
راوی : شخص ثالث
دای تیز شلیک گلوله حرفش را قطع کرد ویل همچنان به جلو خیره بود و فکر میکرد ....
دو تا لاستیک جلوی ماشین را پنچر کردند
...میکاس مات و مبهوت به ان افراد نگاه میکرد ...یک ساختمان متروکه ده/ دوازده متر عقب تر از ماشین از توی ایینه دیده میشد
یک وانت بزرگ دقیقا رو به روی ماشین ویل بود و پنج شش تا موتور چند ترکه دور و اطرافش ....مهتاب روی انها میتابید ولی صورتشان مشخص نبود ...
ویل : برو میکاسا... صبر نکن ....من که پیاده شدم برو یجا پناه بگیر خب؟
میکاسا: امـ
ویل با داد و قاطع گفت : میکاساا به خاطر خدا اینبار دست از لجبازی بردار فقط برو
صدای جیغ گلوله بعدی سکوت جاده را شکست
چراغ های ماشین به نوبت شکسته و خاموش شدند حالا فقط انها روی میکاسا و ویل تسلط دید داشتند
ویل خم شد و از داشبور کلتی در اورد به میکاسا داد و با لحن جدی و خاصی گفت : اینو بگیر ......میکاسا ....فقط...!! نمیر باشه ؟
میکاسا: ویـ
صدای نعره مردی از دل جمعیت بلند شد ....صدای کش دارش باعث چندش میکاسا میشد
مرد : گمشین بیاااین پایین
ویل خودش را خم کرد تا در را باز کند ولی قبل از رفتن نگاه خاصی به میکاسا انداخت که قلب اورا به بازی گرفت ...
سکوت مرگ بار انجا برایش حکم زنگ خطر داشت
ویل از ماشین پیدا شد که مرد بار دیگر با حرص نعره زد :
دستا تو بگیر بالا عوضــــــــی
ویل پوزخند خونسردانه ای زد و دستانش را در جیبش فرو کرد وجلوی ماشین روی کاپوت نشست
حرکات بی تفاوتش برای میکاسا حیرت اور بود
میکاسا بین دو راهی مرگ و زندگی دست و پا میزد ....سرش در حال انفجار بود.... نمی توانست ویل را تنها بگذارد
صدای فریاد بعدی مرد کلاغ هارا از انجا فراری داد
مرد: مردک عوضی حالا که فرستادمت رو هوا میفهمی واسه کی فیگور بگیری اشغال
جسم سیاهی از پشت وانت نمایان شد
صدای قهقهه های مستانه موتور سوار اوج گرفت
میکاسا نفسش حبس شده بود و ناباورانه به ان جسم سیاه خیره بود و ارام زمزمه کرد :
_ار پی جی!
ویل مشت محکمی روی کاپوت زد و میکاسا معنای ان را اینطور برداشت کرد که باید عجله کند
میکا در را باز کرد که فریاد زنی بلند شد : کجا خشگلم ....درخدمت هستیم
در همین لحظه برای ترساندن میکاسا تیری نزدیک پایش زد
خون جلوی چشمان ویل را گرفت... در حالی که دندانش هایش را روی هم میسابید فریاد زد : چه گوهی میخوری زنکه عوضی
کم کم سکوت و روند ارام به موجی از هرج ومرج تبدیل شد
راننده ها به موتور ها گاز میدادند و صدای پرکردن خشاب اسلحه هایشان می امد
مرد : بد غلطی کردی بد
همان موقع صدای ول شدن تیر از مسلسل ها بلند شد ....
ویل نام میکاسا را از ته وجود صدا زد و خود را طرف او انداخت و به سمت چپ ماشین رفتند
جیغ جیغ ان گروه و صدای تپش قلب میکاسا در گوش ویل میچرخید
ویل : نترس باشه ؟
میکاسا که نفس نفس میزد برای اینکه ویل صدایش را بشنود داد زد : من روزی تایتان کش بودم....اینا در مقابلش هیچی نیست
گلوله ها با صدای وحشناک روی زمین میخوردند و گرد وخاک به پا میکردند
تیر ها نزدیک و نزدیک تر میشند
ویل دست میکاسا را کشید و پشت ماشین برد
هر دو به دو زانو روی زمین نشسته بوند و از هیجان نفس نفس میزند
ویل : میکا ..میکاس ...بـ رو اونجـ..
و با تکمیل حرفش دستش را به طرف ساختمان متروکه گرفت
میکاسا: تنهات نمیذارم
ویل : اونا منو میخوان .....اگه من نباشم میان دنبالمون ولی اگه تو نباشی به من راضی میشن و میرن
صدای تیر ها وحشناک تر از قبل در هر دلی اشوب به پا میکردند اما ان دو فقط هیجان زده بودند ! و شاید ویل نگران
ویل تاقت اش تمام شد و کمی میکاسا را هول داد و با فریاد گفت : میگم برووووو
در یک لحظه مغز میکاسا قفل کرد ودرک موقعیت برایش غیر ممکن شد !
تا دقایق قبل زیر بادکولر موزیک گوش میکردند و حالا در یک قدمی دره مرگ پرسه میزدند
نمی فهمید باید چه کار کند .... پاهایش از کنترل خارج شدند و خوسرانه راه افتادند ...
هر قدم به قدم قبل سرعت میداد ...
میکاسا دقیقا نمیدانست چه کار میکند ولی سعی میکرد در حالی که به سمت ساختنمان میدود نقشه ای بریزد
یکباره پاهایش خالی کردند و میکاسا روی زمین افتاد ...
سوزش کف پایش از روز اول هم بیشتر شده بود ....
تمام قدرتش را در پاهایش ریخت و دوباره ایستاد ولی بعد از چند قدم پاهایش تنهایش گذاشتند
و دوباره بدنش روی خاک های کنار جاده فرود امد
صدای ویراژ موتر ها نزدیک تر میشد ...گردنش را که چرخاند که نور چراغ های موتور ها چشمانش را نشانه کردند
انها از جاده خارج شده بودند و به سمت او می امدند
نور چراغ موتور ها در غبار معلق اطراف موتور ، پخش شد
موتوری ها با خنده سر مست به طرف میکاسا می امدند
موتوری ها با خنده سر مست به طرف میکاسا می امدند
نگهان شعله ای در وجود میکاسا گر گرفت
این حس !!! قبلا هم به سراغش امده بود !!
صحنه ها رنگ تازه ای گرفت و دنیا نمای جدیدی پیدا کرد
درد پاهایش را به کل فراموش کرد و بلند شد
فقط کمی با در ساختمان فاصله داشت ...
ان صحنه ها !!....ان صحنه های اشنا جلوی چشمش رد میشدند
صدای بُرنده حرکت گلوله را حتی از بغل گوشش هم حس میکرد
قدرت فرا عادی !..... یادش می امد ....
پرتگاه مرگ ..این ..این چی بود .....این قدرت از ناقوس های مرگش ارتشعاش می شد؟ ...همیشه .....در ..مرز....پرتگاه ..مرگ
به سراغش می امد !
یک صحنه جدید..یک صحنه غریب رد و شد و رفت ....
اخمانش را در هم کشید ....نه نه نه ....نباید صدای گلوله مزاحم میشد
به در سالن رسیده بود در را هول داد وخودش را داخل پرت کرد
و روی زمین در حالی که پشتش به در بود نیم خیز شد
صدای وحشناک شکستن شیشه امد و سپس ریز شیشه ها بر سرش فرود امد
چشمانش را بست تا بار دیگر صحنه....ان صحنه نا اشنا را مرور کند
سکانس های ان فیلم را باز هم میدید ...ان فیلم درام با بازیگری دختری با شال قرمز .....عجیب بود این صحنه را تا به حال ندیده بود
ولی وقت نداشت ....باید عجله میکرد وبه کمک ویل میرفت
چشمانش را محکم باز کرد ....صدای موتور ها خیلی نزدیک بود
ناگهان برق های لرزان سالن شروع به رفت و امد کردند
لامپ های مهتابی سفید تند و تند قطع وصل میشدند
انجا ...انجا یک بیمارستان بود ؟؟؟ یک بیمارستان خرابه ؟
______________________________________
خیلی کند عمل کرده بود
راهروی سالن پر بود از در...
به سمت یکی هجوم برد ولی هرچه انرا کشید باز نشد
موتور سواران یکی شان در راهروی سمت راست رفت و دیگری در سمت چپ
میکاسا در را رها کرد و درحالی که به عقب نگاه میکرد به جلو دوید که درد بدی در زیر شکمش حس کرد و صدای لیز خوردن تخت فلزی با ویراژ موتور در هم امیخته شد
کلتش از دستش افتاد و لیزخوران زیر در یکی از رفت
هیچ چیز جلو دارش نبود ...مسیرش را کج کرد که تخت را رد کند
اما دیر شده بود ...موتور سوار بهش رسیده بود
حس هفتم مخصوصش بازهم یاری اش کرد ....بدنش را در سمت مخالف گلوله پرت کرد ....خودش هم نمیدانست چه گونه بدون دیدن مسیر تیر ان را رد کرده ...
روی زمین سر خورد و از زیر تخت عبور کرد
تخت فلزی مانع حرکت موتور سوار میشد ......صدای پر کردن خشاب می امد ..پس تیرش تمام شده بود و این یک برگ برنده بود
میکاسا به سه راهی رسید ...مستقیم ..چپ .و راست ..
برای اینکه بخاطر دور زدن ایست نداشته باشد با پاهاش سر خورد
خاطره های عجیبی همراه حس هفتم در مغزش میچیرخیدند ...
همانطور ک میدوید تمرکزمیکرد تا به یاد اورد ...
ناگهان صدای لیوای در ذهنش اِکو شد
لیوای: توهم یه وقتایی از بعضی کارات تعجب میکنی ...؟ منم این حس و داشتم ..
صدای گاز خورن موتور امد ...اکنون هم تیر دارد هم مسیر باز است ..
به طرف در یکی از اتاق ها رفت و توانست که داخل شود
اتاقی با وسایل پزشکی قدیمی که رویشان پر از خاک بود !
سریع به طرف یکی از تخت ها رفت و انرا تا دم در کشید
درب کوچکی در اتاق وجود داشت ...در باز کرد ....انباری بود
به طرف میز لوازم پزشکی دوید ....دو عدد چاقوی نسبتا ریز را برداشت ...
ان صحنه یکباره پر رنگ شد ......
پاهای ظریف سفیدی که با طناب به تخت بسته شده بودند....
دختر مو مشکی که با تمام قدرت توانست پای راستش را ازاد کند اما پای چپش در اتش سوخت ....
_اون..اون من...من....من بودم ...پاهامو بسته بودن..پاهای منو !
از لحظه ای که از روی خاک ها بلند شد لرزش بدنش کاملا رفت
گویا برقی در وجودش جریان یافت
خاطره ها از هر طرف ذهنش شروع به جرقه زدن کردند
دختر کوچکی دسته چاقو را طوری فشار داد که باعث شکستنش شد
صدایی که از یک گلوی خفه شده بلند میشد بار دیگر وجودش را پرکرد :
بجنگ
باید بجنگی
اگه ببازی میمیری
اگه برنده بشی زنده می مونی
اگــه نجنگی ...نمیتونی ...برنده بشی
سرش پر بود از خاطره ها .....
روزی در ذهنش جان میگرفت که میخواست خود را خوراک ان غول کند ...اما اما چیزی ...مانع اش مـ....
صدای موتوری به پشت در که رسید میکاسا نفسش حبس شد ....
ولی ویراژ ادامه دار موتور نشان میداد که متوجه میکاسای درون اتاق نشده و راهش را ادامه داده است
تخت را کنار کشید و در را باز کرد ....فرصتش خیلی کم بود !
صدای خس خس ریه و ضربان در گوشش میپیچید .....روی پیشانی اش عرق نشسته بود
کمی با اخر سالن فاصله داشت که موتوری اول سر راهش قرار گرفت ...
میکاسا عقب عقب رفت و شروع به دویدن کرد که ناگهان موتور دوم هم از اخر سالن جلویش سبز شد ....
محاصره اش کرده بودند ....
دو موتوری قهقهه ای از لذت زدند ....و هر لحظه فاصله شان را با میکاسا کمتر میکردند
صدای کوبیدن پا و جیغی در سالن خالی طنین انداخت ....
دختر جوامنی با میله فلزی به پشت سر موتور اول ضربه زد و با جیغ به میکاسا گفت : بیااااااااااااااااا
موتور اول بیشتر گاز میداد و تقریبا به میکاسا رسیده بود ...
صدای شلیک گلوله لرزه ای در تن ان دختر جوان انداخت
ناگهان میکاسا ایستاد و موتور سوار که توقع این را نداشت ازش عبور کرد و میکاسا ازین فرصت استفاده کرد و تیغ جراحی را ضربه دری روی کمرش کشید ...
مرد موتور سوار شل شد که میکا کلتش را برداشت ....
همان موقع مرد اول تفنگش را به طرف ان دخترجوان گرفت ولی میکاسا سریع تر گلوله ای در مغزش حرام کرد
دخترک سریع تفنگ ان جنازه را برداشت و با عجز فریاد زد :بیاااااا
میکاسا به سمت دختر رفت ...دختر دست میکاسا را کشید ....بنظر نمی امد هیچ کدام مقصدی داشته باشند فقط می دویدند
میکاسا به طرف در رفت که دختر بازویش را کشید و با ترس گفت : نه نه نرو....اگه بری میکشننت
میکاسا دستش را کشید و بدون حرفی با عجله از در خارج شد
در چشمانش اتشی شعله کشید ...
ماشین ویل مثل یک بشکه نفت منفجر شد و اتش همه جایش را سوزاند
میکاسا خشکش زد ...و مسخ شده فقط رو به رو را نگاه میکرد