
راوی : شخص ثالث
تمام شب پیش را پلک روئ هم نگذاشته بود...
چندبار شماره ارن را گرفته بود ولی هربار صدای ضبط شده ای به اومیفهماند که مبایلش خاموش است ...
برایش مهم نبود ارن با غرورش چه کرده..
برایش مهم نبود ارن حتی دوست ندارد صدایش را بشنود
به این فکر نمی کرد که ارن با معشوقه اش فرار کرده است ...
فقط و فقط میخواست مطئن بشه که ارن سالم است ..
سرش از شدت درد تیر میکشید و احساس میکرد چکشی دائم به سرش ضربه میزند ... چیزی مانند سنگ راه گلویش را بسته بود
رمق در وجودش نمانده بود ...دلش نمی خواست با این سستی به اتاق ویل برود
در تمام طول زندگی اش سعی میکرد جلوی ضعف نشان ندهد
ولی پی امی که ویل بهش داد مجبورش کرد که به دفتر برود ومثل همیشه وانمود به قوی بودن کند
«سلام میکاسا.
امیدوارم حالت خوب باشه
توی دفتر منتظرت هستم تا ایده فوق العاده ات رو کامل برام توضیح بدی
میخوام قطعات رو امروز از المان سفارش بدم اگه عجله نکنیم به تعطیلات میخوریم
منتظرتم ..جانه»
لب تاپش را برداشت و شال را دور گردنش پیچید ...
روزی را به یاد اورد که ارن از عطر خودش به شال زد
اشک در چشمانش حلقه زد ولی تمام سعی اش را کرد که قطراتش فرو نریزند
. . .
ماریس که با انگشتش عینک مطالعه اش را بالا میداد متوجه میکاسا شد
ماریس: به بــــه چه خوشگل خانومی ..خوبی عزیز؟
میکاسا با ان حال خرابش اصلا حوصله احوال پرسی نداشت ولی ادب حکم میکرد همانجوری نه ایستد
میکاسا: مرسی...شما خوبید؟
ماریس: ممنون گلم
میکاسا به طرف اتاق ویل میرفت که صدای ماریس را شنید
ماریس: ویل نیست ..یکمی صبر کنی می اید
میکاسا گردنش را چرخاند و با یک لبخند محو سری به معنای متوجه شدم تکان داد و داخل دفتر ویل شد
سرش را روی میز گذاشت وچشمانش را بست ...
ارامش با وجودش وداع کرده بود ولی این کار کمی از خستگی اش را کاسته میکرد
ناگهان صدای داد و فریاد عده ای را با خانم ماریس شنید
صدا ها مبهم وغیر قابل تشخیص بود ...ارام سرش را بلند کرده وهمانطور که به در مینگریست به طرفش حرکت کرد
در را که باز کرد همزمان چندین چشم به طرف اوبرگشت
میکاسا حیرت زده به لوگوی تک شاخی که روی بازوی ان دو مامور حک شده بود ، نگاه کرد !
اعضای ژاندارمری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مرد اول: خودشه
ماریس : حق ندارید بهش نزدیک بشید ....با شماهام
میکاسا قدمی به عقب برداشت و داخل اتاق فرو رفت ...
یکی از اون دو مرد بازوی میکاسا را کشید و خواست که با خود ببرد ولی در همان لحظه نعره خشمگین کسی اتاق را به لرزه در اورد
_ چه غلطی میکنی مردک؟
میکاسا به ویل نگاه کرد که با چشمانی ناشی از عصبانیت جلوی در ورودی ایستاده است ...
بعد از ان داد بلند چند ثانیه ای نفس همه حبس شد
مرد دوم : هی اقا داد نزن این خانم به جرم همکـ..
ویل با داد : خفـــه شو ...هیچ میدونی کی جلوت وایساده؟
با اتمام جمله اش به مامور اول نگاه کرد که بازوی میکاسا در دستش بود و و از بین دندان ها قفل شده غرید:
ویل: دست نجستو از روی بازوش بر دار و گرنه میدم قلمش کنن
مرد اول که گویا کسی او را هیپنوتیزم کرده است بدون هیچ حرکت اضافه ای دستش را کشید
مرد دوم: ولـ
ماریس: هیس!!!!بسه دیگه هی زر زر زر ..اه اه ..ایشون اقای واتسون هستن ...ویلیام واتسون
رنگ از چهره هر دو مامور پرید ..
میکاسا به این فکر کرد که انگار تنهایی کسی او را نمی شناخته خودش بوده است
مرد اول: اقـ .اقای..واتسون مــ..
ویل که کمی ارام تر شده بود با اخم غلیظی به طرف میکاسا وان دو رفت ..تا داخل اتاق شود ..
دست میکاسا را کشید و داخل برد و به ان دو گفت : بیاید ببینم چی میگین
به میزش که رسید ارام دست میکاسا را رها کرد وبه طرف ان دو برگشت ...
میکاسا هم از ان دیوار شیشه ای به بیرون چشم دوخت ..خسته تر از ان بود که به بحث وجدل بپردازد
ویل همانطور که دست به سینه به میز تکیه داده بود ابرویی بالا داد و پرسید: خب؟
مرد دوم اب دهانش را با ترس فرو داد و با صدایی که رگه های از ترس درونش بود شروع کرد :
_ خب...خب من یعنی ما ..ماموریم که میکاسا اکرمن رو به جرم همکاری در کلاهبرداری وخیانت به رژیم و همـ..
ویل : هیش!!!....به جرم؟ (روی کلمه جرم تاکید کرد)
مرد با صدای دستپاچه ای : نه نه ..خب مضنون ..اره ..مضنون به همکاری در کلاهبر داری و...
ویل: همین کلاه برداریو این مزخرفات کی اتفاق افتاده؟
_یک..یک هفته پیش
ویل: اما اون تمام مدت اینجا بوده و کاری نکرده.....پس قضیه حله ..بفرمایید
مرد اول : اخه ...اخه خانم اکرمن مضنون به همکارین با ارن یئگر هستن...همکاری از راه دورهم میشه اقـ اقای واتسون
ویل ارام اسم ارن را زیر لب زمزمه کرد و به فکر فرو رفت
"اسمش چیه؟ _اسمش.....ارنِ"
ویلیام با خودش فکر کرد که میکاسا اکنون چه قدر سختی را متحمل میشود و دستگیری اش مایه عذاب بیشتر اوست ..
باید یک کاری میکرد..
ویل: کی شمارو فرستاده اینجا ؟ الیویا نه؟
_خب نه مستقیم.... ما از طرف رئیس پاسبانی اعذام شدیم ..ولی ... پرونده یئگر روبه الیویا رئیس سازمان ازادی واگذار کردن
میکاسا با اخم ریزی متفکر به ان سه مرد نگاه کرد و بعد دوباره به بیرون خیره شد
ویل مبایلش را از جیبش در اورد ... و تماس را روی ایفون گذاشت
بعد از صدای بوق ... صدای الیویا اتاق را پر کرد
لیو: الو؟؟؟؟؟؟؟
ویل با سرعت زیاد شروع به حرف کرد: ویلیام واتسون هستم حتما منومیشناسید پس خودمو معرفی نمیکنم
خواستم به این اقایون محترم که دارن وقت منو میگیرن گوش زد کنید که هیچ یک از کارمند ها و اعضای من بی اجازه من جایی نمیرن
چند ثانیه گذشت ولی صدایی از ان طرف تلفن نیامد ...
و بعد الیویا با لحن ذوق زده شروع به حرف زدن کرد: اووووه خدای من اقای واتسون!!!! خیلی خوشحالم صداتونو میشنوم ...بله بله چشم بهشون میگم .....
بعد با لحن جدی ای اضافه کرد : هی شما دوتا هرچه سریع تر راتونو بکشید برید...تکلیف اکرمن رو بعدا مشخص میکنم
ویل بدون هیچ حرفی تماس را قطع کرد و با ابرو راه خروج را به ان دو نشان داد ...
ان دو مرد ژاندارمری هم دست از پا دراز تر به جزیره برگشتند
ویل: حالت خوبه ؟
میکاسا که هنوز به بیرون خیره بود فقط سری تکان داد
یادش امد یک بار برایش سوال شده بود ان بیرون چه چیز جذابی است که ویلیام به ان خیره میشود ...
الان جوابش را گرفته بود ..
درون اتاق چیز خیره کننده ای نیست ..دقیقا برعکس!
ویل فاصله اش را با میکاسا کم کرد
ویل: رنگت پریده...بررو استراحت کن ... پروژه باشه برای بعد....
میکاسا سری به معنای نه تکان داد وگفت : میخوریم به تعطیلات ... سیستمم درست شد؟
ویل: اره دادم درستش کردن
میکاسا چیزی نگفت و به سمت میزش رفت .....
. . .
ویلیام صندلی ای کنار میکاسا گذاشت و با استایل خاصی به میکاسا که مشغول روشن کردن کامپیوتر بود زل زد
میکاسا در این فکر بود که ویل را مفرد یا جمع خطاب کند ...
قطعا اگر جمع خطاب میکرد یک ادم دمدمی مزاج دیده میشد ...
کلافه بود..هیچ وقت در زندگی چنین حس هایی را تجربه نکرده بود
میکاسا همانطور که موس راروی تصویر سه بعدی بمب میکشید توضیح میداد
میکاسا: شما در گیر این بودین که یک قطعه پیدا کنید که به این قسمت بخوره برای همین دوسال هیچ نتیجه ای نرسیدید ..
مشکل از قطعه نیست ...مشکل از این قسمته
سنسورهای دفع گرما در سمت راست این پره ها قرار دارند که گرمای سنسور باعث میشه پره کارش رو درست انجام نده و....
میکاسا نیم ساعت تمام را در مورد نتایج تحقیقات چند ماهه اش صحبت کرد و ویل فقط سر تکان میداد و با دقت گوش میکرد
چند جایی هم صدای میکاسا رفته رفته خش دار شد که نشان از بغضش میداد ولی ویل به روی خودش نیاورد تا میکاسا ناراحت نشود
ویل : بنظر که بدون اشکال میاد ولی با فوجیتا راجبش صحبت کن اون تجربش بیشتر...
میکاسا: باشه
ویل بلند شد و به سمت میزش رفت میکاسا هم سرش را روی میز گذاشت تا سر دردش کمی بهتر شود و به ملاقات فوجیتا برود
گویی کسی پیشانی اش را با مته سوراخ میکرد حالش واقعا بد بود ...عکس ارن با ان مهر فراری از پیش چشمان کنار نمیرفت
یاد گرفته بود که با مشکلاتش دست وپنجه نرم کند اما نه انهایی که به ارن مربوط میشد ....حس میکرد ضعیف است و این اصلا برایش خوشایند نبود ...
سرش را بلند کرد و به ساعت نگاهی انداخت
10:38_ am_
پشت دستش را به پیشانی اش کشید و ارام راه در خروج را در پیش گرفت که ناگهان چشمانش سیاهی رفت و سکندری خورد
ولی دستش را به دیوار گرفت تا زمین نخورد
صدای نگران ویل ازپشت سرش بلند شد: چی شده ...بزار بیام کمکت ...
میکاسا اصلا حوصله نداشت که نزدیک ویل باشد و برای هر رفتارش فکر و برسی داشته باشد برای همین «خوبم » ارامی گفت و سریع از دفتر خارج شد ....
. . .
فوجیتا که دهانش یکوری کج شده بود با لحن عجیبی پرسید: اینارو به ...به ویل هم گفتی ؟
میکاسا چشمانش را نمیدید ولی مطمئن بود حسادت درونشان موج میزند ...اصلا حوصله این را نداشت
میکاسا: هوم
فوجیتا ابرویی بالا انداخت و کلمه اهان را زیر لب زمزمه کرد
فوجیتا : درسته ...اگه جای سنسور رو عوض کنیم همه چیز حله
میکاسا سری تکان داد و گفت: خب ..من میرم
فوجیتا در همان حال که پشتش به میکاسا بود و چای میرفت کلمه باشه را ارام ادا کرد . . .