
در اتاق را هول میدهم ....
تاریکِ تاریک است ...مبایل هم که دیگر ندارم !
در را تا اخر باز میذارم که کمی از نور بیرون به درون اتاق بتابد ...
و به داخل اتاق پا میزارم .....
اینطور که معلومه پر از خرت و پرت و اثاثیه است !
خم میشوم تا زیر یک میزی را نگاه کنم که متوجه نوری نوار مانندی میشوم که از پایین اتاق نشات میگیرد
زمزمه میکنم : این چـیـه ؟
بلند میشوم و طرف نور میروم .... یک کمد کوچک پایه دار سد راهم میشود
بیشتر روی زمین خم میشوم و ناباور زمزمه میکنم
_ اینجا یه ....این دره یه اتاقه !!!!!!!!!!!
با یک دستم کمد کوچک را به سمت خودم میکشم وکنارم میزارمش
چراغ خیلی کوچک به رنگ فرمز روی یک برامدگی را لمس میکنم
دستم را روی برامدگی مکعبی شکل حرکت میدهم ....
چندتا دکمه میاید زیر دستم ......پس این اتاق مرموز قفل امنیتی هم داره !
یاد لحن دستپاچه خانم ماریس وقتی که اینجارا نشون داد می افتم!
اژیر خطر در مغزم شروع به زنگ زدن میکند
باید هر طور که شده در اینجارا باز کنم !.......
دست راستم را به پیشانی میزنم ......
_فک کن فک کن !
چند دقیقه ای گذشته و من هیچ دیتایی راجب رمز ندارم
ولـ ی ....ولی چرا !!!................ اره! خودشه !
چشمانم را میبندم و نفس عمیقی میکشم و روزی را به یاد می اورم که ویل سعی داشت با حرکات دهان پسورد کامپیوترش را بهم بگوید!
یه دلیل تاریکی چیزی نمیبینم ولی دکمه 5 کمکم میکند ....همیشه روی کلید های پنج یک برامدگی ریز هست !
حالا تمام حواسم را در صندوق خاطرات میریزم ....
_ 694 نه نه ....بعد از 9 هشت بود گمانم ! ........6984 اره اره
69841 بعدش ....بعدش چند بووووود ؟؟؟؟؟
یاده حرکت اخر ویل که سه را ادا کرد و چرخید می افتم .....رقم اخر 3 هست!
از اول پین را وارد میکنم
698413
چراغ کوچک قرمز با ریتم ..دی دی ....به زرد تبدیل میشود و چشمک میزند
ناگهان یک صدای چیک مانند می اید ! و چراغ سبز میشود .....و در باز !
یکباره شک تمام وجودم را پرمیکند ....
چرا باید رمز کامیپوتر ویل و این در مرموز یکی باشد ؟
نفس عمیقی میکشم و در اتاق را باز میکنم ...
اتاقی با دیزاین قدیمی !
یک مبل تقریبا سلنتی روبه رومه.......که یه لب تاپ روشه با چراغ مطالعه ، قلم دان ،و یک فنجان
سمت چپم یک چیز عجیب روی دیوار است که پرده رویش خورده
کنار مبل یک پایه ی میز مانند وجود دارد که یک شمعدان بزرگ روشن رویش است .....
عکس بزرگ ویل روی دیوار روبه رو و پشت صندلی خود نمایی میکند
دردیوار سمت راست در دیگری وجود دارد ....کنار در یک گلدان عتیقه که بنظر گران است ..گذاشته شده
دائم به این فکر میکنم که اون چیزی که تو ذهنمه غلطه و امکان نداره
ارام ارام جلو میرم .....
پشت میز میرسم .............بدنه فنجان را لمس میکنم ....گرم است !
پس کسی به تازگی اینجارا ترک کرده !
انگشتم را روی موس لمسی لب تاپ میکشم که صفحه اش روشن میشود
راوی : شخص ثالث
گویا تمام دنیا برایش قد علم کرد ..... قلبش از تپش افتاد ....
اژیر خطر در سراسر وجودش با صدای بلند هشدار میداد
روی مانیتور چه میدید؟ ......
کنی ...هانجی ...خانه لیوای .....نمای ساختمان سازمان ....اتاق ریاست
اتاق لیوای ...ازمایشگاه هانجی ....همه و همه اش به طور زنده پخش میشد
هانجی پشت میکروسکپ نشسته بود و با کسی حرف میزد ....
خانه لیوای خالی بود ......سمت دیگر نمای سازمان .....بچه هارا میدید که ورود و خروج میکنند
بدنش به لرزه افتاد ......
_این دوربینا ...اینا چرا دارن...
یه لحظه به خودش امد ......نگران بود هر لحظه کسی سر برسد
به سمت ان چیزی رفت که رویش پرده انداخته بودند
با یک دستش پرده را چنگ زد و عصبی پرده را کند
گویا اسمان با تمام سنگینی اش بر سرش سقوط کرد
عکس همه بود !! عکس همه ی دوستانش با سنجان به ان تخته یونولیتی وصل بود ..... با چندین کاغذ رنگی و کوچک که رویشان چیزی به لاتین نوشته شده بود
عکس اروین بالای همه قرار داشت و چندین و چند نخ عکسش را به عکس اشخاص دیگر وصل میکرد ..... بعضی را نمیشناخت
به عکس اروین خیره بود .....مغز سرش میجوشید
روی عکسش درشت و با خط قرمز نوشته بودند
با موفقیت تمام شد
روی عکس ساشا هم همین بود .....
بدنش میلرزید ....انچه را میدید باور نداشت .....سرش را ناباورانه تکان میداد
دستش به سمت عکس ارن رفت .....
روی عکس نوشته ارن نوشته بودن
بزودی
دنیا دور سرش میچرخید ....نفس به شماره افتاده بود ...
_ا ر ن ...ارو...ین .....ساشا اوه خدای من
صدای در شد ولی تا واست بر گردد حس کرد چیز تیزی در گردنش فرو میرود و دستی جلوی دهانش را میگیرد
کمی که گذشت دنیا تیره شد
.....................................................................
راوی : میکاسا اکرمن
پلک هایم بهم چسبیده است ....سعی در باز کردنشان دارم
صدای هارا میشنوم ولی نمیتوانم عکس و العملی نشان دهم
به سختی کمی پلک میزنم ...رفته رفته دنیای تار برایم اشکار میشود
ویل دقیقا کنار ان در ایستاده و پایش را از پشت به دیوار چسبانده و دست های را روی سینه گره زده ...
ماریس هم با نگاه یخبندان گونه ای به من خیره است
ماری: بهشون اومد....من میرم بیرون ...سریع تمومش کن
ویل سری تکان میدهد ....
گیج و نا هشیار میخواهم دستم را بالا اورم و چشم هایم را ماساژ دهم
اما....اما منکه به صندلی بسته شدم ....
دهنم کشیده میشود و قورت دادن اب دهان برایم مشکل است .....
دوطرف دهانم بی حس شده .....شاید بخاطر این پارچه ایست که به دهانم زدند
خاطراتم محو است و تقریبا چیزی یادم نمیاد....
فقط یاد است که امدم توی انباری برای برداشتن سطل
ویل : خب.....که اینطور...
به ویل که با همان استایل سرش را زیر انداخته ، چشم میدوزم
ویل : میکاسا ....میکاسا میکاسا
با عصبانیت و کلافگی اسمم را زمزمه میکرد و سرش را تکان میداد
گلدانی از کنار پایش بر میدارد و با عصبانیت به دیوار میکوبد و پشت بندش داد و فریاد راه می اندازد
من تو این اتاق چه کار میکنم ....چشه ؟
رنگش از عصبانی قرمز شده ....ماریس در را با تعجب باز میکند
ماری : چته ؟
ویل با فریاد : برو بیــــــــــــــــرون
ماریس چیزی نمیگوید و در را میبندد
ویل کلافه و عصبی به طرف من می اید و پشت صندلی را میگیرد و صندلی را به عقب هول میدهد ....طوری که پایه های جلو در هوا معلق میشود
با چشمان گرد شده نگاهش میکنم .....او هم با مردمک های لرزان به من خیره میشود
بعد هم زمزمه میکند : میکاسا چرا ...چرا الان ؟
صندلی را رها و پشتش را به من میکند و پریشان دستش را در موهایش فرو میبرد
ویل : همه چیز داشت خوب پیش میرفت ....خرابش کردی.....توی لعنتی همه چیزو خراب کردی
صداش هر لحظه بلند تر میشد
داد میزنم اینجا چخبره ...
اما چون دهانم بسته است صدای جیغ مانند نامفهموی منتشر میشود
دوباره بلند تر داد میزنم ....باز هم بی فایده است ...گلوبم خشک خشک شده و خس خس میکند
نمیتوانم گلویم را منقبض و منبسط کنم و اب دهانم را فرو ببرم... اب دهانم به پارچه میخورد ...
به پایم قدرت میدهم که بالا بیاید ...ولی انها را هم بسته اند
کتفم در حد مرگ درد میکند ......باید توی اتل باشد ولی به پشت صندلی کشیدندش و محکم به چیزی گره اش زدند
ناگهان صحنه اشنایی در ذهنم جرقه میخورد ....
سریع گردنم را میچرخانم و ان تخته را نگاه میکنم ....درسته
پس خواب نبوده ...
پس .........!!....... نه !
ویل رویش را به من میکند ....اجازه نمیدهد تمرکز کنم ....
سرم را پایین می اندازم و چشمانم را روی هم فشار میدهم
مرگ اروین و ساشا ...به ویل ارتباط داشته ....مگه میشه ؟
نا باور دست از تقلا میکشم ....به لب تاپ روی میز نگاه میکنم
چشمانم گشاد تر میشود ....
ویل چشم بسته سرش را تکان میدهد
ناگهان چشم و لب را به سخن باز میکند
ویل : به اروین گفتم برام یه اکرمن بفرسته چون خیلی مشتاقم با یکی از اونا کار کنم...
به چشمانم خیره میشود و با لحن خشک و جدی ای میگوید
: ولی تو حق داری بدونم دلیل واقعیم چی بوده
میدونستم نسلتون در حال انقراضه ... بعد از یکم تحقیق دستم اومد که از نژاد کوفتی تون فقط دو نفر باقی مونده
هرکیو میفرستاد گل بود !
هم هوش بالایی در زمینه جنگی داشتین ...
و هم کشتن یکی از اکرمنا خودش برد خیلی بزرگی بود ...و به ضرر الدیا تموم میشد
و از همه مهم تر ! هر کودومتونم میومدید وصل میشدید به اون لعنتی ...و من بالاخره انتقامم و میگرفتم
مسخ شده بهش خیره میشوم ....ضربان قلبم شدت گرفته ....گوش هایم میشنود و مغزم نمیخواهد پذیرا باشد ....نمیخواهم به این فکر کنم که...
ویل : نظرت چیه از اول شروع کنیم ..هوم؟ .....اوه تو نمیتونی حرف بزنی
چون من دهنت و بستم
جمله اخر را فریاد میزند و با یک خنده هیستریکی جمله اش را تمام میکند
انتقام ؟ .....یاد نگاه های عجیبش موقع ورودم به این شرکت می افتم
نگاه عجیب و خاصی که همان شب اول بهم انداخت ...
ویل با خشم و داد ادامه میدهد : میباس ماریس همون روز تو کافه کارت و تموم کنه ... میباس اون قرصای لعنتی و بریزه تو قهوت و تمـــــــــــــوم
یکباره روح از بدنم کنده میشود .....حس میکنم دیواره های دلم فرو ریخت
ویل : میدونی اروین فهمیده بود ؟
اون مردک مو زرد بو برده بود برات نقشه دارم
میخواست شخصا بیاد دنبالت ...هه ! ولی من نذاشتم ....اوه تصحیح میکنم
«ما» نذاشتیم .....الیویا کارش و تمیز انجام داد ....
همون شبی که اروین بهش گفته بود میخواد به دیدن تو بیاد کارش و ساخت !
هه ! اروین بدبخت کی و به عنوان مشارو انتخاب کرده بود
الان مگر تابستان نیست ؟ پس چرا میلرزم ؟ .....
این سردی حرف ویل است یا سری هوا ؟ این فکر لعنتی چی میگوید این وسط
"میکاسا: چی؟؟؟؟؟؟؟؟ ... جان استعفا داد!؟
هانجی: فکر کنم...اروین در جریان کاراش بود...
راستی اروین قبل از مرگش میخواست بیاد و تورو ببینه...
با الیویا هماهنگ کرده بود ..ولی...خب ...اجل محلتش نداد "
هه چقدر خر بودم من .....چرا حالا باید معنی ان نگاه های خشونت امیز و پوزخند های الیویا را بفهمم ؟
در حالی که بدنم میلرزد از خشم نعره بلندی سر میدهم .....ولی حیف که پارچه صدایم را خفه میکند
ویل : هــش اروم ....چرا هار شدی جیگر ؟ صب کن ...مونده هنو
راستی میدونستی چرا برای کار اوردمت توی دفتر خودم ؟ اینم نفهمیدی ؟
معلومه که نه چون خیلی ساده ای ....اخه کی یه راس میره تو دفتر مدیر احمق جون ؟ .....بزار من دلیلشو بگم ....چون مدیر میخواد کار اون و تموم کنه
اره ! میخواستم همون روزای اول بکشمت و خلاص
اون روز و یادته که یه حدسایی راجب v.w زدی وقتی خودت گفتی بیا کنار میزم کارمو راحت کردی..میترسیدم تا بخوام بت نزدیک بشم جیغ جیغ کنی و مشکل درس کنی .....توی کور حتی کُلت کوچیکی که توی دستی که پشت صندلیت گذاشته بودم و ندیدی .....همه چیز عالی بود اگه اون فوجیتای احمق خودشو ننداخته بود وسط .....عوضی تا لحظه ای استراحت اونجا تمرگید که بلایی سرت نیارم
«بــاران ..
فـــقط ..
همین جایی از قصّه ،
که من ایستاده ام می بـــارد !
دو قدم این طرف تر ..
دو قدم آن طــرف تر ..
همیشه آفــتـاب است ! »
ویل : اوه ....... دارم با تمام سلولای بدنم لذت میبرم ....انگار دارم از رنج تو تغذیه میکنم ...حس فوق العاده ایه ...دوسش دارم
بلند خنده سر میدهد .... اسمان میلرزد و بر سر من فرود می اید
ویل سطح اتاق را طی میکند و با لذت حرف میزند
ویل : میدونی ؟ اون شب ماریس اومد توی کارگاه که کارتو یکسره کنه ....ولی پی ام دادی ....پی امی که جونت رو نجات داد.....بهم گفتی مشکل بمب و فهمیدی ، سریع دستور دادم عقب نشینی کنن چون میدونستم هوش اکرمنا چقدر قابل تحسینه ....بعدم من مث سوپر من وارد شد (خنده)
هه خیلی احمقی دوشیزه اکرمن خیلی زیاد
برات سوال نشد ساعت سه شب من تو شرکت چه کار دارم
اَو خدای من تو خیلی خنگی (خنده )! از لحظه ای که به من پی ام دادی تا وقتی که در سالن و باز کردم 3 مین هم نشد !
اتاق من طبقه پنجمه ساختمان اداریه ! راهش تا همکف با پله 2 دقیقه اس با اسانسور 3 مین از دره ساختمان اداری تا کارخانه 50 متره ! که طی کردنش 3 مین زمان میخواد البته بستگی به شیب زمین و سن دونده ، قدرت بدنی و سرعت پاها هم داره !
وقتی بخوام وارد ساختمان کارخونه بشم باید رمز دی جی تال بزنم و دوربین صورتمو چک کنه ! این کار 1 الی 2 مین زمان میبره ...کارگاه پروژه v.w اخر اخر سالن کارخونه اس.... تا رسیدن به اون جا و رد کردن دستگاه ها 3 مین زمان میبره .....اگه باز کردن در با قفل امنیتی رو 1 مین در نظر بگیریم من میباس بعد از 12 دقیقه برسم نه 3 دقیقه !!! دیدی ؟ خودتم کم احمق نیستی عزیزم
«نمـــــیـدانــــی ،
چه دردی دارد !
وقـــتـی ..
حــــالـم ..
در واژه هــا هــم نــمی گنــــجــد …!»
ویل : چرا داری مث مشنگا نگام میکنی ؟ (خنده) .....
ناگهان لبانش بسته میشود و با اخم غرش میکند :
بعده مرگه اروین همه چیز تحت کنترل ما بود .... تا اینکه اون پسره عوضی ...اره همون یئگر اشغال اسناد مهم و برداشت و با نامزدش در رفت..... اسنادی که الیویا در یک قدمی رسیدن بهشون بود
چیش ....ولی خب خوبم شد ! من به لیو گفتم خبرش و بزاره تو سایت تا تو بتونی ارن و فراموش کنی! به هر حال اون رئیس اون سازمان درو پیت تون بود
جوشش اشک باعث میشود از سوزش زیاد چشمانم را ببندم .....
نه ! من گریه نمیکنم ....به هیچ عنوان ! چیزی تا اخر این راه باقی نمانده ..
تنها کاری که میتوانم بکنم همینه......ضعفم را ..سستی ام را ...شکست تمام تنم را بروز ندهم ..تا بیشتر ازین مایع لذت این رذل کثیف نشوم
......................................................
!!! ادامه در قسمت دوم !!!