
راوی : شخص پشت شیشه
_میکاســـــــــا؟؟؟؟این چرا خوابیدههههه؟؟؟
میکاساااا خواهش میکنم ....
با تمام نیروی بدنم به شیشه ضربه وارد میکنم
_این شیشه لعنتی از چیهههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ضربان قلبم هر لحظه اوج میگیرد.. صدایی تپش مانند در سرم پیچیده...
قلبم انقدر تند میزد که احتمال میدم از سینه ام بیرون بزند
سوزش اشک را در چشانم حسم میکنم
نه نه...نباید اینجوری تموم بشه
داد خش داری میزنم و زانوم را به شیشه میکوبم
نمیشکنه !!!!
فکر کنم کتفم از درد کنده بشه...
دوباره نیروم را از بازو جمع میکنم و با تمام انرژی بدنم مشتی به شیشه میزنم
دستانم بی حس شده است ولی این شیشه یک ترکم بر نداشته ...
نگاهم به پایین کشیده میشود
اگر بیوفتم تقریبا هیچ چیزی از من باقی نمی ماند
صدای بلند ماشین های اتش نشانی می اید ...
ارتفاع هیچ ماشینی تا به این جا نمیرسد
عرق سرد روی پیشانی ام میشیند ...هر لحظه به مرگ میکاسا نزدیک میشیم
از ته وجودم فریاد میزنم :
_میکــــــــــاسا بخاطر خدا بلند شو...میکاسااااااااااا ..میکاسا التماست میکنم ..
زمزمه میکنم : باید بهش هوا برسونم وگرنه خفه میشه باید بهش هوا برسوووونم ...خدایا کمک کن....بهم نیرو بده ...خدا هرکاری بخوای میکنم نذار بمیره
میکاسا تکان نمیخورد اتش تقریبا از طرف در به تختش رسیده
_اگه هوا هم بهش برسه بدنش اتیش میگیره
با دستان لرزانم سرم را میگیرم
_فــــک کن ، فــــک کن
جرقه توی ذهنم میخورد
خودم را به طرفی از پنجره کج میکنم تا ببنم دسته باز وبسته کردن کجا قرار دارد
سمت راست پنجره است
محل دقیقش را پیدا میکنم
نباید مستقیم ضربه بزنم چون شاید بیشتر گیر کند
خودم را کمی بالا میکشم و با لگد به طور اریب از بالا به مکان قفل ضربه میزنم
یک .. دو...سه ...چهار ...
_نمیشه..نمیشه...نمیشههههههه!!!!
سرم را روی دیوار میگذارم و به اشک هایم اجازه باریدن میدهم
_نه نه نه...نباید تسلیم بشی سعی کن..سعی کن
شعله ها از هر طرف زبان میکشند و به سمتش میرود ...
کم کم پاهایش در اتش فرو میرود
_نههههه نهههههه
راوی : شخص ثالث
اتش پاهایش را بلعید....
ایا مرده است؟
فرد پشت شیشه بیچارگی را باتمام سلول هایش حس میکرد
خون جلوی چشمان فدریک و دوستانش را گرفته بود ویلیام هنوز ناباورانه فریاد میزد
کارکنان دور در اتاق جمع شده بودند
خانم ماریس روی زمین نشسته به پاهایش چنگ میزد و جیغ میکشید
در همان اوضاع ماموران اتش نشانی با وسیله شبیه دریل در ابعاد بزرگ تر داد میزند که راه را باز کنید
دریل را روی قفل درگذاشتند و روشن کردند
صدای قیــژ بلند و کر کننده در هیاهوی سالن گم میشد
فدریک در را با شدت حل میداد ...
در باز شده بود ولی گویا چیزی مانع اش میشد
فدریک فریادی با رگه های امید میزد : بیااااااین بیااااان باز شده
فدریک ، مایکل ودنی تمام زور خود را زدند و توانستند کمی در را باز کنند ...
ماموران فرز اتش نشانی وارد اتاق شدند
یکی از نیرو های کمکی چند لباس ضد حریق به ویلیام و پسرا داد
ویلیام زودتر از همه وار اتاق شد و اسم میکاسا را فریاد میزد
جاکفشی ، میز ارایش همه چیز سوخته بود و جلوی مسیر ماموران را میگرفت
شعله های قرمز و نارجی خشمگین میکاسا را در سایه از خود پنهان کرده بودند
یکی از ماموران با صدای بلند داد زد : اینجاااااست ...بیاین اینجاااست ...برانکار رو بیارین
ویل پریشان به سمت صدا رفت که لوستره بالای سرش ارام از سقف ول شد ....