پارت بیست و چهار_ارزوی من
پارت بیست و چهار_ارزوی من

ماه امشب کامل و قرص است ...همانند نشان زیبایی در اسمان جولان میدهد ....

چراغ های خودخواه زمینی مانع دیدن ستاره ها میشوند ...

 همیشه همین است !

انان که روی زمین هستند سعی در گرفتن شکوه اسمانی ها دارند ...

باز هم یاد او در ذهنم پرسه میزند

به گمانم رویای ان چشمان سبز را ماه در دل خود جای داده است...

اگرنه پس چرا هر وقت ماه را مینگرم به یادش می  افتم ؟

ستاره دنباله داری با عجله از نگاهم رد میشود ...

ارزوی یکی را باید سریع به خدا میگفت که اینگونه تند رفت :)

ارزوی من چیست که بهت بگویم ستاره ؟

«آرزوی من ماندن اوست

امــا

خدایا اگر آرزوی او رفتن من است ....

آرزوی او را براورده کن ...

من دیگر آرزویی ندارم »

 ویل :فراموشش کن

نگاهم را از اسمان میگیرم ولی  به او هم نگاه نمیکنم و منتظر میشوم تا ادامه دهد

ویل :کسی که مال یکی دیگه است قیمت نداره....حتی اگه تو برای پرداختش قلبت و بدی

نمی دانم از کجا میداند ....ولی خوشحالم که میداند ...

خوشحالم بدون اینکه به یکی توضیح داده باشم از رازم خبر دارد

به حرفش فکر میکنم ....راست میگوید؟

از گوشه چشم نگاهش میکنم ...دستانش در جیبش است ونگاه مستقیمش به ماه ....

دلم میخواهد مثل بتوانم درونش را بخوانم ....بفهممش

ولی گویا در حصار انزوا فرو رفته است و قصد راه دادن کسی را ندارد

ویل : از بچگی عاشق یکی بودم ....کارم شده بود نصفه شبا ، صبا هر وقت که میشد !

برم و از دور نگاهش کنم

ولی بعدش فهمیدم اون...اون متعلق به من نیست ....بیخیالش شدم

توهم باید بیخیالش بشی

چیزی نمیگویم دنیا بهم فهمانده است بهای سخن گفتن گران است

ویل:اون حتی من و نمیشناسه...درکت میکنم ...برای همینه که اینجام...برای همینه که اجازه دادم یکی به خلوتم نفوذ کنه...

دخترای دورم همیشه منو بخاطر پول و  شرکت و این زهرماریا میخوان

اما خوشحالم که  تورو دارم...!  تویی که کلا منو نمیخوای

ادامه  حرفش میزند زیر خنده و سرش را تکان میدهد

لبخند محوی روی لبانم مینشیند .....حس خوبی دارم ...

از امروز یکی را دارم که بدون هیچ خواسته ای کنارم می ایستد ...

 حالا که پیله ام را کمی  باز کردم احساس خفگی از وجودم  گریزان شده ....

بنظرم حالا در این پیله تنهایی من جایی هم  برای ویل هم هست !

روی شانه ام ضربه ارامی میزند

ویل : بشینیم ؟

سری تکان میدهم و روی زمین مینشینیم ....و هر دوبه اسمان خیره میشویم

سکوتی از جنس اجتناب میانمان حکم فرماست

دوست دارم کشفش کنم ...دوست دارم من هم بفهممش

ویل: از اینجا میری؟

غمی که در جمله اش موج میزد روی قلبم سنگینی ایجاد میکند

ویل: سه ماه شد .....چقدر زود !

دیگه بمبی نمونده که یادش بگیری ....میخوای بری میکاسا؟

احساسی در وجودم شروع به خروشیدن میکند ...

یادم نبود ....

من به اینجا تعلق ندارم ....

دیگر دلیلی هم برای ماندن ندارم !

منکه دلم پرمیکشید برای بازگشت ...برای پارادیس؟

پس...پس این حس ..این حسه لعنتی چیست ؟

_ باید برم ...من...من اینجا.............اینجا خب کسی و ندارم .

ویل : اوه بیخیال ..من ..فدریک ..ماریس....دو قلو ها !!

اوه خدای من باورم نمیشه که تو باید بری

سرش را کلافه تکان میدهد و لب پایین را در دهانش میکشد

_ فعلا که هستم ....

ویل : تقصیر  خودته ...خودت بد عاتم کردی

با اخم و چشم غره میگویم : منظورت چیه؟

همانطور که به ماه خیره است لبخند میزند و میگوید : مطمئنم داری چشم غره میای ....

با اخم نگاهم را ازش میگیرم و سمت راستم چشم میدوزد که ناگهان بلند میشود و میگوید : پاشو

_واسه چی ؟

ویل : ناز نکن پاشو

_پاهام درد میکنه

در یک ثانیه خم میشود و مرا روی پشتش می اندازد

هجوم خون را به صورتم حس میکنم ....

اخم غلیظی میکنم و با حرص میگویم: ولممممممم کننننننن ...بزارم پایین..

ویل : نه

زانو ام را با شدت به عقب میبرم و با تمام قدرت در کمرش فرود می اورم

لرزه بدی تر تنش ایجاد میشود ولی بازهم ولم نمی کند و می خندد

ویل : نوازش ارامش بخشی بود

دست میکنم توی موهاش و با شدت میکشم

ویل همانطور که میخندد: ایییییییییی ولم کننننن ....این چارتا تار موییم که برام مونده رو نکن ....کندیشون اییییییییییییییی

لبخند بدجنسی میزنم و موهایش را رها میکنم ولی همان موقع پایم را بالا میکشم و دستش را که زیرم را گرفته لگد میکنم که دستش ول میشود و من به طور کج ازاد میشوم .....

از فرصت استفاده میکنم و میپرم پایین و با نگاه پیروزمندانه به جلو خیره میشوم که صدای خنده اش بار دیگر بالا میرود

ویل  : سوپر وومن و باش چه چش و ابروییم میاد واسه ما ....من خودم شل کردم که راحت دری

ابروهایم بالا میپرد و به سمتش بر میگردم : چی ؟ هه ! خیلی رو داری

کمی اطراف را نگاه میکنم ....فقط روی پشت بام راه میرویم

هوا تاریک است او اینجا هم لامپی نیست ولی چندتا لامپ کوچک قرمز انطرف تر دور سکویی حلقه زدند

_فرودگاه هیلیکوپتره ....یه روزی داشتم اما فروختمش

نگاهش میکنم و چیز دیگری میپرسم

_ خب ..چیکار داری؟

دستم را میکشد و به سمت یک اتاقک بزرگ روی پشت بام می برد

_اینجا کجاست ؟

با ذوق کلیدی که یک ربان به ان اویزان  است را جلویم میگیرد :

ویل: اینم یه هدیه کوچیک واسه تمام کارایی که برامون کردی

با ذوق کلیدی که یک ربان به ان اویزان  است را جلویم میگیرد :

ویل: اینم یه هدیه کوچیک واسه تمام کارایی که برامون کردی

کلید را میگیرم و در اتاق بزرگ را باز میکنم

لامپ ها خاموش است وچیزی را نمی بینم !

ناگهان برق در سراسر اتاق جریان میگیرد و ونور به همه جای اتاق میتابد

لبانم به لبخند بزرگی باز میشود و در فکر کنم درخشندگی زیادی در چشمانم پدیدار میشود

اتاقی که بجای دیوار ایینه دارد ...

انواع و اقسام لوازم بدن سازی صورتی ...

پارکت های صورتی روشن .....کیسه بکس ....دست کش های مشت زنی ..همه چیز این این باشگاه کوچک  صورتی دخترانه است

تعداد لامپ ها زیاد است و اتاق حسابی روشن

روی همه وسایل ربان قرمزی کشیده شده است ....از تردمیل به کیسه بکس اویزان از ان به دیگری و همینطور این ربان روی همه وسایل گشتی زده است

سرم را بالا میبرم و سقف را نگاه میکنم

واااااااااااو نمایی از آسمان را انعکاس میکند ....!!!!!!!!!!!!!!!!!

ستاره ها ...ماه ....ابر ها .....همه چیز خیلی واقعی ایست...ولی  اسمان که ستاره نداشت !

احساس میکنم کمی بالا بروم در دریای اسمان غرق میشوم

لبخندی میزنم و با چشمانی که ریز شده ناباورانه سرم را تکان میدهم ...

خیلی خیلی فوق العاده است

 

دستی به صورتم میکشم وکش وقوسی به بدنم میدهم

از پنجره بیرون را نگاه میکنم

با خودم تکرار میکنم : امروز یک روزه جدیده زیباست با اتفاق های جدید زیبا که من باید رقمشون بزنم

پنجره را باز میکنم و نفس عمیقی میکشم و اکسیژن تازه را به تمام سلول های بدنم انتقال میدهم

ارن! امیدوارم روز قشنگی را در کنار انی داشته باشی ...

در ادامه فکرم لبخندی روی لب هایم میشنید

«خورشیدی که تو را گرم می کند

بر من خواهد تابید

ماهی که به تو لبخند می زند

برای من از تو خواهد گفت

آسمانی که سقف تو ست

با من مهربان خواهد بود

زمین زیر پای تو

بستر من است

چقدر به هم نزدیکیم محبوب من»

اماده شده ام و میخواهم در اتاق را باز کنم که دستم در راه خشک میشود

صدای فوجیتاست ؟!

فوجی: ویل ویل ویــــــــــل !!!.....خواهش میکنم اینکارونکن ....ویل التماست میکنم

ویل: ساکت شو برو بیرون

فوجی: همش  بخاطر اون عوضیه؟؟؟؟ ویل زندگی تو  به گند نکش

ویل: دهنتو ببند گمشو بیرون

فوجی: اگه من نبودم الان زیر اون لوستر اتیشی مرده بودی....فقط بخاطر اون اشغال

ویل: از جلوی چشمام گمشو

صدای گریه و دویدن با کوبیده شدن در تمام میشود

اخمی میکنم....لوستر اتیشی ؟

  اوه نه ....چشمانم را روی هم فشار میدهم ....

در را باز میکنم ....ویل با انگشت اشاره و شست پیشانی اش را فشار میدهد

_ سلام

ویل تا مرا میبیند لبخند دستپاچه ای میزند ومیگوید : اوه بیدار شدی ....خوبی؟

_اوهوم

ویل: کجا میری ؟

_میرم پشت بام ....باشگاه !

لبانش به خنده کش می اید و با نگاه ذوق زده ای چشمانش را به من میدوزد

ویل: برو برو..فقط!......کمک نمـ

_نه

ویل تک خنده ای میکند : باشه بابا ....برو

 .  .  .

 

راوی: شخص ثالث

بعد از یک ورزش حسابی روی لبه پشت بام ایستاد ....در بطری ابش را باز کرد . انرا روی سر و صورتش خالی کرد

تابستان توکیو نسبت به پارادیس گرم تر بود

بطری را پشت سرش پرت کرد و با پشت دست اب روی چشمانش را پاک کرد

نفس عمیقی کشید ... شال گردنش حسابی خیس شده بود ولی حس خوبی بهش می داد ...گردنش را خنک میکرد

دستانش را باز کرد ...پرتو های ارامش بخش نور خورشید صورتش را نوازش میکرد

افتاب مهربان انرژی را ذره ذره وجودش تزریق میکرد

باد گرمی بدنش را در اغوش کشید ....

صدای مبایلش بلند شد ....برایش مهم نبود ...در ان لحظه ....در فراز برج ویل ..میان هیاهوی ان شهر ارام بود

دلش نمیخواست هیچ چیز وهیچ کس ارامشش را سلب کند

کف پاهایش از درد ذوق ذوق میکرد ....ولی این هم نمیتوانست اورا پایین بکشد

«در غوغای زندگی تا سکوتِ مرگ

دوستت دارم !

تاوان ان هرچه که باشد ...باشد ...»

یک دقیقه_ دو دقیقه  _  سه دقیقه و.....

ثانیه ها پشت هم میگذشت و او در همان حالت از جریان این زندگی لذت میبرد

ان غم کهنه ی روی قلبش وجودش را سنگین کرده بود ...

دلش ازادی میخواست

چیزی که تمام عمر برایش جنگید ولی هیچ وقت به دستش نیاورد

لرزش مبایل در جیبش دیگر غیر قابل تحمل شده بود

مبایلش را در اورد ....3 میس کال از ویل و دو پی ام از شماره ناشناس جدیدی

روی گزینه تماس زد و با ویل ارتباط  گرفت

ویل: الو

_زنگ زده بودی...کاری داشتی ؟

ویل : اره اره  ....ببین من الان اومدم بیرون کاری داشتم ...عاام شب که ادی رو میرسونم شرکت بپرپایین بریم بیرون ...من یه قرار ملاقات دارم میخوام توهم باشی

_من نمیام

ویل: منتظرتم..جانه

پوفی کشید و جفت پا از لبه برج پایین پرید

ایستادن در مقابل افتاب باعث شده بود صورتش گل بیاندازد

در راه باشگاهش نگاهش بار دیگر روی ان فرودگاه کوچک افتاد ...ویل گفت هلیکوپترداشته است !

در را باز کرد و برای چندمین بار از صبح سرش را بالا برد و سقف را دید زد

حالا اسمان روز را طبیعی و زیبا به نمایش کشیده بود

عاشق سقف اینجا بود

تازه یادش امد که پی ام جدید دارد

مبایلش را روشن کرد و در پی ام هارا باز کرد

1 بیا پایین میوفتی

2 این گوشی تو بردار وگرنه زنگ میزنم ...

بیا پایین میوفتی دختره کله شق

 

بدون اتلاف وقت از در باشگاه بیرون پرید ...

سر میچرخاند و این طرف و انطراف را نگاه میکرد و قدم هایش را تند بر میداشت ...

_پیدات میکنم ....امروز پیدات میکنم

پشت بام فضای بسیار بزرگی داشت .... در داخل ساختما بنظر نمی امد که اینقدر زیر بنا داشته باشد

ولی جاهای مناسبی برای پنهان شدن ناشناس وجود داشت ...

سطح پشت بام پر بود از مانع های بزگ وکوچک!!

 داخل همه طبقه ها اسپیلت بود بجز طبقه اخر برای همین کولر های طبقه اخر مانع دید کامل میشد

میکاسا با فرزی این طرف و ان طرف میرفت

باید پیدایش میکرد !!

کسل بود ....از صبح که نتوانسته بود ناشناس را پیدا کند حسابی پکرشده بود

مخصوصا اینکه ناشناس بعد از تلاش ها و نفس نفس زدن های او پیام داده بود:

خودت رو خسته نکن نمیتونی پیدام کنی عزیزم

تصمیم گرفته بود همراه ویل برود تا این فکر وخیال های ازار دهنده رهایش کنند

در اتاق با خودش کلنجار میرفت که صدای پیام ویل امد :

بیا پایین منتظرتم :)

از در ساختمان که خارج شد ادوارد هم از ماشین پیاده شد

ادوارد: اوه اکرمن سان ! خوشحالم دوباره میبینمتون

_ممنون

حوصله احوال پرسی اضافه نداشت ...و سوار ماشین شد و به روبه رویش خیره شد و ارام کلمه سلام را زمزمه کرد

عطر تلخ و خنک ویل اتاقک ماشین را در برد گرفته و باد خنک بسیار ملایمی در همه جا پخش بود  وموزیک ملایمی سکوت انجارا میشکست

ویل: اوووف چه تیپی هم به هم زدن

اخمانش در هم رفت که ویل سریع گفت : باشه باشه ...عاقا ما تسلیم ...الان میخواد تا اخرمسیر واسمون چش وابرو بیاد

استارت زد و ماشین از جا کنده شد

با سرعت زیاد میراند و توقع داشت میکاسا مانند دیگر دختران بگوید :

هییییییییییییییی ویل ارومتر برو ..هرکاری بخوای میکنم ارومتترررر ویل جون منننننننن

ولی اصلا اینطور نبود!

میکاسا ان دختر های ترسو نبود و هم اینکه به این سرعت ها عادت داشت

بجز ارمین همه دوستانش اینطوری میراندند

کمی که گذشت میکاسا متوجه شد از مرکز شهر خارج میشود  و بجای خیابان جاده پیش رویشان است !

با لحن مشکوکانه ای ابرو بالا داد وجدی پرسید: کجا داری میری؟

ویل : جون تومنم نمیدونم تو کودوم خراب شده ای ویلا ساخته ....

مبایل را روشن کرد و در در قسمت گوگل مپ رفت ومبایل را میکاسا داد تا خیالش راحت شود...بدون اینکه چیز مستقیمی بگوید !

میکاسا مبایل را گرفت و نگاهش را از جاده به مبایل میچرخاند که ناگهان وقتی سرش را بالا اورد نور چراغ های کور کننده ای پدیدار شد

صدای ترمز کر کننده ماشین در ان جاده تاریک و خلوت طنین انداخت

بو و دود وحشناکی از لنت های ماشین بلند شد

_اینجا...این ...این مسیر...مگه یک طرفه نیست

ویل خیلی جدی در حالی که به رو به رو خیره بود گفت : چرا هست

_پس چـ

ویل : برامون تله گذاشته بودن

_چـ

صدای شلیک گلوله  در جاده اِکو شد و میکاسا حرفش را ناتمام رها کرد ....

 

 

 _______________________________________

وضعیت من بعد از کار با سادیسمی بلاگ:

*دیواااااانه شدن

این پست کوتاه بود از  حالت های میکاسا و فوجیتا توی این پارت عکس اوردم

 

[ پنجشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۹ ] [ 20:37 ] [ Queentitan ] [ ]
آخرین مطالب

آمارگیر وبلاگ