پارت بیست و نه_کابوس در بیداری *پارت ویژه* قسمت دوم
پارت بیست و نه_کابوس در بیداری *پارت ویژه* قسمت دوم

ویل : اوه سرت و بالا بگیر ....میخوام چشمای خوشگلت و موقع اشکار شدن حقیقت ببینم ....یالا اکرمن اون سره لعنتی تو بگیر بالا

نمیخواهم سرم جلوش خم باشد ....از طرفی اگر سرم را بالا بگیرم یعنی از او پیروی کردم !

سرم را کج بالا می اورم و به میز خیره میشوم ....طوری که نمیرخم رو به رویش است

صدای خنده تمسخر امیزش بلند میشود .....

به طرف میز میرود و رویش مینشیند .....مردمک چشمانم را به انطرف تر میچرخانم که صورت نحسش را نبینم

ویل : داشتم میگفتم .... دیگه خسته شده بودم میخواستم از شَرت خلاص شم  با الیویا هماهنگ کردم که ماموراش و بفرسته تا بیان تورو ببرن تو راه هم کارتو خلاص کنن .....بت پیام دادم میخوام قطعه از المان بگیرم که سریع تر پروژه رو تموم کنی منم زندگی تورو تموم کنم

هه بزدل ! تو حتی نمیدونی سفارش دادن چیزی بستگی به تعطیلات نداره!!

ولی نقشه ام  رو عوض کردم .....میخواستم شانسم رو در برابر عشقت امتحان کنم

تصمیم گرفتم اونی که نجاتت میدم من باشم

میدونی ! اون روز از سوتی ای که الیویا داد بدجوری ترسیدم ولی بعد فهمیدم تو ای کیو ت پایین تر از این حرفاس

هه واقعا نفهمیدی وقتی لیو تماس و وصل کرد من یه بند شروع به حرف زدن کردم تا بفهمه روی اسپیکر گذاشتم و مراقب حرف زدنش باشه ؟ نفهمیدی اون سکوت معنی دارشو ؟

هه کودن تو حتی متوجه نشدی بدون اینکه ما به لیو بگیم روی اسپیکره  شروع کرد به حرف زدن با اون دوتا مامور قلابی..... ! این تابلو نشون میداد که لیو  فهمیده رو اسپیکره ! چون هرکس دیگه ای بود یا میگف بزارین رو اسپیکر یا میگف مبایل بدین بهشون !!!!!!

 

درد مثل ابشار از سرم  نشات میگرد و کل وجودم را به بازی میگیرد

در باطلاقی فرو رفتم که نامش اعتماد بود  .....

نه میخندم نه گریه میکنم نه تقلا برای رهایی ......خاموش میمانم و به زندگی نحسم فکر میکنم .....

تنهایی باز هم برویم می اورد که بدترین درد است

حس میکنم درختی ام که از ریشه درش اوردن .....هنوز برگ هایم سبزه ولی دیگر احساسات را لمس نمی کنم

 خاطره انروز _صحبت ویل و لیو _ را مرور میکنم

" الیویا با لحن ذوق زده شروع به حرف زدن کرد: اووووه خدای من اقای واتسون!!!! خیلی خوشحالم صداتونو میشنوم ...بله بله چشم بهشون میگم.....

بعد با لحن جدی ای اضافه کرد : هی شما دوتا هرچه سریع تر راتونو بکشید برید...تکلیف اکرمن رو بعدا مشخص میکنم "

هه چیزی جز مرگ حق من نیست :)

 ویل : اوه عزیزم به من نگا کن ...... دلم میخوام چشای خوشگلت و ببینم

سرم را به طرف مخالفش کج میکنم .....دهانم  از درد  بی حس شده

ویل عصبی و خشمگین از روی میز پایین میپرد و با یک دستش فکم را میگیرد و به طرف خودش میچرخاند

توی نگاه وحشیش هوس موج میزند....... با پوزخند کریحی نگاهش را روی صورتم میچرخاند

تمام نفرت و جسارتم را در چشمانم میریزم و وحشی نگاهش میکنم ....

طرز نگاهش روح و روانم را به بازی میگیرد ......با غرش صدایی از گلوم بیرون میدهم

صدای ماریس از بیرون می اید : ویل سریع باش ...به بچه ها گفتم ماشین و امده کنن

ویل در حالی که به من زل زده میگوید : نه هنوز .....من با این خوشگل خانم کار ها دارم

پشت بند حرفش میخندد .....

 صورتم را با فشار دست پرت میکند ... احساس میکنم استخوان های پام بیش از حد معمول میلرزد ....پشت گوش هایم داغِ داغ است

نفسش را با ریتم «هوف» بیرون میدهد و میگوید : اون شب خواستم مشکلش رو برام ایمیل کنی ....

تو شک نکردی بعد از تحویل کار اتاقت اتیش گرفت ؟

هه ماریس مث همیشه کارشو درست انجام داد .....جوری اومد و پاهات و بست که هیچ کس نفهمه ....درو اتاقت و قفل کردو اون جهنم و به پا کرد ....

اینقدر خوب نقش بازی میکرد که من باورم شده بود !

 البته منم  عالی نقش بازی کردم ....

اینطور نیست ؟ حتی نزدیک بود جون خودمم به خطر بیوفته !

ولی اون فوجی احمق نجاتم داد.. نمی دونم چرا ..ولی کلا خودش و در برابر مرگ این و اون مسئول میدونه ...اگه اون کارش نبود تا حالا اونم کشته بودم

از وقتی با مرگ تو مخالف کرد و از من سرپیچی کرد مهره سوخته حساب شد برامون  ....ولی خب ...دختر خوشگلیه منـ

 

ناخداگاه با تمام وجودم فریاد  میزنم که خفه شود ....مردک هوسران عوضی...

من راجب فوجیتا خیلی قضاوت غلط کرده بودم ...حالا نمیذارم راجب اون چیز بدی بگوید

ویل : هششش وحشی رم کرد دوباره .....اروم باش ......دارم حرف میزنم

نمیخوام میون حرفم بپری

 داشتم می گفتم که ....

بار دیگر نعره میزنم که صدای خش دار  و خفه ام اتاق را پر میکند

نه ...عمرا از او پیروی کنم .....عمرا که به حرفش گوش کنم

ویل میچرخد و به طرفم می اید : نچ نچ ....نشد دیگه جیگر .....

نمیدونی چه علاقه ای به شکنجه دارم نه ؟

سیگاری از جیبش در می اورد و با فنک روشن میکند .....

صبر میکند سر سیگار خوب گداخته شود .... ارام ارام سیگار را به پیشانی ام نزدیک میکند و میخندد

مردمک های چشمم قفل است روی سر سیگار .

فک ام از خشم میلرزد ....... منصرف میشود و پکی به سیگار میزند و دودش را در صورتم فوت میکند

چشمانم را میبندم و سرم را تک میدهم ....میداند که چقدر از دود این زهرماری متنفرم ....

ریه ی حساسم تحریک میشود ......سرفه هایم بخاطر این پارچه لعنتی در گلو میشکند..... شکمم به دلیل فشار سرفه های خفه حسابی درد میگیرد ....

ویل با لذت به این منظره نگاه میکند .....

سیگار را روی  شالم میکشد  و خاموشش میکند  ...... گردی بزرگی از شالم میسوزد

همانطور که سرفه میزنم ....فریادی از ته دل سر میدهد ......فریادم در صدای سرفه های خشک خفه خاموش میشود ....

شکمم بدجوری منقبض شده

 ویل : اخی ...میکاسای بیچاره !   یادمه می گفتی خشم یه اکرمن و نبین و ازین چرت و پرتا !   .....حالا مزه خشم ویلیام واتسون چه طعمیه ؟؟

هه میکاسا اکرمن تو ناخواسته مرتکب قتل شدی .....قتل اروین اسمیت بخاطر تو بود .......هر بلایی سر اون سازمان بیاد مقصرش تویی

 راستی ! ....یکی دیگه هم فهمید که الیویا نفوزیه ....

گبی رو میشناسی ؟ دادم کارش و اون تموم کنه ......اسمش ...اسمش

اهان ....ساشا براوس .....کسی که هویت واقعی الیویا رو فهمید !

اوه ... متاسفم بخاطرش ...شنیدم همدوره بودین !

 

چیزی به گلویم چنگ می اندازد و راه گلویم را میبندد  ....بخاطر احمق بودن من ..ساشا و اروین کشته شدند  ...

ساشا ....ساشای عزیزمون ....عشق کانی بخاطر ابله بودن من مرد

 

ویل : روزی که میخواستم ببرمت مهمونی ....زیباییت هر مردی و محسور میکرد چ برسه به منی که .... (نفس عمیق )

چیزی راجب لرد مَگنوسِن شنیدی ؟

پسر ارشد نخست وزیر ....

اونشب تو مهمونی بود .......از لحظه ای که وارد شدیم روی تو کلیک کرد

بدجوری دلشو برده بودی ...

حاضر بود بخاطرت خیلی کارا بکنه ....کارایی که من نفوذشو نداشتم مث اب خوردن انجام میداد واسم ......در عوضش فقط میخواست چند شبی مهمونش باشی !

منم قبول کردم .... انجام یه معامله بزرگ در ازای تو !

کل مهمونی رو باهاش راجبت گپ زدم ....خیلی خوشش اومده بود

سرم را پایین می اندازم.....کل وجودم داغ است .....از حرارتی این اتش خود به پا کرده میسوزم ....

شب مهمونی دائم جلوی چشمم رژه میرود ......پس ان مرتیکه ای که کنار ویل ایستاده بوده مگنوسن بوده ....

ویل : تا اینکه اون صبح اون روز  فوجیتای عوضی فهمید که قراره شب  بفروشمت به مگنوسن ..... پیداش شده و هر چی از دهنش در اومد  به لرد مگنوسن و ماریس گفت ......میترسیدم بشنوی ! ولی مث همیشه خنگ بودی

مگنوسن براش مهم نبود چطور ..اون وفقت میخواست که تورو بدست بیاره ...... اما برای من مهم بود که پیش چشمت مهم باشم واسه همین با یه نقشه تمیز دست بکار شدم ..... ! یه مشت خلافکار جلومو بگیرن  و تورو بزور با خودشون ببرن .....منم مث ی عاشق دل خسته تمام تلاشمو بکنم ولی موفق نشم

همه چیز خوب پیش میرفت ...عالی و بی نقص!

ولی اون لحظه ...اون لحظه لعنتی که دیدم نفس نفس میزنی .....نتونستم ..نتونستم بدمت به اونا

بین دوراهی مونده بودم ..اگه میدادمت موقعیتم عالی میشد ...ولی ولی

این احساس مسخره جلوشو گرفت

تو واقعا شک نکردی من بین اون همه ادم یه خراشم بر ندارشتم ؟

اوه اوه ! راستی میکاسای عزیز ! تو پول یه ماشین و به من بدهکاری

مطمئن باش بجای پول اون باید خیلی کارا بکنی

 

ریکشنی نمی توانم نشان دهم ....

احساس میکنم تمام وجودم کرخت و بی حس شده است

صداها در سرم میپیچد و اکو میشود

" فوجی: ویل ویل ویــــــــــل !!!.....خواهش میکنم اینکارونکن ....ویل التماست میکنم

ویل: ساکت شو برو بیرون

فوجی: همش  بخاطر اون عوضیه؟؟؟؟ ویل زندگی تو  به گند نکش

ویل: دهنتو ببند گمشو بیرون

+منظور فوجیتا از عوضی  مگنوسن بوده ؟ ! اوه خدای من !

فوجی: اگه من نبودم الان زیر اون لوستر اتیشی مرده بودی....فقط بخاطر اون اشغال

+ویل گفت ماریس اتاقم را اتیش زده .....پس...حتی اشغال را هم به من نگفته و منظورش ماریس بوده !

ویل: از جلوی چشمام گمشو "

 

مثل یک جسد افتادم روی این صندلی لعنتی و فکر میکنم به حقیقت هایی انقدر تلـــخ ، که جرئت نوشیدنشان را ندارم

« این روزها

    پارو را رها کرده ام

      و دراز شده ام کف قایق معلقی که

                          به هیچ کجا نمی رود »

ویل :  راستی دوشیزه اکرمن ..هه ! ....نظرت راجب این تیتر خبری چیه ؟

میکاسا اکرمن از سازمان ازادی ...خواهر خوانده ارن یئگر خیانت کار بمبی را طراحی کرد و صد ها از همان بمب بر سر مردم الیایی فرو امد ....

ههههه به نظر خودم که عالیه ! البته باید از توهم تشکر کنم عزیزم

بدون تو ممکن نبود سلاح مو در برابر الدیا مجهز کنم .....میدونی ....خیلی عالیه که خودت باعث از بین رفتن زادگاهت میشی ! خیلی خوبه که بدنام میشی .........

تو لیاقت منو نداشتی ولی ظاهرا صفت خائن برازنده اته

هههههه

 « پروانه ی من در تاری افتاده است که؛

عنکبوتش “سیر” است؛

نه می تواند پرواز کند؛

نه می میرد …! »

 روح من خیلی وقته که جسمم و ترک کرده .... ولی نمیدانم چرا خوره غم  کل وجودم را میمکد ! ...نمیدانم چرا این حس های لعنتی دست از سر من برنمیدارند .....

اهای خدا....ببین ...ببین منو  ....دیگه نمیخوام رو زمینت باشم ....

چرا نمیشوی ؟ ....مگه وجود نداری ؟ .... این اخرین درخواستیه که ازت دارم ...... من و بکش و راحتم کن ....

 تو میدانی من کاری  با ویل نکرده ام که بخواهد انتقام بگیرد ....

تو میدانی من خائن نبودم

چشمانم میسوزد ولی باز هم به اشک هایم اجازه باریدن نمیدهم

حلقه اشک در چشمانم یعنی اخرین خجر بر غرور زخم خورده ام ....

اولین دانه اشکی که بریزد یعنی تیر خلاصی ....

ویلیام سرد و یخ زده بهم زل میزند .... پشتم میرود و پارچه ای که که به دهانم را زده را باز میکند و میگوید : میدونی که جیغ زدن فایده ای نداره ! ....فقط باعث میشه تنبیه بشی

 

دهانم را جمع میکنم تا بی حسی اش برود ارام زمزمه میکنم : چرا ؟

می اید جلویم میشیند و و زانو هایش را جمع میکند و دستش را دورش حلقه میکند ....

به دستانی خیره میشوم که زمانی دور کمر من حلقه میشد ...

_چرا میخواستی من بیام ...چرا برام اشنا بودی

ویل بی تفاوت و سر خیره خیره نگاهم میکند ....یک هو بلند میشود و طرف قاب عکس میرود ...روی دسته مبل مینشیند و همانطور که به عکس خیره است میگوید : خیلی حرف زدم خسته ام

_حق دارم بدونم

ویل : روی زمین خیلی حقا نا حق میشه

چیزی نمی گویم ...از هم صحبتی با ان مردک پست بیزارم

 

ویل : روی زمین خیلی حقا نا حق میشه

چیزی نمی گویم ...از هم صحبتی با ان مردک پست بیزارم

ولی خودش شروع به حرف میکند

ویل : سال ها پیش زنی زیبا در لندن سکونت میکرد .... موهایی به رنگ خاکستری روشن با چشم های ابی دریایی..  زیباییش محسور کننده بود ...

روزی مرد ژاپنی ای به لندن رفت  و دل باخته این زن شد ....

مرد با اصل و نسب بود و خون اشرافی در رگ هاش جاری بود

 زن هم عاشق مرد شد و باهم ازدواج کردن

بعد از دوسال کودک خوشگلی به به اسم ویلیام به دنیا اوردن....

ولی پدر پسرک هر روز از قبل سردتر میشد ..... تا اینکه وقتی پسر شش سالش بود اون و رها کرد و شبانه راهی زادگاهش ژاپن شد .....

تنها خبری که به همسرش داد با یه نامه بود ... نامه رو خوب یادمه

نوشته بود : « امیلیای عزیزم !

وقتی این نامه رو بخونی من کیلومتر ها ازت دورم

وصلت ما از ابتدا اشتباه بود ....تو در شهر و دیار خودت بودی و من دور از خانه

 توی این  سال ها دلم برای برادر هایم خیلی تنگ میشد .....من متعلق به اینجام ...به پارادیس !

امیدوارم در کنار ویل کوچولو زندگی خوبی داشته باشی »

 همین ! ...باورت میشه ؟

پدرم ترک مون کرد ...هه

وقتی  هشت سالم بود مادرم از غصه دق کرد و مرد ......چهار سال توی پروشگاه بودم ..

تا اینکه بالاخره یکی از عمو هام اومد دنبالم و منو اورد  پارادیس

وقتی رسیدیم دیدم  به به ...پدر عزیز عاشق بوده!

وقتی برگشته  با دیدن عشق قدیمیش دوباره هوش از سرش میپره

میدونی .... (با فریاد ) اون عاشق یه زن شوهر دار بود

او زن بچه داشت

عمو و دوست پدرم هر چی میگفتن گوشش بدهکار نبود ....

تا اینکه اونا هم تسلیم خواسته پدرم شدن ...رفتن با دکتر زنه حرف زدن که توی غذای شوهرش سم بریزه و زنه رو بیهوش کنه

حاضر بودن تا هفت نسل بعد دکترو سامان بدن ...اما اون پیرسگ قبول نکرد ...

منم زیر بار نمیرفتم ..نمی تونستم بجز مادر کسیو کنار پدرم ببینم

 (با فریاد )اون موقع یه بچه دوازده ساله چی میفهمید ؟ هـــــــــان ؟

پدرم منو میبرد خونه اون زن ......اون زن یه دختر داشت ...

پدرم میگفت وقتی بزرگ شدی میتونی باهاش ازدواج کنی

هه ....من بچه بودم ....یه طفل رویا پرداز که حالا عاشق یه دختر نه ساله  شده بود

کارم شده بود دزدکی نگاش کردن

تا اینکه شب موعود فرا رسید و عمو و رفیق بابام رفتن که زن و دخترو بیارن و شوهر اون دخترم بکشن ...

من از لای دخترا نگاشون میکردم ...دوست داشتم هرچی زودتر دختره رو بیارن تا دستش و بگیرم و با خودم ببرم

ولی یه توله  اومد و همه چیز و خراب کرد ....بابا و رفیقش مردن

یعنی کشتــــــــــــــته شدن میفهمـــــــی ؟؟؟؟؟؟؟؟ اون توله سگ اونا کشت

عموی بد بختم تا اخر عمر ویلچر نشین شد ....

همون پسره که دست بل قضا پسره دکتره بود اونا کشت ....

با لحن غمیگین و عصبی ادامه میدهد : هه قرار بود من دسته دخترو  و بگیرم اما اون عوضی گرفت ... اون عوضی شد معشوقه دختر و من موندم و یه عموی فلج و قلبی که توی 12 سالگی زخم خورده بود

 

ناباورانه زمزمه میکنم : ارن

ویل از کشوی چیزی شبیه قاب عکسی در میاورد و به سمتم میاد و میگیردش جلوی صورتم و  نعره میزند : ببین ..... ببین ......اون دختری همیشه برات میگفتم اینـــــــــــــــــــــه .....ارهــــــــــــــــــــــــــــه

نفسم بالا نمی اید ....فقط به صفحه مقابلم خیره میشوم

صفحه ای که چهره مرا انعکاس میکند ......بله ....من به ایینه خیره شده ام و تصویر معشوقه کودکی ویل را مینگرم

ویل با عصبانیت ایینه را زمین میزند و صفحه اش با صدای مهیبی هزار تیکه میشود

ویل بازهم نعره سر میدهد و حرف میزند : همون روز قسم خوردم داغت و بزارم رو سینه اش ....قسم خوردم روزی با زجر کشیدن تو لذت ببرم ....

قسم خوردم مث خودم عاشقت کنم و بعد  ولت کنم

 به سمتم  میاد و زمزمه میکند: قسم خوردم این شال نحس و جلوی چشات بسوزنم 

شالم را جوری میکشد که درد گردنم را پر میکند...اما من با شوک به شالم خیره میشوم

نــــه....نــــه  اون نـــه

ویل شال را روی شمعدان می اندازد....

شالم ، همراه روز های خوشی و سختی.........پاره ی وجودم و تنها یادگار او را به اتش میکشد ...

قلبم از معصومیتش دیگر تند نمی زند ....کند میشود ....انقدر کند که به مرگ امیدوار میشوم ...

بوی سوختن اتاق را پر میکند و دود غلیظی اطراف ویل را میگیرد

تمام آرزوی امشب من ، ندیدن فرداست …

 

 

[ سه شنبه هفتم مرداد ۱۳۹۹ ] [ 22:42 ] [ Queentitan ] [ ]
آخرین مطالب

آمارگیر وبلاگ