می اید ....
تند و تند در فرو رفتگی های دیوار دست میکشم .....مطمئنم کلید را همینجا گذاشتم........ چیز فلزی زیر دستم می اید
_اینا هاش
ارمین : چیه ؟
کلید را بر میدارم و در انجارا باز میکنم ....
ارمین به سمت میله هالتر میرود و برش میدارد .....
من هم تنها سلاحی که اینجا گذاشته بودم .....پنجه بکس هایم را برمیدارم
ارمین : بیا بریم بیرون میکاسا...تو فضای بسته راحتر گیر میوفتیم
سری تکان میدهم و با او بیرون میروم ....
پشت یکی از کولر ها مینشینیم ......
قفسه سینه هردویمان از تحرک زیاد بالا و پایین میشود ....
_از کجا فهمیدی از اخر سالن گیر میوفتیم
ارمین : وقتی از در وارد شدم یه ارزیابی کوتاه کردم ....فهمیدم اون یکی دره به سالن اولی وصل میشه و روی دیوار مشترک دوتا سالن ایجاد شده... اگه میرفتیم سمت اسانسور میگرفتنمون
_رمز درو از کجا فهمیدی
ارمین : میکاسا ...الان موقع این حرفا نیست ...باید بفهمم چجوری در بریم
به جهت های مخالف سرمان را میچرخانیم و از پشت کولر بزرگ به در ورودی پشت بام خیره میشویم که باصدای بلند کوبیده میشود
حس میکنم ارمین دستم را تکان میدهد ....
به سمتش بر میگردم و میگویم
_ارمین چی شـ
حرف در دهانم می خشکد ....
هر دو به او که لوله کلت را به طرفمان گرفته خیره میشویم .....
نمیدانم چرا بجای خشم ،ناراحتی در وجودم رخنه میکند
ارمین جدی و منظبط به او خیره شده ...
با حس خاصی مثل خجالت و شرمندگی در حالی که لوله کلتش را طرفمان گرفته ...سرش را میچرخاند نگاهش را از من میدزدد
زمزمه میکنم : فدریک !
نمیدانم چه لحنیست ولی فکر کنم اسمش را دلخوری میذارند
فدریک به ما نگاه نمیکند ...ارام و شاید کمی شرمزده زمزمه میکند : متاسفم اکرمن سان
دنی و مایک در حالی که مسلل در دست دارند ....از پشت دوتا کولر پیدایشان میشود و با اخم به جلوی پایشان خیره میشوند ...
فدریک رویش را به ما میکند ....
دم عمیقی فرو میدهد و باز دمش را فوت میکند .....
من وارمین بی حرکت ومحتاطانه بهش خیره هستم که فدریک ماشه را میکشد
و صدای ول شدن گلوله در هوا میپیچد
____________________________________
بفرما عشقانم اینم عیدی تون ....
عید همه مبـــــــــــارکـــ ♥♫