پارت بیست و هفتم_زیر باران اشک
پارت بیست و هفتم_زیر باران اشک

راوی : شخص ثالث

بوی قهوه حالش را جا می اورد ...فنجانش را لبه پنجره گذاشت و هموای تازه  عصرگاهی را وارد شش هایش کرد...

باران با سخاوت می بارید .... 

دل که بگیرد زمان و مکان را فراموش میکند .... گویی آسمان هم فراموش کرده بود تابستان است...

قطرات باران صورتش را نواش میکردند  ...چشمانش را بست وبه  اوای خوش ریتم باران گوش سپرد

خیلی عجیب بود .....قطره ای درشت اشک از چشمانش سرازیر بود

نه بغضی داشت و نه اندوه تازه ای !

ولی خب مگر میشود دل به باران بدی  و چشم هایت خیس نشود ؟

حتی اگر میکاسا باشی هم روزی گرفتار اشک بی مهابا میشوی

صدای ماشینی که از چاله ابی رد میشد..امد  

از داخل این اتاق ویو پارک مشخص بود .....زیبابود  ...درختان ، گل ها ، وسایل ورزشی و چراخ های رنگی همه کوچک و ریز دیده میشدند  !!!....

دستش را برای برداشتن فنجان میبرد که بی حرکت ماند و ابرو هایش بهم نزدیک شد

" ویل :امروز ورزش نرفتید...مشکلی که پیش نیامده ؟ "

اوه ...پس اینطوری امارش داشت ..... !!

برای اینکه دوباره غرقِ خاطرات نشود سرش را تکان کوچکی داد

ولی غم و بغض  با وجودش عجین شده بود راه گریزی نداشت .....

حصار تنهایی اش هر روز تنگ تر میشد

هیچکس را نداشت تا کمی غمش را سبک کند

کاش طلسم این بی کسی میشکست و تکیه گاهی برایش میرسید

دستش در اتل خشک شده بود ... از پنج روز پیش که مرخص شده بود مدام دستش در اتل حبس بود

گردنش بخاطر متحمل شدن این وزن سنگین درد میکرد ....

پیشانی اش از درد  در حال انفجار بود ..

کف پای چپ اش میسوخت .... با هر نفسی که میکشید ریه اش به خس خس می افتاد .....

ویل هر روز شاهد اب شدن تدریجی میکاسا بود و نمیتوانست کاری کند

دوقلو ها و فدریک هم دائماً در دفتر اصلی ویل چتر بودند ...

ویل هم چیزی نمیگفت ...

اخیرا افسردگی هم به جمع او و تنهایی پیوسته بود

اینده برایش تیره بود ....

با دستش گردنش را ماساژ داد صدای چیکه کردن قطرارت اب از درز پنجره روی عصابش بود .....

گلدان های لبه پنجره  بوی خاک باران خورده را منتشر میکردند

دلش هوس قدم زدن زیر باران را کرد ...

لباس هایش را به سختی پوشید ....شال گردنش را حصار گردنش کرد

کسی در دفتر ویل نبود ....دفتر خانم ماریس هم خالی بود .....

سعی میکرد وزنش را روی پای راستش بیاندازد ....

بالاخره به اسانسور رسید و راه پارک را در پیش گرفت

 ...........................

راوی : میکاسا اکرمن

با ولع نفس میکشم ....هوای پر طراوت این روز بارانی را به سلول های ریه ام هدیه میکنم

اب از برگ های سبز و شاداب درختان سر میخورد و در دل زمین فرو میرود

هیچ رهگذری در پارک نیست ....

باران شدید تر میشود ...گویا ابر های تیره میخواهند خشمشان را بر سر زمین فریاد بزنند

سرم را بالا می گیرم و به این ترانه بسیار زیبای خدا گوش میدهم

روحم تازه شده است

اشک هایم بی محابا روی گونه ام می غلتند و پایین می ایند

بغضی سد راه گلویم نیست اما قطره ای اشک خودسرانه مسیر خود را گرفته و پایین می ایند و بهم میفهمانند با سرکوب کردنشان نمیتوانم مانع ابدی ریختنشان باشم

قطره های بلورین باران  مرا در اغوش خیس خود میگیرند

صدای اهنگ احساسی با سبک ملایم از دور شنیده میشود ....

گردنم را میچرخانم ....

همراه همیشگی ام  که در سایه از راز ها پنهان شده باز هم به سراغم امده

مثل همیشه هودی مشکی با شلوار همرنگش !

دستش را به سینه گره زده..... درختان پر شاخ و برگ این راهروی

پارک دروش را قاب گرفته اند

تقریبا 20 متری باهم فاصله داریم ....برایش دستی تکان میدهم

اوهم دستش را که در دستکش بود بالا می اورد و بی حرکت نگه میدارد

نگاهم را ازش میگیرم ....

بوی خاک باران خورده حالم را خوب میکند ...صدای دلپذیر نم نم باران در گوش هایم جاری است  .... اهنگ ان سایه هم لذت افزونی بهم تزریق میکند

باران از ان شدت اولش خیلی کمتر شده است ....

حالا فقط احساس میکنم که شبنم روی گل های بهشت ...روی زمین سقوط میکنند

سایه را از کنار چشم میبینم که از انتهای راهروی پارک راهش را میگیرد و میرود ....

حتی نمیدانم برای گرفتن جانم اینجاست یا محافظت از ان !

کمی بیشتر قدم میزنم ...درختان بلند و زیبای اطرافم شاخه هایشان را با ترانه باران میرقصانند

باران کمتر و کمتر میشود و جایش را به باد میدهد ....

احساس تازه بودن میکنم .....احساس میکنم تمام غم هایم با باران شسته شد

وجودم از ان اشک های مزاحم تصفیه شد ....

دوست ندارم خورشید جایش را با ماه عوض کند

ماه طلسم چشم های او را  در دل دارد ....

ولی افسوس که اسمان سرخ در حال وداع با خورشید است !

به اسمان خیره هستم که بادبادک رنگارنگ زیبایی به فلک میرسد

لبخند تلخی میزنم و ناخواسته به انها حسودی میکنم  .... به بچه های معمولی....اونایی که دور از هیاهوی روزگار بچگی میکنند ....

چندتا بچه در بچگی دست به قتل میزنند ؟.....چند بار غم از دست دادن خانواده را میچشند ؟...

چرا دنیا با ما سر جنگ دارد ؟ ...تمام بدبختی های من و امثال من بخاطر مردم این شهر است ....بخاطر این مارلی صفتان پست

نفس عمیقی میکشم ...این سوال ها سال هاست که در انتظار جواب نشسته اند 

......

ینطور که معلوم است فرد بالابر بادبادک در قسمت مدرن و بدون درخت پارک ساکن است ...

بی اختیار پاهایم به همان سمت میرود

از چیزی که میبینم چشمانم گرد میشود

ناشناس دسته بادبادک را گرفته است

پانزده متری با من فاصله دارد ....متوجه من میشود و به طرف نیم کتی میرود..

 دسته بابادک را به میله ان میپیچاند

با دست اشاره میکند بیا !!!!

میخواهد خودش را نشان دهد ؟؟؟

یک قدم به جلو بر میدارم که ان عقبکی قدمی به عقب میرود

با هر قدمی که به سمت نیمکت میروم اوهم در حالی روییش به من است عقب میرود

کاغذ تا شده ای به دسته بادبادک اویزان است

جُدا و شروع به خواندنش میکنم

سعی نکن دری را رو به شادی باز کنی

تلاش کن یک در جدید بسازی !)

منظورش را که میفهمم لبخندی روی لبم مینشیند

دسته بادبادک را میگیرم و کنترلش میکنم ....

بادبادک سرکشانه به این طرف و انطرف میرود ....لبخندم شدت میگیرد

حس بینظریست که هیچ وقت تجربه اش نکردم

پس مردم اینجوری خوشگذرانی میکنند!

هوا رو به تاریکی میرود و لامپ و پروژکتور پارک روشن میشوند

بادبادک شبرنگ هنوز در بلندای اسمان میرقصد ....

منظره دوست داشتنی ایست

روی نیمکت میشینم و ارام ارام نخ را دور دسته میپیچم و با صدای تقریبا بلند میگویم :

تا حالا چهره ات رو دیدم ؟

سایه دستانش را در جیب فرو هودی کرده و هنوز همانجا ایستاده  

نگاهش میکنم ....

سرش را به معنای اره بالا پایین میکند

_صدات چی ....صدات وشنیدم ؟

باز هم حرکت قبل را تکرار میکند

پس میشناسمش !!

در سایه از اشکار بودن پنهان است ....

_میتونم باهات حرف بزنم ؟

سرش را به چپ و راست تکان میدهد ...

بادبادک فاصله اش را با من پر میکند و روی پایم مینشیند

_بزارمش اینجا ..برش میداری؟

باز هم حرکت سر به معنی بله

_مرسی ....حس خیلی خوبی بهم داد ....

هیچ کاری انجام نمیدهد ...

بلند میشوم و ارام شروع به قدم زدن میکنم

کاری که همیشه برای ارامش میکنم .... به قول سایه دری که همیشه برای شادی بهش پناه میارم

دستی به گردنم میکشم .....تحمل وزن گچ دستم برایش کار سختیست

و در اخر طبق معمول فکر ارن در سرم جای میگیرد ....

دوباره فکر تو ....بازهم ادامه غمت ...این درد تا ابد با من است ....

نمیدانم دوست داشتنش گناه است یا نه ...

ولی انجامش میدهم .....از تمام او حق فکر کردن را بهش که دارم !

ماه عزیزم بالا امده و نماد زیبایی شب را به رخ  میکشد

«ماه من که تو باشی!

تکلیف روزگارم را...

باید هم شب روشن کند...!

شبت روشن ماهِ من»

پسری با موهای بلوند سوار بر دوچرخه از کنارم عبور میکند و باعث میشود چهره زیبای ارمین پیش چشمانم جان بگیرد

دلم  برای برادرانه هایش ، لبخند گرمش و اغوش مهربانش لک زده

گویا این دنیای بی رحم تمام سعی اش را در زمین زدنم میکند ...

با نبودتان ...

با نیامدنتان ...

با هرچه که میتواند ازارم میدهد ...

 

____________________________________________

راوی : شخص ثالث

روی تخت دراز کشیده بود

صدای ان سه پسر  از دفتر ویل می امد .... حتی این موقع از شب هم اینجا را ول نمیکردند  ...

این چند روز به صدای ان ها عادت کرده بود ....

ساعدش را روی پیشانی گذاشت و به فکر فرو رفت

"ویل ویل ویــــــــــل !!!.....خواهش میکنم اینکارونکن ....ویل التماست میکنم

همش  بخاطر اون عوضیه؟؟؟؟ ویل زندگی تو به گند نکش

اگه من نبودم الان زیر اون لوستر اتیشی مرده بودی....فقط بخاطر اون اشغال"

روز های اول مشخص نبود که فوجی تا این حد از او متنفر است ولی این اواخر از حرف هاش اینطور برداشت میشد

یاد روزی افتاد که در دفتر  ویل نشسته بود و فوجیتا خودش را روی زمین پرت کرد ومدتی همانجوری ماند  تا ویل برود و بغلش کند....

یا روزی که وقتی فهمید میکاسا مشکل V.W  را فهمیده است وحسابی چهره اش درهم رفت  ....

به ان سه شیطون بیرون در فکر کرد ....

خاطره ها را مثل البوم ورق میزد

"روزی که ناگهان در کافه پیدایشان شد ..."

"روزی که ان پسر دزد را در هایپر گیر انداختند ..."

خنده تلخی کرده و و اب دهانش را قورت داد

"اون صبح بهاری که با جیغ از کابوسش رها شده بود و ان ها در را شکستند"

 

باورش نمیشد که باید برود و انهارا رها کند

صدای چکه کردن اب از لای درز پنجره روی مخش بود

دو روز دیگر به پارادیس برمی گشت !

چشمانش را بست و سالن غذاخوری سازمان را به یاد اورد ...

صدای جیغ و خنده ساشا برای غذا در ذهنش اکو شد .....

خاطرهای  کهنه ای روی پرده ذهنش به نمایش رفتند

" ارن : با من بودی؟؟؟؟

جان : هه پس کی دیگه اینجا موهاش قد دختراس ؟

ارن : حدااقل مث تو یال ندارم

جان : چیییییییییییی ...کله اسبی بودن  بهتر از  داشتن  کله گربه ایه توعه

کنی : جان ! یک کلمه دیگه حرف بزنی کله گرگی میکاسا میاد تو صورتت  "

 

"ارمین: ملکه بودن بهش میاد

ارن : تا موقع مرگم ازکریستا محافظت میکنم .....قسم میخورم

_ارن باز فراموش کردی !؟....اسمش هیستوریاس"

 

گلویش گرفته و گرفته تر میشد .....

 

"ساشا:  میــــــــــکاسااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

_هووووم ؟

ساشا : گفت ..گفتتتتتت ....بالاخره گفت دوسم دارهههههه ....

میکاسا ...میکاسا بنظرت درخواست شام و قبول کنم ؟

_مگه بار اوله باهم میرید برای شام

ساشا : خب اونموقع به عنوان دوتا رفیق میریفتیم ....الان باید به عنوان نامزد بریممممم ...وویییییی...میکاسا شالتو میدیی  با لباسم ست کنم ؟

_چی ؟

ساشا : یا یمیر کبیر  .....غلط خوردم "

 

ساشا دیگر نبود ؟؟؟؟؟

 در روز هایی دست و پا میزد که حتی نمیداست ویل و این شرکتش وجود دارند ....روزایی که ان سه نفر برایش نا اشنا بودند ...چرا دیگر بهشان نمیگفت هرکول ؟

...

دو راهی بزرگی سر راهش بود نمیتوانست دوستان قدیمی اش را فراموش کند

از طرفی ترک اینجا برایش غیر ممکن بنظر میرسید

نمی توانست افکارش را منظم کند ..ولی وقتش کم بود .....

دو روز دیگر هم از راه میرسید و او هنوز بین دوراهی مادنده بود

صدای پسر ها و چکه چکه کردن اب می امد ..... اب روی تختش ترشح میشد

با اینکه چند ساعت قبل در پارک بود باز هم دلش هوای پیاده روی کرد

حتی فکر کردن به اینکه بعد از دو روز اینده نمیتواند در ان پارک قدم بزند ،ازارش میداد

شال گردنش را پیچید و از اتاق بیرون زد

..........................

 

روی پل چوبی پارک ایستاده بود .....

اب زلال زیر پایش به مقصد زندگی جریان داشت .....

رودخانه کوچک انعکاس ماه را به تصویر میکشید ...

چراغ های این قسمت پارک خاموش بودند و فضا نیمه تاریک بود

میکاسا تکیه اش را به نرده ها زد و به هلال زیبای ماه خیره شد

ذهنش نه درگیر بود و نه اسوده ...

نه خوشحال بود و نه ناراحت ....

بی حس بود ...تهی از هرچی احساسات مزاحم

نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست

: هی میتونم بیام پیشت ؟

چشمانش را باز کرد ....حالا دیگر صاحب صدا را خوب میشناخت ...

 همانطور که به اسمان خیره بود زمزمه کرد : اوهوم

ویل کنارش ایستاد ....به نرده ها تکیه داد و دستانش را روی سینه گره زد

صدای ریز جریان اب سکوت شبانه پارک را میشکست ...

هیچ کدام تمایل به باز کردن بحثی نداشتند ...

از همین وضع  لذت میبردند ...

ویل به نیم رخ میکاسا زل زد .....

موهای حالت گرفته اش روی پیشانی اش ریخته بود و صورتش را قاب میگرفت ....

کم کم فضا ازین سکوت اجتناب انگیز سنگین شد .....

ویل لب را به سخن باز کرد و سکوت را شکست

ویل : گریه کن ...

میکاسا متعجب به سمتش برگشت و با ابرو های بالا گفت : چی ؟

ویل : گریه کن...جیغ بزن ....ولی چیزی و توی خودت نریز...حس میکنم ...احساساتی که سرکوبشون میکنی کم کم دارن طغیان میکنن

میکاسا چهره بی تفاوتی به خودش گرفت و دوباره به جلو خیره شد

_من فقط سعی میکنم مثل یه شمع زندگی نکنم

ویل : مثل ...شمع !!؟؟

_اوهوم ...هرچی بیشتر اشک بریزه تاوانش تموم شدن خودشه  !

ویل: گریه کردن همیشه معنیش این نیست که تو ادم ضعیفی هستی ...گاهی به این معنی ترجمه میشه که تو قلب داری

میکاسا فقط نگاهش کرد ....در هر حالی قدرت شخصیت اش را در عین ظرافت به رخ میکشید

ویل نمیخواست دوباره سکوت برقرار شود

ویل : دوست دارم بدونم این زندگی با تو چکار کرده ..... هیچ کس از اول مثل تو نیست ....توهم  از اول اینجوری نبودی

_چجوری؟

ویل: فرض کن متفاوت! .....یا شایدم خاص !

_زندگی خیلی تلاش کرد منو از پا در بیاره ....من تنها کاری که کردم این بود که انتخاب کنم دوباره بایستم یا نه

ویل : و ایستادی !

_اینطور که معلومه .....!

ویل : اگه بشینی هم میتونی ادامه بدی .....نشستن  به معنی تسلیم شدن نیست ....به معنی پایین اوردن این سپریه که جلوی خیلی چیزا گرفتی

_درک نمیکنم

ویل: چیو ؟

_این مکالمه رو ......بازی با کلمات ...هوم.......دلیلی نداره

ویل : داره

میکاسا چرخیده و دست به سینه ویل را نگاه کرد ....ابرویش را بالا داد و با لحن خاصی گفت : خب ؟

ویل یکباره تغییر حالت داد ...دستانش توی جیب برد و او هم فیس تو فیس میکاسا شد 

جدی و با نگاهی خاص چشمانش را به چشم های میکسا دوخت

ویل: میکاسا اکرمن ....دیگه نمیخوام توی ذهنم باشی

_ ....

ویل: میخوام کنارم بایستی و از رویا به واقعیت تبدیل بشی

میکاسا نمیتوانست چشم از ان گوی های طلایی بردارد ....

خیره خیره به  چشمان ویل نگاه میکرد  ...گویا میخواست راز درونش را از ان  چشم ها بخواند

ویل: چشمامو وقتی تو بهشون نگاه میکنی دوست دارم

_ویلیام

ویل: اوه خدای من تا حالا اینقدر عاشق اسمم نبودم

میکاسا ریسمانی را که به چشمان او و خودش وصل بود را پاره کرد

نگاهش را پایین انداخت ...نمیدانست باید چه عکس و العملی نشان دهد !

گرمی دستان ویل را دور کمرش حس کرد ....

بوی خنک عطرش هرکسی را مدهوش میکرد

میکاسا با اخم ظریفی دست روی سینه ویل گذاشت و گفت :

_نمیدونم چرا اینقدر از بغل کردن خوشت میاد ....ولم کن

ویل : از بغل خوشم نمیاد ولی عاشق قیافه توام وقتی بغلت میکنم .....کاوایی ترین چهره ای میشه که تاحالا دیدم

ابرو های میکاسا بالا رفت و به  طرز وحشناکی  پایین امد و کنارهم قرار گرفت  .....حالت چشمانش پرخاشگر شد ... این چهره روی لیوای هم تاثیر داشت

ویل دستانش شل شد و حیرت در چشمانش پدید امد

گویا ازین نگاه خشمگین و درنده ترسیده بود

دستش که شل شد میکاسا خودش را بیرون کشید .... نگاهی به چهره ویل انداخت و ناخداگاه زد زیر خنده

ویل مات و مبهوت به این تغییر حالات میکاسا نگاه میکرد ....

ولی کم کم از خنده ی میکاسا به خنده افتاد

همانطور که میخندید گفت : هی دختر تو دوگانگی شخصیت داری

میکاسا خنده اش جمع شده بود ولی لبخند به لب داشت

_فکر نمیکنم.....فقط میخواستم اون روی کاوایی رو هم ببینی

ویل خندید و با لذت به میکاسای خندان خیره شد ...

زیبایی چهره اش دو برابر شده بود و ویل نمیتوانست چشم از او بردارد ..تا به حال ندیده بود اینطوری بخندد ....

چند دقیقه ای گذشت و دوباره سکوت حکمران شد ....کسی نمیخندید

ویل: از همون لحظه ای که دیدمت شروع شد ...عام ....خب اصولا از قلبم به عنوان صابون استفاده نمیکنم که تا هرکیو دیدم سُرش بدم طرفش ولی........

ولی خب تو فرق داشتی ....چشمات .....هوف ...بیخیال

میکاسا فقط نگاهش میکرد .....فضا برایش سنگین بود ...میخواست از ان مخمصه که نمیدانست چیست خلاص شود

دلش نمیخواست این حرف هارا بشنود ....کلافه بود ....

چیزی در وجودش مانع  ورود خوشی میشد .....

کلافه دستی در موهایش کشید

ویل به زمین خیره بود و گویا عمیقا در فکر فرو رفته بود

_ویل....خواهش میکنم تمومش کن  ...تو....تو داری اینارو به کسی میگی که قلبی نداره بهت بده......قلب من خونه یکی دیگس ...نمیتونم بیرونش کنم

ویل:......

_تو ...تو خودت !! ..خودت مگه نگفتی یکی دیگرو دوست داری ...مگه نگفتی از بچگی عاشقش بودی ...به همین زودی جا زدی ؟

ویل: کی گفته الان عاشقش نیستم ؟ ...کی گفته دیگه بهش فکر نمیکنم ؟

_پس چرا د...

ویل: درسته ....منم قلبم متعلق به عشقمه .....ولی قلب توام متعلق به اونه ....اینارو تو ترازو بزاری هم سطح وایمیستن

_.....

ویل : قبلا هم گفتم ...درک میکنم ...درک میکنم حسی که بچگی توی ادم جوونه بزنی چجوریه حس و حالش .....همشو درک میکنم ....رشد میکنه ...میاد بالا میرسه به گلوت ....میرسه به قلبت ......به تمام وجودت

برای همینه که میخوام کنارم باشی ....کسی و میخوام که درکش کنم ...که درکم کنه .....اون من و دوست نداره...اینم تورو !

شبیهن نه ؟

میکاسا حرفی نداشت....کلافه بود ....چیزی در وجودش به تلاطم افتاده بود

میترسید اخرش هم حسرت ارامش روی دلش بماند ....

حس میکرد هیچ کس نمیتواند درکش کند ....

گرمی بدن ویل نزدیک و نزدیک تر شد و ویل اورا در اغوش کشید

زمزمه وار زیر گوشش نجوا میکرد : چرا خودت و اذیت میکنی ؟ با کی میجنگی ......اروم باش ...

ارامش ذره ذره به وجودش تزریق میشد ....ناگهان صدای شلیک ممتد گلوله به گوششان رسید ....

ویل پوزخندی زد و با لحن حرصی گفتن : حتی دزدای معتادم زمانی و برای فرار انتخاب میکنن که ارامش از تو سلب بشه .....

خودش را عقب کشید و دست میکاسا گرفت : بیا بریم ....گردنت زیاد نباید وزن دستت رو تحمل کنه

میکاسا تازه یادش امد که پای چپش سوخته است .!

دستش تیر خورده و گردنش درد میکرد !

گویا کنار ویل تمام درد هایش را فراموش کرده بود

دستش را از دست او نکشید ....

ارام باهم قدم برداشتند و از روی پل پایین امدند ...

ناگهان ویل لبخند شروری زد و دست انداخت دور کمر میکاسا و اورا بلند کرد

میکاسا ازین حرکت ناگهانی چشمانش گشاد شده بود و با تعجب به نگاه خبیث ویل زل زد

ویل میکاسا را مثل عروسکی تاب میداد او را روی اب دریاچه میبرد و بر میگرداند

میکاسا با دست ازادش مچ ویل را گرفت و با جیغ گفت : ویل ولم کنننن

میندازیم تو اب

ویل با لحن خبیثی گفت : تازه فهمیدی ؟

ویل گردنش را بالا گرفته بود و با لذت به میکاسا نگاه میکرد ...میکاسا هم پایش  را بالا اورد و ویل را حسابی خاکی کرد ....

میتوانست زانویش را در سینه ویل بزند ولی دلش نمی امد به او صدمه ای بزند

ویل از لگدهای میکاسا جا خورد و کمی عقب رفته که پایش به سنگی گیر کردو

شلپ! توی رود خانه افتاد و میکاس مماس با او رویش خیمه زد ...

کل بدن ویل غرق اب بود و هر دو نفس نفس میزنند ...

ویل توی اب خوابیده بود و بدنش خنک میشد ....میکاسا هم روی جسم نرمی تکان میخورد

  یکباره هر دو به خود امدند و دستپاچه سعی کردند از روی هم بلند شوند

   ولی با حرکت ناگهانی ای ویل حلقه دستانش را تنگ کرد و میکاسا را به خودش  فشار داد

چشمانشان در یکدیگر قفل شد ....

ویل نگاهش را از چشمان میکاسا پایین اورد و به لبانش دوخت......

 

 

 

 

 

[ یکشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۹ ] [ 22:24 ] [ Queentitan ] [ ]
آخرین مطالب

آمارگیر وبلاگ