
امروز روز مهمانیست ...
دلم میخواست نروم ولی تقریبا سه هفته است بجز طبقه پنجم و ششم جایی نرفته ام
به ساعت روی پاتختی که 17:13 دقیقه را نشان میدهد ،نگاه میکنم
تقریبا چهل و پنج دقیقه زمان برای اماده شدن دارم
ویلیام چندین دست لباس راحتی ،خواب و مجلسی برایم سفارش داد چون همه لباس هایم سوختند
لباس ساده مشکی رنگی را انتخاب میکنم و روی تخت می اندازم
موهایم خیلی بلند شده اند باید کوتاهشان کنم ولی برای امشب بلندی شان خوب است ...
جلوی میز ارایش ایستاده ام موهایم را شانه میزنم و بالای سرم ساده میبندم وکمی را در صورتم میریزم
پیراهنم را به تن میکنم و کفش مجلسی ساده همرنگش را اماده میکنم
خوشبختانه درون کفش الیاف ابریشمی است و موجب راحتی پایم میشود
به لوازم ارایشی نیازی ندارم....نگاهی در ایینه به خود می اندازم
همه چیز خوب است
چشمانم سمت شالم کشیده میشود ...کمی فکرمیکنم که بپوشمش یا نه !
اکنون تابستان است و پوشیدنش در فضای بسته جالب بنظر نمیاد
بیخیالش میشوم و از اتاق بیرون میروم
ویلیام به میزش تکیه داده و دستانش را در جیب فرو کرده است
سرش را بالا می اورد و چند دقیقه ای خیره خیره در حالی که چشمانش برق میزند نگاهم میکند ...کم کم لبانش به خنده باز میشود و میگوید : خیلی وقته که همچین پارتنر خوشگلی رو به پارتی نبردم
اخمانم در هم میرود ...نکند منظورش از پارتنرش من هستم؟
ویل: درست حدس زدی
به دنبال حرفش به طرفم می اید و دستش را به طرفم دراز میکند و میگوید : افتخار همراهی میدید مادمازل؟
_نه
چشمانش ناباور میشوند و شونه هایش می افتد
ویل: چرا همش حال منو میگیری تو ؟
_خودم میام
ویل: میکاسا خواهش میکنم ...هیشکی نیست باهاش برم
لبانش به پایین خم میشوند و در چشمانش التماس موج میزند
مطمئن هستم خیلی ها دلشان پرمیکشد که با ویل بروند
ولی حوصله مخالفت و شنیدن اسرار های ویل را ندارم
_باشه
خوشحال میشود و دست می اندازد دور کمرم که بلندم کند ولی با چشم غره غلیظ من ارام میگیرد و محتاطانه نگاهم میکند
دستش را به طرف دراز میکند و من ارام دستم را در دستانش قرار میدهم ...
با اسانسور به طبقه پایین امدیم ....تا به حال این طبقه را ندیدم
زیباست !
به طرف دری در انتهای سالن بزرگ حرکت میکنیم
فردی که دم در ایستاده و به مهمان ها خوش امد میگوید _داخل میرود تا ورود ویل را اعلام کند
از در که وارد میشویم...ده ها چشم روی ما و مخصوصا ویل خیره میشود ..
صدای اهنگ ملایمی می اید ناگهان همه لامپ هاخاموش میشود ونور سفیدی بر ما میتابد
ارام ارام از پله ها پایین میرویم
ویل دستش را خم میکند و من مجبورم دستم را دور ارنجش حلقه کنم
صدای دست زدن ملایمی می اید
لامپ های رنگی به ترتیب از ابتدای سالن به اخر روشن میشوند
در چشمان همه تعجب موج میزند و دلیلش شاید عوض شدن چهره ویل باشد
جمعیت زیادی به طرف ما راه می افتد ولی همه ارام راه میروند ..گویی به استقبالمان امده اند
ویل برای همه سر تکان میدهد و من دخترانی را میبینم که با حسرت و حسادت به ما خیره شده اند
تقریبا تم سالن صورتی _طلاییِ اشرافی است اما رقص نورهایِ رنگی و گروه موسیقی و دیگر چیدمان مهمانی ، فضای کلاسیک ایجاد کرده است
در گوشه سالن میز های طویلی چیده اند که از هر نوع خوراکی ای که فکر کنید رویشان هست
اخر سالن فضایی مثل بار وجود دارد که مشروب ونوشیدنی سرو می کند
سمت راست ، سن تقریبا کوچکی وجود دارد که گروه اورکس رویش ایستاده
وسط سالن را هم پیست رقص تشکیل میدهد و در گوشه ها چند میز گرد وجود دارد
ویل هنوز مشغول مهمان هاست و من بیکار کنارش ایستاده ام
نگاهی به من می اندازد و یادش می اید که پاهایم درد میکند
به خانم ماریس اشاره میکند که همراه من تا یکی از میز های گرد بیاید
خانم ماریس که با لباس مجلسی و ارایش زیبا شده با لبخند به طرفم می اید
ماریس: وای خدای من میکاسا محشر شدی
_ممنون..شما هم
ماریس: مرسی عزیزدلم ...بیا بیا ....
دستم را میکشد و به سمت میزی در گوشه سالن میبرد
ماریس: من میرم یه سری کار دارم زود میاما
لبخند ملیحی میزنم و سری تکان میدهم
پشت میز مینشینم و مهمان هارا انالیز میکنم ...صدای اکیپ دخترانه جوانی را از میز بغل میشنوم
دختر لباس طوسی: اوه خداااای من ...دیگه نمی تونم صبر میکنم میخوام برم بپرم بغلش
دختری که لباس بسیار تنگ صورتی دارد : کاش برای منم سر تکون میداد
لباس زرد : چرا موهاشو اینجوری کرده اخه ....من عاشق موهای خاکستریش بودم ...
صورتی : الانم جذابه ....
طوسی: هی دخترا این همونی نیست که باهاش از در اومد
بنفش: چرا چرا خودشه ....لامصب بد تیکه ای هم هستا
صورتی: هیچم اینطور نیست ....یه رژم نزده دختره بی سلیقه
طوسی: ولی بدون ارایشم خیلی خوشگله
بنفش: از پارتنر قبلی ویل که همیشه باهاش بود بهتره بنظرم
صورتی : همشون برن گمشن اه اه
با لبخند تمسخر امیزی به رو به رویم خیره ام ... هه! اینا چه میگویند؟
صدای سلامی از کنارم میشنوم و سرم را به سمت صاحب صدا میچرخانم
مرد جوان مو قهوه ای با کت وشلوار خوش دوختی بالا سرم ایستاده است
بلند میشوم
مرد جوان: سلام....ادوارد هستم ...همکار ویل
لبخند خیلی محوی میزنم ومیگویم : اکر...اکرهان هستم ...
لبخند مرد بیشتر میشود و میگوید: دوشیزه اکرمن... خودی هستم ....ولی چون در لندن مشغول کارای شرکت بودم کم منو دیدید
سری تکان میدهم که میگوید : میشه بشینم اینجا؟
_بله ..حتما
میشنیند و میخواهد چیزی بگوید که نگاهم سمت در را نشانه میگیرد
او هم مسیر نگاه من را دنبال میکند
مایکل با لباس های شیک و رسمی در حالی که موهایش را درست کرده در سالن چشم میچرخاند که کسی را پیدا کند ....بعد از چند چرخش چشم، نگاهش روی من ثابت میشود و با لبخند به طرف میز من سرازیر میشود
نگاه همه دختر ها روی او قفل است ...با لبخند مغروری زیر چشمی به دختر نگاه میکند
کنار من میشیند و همانطور که لبخند ژکوند میزند در گوشم میگوید : خیلی دختر کش شدم مگه نه؟
سری به معنای نه تکان میدهم و ریز میخندم
مایک: عه پس نمیبینی اینجوری همه زوم شدن روی من ؟
_مایک! ....اونا دارن به اتکت لباست نگاه میکنن....یادت رفته بکنیش
چشمانش گشاد میشود و رنگش میرود و می اید
مایک : چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
_بزار برات بکنمش
دست میبرم پشت کوتش که اتکت اویزان را بکنم
_بیا ..بگیرش
مایک که حسابی ضد حال خورده است با لب اویزان نگاهم میکند
گویا تازه متوجه ادوارد میشود و میگوید : سلام اقا ...تا حالا ندیدمتون؟
ادوارد : خیر فکر نمیکنم ....ادوارد هستم
مایک : خوشبختم ادوارد! منم دنیل هستم
با تعجب به سمتش بر میگردم ...دنیل بود ؟
ولی ..ولی خیلی خیلی شبیه مایک شده است ....مایک همیشه موهایش را بالا میدهد اما دنی موهایش سیخ سیخی است ومن از روی این میفهمیدم کدامشان کیست !
با لبخند شیطونی به من خیره میشود ...پس فهمید است که اشتباهشان گرفته ام

دنیل کمی چشم میچرخاند و متوجه دختر زیبایی میشود و در گوشم میگوید : میکاجون من اونو میخوام
نگاهی به دختر میکنم و بعد به دنیل ...این پسر واقعا بچه است
دنی: میخواااااااااااااااام
با چشم غره بدی نگاهش میکنم که خودش را جم وجور میکند
کودکی که از انجا رد میشود را صدا میکند
دختر که از چشمانش شرارت میبارد با ناز به طرفمان می اید
دنی خم میشود وارام بهش میگوید : عمو جون برو سن اون خانم رو برام بپرس ..فقط حواست باشه کسی نفهمه ها !!
کودک تند تند سریع تکان میدهد و به سمت ان دختر میرود...ادوارد سرش در مبایل است و به ما توجه نمیکند
زن جوان برای کودک خم میشود که دختر با دست دنی را نشان میدهد...
زن جوان هم با اخم چیزی در گوش دختر میگوید
دنی با تعجب و خجالت دستش را جلوی صورتش میگیرد
دختر پنج متر مانده به میز ما می ایستد و با جیغ جیغ شروع به حرف زدن میکند :عموووو خانمه گفتتتتتت 23 سالشهههه بعد که تورو دید گفت بهش بگوووو به تو چهههههههههههه ایکبیری !!!!
جوری با داد حرف میزد که چشم های میزهای کناری روی ما قفل میشود
دنی که حسابی خجالت کشیده است زیر لب فوشی به بچه میدهد و بهش با دهن کجی میگوید: مرسی عموجان
کمی دور اطراف را با عصبانیت نگاه میکند که متوجه دختر دیگری میشود که کنار دوستانش ایستاده است ...
جام شرابش را روی میز میگذارد وخم میشود و دم گوشم میگوید : میرم مخ زنی ...تا من میام جایی نریا
فقط نگاهش میکنم !
ان آبرو ریزی بسش نبود؟.....چه پسر کله خریست
کمی دور میشود ولی به دلیل نبود اهنگ صدایشان می اید ....دنیل به سمت دختر میرود و میگوید : ببخشید میتونم باهاتون صحبت کنم ؟
دختر با لباس طلایی: نچ نمیشه!
دنی: اهان !....خداحافظ
می اید کنار من مینشیند و باز هم مثل غاز به مهمان ها نگاه میکند ...
پشتکار این پسر ستودنیست ...
ادوارد ببخشید کوتاهی میگوید و میز را ترک میکند
نگاهم به ویل می افتاد .....با پرستیژ یکی از دستانش را به جیب زده و در دست دیگر جام شرابش را گرفته است و با مردی صحبت میکند
نگاهش به من می افتد که نگاهمان در هم گره میخورد ...
تبسمی میکند و چشمک میزند
در همان لحظه دختر لباس طلایی کنار پیشخوان بار ایستاده بود و نوشیدنی میگرفت که باز دنیل بلند میشود و به سمتش میرود ...
دختر با عصبانیت چیزی میگوید که باعث میشود دنیل عصبانی دستی به پیشانی اش بکشد و راه رفته را باز گردد
دنی: اهههههه نمیذاره زر بزنم
فقط نگاهش میکنم
چند دقیقه ای سپری میشود که فدریک شاد و خندان از در وارد میشود
چشمش که به ما می افتد خوشحال تر به طرفمان می اید
این ها چرا دانه دانه می ایند ؟
فرد: سلااااااااااام بر همه
دنی دهانش را کج میکند و چشمانش را در کاسه میچرخاند
لبخند محوی میزنم و میگویم : سلام
دنی با حالت حق به جانبی میگوید : چه عجبببببببببببب میکا جون زبون باز کرد !
فرد چشم غره ناجوری به معنای خفه شو میرود و سمت راست من میشیند
دختر لباس طلایی یکبار دیگر به میز ما نزدیک میشود که دنی می ایستد وپیشش میرود
فدریک : این داره چه غلطی میکنه ؟!
دنی رو به ان دختر میگوید : ببخشید خانم
دختر عصبانی میگوید: عههههههه زهرمارو ببخشید هی میاد مخ منو بزنه ....بیشعور ...من نه قصد دوستی با کسی و دارم نه هیچ چیز دیگه
دنی لبخند خونسردی میزند و میگوید : اعتماد بنفستون توی طهالم
من از دوستت خوشم امده ...میخواستم ازت خواهش کنم باهاش صحبت کنی
دختر رنگش میپرد و به تته پته می افتد مشخص است حسابی خجالت کشیده است و کم اورده
دستی به موهایش میکشد و با این پا و ان پا کردن در جمعیت محو میشود
لبخندی روی لبانم مینشیند ...
ادوارد و دنی باهم سر میز می ایند و مینشینند ...
دنی: ایشششششش توبا این اعتماد به سقفت لوسترو بگیر نیوفتی ..دختره عملی افاده ای فک کرده چه تیکه ای هم هست حالا ....واسه من چسه میاد ......ترکه ای لاغر ....با اون لبای میمونیش ...عوق ..حالت تهوع پیدا کردم
ادوارد: چیزی دیگه ای موند که بگی ؟
دنی : عاام ..نه چطور ؟
ادوارد: اخه اون دختری که دارید میگید همون لب میمونی !....نامزد منه ....دارم میرم پیشش چیز دیگه ای هست بگو بهش بگم
من و فدریک و دنی با چشمای گشاد به ادوارد که کمی قرمز شده است نگاه میکنیم ....نوشیدنی در گلوی فدریک میپرد و به سرفه می افتد ..
دنی هم که متوجه میشود هوا پس است ...میگوید : عه گوشیم داره زنگ میخوره ...
بلند میشود و با مبایلش شروع به حرف زدن میکند که ناگهان مبایلش زنگ میخورد و صفحه اش روشن میشود ونشان میدهد تا به حال ادا در می اورده
صدای خنده دختران میز بغل بلند میشود
منو فدریک میزنیم زیر خنده و دنی با چشمانی که خجالت درونشان موج میزند در جمعیت گم میشود
ادوارد هم بلند میشود ومیرود ....
فدریک: پوووف ...چقدر این بچه دلقکه
لبخندی میزنم و به صدای دختران میز کنار گوش میدهم
لباس صورتی: بچها بچها منو داشته باشین ..میخوام اون کسی که با ویل میرقصه من باشم
طوسی: چه غلطی میخوای بکنی ؟
لباس صورتی پوزخند شروری میزد و میگوید:بهتره نگا کنی
از جایش بلند میشود و به سمت ویل میرود ...
کنار ویل که میرسد خودش را به غش کردن میزند و بدنش را به طرف ویل شل میکند
ویل سرش را به طرف دختر برمیگرداند....دختر تا که میخواهد خود را در بغل ویل بیاندازد ویل با مهارت خاصی جاخالی میدهد و دختر با پشت روی زمین میخورد و صدای قهقهه مهمان ها بالا میرود ...
ویل در حالی ک دستش در جیب و دیگری جام را گرفته است ابرویش را بالا میدهد و پوزخند جذابی به دختر میزند
دختر دستش را روی باسنش میگذارد و لنگان لنگان به طرف میزشان میاید و جمعیت به ان می خندد
از انجایی که لباسش بسیار تنگ بود قسمت زیر بغل لباس ناجور جر خورده است
دختر های دیگر خودشان را سرگرم نشان میدهند که یعنی این شخص با ما نیست
کمی بعد دنی به میز برمیگردد
دنی : سلام
فدریک و من سری برایش تکان میدهیم
در همین لحظه که دنی دهان باز میکند تا چیزی بگوید مرد هیکل درشتی از پشت روی شانه اش میزند
در همین لحظه که دنی دهان باز میکند تا چیزی بگوید مرد هیکل درشتی از پشت روی شانه دنی میزند
مرد : توی عوضی سن زنمو پرسیدی ؟
دنی : نه والا من نبودم
مرد : زر زر نکن مردک زنم خودش تورو دیده
فدریک بلند میشود و به طرف ان ها میرود
فدریک : چیزی شده ؟
در همین موقع ادوارد با عصبانیت به سمت دنی می اید ....
همه دور دنی حلقه زدند و دنی هم خودش ارا تبرئه میکند
دنی: من نمیدونم از چی حرف میزنید
مرد : عهههههه بزار یه مشت به مغزت بزنم شاید یادت اومد
ناگهان نگاه همه به کسی کشیده میشود که دهانش را پر از خوراکی کرده و با لپ های باد کرده و چشمان درشت به جمعیت دور دنی خیره شده است
مرد و ادوارد و نامزدهایشان چشمانشان را بین مرد لپ باد کرده و دنی میچرخانند
مرد: رفتی خودتو کپی کردی ؟ هااان ؟ این بدلته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فدریک خنده ای میکند ومیگوید : اقا اینا دوقلو ان ....اونی که برای شما مشکل درست کرده ایشون نیست اونیه که لپاش باد کرده ..
مرد لپ باد کرده که ظاهرا دنی اصلی بود سریع خودش را در جمعیت می اندازد و بقیه هم دنبالش
فدریک و مایکلی که من فکر میکردم دنی است کنار من میشینند ...
مایکل: اخــــــی داداشتی بدبختم حالا باید کتک هایی که سهم منه رو هم بخوره
_منظورت چیه ؟
مایکل: اونی که سن زن اون یارو غوله رو پرسید من بودم ...ولی جریان زن عملیه خدایی به من ربطی نداشت
مات ومبهوت به مایکل نگاه میکنم و میپرسم : تو کودومی اخر؟
مایکل: من مایکم ....اولش من اومدم پیشت ....به اون یارو ادوارد دروغ گفتم اسمم دنیه اولش درست فهمیدی من مایکم ولی بعد توهم گول خوردی
_هان ؟
مایکل دهانش را باز میکند که چیزی بگوید ولی صدایی در سالن میپیچد :
مهمانان عزیز وقت شروع دنس تانگوعه ، همراه پارتنراتون به پیست رقص بروید .... از اقای واتسون خواهش میکنم در وسط پیست بایستند
در دلم دعا میکنم که پارتنر مورد نظر ویل من نباشم چون اصلا حوصله اش را ندارم
ویل جامش را در سینی گارسون میگذارد و به سمت میز های اینطرف می اید
دختر ها بغل ما از خوش حالی پر پر میزنند
ویل که به میز ها میرسد همه بلند میشود ...
با فدریک و مایکل دست میدهد و با لبخند شیطونی به من زل میزند
دختر های میز بقل کاملا پنچر شده به ما خیره شده اند
فدریک کمی عقب میرود و ویل به من میرسد ....دستش را دور کمرم می اندازد و لبانش را به لاله گوشم میچسباند و زمزمه میکند :
اماده ای ؟
_ ویل پاهام د....
ویل : هییییییش ...نگران نباش ..
همانطور که دستش دور کمرم است مرا به سمت پیست رقص میکشاند همه کنار رفته و مارا نگاه میکنند ...
وسط پیست می ایستیم و بقیه دور ما حلقه میزنند
اهنگ شروع میشود که احساس میکنم از زمین جدا شدم و پاهایم روی زمین نیست
ویل با دستی که کمرم را گرفته است من را کمی بالا نگه داشته است تا پاهایم درد نگیرد ...
دستم را روی شانه اش میگذارم . دست دیگر را در پنجه هایش قفل میکنم
برای اینکه کمی از التهابم کم شود سرم را پایین می اندازم و در چشمانش نگاه نمیکنم
ارام ارام تاب میخوریم ....احساس عذاب وجدان دیوانه ام میکند
قلب من ، تمام وجود من متعلق به ارن است ...
شاید ارن قبولش نکند ،درست است که از من متنفر است ....اما کسی که باید خیانت کند اوست نه من ! ...نه منی که دوستش دارم
باز هم رایحه ای از غم وجودم را در بر میگیرد ...
زخم های غیر قابل التیام قلبم باز سر باز میکنند ....دردشان وجودم را ازرده میکند
«درد را با چه چیزی اندازه میگیرند ؟
درد دارم ..
از اینجا تا تو ....»
نمیفهمم اهنگ کی تمام میشود و فقط میفهمم که دستم از دست ویلیام کنده شد و او کمرم را سفت گرفته است ....
ابروهایش هم در هم گره خورده است ....شاید باز ذهنم را خوانده است
تا میز همراهی ام میکند و بعد میرود
صفحه مبایلم روشن میشود و نشان میدهد پی ام امده برایم :
یه وقت بدنگذره؟
سریع سرم را بالا میاورم و اطراف را نگاه میکنم ...کجایی ناشناس؟
. . .
ساعتم را چک میکنم _21:43 _
کسی پشت میکروفون میرود و شروع به سخنرانی میکند ...
همزمان صدای نواخته شدن ویولن هم به گوش میرسد
سخنران : خب همه میدونید که این جشن و پایکوبی چه دلیلی داره!
پروژه V.W بالاخره پس از دو سال به پایان رسیده !
صدای جیغ و دست و هورای مهمان ها که تمام میشود مجری ادامه میدهد : اما اینجا باید از کسی تشکر مخصوص بکنیم ..چرا که این پروژه را پس از دوسال از زمین بر داشت و با تلاش های شبانه موفق به کشف اشکال بمب شد
پچ پچ ها بلند میشود و همه سر میگردانند تا شخص مذکور را پیدا کنند..
ویل گوشه سالن با نگاه عجیبی به من خیره است
چشمانم در نگاه ویل قفل است که صدای فدریک را میشنوم: هی هی دوشیزه اکرمن پاشید همه منتظر شما هستن
به خودم می ایم و می ایستم
صدای تشویق بر سالن طنین می اندازد ...
مایکل کنار من با صدای بلند داد میزند
ویل هم دستانش را که بهم میخورد را بالا می اورد و نشانم میدهد
لبخند ملیحی میزنم و برای همه دست تکان میدهم
مینشینم ولی هنوز سنگینی نگاه خیلی هارا حس میکنم
پی امی از شماره ناشناس می اید:
دلم میخواد چشای همه رو کور کنم
و همینطور پی ام جدید دیگری بالای صفحه نمایان میشود ....
پی ام از ویلیام است !
بعد از جشن وایسا کارت دارم