پارت بیست و یک_گمشده در شهر خیال
پارت بیست و یک_گمشده در شهر خیال

راوی : میکاسا اکرمن

دو هفته از ان اتش سوزی لعنتی میگذرد ...

اینطور که بهم گفتن ظاهرا نشتی  لوله گاز باعث اتش شده ...

اتاق خودم دیگر  قابل استفاده نبود برای همین ویلیام پیشنهاد داد در اتاقی که توی دفتر خودش است اقامت کنم تا اتاقی برایم پیدا کنند

این اتاق مربوط به وقت استراحتِ ویلیامِ و تقریبا تمام وسایلش نوست

خانم ماریس برام غذای خانگی میارد و گاهی پیشم میشیند تا احساس خستگی نکنم و ازین بابت ازش ممنونم

پرستاری هم که ویلیام برایم گرفته روزی دوبار میاد و پاهام را چک میکند

ابله هایی که زده بود بهتر شده ولی هنوزهم نمی توانم روی پاهام بایستم

تنگی نفس خفیفی هم گرفتم که بخاطرش دیگه نمی توانم ورزش کنم

تصمیم گرفتم به هیچکس مشکلم را نگم ...

بچه ها همینجوری ناراحت هستند ومرگ ساشا همه را از پا در اورده

خیلی دلم میخواست برگردم ولی با این وضعیت نمی توانستم و فقط انجا سربار کسی میشدم

توی اتاق میشینم و با لب تاپ مطالعه و تحقیق میکنم ..

قطعات از المان رسیدند و سر بقیه حسابی شلوغه...

از روز اتش سوزی دیگه فوجیتا را ندیدم

فرد ناشناس کماکان پی ام میدهد ...هنوز نمیدانم این کسی که به مبایلم پی ام میده همانیست که تلفنی باهاش حرف زدم یا نه

تصمیم میگیرم سایت را چک کنم ...شاید خبر تازه ای از ارن امده باشد

ارن یگرو انی لوئونهارد این زوج جوان مثل روح  سرگردان

 در جزیره میچرخند و کسی نمی تواند این دو را پیدا کند ..

اخرین بار این دو در جنوب جنگل دیوار ماریا شناسایی شدند اما متاسفانه یگر و نامزدش ماموران مارا بیهوش کردند..

اما بهتره بدانند که با این کار های ناشایست فقط بیشتر در ....

 

چشمانم فقط روی نامزدش ثابت میماند

بغض گلویم را چنگ میزد....

انقدر خسته ام که حوصله ناراحتی را ندارم ...حوصله غصه خوردن...

خیلی وقت است خودم را برای شنیدن این خبر اماده کردم

راه گلویم بسته تر میشود و من عصبانی از این همه ضعف

دیگه نمیخواهم بیشتر ازین ضعیف باشم

ارن برایت خوشحالم و امیدوارم زندگی محشری را کنارش سپری کنی...

هرکی نداند منکه میدانم از نوجوانی عاشقش بودی

وقتی که غول بود نمی تونستی درست مبارزه کنی ...

تو همیشه عاشقش بودی و اینکه بهش برسی حق توست

پریشانی در وجودم جولان میدهد ولی اینبار نه ...

دیگه نمیخوام بزارم ضعف بیشتر ازین بر من حاکم باشد

_انی دختر قوی ایه و مطمئنم میتونه خوشبختت کنه 

تق تق

کسی غیر از ویلیام نمی تواند باشد ..

_بفرمایید

ویل : سلام ..بهتری

_اوهوم

نمیدانم چه چیزی در چشمانم میبیند که نزدیک ترمی اید و با نگرانی ای میپرسد : مطمئنی خوبی ..میخوای بگـ

_اره مطمئنم

ویل : باشه پس من بیرونم کاری داشتی صـ

_باشه

ویلیام که میبیند زیاد مشتاق حرف زدن نیستم سری تکان میدهد و بیرون میرود

مبایلم را در می اورم و به در گالری به پوشه مورد علاقه ام میروم

عکس هایی که ارمین دوران جوانی ازمان گرفته بود را باز میکنم ...

و پا به قطار زمان میگذارم

 

 

" روی مبل نشسته بودم ارن از کنارم رد شد گفت :

سلام جیگر

مات و مبهوت در حالی که توی دلم قند اب میکردم گفتم :

سلام عزیزم خوبی

ارن یهو مثل اینکه تازه منو دیده باشه گفت:

عه سلام ...تو اینجایی

وا مگه منو ندید ؟ پس به کی سلام کرد؟

دوباره صداش بلند شد

_سلام کبد ...سلام معده

همینجوری که دستش رو روی اعضای بدنش میذاشت به سمت اتاق رفت و گفت : گوووومن من عادت دارم به اعضای بدنم سلام بدم

ارمین و که میگی غش کرده بود ...بعد از سه ساعت خندیدن نیششو بست گفت: هم هم ..میکا نارحت نشو ..ارنه دیگه "

 

 

" ارن داشت با صدای بلند مثلا همراه اهنگ میخوند و توی چشماشم غرور موج میزد که یعنی ببینن چه خوب میخونم و اینا ...تا اینکه یه جاشو یه چیز دیگه خوند ..

وقتی دید ضایع شده یه اخمی کرد و همینجوری که به سمت اشپزخونه میرفت گفت :اه اه اینقدر بدم  وقتی روی اهنگ میخونم خوانندهه اشتباه میخونه ...

ارمین: -___-  قیافه پوکر ارمین تو اون لحظه دیدن داشت "

 

 

" ارمین: ارن به دوربین نگاه کـــــن

ارن : دلم نمیخواد

ارمین : بابا من از طرف میکاسا قول میدم که دیگه نپره وسط و بزاره تو خودت بکشیش

ارن : امـــــا اما چیزی نمونده بود که این خانم پرید گردنش و زد...اههههههههه کاپیتانم زرت به این دغل کار گفت کارت بد نبود

اههههههههههههه ولی این جمله حق من بود ...عه عه

منم توی فقط به ارن که مثل بچه های تخس و بدعنق واسه همچین چیزی غر میزندند نگاه میکردم و ریز میخندیدم "

 

 

 

که " ارن  با دندونای روی هم فشرده : ارمین بیااااااااااااا کمک ...اصلا چرا به همچنین چیزی نیاز داری؟

_ارن همه خانوما اینجوری میپوشن

ارن: ارمین بیاااااااااااااااااا یه دستی برسون اهههههه

ارمین: خخخخ ارن توکه خودت دست و پا میرسونی من چرا بیام

لیوای که ازون جا رد میشد : ارن بسه صافش کردی

ارمین:

_ اررررن الان جر میخوره توی تنم "

 

 

" عمو کنی داشت راجب ازدواج با لیوای صحبت میکرد

ماهم گوش وایساده بودیم

کنی: هوی هوی هوی !....لیوااای تا کی میخوای اینو بگی بابا اینقدر دخمل خوشگل دورت ریخته

لیوای: هه از خوشگل نکنه منظورت اون چار چشمه؟

کنی: اوه بیخیال اگه لباس خوب تنش کنه اندامش خیلیم خوبه پسر

لیوای: ولم کنن بابا

کنی: هانجی هیچی ...پترا چی ..پدرش رسما اومد گفت تورو میخواد

لیوای: اون غلط کرد با دخترش ......پوووف ولم کن اصن من زن نمیخوام

کنی: نظرت راجب میکاسا چیه ....تازه سنت رو بجا میاری که بایه اکرمن ازدواج میکنی .....  این دیگه هم اندامش خوبه هم قیافش هم زورش ...مث خودتم بد عنقه

ارن چشاش درخشید و دهنش باز شد و با ذوق به ارمین که داشت ازین کار ما عکس میگرفت نگاه کرد ...

منم همینجوری زل زدم به این پسر ببینم اثار حسودی ای غیرتی چیزی معلوم میشه یا نه که دیدم همچین ذوق کرده که اگه پدرم بود همین الان میرفت منو زنه لیوای میکرد

لیوای: اره خب بدم نیست .... اتفاقا همینجا وایساده تا بیاد بله رو بگه

 خودمو نمیدونم ولی قیافه ارن و ارمین از تعجب قرمز شده بود

لیوای چطور فهمید بود من اونجام رو نفهمیدم ولی هر سه مون داشتیم از سه طرف جیم میشدیم که لیوای گفت :

لیوای: شما دوتا چرا در میرین ...به عنوان ساقدوش میشه ازتون استفاده کرد

بعد هم زیر لب با حرص گفت :چیش... این جقله ها کی بزرگ میشن "

 

"_ارن ؟

ارن : هوم؟

_میخوای چه کار کنی ازین به بعد....تایتان ها تموم شدن دیگه چیزی واسه کشتن نیست ...

ارن : میکاسا ....دلم میخواد بتونم تایتان هارو کنترل کنم....میدونی ..

تایتانیایی که میکشیم خیلی با ارزشن  !

گیج و حیرت زده نگاش میکردم که ادامه داد : ببین الان یه جنگل رو بخوان درختاشو بزنن برای جاده سازی ادما در طول یک ماه کاری پیوسته شاید بتونن ولی اگه دوتا تایتان ول کنی اونجا 10 دقیقه ای برات تمومش میکنن ...

به شرط اینکه کنترل بشن!

دستش رو گرفتم و با لبخند اطمینان بخشی گفتم : ارن ! مطمئنم اگه بخوای از پسش بر میای ...تو ارنی ...ارنی که من میشناسم این براش کاری نداره

تبسمی به روم پاشید و گفت: کمکم میکنی میکاسا؟

با نگاه مطمئن و لبخندی مهربونی سری به معنای اره تکان دادم "


 

 

در دنیای گذشته دست وپا میزدم که صدای در افکارمو پاره کرد

_بفرمایید

فدریک جلوی در نمایان شد : حالتون خوبه ؟

لبخند ملیحی میزنم و سری تکان میدهم ....سوختگی روی گونه اش کمی بهتر شده ...واقعا ازش ممنون هستم

ارام از در وارد  میشود و روی صندلی کنار درمینشیند ...

جلوی تخت روبه روی در قرار دارد و دیوار کنار تخت پنجره دارد

سمت راست تخت فضای اتاق را تشکیل میدهد ..

یک میز و ایینه ...کمد و یک میز غذا خوری کوچک گرد ....

تم اتاق ترکیبی از رنگ های ابی کمرنگ و سفید است ....

فدریک : حالا که ازمون دور شدین دلمون براتون تنگ میشه

در ادامه جملش لبخند خجولی میزند و دستی به گردنش میکشد

رفتار های  این پسر چقدر مردانه بود ...

چیزی در جوابش نگفتم ولی مهربان نگاهش میکنم

فدریک: خب چیزه ...راستش ..اومده بودم که حالتون رو بپرسم ..من دیگه..میرم

میخواهد در را پشت سرش ببندد که میگویم : فدریک!.......خوشحال شدم اومدی

با ذوق  میخندد ومیگوید : منم همینطور

در را میبندد و میرود ....

امروز خبر ازدواج ارن و انی را شنیدم ولی خیلی محکم تر از انچه که فکر میکردم عمل کردم وازین بابت خوشحالم ...خیلی زیاد

 

.  .  .

بیشتر روز ها را بیکارم ...

در اینستا گرام میچرخم و پست های بقیه را نگاه میکنم ...

واقعا این سبک زندگی رقت انگیز است

 jean_christian22

     

jean_christian22

به یک ساشای شکمو جهت 

کاهش غم نیاز مندیم:)

View all 18 comments

 

 


  conni_153_

        . . . .                 

        153 _connie_ 

بی تو با خاطره هایت چه کنم ؟

View all  58 comments

 

   

 

levi_ackerman

دوست دارم برگردم بهlevi_ackerman

این روز انگشتم رو پایین بیارم و بزارم

سرو صدا کنن و تو بیدار شی....

وچند ساعت بیشتر داشته باشمت و more..

View all  100 comments

 

 


153_connie_

 

. . .                

_connie_153

دیده ای دل که غم عشق دگر باره جه کرد؟

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد ؟

 

 

View all 34 comments

 

 

 

تازه درک میکنم که چه  بر سرمان امده!

ساشا دیگر نیست ....

دیگر نیست.....!!!

توی کامنت ها برای کُنی مینویسم...

با همدری مینویسم ..

با تمام حسی مینویسم که کُنی تازه دارد حسش میکند :

ای با وفای بی وفای قلب من کجایی؟

امان امان ازین عشق و غم جدایی...

 

[ جمعه سیزدهم تیر ۱۳۹۹ ] [ 20:14 ] [ Queentitan ] [ ]
آخرین مطالب

آمارگیر وبلاگ