
راوی : میکاسا اکرمن
سه چهار روزیست که میتوانم روی دو پایم بایستم ...
چرخ و فلک زندگی ام این روز ها عجیب تند میچرخد ...
لحظه های ایی که در خاطراتم پرسه میزنم اوج میگیرد و گاهی که به اینده فکرمیکنم پایین می ایند ...
کم کم متوجه میشوم این زندگیست ...و تاب گردونهِ روزگار خوردن باید برایم عادی شود
مهم نیست در هر دوری که این چرخ و فلک میزند من چه حسی دارم ...او میچرخد و من مجبورم همراهش شوم
ولی دارم سعی میکنم از سواری لذت ببرم
در اتاق را که باز میکنم ویلیام را میبینم که کراواتش را شل کرده است و روی صندلی پهن شده است
من را که میبیند دستپاچه روی صندلی صاف میشود میگوید :
ویل:اوه ....چرا بلند شدی ..خوبی؟
_پاهام خوبه...باید بهش عادت کنم
فقط نگران به من خیره میشود وبا چشمانش من را تا میزم بدرقه میکند
بازهم تصویر ارن در ذهنم نقش میبندد
رو صندلی میشنم نفس عمیقی میکشم و همراه دَم چشمانم را میبیندم و با بازدم باز میکنم
فکر کردن به ارن خیانت است ...برای رهایی از چنگال
فکروخیال سر صحبت را باز میکنم
_خب برنامه چیه ؟ امروز چه کارایی و باید انجام بدیم ؟
ویل کمی خیره خیره نگاهم میکند ...شاید سعی میکند درونم را بخواند
ویل: عااام خب....بخش E استارت یک اسحله جدید رو زدن
نظرت چیه ماکت سه بعدیشو ببینی ؟
_خوبه
ویل : برات میفرستم
سر کوچکی تکان میدهم ...
یک ساعت است مشغول برسی این اسلحه مدرن و بی نظیر هستم ...
طرز کارش اینگونه است که مثل مچ بند به ساعد چفت میشود و موقع نیاز باید با کلید های لمسی سطح برونی اش را لمس کنی که باعث میشود تغییر حالت بدهد و لوله حاوی تیر از ان بیرون بیاید کنترل این با دستکشی است که حاوی چندین و چند دکمه لمسی است و حین شلیک گلوله ها باید با نک انگشتان ور رفت و گلوله از ساعد منتشر میشود
چیز زیادی از ان متوجه نمی شوم چون فوجیتا هیچ اطلاعاتی راجب این قبیل از بمب ها نداده است
فوجیتا!!!.....یعنی کجاست ؟
به ویل که غرق در کامپیوترش است نگاه میکنم و میگویم
_راستی فوجیتا کجاست ؟
سرش را بالا می اورد ..همزمان ابرو هایش هم بالا میپرد گویا در حال هضم جمله ام است ...افکار مربوط به محتوای کامپیوتر هنوز در سرش هستند ...این را از حالات صورتش میشود فهمید
_فوجیتا؟؟؟....نمیدونم منم ندیدمش ! فکرکنـ
صدای زنگ تلفن مانع از ادامه حرفش میشود ...
ویل: الو!...بله.... اومد بگو بیاد داخل
ویل نگاهش را به سمتم بر میگرداند و میگوید :
ویل: داشتم میگفتم فک کنم رفته مسافرت ...
سری به معنای متوجه شدم تکان میدهم و باز به صفحه مانیتور خیره میشوم
صدای در می اید
ویل: بفرمایید
زن سفید پوستی با موهای بلوند داخل میشود ...از سر تا پایش استرس فوران میکند
با دستش محکم بند کیفش را فشار میدهد و گونه هایش هم قرمز شده است
هول میشود و میگوید : الو سلام
ویل همانطور که سرش روی برگه هایش پایین است خیلی ریز میخندد و میگوید : چند لحظه گوشی دستتون ...
از تپق زن و این حاضر جوابی ویل خنده ام میگیرد و سرم را پایین می اندازم و ریز میخندم
ویل سرش را بالا می اورد و به زن که از خجالت میلزرد نگاهی میکند و با لبخند ارامش بخشی میگوید: کارتون؟
زن به سمت مبل ها حرکت میکند و روی یکی مینشیند ...
هدفون را روی گوش میگذارم تا حواسم به مکالمه شان پرت نشود و نگاهم را به لب تاپ میچرخانم
حدودا کار زن نیم ساعتی طول کشید و سپس دفتر را ترک کرد
حواسم پرت لبت تاپ است که متوجه تکان خوردن های چیزی از گوشه چشم میشوم
ویل دستش را به معنای به من توجه کن تکان میدهد
هدفون را از روی گوش بر میدارم و چشمانم را به او میدوزم
ویل : میکاسا فردا شب توی سالن شرکت یه جشن گرفتیم....میای دیگه ؟
_خیر
ویل مانند ماست وا میرود
ویل : اخه چرا
میکاسا : پاهامو یادت رفته ...نمیتونم به خوبی راه برم
ویل لبخند شیطونی میزد و میگوید : بغلــ
با چشم غره وحشناک من ساکت میشود ...
شونه هایش را بالا میبرد و سرش را کمی کج میکند و میگوید: ویلچر؟
_راجبش فکر میکنم
ویل لب ور میچینید ...ظاهرا با کلمه «قبوله» بیشتر حال میکرد
یک ساعتی سپری میشود که ویل ناگهان بلند میشود و به سمتم می اید
همانطور بهش خیره ام که فاصله اش را کمتر و کمتر میکنم و طبق عادت یک دستش را در جیب فرو میکند و دیگری پشت صندلی ام میگذارد و میگوید:
ویل: حالش رو داری یک طبقه بالا بریم
_برای چی
ویل: اههه میای یا نه ؟
_نه
ویل قیافه پوکری به خود میگیرد، اخم ریزی میکند و میگوید : خواهش کنم چی؟
در چشمانش خیره میشوم ...با این لنز ها حس قبل را بهش ندارم ..برایم اشنا نیست ولی جادوی خاصی در چشمانش مرا هیپنوتیزم میکند و نا خداگاه کلمه باشه را زمزمه میکنم
نیشش شل میشود و دستم را میگیرد که بلند شوم
بلند میشوم و کنارش می ایستم
قدش کمی بلند تر از ارن است....دست میاندازد و کمرم را میگیرد ابروهایم بالا میپرد و در حالت اخم پایین می اید
تکانی میخورم و میخواهم خود را عقب بکشم که حلقه دستانش تنگ تر میشود
ویل: خواهش میکنم ...خواهش میکنم لجبازی نکن بخاطر خودته
بین دو راهی مانده ام ....مغزم فرمانی صادر نمیکند برای همین فقط نگاهش میکنم ...قدمی به جلو بر میدارد و من همراهش کشیده میشوم
تا اخر سالن را طی میکنیم ولی همان موقع اسانسور به طبقه پایین سفر میکند...
ویل : اوه شت...تا پنج طبقه بره پایین و بیاد بالا کلی طول میکشه...تازه شانس بیاریم کسی در اسانسور رو باز نذاره
بهش خیره میشوم تا بفهمم چه فکر بهتری دارد
شانه به شانه اش بودم که میچرخد و خود را به سمت پایین خم میکند ...تا بخواهم بفهمم قصدش چیست احساس میکنم روی هوا هستم ...چشمانم گشاد میشود ...این دیگر خیلی پرو است
به خودم می ایم و شروع به دست و پا زدن میکنم و بی توجه به من به سمت پله ها میرود و به جلو خیره میشود
دستم را روی پیشانی ام میگذارم ...فکر کرده است یک دختر معمولی را بلند کرده است ؟
یکی از فن هایی که از لیوای یاد گرفته ام را عملی میکنم و شکمم را بالا میدهدم و سریع پایینش می اورم و همزمان پاها ، دست و سرم را بالا میدهم ولی گویا ویل سریع تر خبر دار میشود و کمی مرا به بالا پرت میکند ...و موهایم در هوا شناور میشود
از انجایی که در هوا نمی توانم فن بزنم صاف و بی حرکت باز به اغوشش بر میگردم
لبخند پیروز مندانه ای میزند و به راهش ادامه میدهد و دانه دانه پله هارا پشت سر میگذارد ...
به طبقه ششم که میرسیم با خشونت میگویم : بزارم زمین
لبخندی میزد و ارام پایین میگذارتم ولی کمرم را ول نمیکند ...
از اینهمه نزدیکی حس های به سراغم جاری میشود ...نمیدانم اسمش را چه باید گذاشت ...
به طرف اتاقم میرویم ....

میپرسم : چرا داریم میریم اتاق من ؟
در همان حال که به جلو خیره است میگوید :اتاق تو نمیرم
جلوی اتاق من و پسر ها می ایستیم ...
_ با اینا چه کار داری ؟
ویل : جون تورو مدیونم به اینا ...میخوام شخصا دعوتشون کنم
لبخندی میزد و تقه ای به در وارد میکند
بعد از چند لحظه در اتاق باز میشود ولی کسی پشت در نیست !!
ویل یک قدم به داخل اتاق بر میدارد که ناگهان پتویی رویش می افتد ..
دنیل و مایک از دو طرف رویش می افتند و شروع به زدن میکنند من هم فقط با چشمان گرد به ان دو دیوانه خیره ام
صدای داد و بیداد و خنده مایک و دنی سالن و اتاق را پر میکند
دنی روی ویل میشند و به پشتش ضربه میزند و قاه قاه میخندد
مایک هم بالای سرش ایستاده است و به اقسی نقاط ویل لگد پرت میکند
کم کم به خودم می ایم و با صدای جیغی میگویم : بسه کشتینش
مایک و دنی که تازه متوجه من شدند دست از ازار بر میدارند..
دنی : اِواااا میکا جون تو اینجا چکار میکنی
ویل با بیحالی میشیند و پتو را از روی سرش پایین میکشد و به یک نقطه نا معلوم خیره میشود
صدای مِن مِن مایک بلند میشود که من و دنی مسیر نگاهش را دنبال میکنیم
دنی که روی پای ویل نشسته بود مثل برق گرفته ها بلند میشود و یک صدا با مایک داد میزنند : اقــــــــــای واتســــــــــــــــــــــون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
رنگ هر دو به شدت میپرد ...
ویل نگاهی با بیحالی به ان دو میکند وبه عقب روی زمین می افتد و به سقف خیره میشود
صدای گومب همه جارا پر میکند ....
لبانم به خنده باز میشود و بدنم از خنده میلرزد کم کم خود ویل هم از خنده میلرزد ..
پسرها که این را میبینند خیالشان راحت میشود و به هم نگاهی می اندازند ..
نا گهان بمب خنده ان دو منفجر میشود و روی زمین از خنده ریسه میروند
من هم حالا با یک لبخند به قهقهه انها خیره ام
مایک که خنده اش تمام میشود تک سرفه ای میکند و میگوید : دیشب فِرِد قرار بود شام بده نداد! ....ماهم میخواستیم از در وارد شد غافلگیرش کنیم و یه سیر بزنیمش ....ببخشید اقای واتسون
ویل که هنوز اثار خنده روی صورتش بود سری به معنای مشکلی نیست تکان داد
هر سه روی زمین نشسته بودند ...
ویل یکی از زانو هایش را جمع کرده بود و ساعد دستش را روی زانو اش گذاشته بود
صدای سلام دادن فدریک از کنارم بلند میشود
با تعجب به ویل ودنی و مایک که روی زمین نشسته اند و حسابی قرمز شده اند نگاهی میکند و میگوید : چیشده؟؟؟؟؟؟
مایک و دنی و ویل نگاهی به همدیگر می اندازند و دوباره از خنده منفجر میشوند ....
ویل با همان استایل سرش را پایین می اندازد و شونه هاش شروع به لرزیدن میکنند
ولی ان دو به عقب خم میشوند و میخندند ...من هم لبخند محوی میزنم و سری به معنای تاسف تکان میدهم .....
ویل ان هارا دعوت کرد و انها هم با خوشحالی قبول کردند ...و انقدر که ذوق داشتند در همان حال که ما پشت در بودیم در را بستند
نگاهم به در اتاقم کشیده میشود ....
_میخوام بمونم....یکم دلم برای اتاقم تنگ شده
ویل : اخه خب بعدش من نیستم که کمکت کنم بری پایین
_خودت الان برای پایین رفتن به کمک نیاز داری
میخندد و میگوید : بی شوخی میگم
_ارام ارام میام دیگه....لطفا
با نارضایتی سری تکان داد و گفت :باشه...به پات فشار نیار ..خسته شدی بشین تو راه
_باشه ...فعلا
(پیشنهاد میکنم اهنگ وب را پلی کنید
و این قسمت از پارت را ارام ارام بخوانید )
منتظر رفتنش نشدم و وارد اتاق شدم
صحنه های اتش سوزی مانند سکانس های یک فیلم در ذهنم جان میگرد ...و محو میشوند
دخترکی را میبینم که اخر اتاق به میز تکیه داده است و با تلفن صحبت میکند و اسم ساشا را نجوا میکند ....در گوشه ای دیگر روی تخت نشسته است و زانو هایش را بغل کرده .... کم کم دیوار های سیاه و دودی محو میشوند ....کمد سوخته سرپا میشود و اتاق مثل روز اولش میشود .....دختری را با شال قرمز میبینم که کنار پنجره به ماه خیره شده ....
همان دختر سمت راست اتاق در کمد را باز کرده و لباس بر میدارد
کنار قاب عکس به ان سه شخص توی عکس خیره است...
به گلدان ها اب میدهد ...
دختر اتاق را تا اخر میرود و بر میگردد و پای تلفن اشک میریزد .... وچیز هایی در مورد مرگ اروین میگوید
گوشه ای دیگر پریشان دور خود میچرخد
در کناری هم ارام نشسته است ولبخند به لب دارد
ناگهان صحنه اهسته میشود .....
و تقریبا می ایستد! ! !
و این دختری که در همه جای اتاق است ...اسمی را یک صدا زمزمه میکند
ارن ...ارن ...ارن ..ارن ..ارن ...ارن ...ارن
این کلمه از هر گوشه اوج میگیرد و اِکو میشود ...
گویا کسی این اسم را در کوهستان فریاد میزد
فریاد های بلند این اسم در سرم میپیچد ولی گوشم چیزی حس نمیکند
یکباره تمام غم هایی که سرکوبشان کرده بودم در وجودم طغیان میکنند
اتاقِ رنگی کم کم محو میشود و دیوار های سیاه و خاکستری.... نمایان میشوند ....
سقف دودی ، کمد سوخته ، لوستری که شکسته شده وسط اتاق افتاده است .....
سرم را تند و تند میچرخانم و همه جارا نگاه میکنم ....دخترک از هر گوشه محو میشود
و
سیاهی و سیاهی ....
پر کشید از دل این شعله ولی بالش سوخت...
دخترک ، خنده ی پایانیِ بی حالش سوخت ...