
زمان : ادامه روزه پارت قبل
راوی : میکاسا اکرمن
در اتاق را باز میکنم ونگاهی به ساعت که 15:07 را نشان میدهد می اندازم
روی تخت میشینم و صورتم را میان دستانم میگیرم ..
صدای پی ام مبایلم می اید ....پی امی که از یک شماره ناشناس جدید است را باز میکنم :
نه میبینم که حسابی بقهش حال دادی ....
ازین حال ها به ماهم بدین خانم اکرهان ...
مبایلم را روی تخت پرت میکنم و به سمت کمد میروم که دوباره صدای پیام بلند میشود
چ عجب خانم بالاخره جلوی یکی رام شد
بگو چ کار کرده ماهم بکنیم
هجوم خون را به صورتم حس میکنم... از عصبانیت فکم منقبض شده است...
با شدت مبایل رو روی تخت میکوبم و با صدای بلند میگم : به تو ربطی نداره عوضی
جلوی تخت روی زمین میشینم که صفحه گوشی روشن میشه..
بازهم پی ام داده ....
اتفاقا به من ربط داره.... منم میخوام شانسمو امتحان کنم!)
چشمان حیرت زدم را از صفحه مبایل میگیرم وبه در اتاق میدوزم
خیزی بر میدارم وسریع به طرف میروم در که صدای دویدنی در راهرو میپیچد
در و که باز میکنم متوجه سایه ای میشم که داز پیچ سالن گذشت....
احتمالا به طرف پله ها میرود ....
در را باز رها میکنم و با سرعت به طرف انتهای راهرو میدودم ...
در اسانسور بسته و اماده حرکت میشود
به سمت در اسانسور میدوم ....دستگیره را چندبار محکم به سمت خودم میکشم ودکمه بالا امدن را لمس میکنم
ولی اسانسور حرکتش را شروع کرده و تا فرد درونش را به مقصد نرساند بالا نمی اید
نگاهم به پله ها کشیده میشود ...باید عجله کنم ....
تمام انرژی ام را در پاهایم میریزم و پله هارو طی میکنم
_طبقه پنجم_
اسانسور یک طبقه پایین تر از من است ....
_طبقه چهارم _
یکم دیگه سریع باشم میگیرمش
_طبقه سوم_
اینقدر تند امدم که حالا با اسانسور همراه هستم و هر دو در یک طبقه هستیم...ولی فرد درونش ظاهرا مقصدش اینجا هم نیست ..
در ناحیه پیشانی سرم احساس داغی میکنم
از پاگرد پله که میخوام عبور کنم دستم توسط کسی کشیده میشود
_چی شده میکاسا؟
کلافه به ویل که طبق معمول نگران است نگاه میکنم و سریع میگویم : ویل باشه برای بعد ...باید برم ..
چند پله را طی میکنم که قدم هایم ارام و در اخر پایم خشک میشود
کلمه ها در ذهنم میپیجد « ویل !!.....ویل!!!»
من به او چی گفتم؟....من.. من... چرا ...
ارام سرم رو برمیگردونم و ویل را میبینم که با لبخند معنی داری نگاهم میکند
ویل: برو دیگه... مگه عجله نداشتی
حرفش که تمام میشود ابرویی بالا می اندازد
نگاهم را ازش میگیرم و سرم را تکان میدهم و تمام قدرتم را در پاهایم میریزم که بتونم بهش برسم
طبقه یک و دوم را در 20 ثانیه میگذرانم ولی حالا با در باز و اتافک خالیه اسانسور مجواجه میشوم
کلافه و عصبی دستی به صورتم میکشم و دست دیگرم رو به کمر میگیرم وموهایم را با حرص به عقب هول میدهم
قفسه سینه ام به شدت بالا پایین میشود...
من از دستش دادم....
چیزی نمونده بود کسی که این چند وقت سوهان روحم شده بود را بگیرم
_خوبی؟
سرم را بالا میگیرم ...حس عجیبی دارم..شاید بشود نامش را گذاشت معذب بودن
کلافه سری تکان میدهم ..
ببخشید ارامی میگویم واز ویل دور میشوم ...
برعکس همیشه اصلا دلم نمی خواهد از پله ها بروم...داخل اسانسور میشوم و به ویل که دست به جیب زده و سرش را پایین انداخته نگاهی میاندازم ....
چرا بهش گفتم ویل ....؟
. . . . . . . . . . .. . .. . . . . . . .. . . . . . .
راوی : شخص ثالث
موهای در صورت ریخته اش را به پشت گوشش برد ...
شالگردنش با ریتم باد میرقصید ...
هیچ کس به جز او در پارک نبود..
وقتی در ان پارک زیر نورماه قدم میزد حسی شبیه به حس تهی بودن بهش دست میداد ...
خالی از هرگونه احساسی بود ..بی تفاوت بود اما سرد نه
مبایلش را در اورد و شماره هانجی ، کارفرمای دوستداشتنی اش را گرفت...
بوق ...بوق..
میکاسا: هانجی سان؟
هانجی با لحنی هول و دستپاچه گفت: میکاسا ..میکاسا خوبی؟
میکاسا: چرا باید بد باشم !
هانجی که هنوزدستپاچه بود ولی سعی میکرد عادی باشد
هانجی: ههههه...چخبرا..ماموریتت خوب پیش میره؟
میکاسا با لحن مشکوکی پرسید: چیزی شده هانجی سان؟
هانجی خنده هولی کرد: نه عزیزم چی میباس بشه..
میکاسا: از بقیه چخبر...لیوای خوبه؟...اوضاع سازمان چطوره؟
هانجی که لحنش غمگین شده بود گفت: از بعد مرگ اروین اوضاع جالب نیست ...ازمایش هایی اخرمون روی تایتان ها بی نتیجه بود...لیوای..لیوای هم خب...زیاد با الیویا نمی سازه ...
میکاسا: هانجی سان... جان..جان کریستین هم برای این مقام بد نبود ..
هانجی: کریستین خیلی وقته که رفته...عام..بعد از رفتن تو ..اونم رفت ...
میکاسا: چی؟؟؟؟؟؟؟؟ ...استعفا داد!؟
هانجی: فکر کنم...اروین در جریان کاراش بود...
راستی اروین قبل از مرگش میخواست بیاد و تورو ببینه...
با الیویا هماهنگ کرده بود ..ولی...خب ...اجل محلتش نداد
میکاسا: متاسفم
هانجی که دوباره گویا به خودش امده با لحن دستپاچه ای گفت: خب دیگه چخبرا....ام..ام...ارمین کجاست ؟
میکاسا: ارمین احتمالا الان توی کشتی در حال اکتشافه ..متاسفانه حتی انتن نداره که حاش رو بپرسم
هانجی: اهان...میکاسا کاری پیش امده من باید برم..
میکاسا: مواظب خودتون باشید..جانه
ارام قدم میزد ...احساسی در اعماق وجودش میجوشید..
بغض کهنه ای روی قلبش سنگینی میکرد..
ناگهان لحن مضطرب هانجی به یادش امد و دلشوره ای عجیب گریبان گیرش شد ...
مبایل را در اورد و به سایت سازمان وارد شد ...خیلی وقت بود که سایت را چک نکرده بود...
با تیتر خبر جدید خشکش زد ...
دلش به تکاپو افتاد و و مردمک چشمانش به لرزه در امدند
ارن یئگر یک خیانت کار بزرگ!
طبق اخرین اخبار به دست رسیده از سازمان ازادی ارن یئگر به همراه انی لئونهارد
سازمان ازادی را ترک کرده و اسنداد محرمانه ای از انها را با خود برده
این مرد جوان تا به حال در هیچ کجای جزیره پیدا نشده اما ژاندارمری و اعضای ارتش به دنبال وی هستند ....
گفته شده که او یکی از کارکنان مارلی و گوش به خدمت انهاست و اکنون تمام تلاشش را برای بدست گیری کنترل تایتان ها میکند
ملکه در بازخورد به این عمل مجرمانه و کثیف گفته اند که:
ارن یئگر را سالم دستگیر و به شخص من تحویل دهید
این حرف ملکه باعث اعتراض اعضا شده زیراکه قضاوت مجرمین مسئولیت رئیس قوای سه گانه است ..
ارن یئگر و انی لـ...
جوشش اشک را در چشمانش احساس میکرد ...
صحفه مبایل تار شده بود...ولی میکاسا تمام سعی اش را میکرد که حتی یک قطره از چشمانش جاری نشود...
گریه کار انسان های ضعیف بود ولی میکاسا که ضعیف نبود
احساس میکرد هر کلمه ای که خوانده است هیزمی بر روی اتش دورنش بوده ...
احساس میکرد صورتش از گرمای زیاد قرمز شده
دستش میلرزید ....
میکاسا زمزمه وار تکرار میکرد : این ..این ...این امکان نداره..
ارن ..ارنِ من همچین کاریو نمیکنه...این...
چـ ..چرا مهر فراری روی عکس ارنم زدند؟
ارنِ من خیانت کار نیست.....
بدنش میلرزید...بغض داشت خفه اش میکرد..ولی نمیخواست گریه کند...نمیخواست که ضعیف باشد
پاهایش سست شده بود...
قدم های متزلزلی که برمیداشت را دوست نداشت ...او قوی بود و نباید اینگونه راه میرفت ..
روی نیمکتی در کنار پیاده رو نشست و زانو هایش را در اغوش گرفت ....مثل یک دختر بچه معصوم به سره زانو هایش خیره بود ...
اسم ارن را چندین وچند بار تکرار میکرد ...جوری پرسوز حرف میزد که اگه لیوای انجا بود هم تحت تاثیر قرار میگرفت
پی ام جدیدی روی مبایل امد :
حالت خوبه؟
مبایلش را خاموش کرد ...
حوصله این را نداشت که فکر کند یکی دارد نگاهش میکند
فقط وفقط به ارن و ان مهر فراری فکرمیکرد ...
این ها امکان نداشت
دستش را در دو طرف پیشانی اش گرفت و سرش را تکان داد... عذاب وجدان به رسراغش امده بود
صدایی در اعماق وجودش دائم اورا مقصر میکرد که ارن را رها کرده و حواسش مثل همیشه به ارن نبوده ...
و زمزمه هایی اشنا در سرش اوج میگرفت
"ازت متنفرم میکاسا...این حقیقت تمام این سال هاست "
به مرز جنون پا می گذاشت
سعی میکرد هضم کند که چه اتفاقی رخ داده است ...
چندین سال پیش را به یاد اورد که برتلت یکی از اعضای سازمان به جرم خیانتی که به سازمان کرده بود اعدام شد
انگشتانش یخ زده بودند ...
چهره ارن دائم پیش چشمانش بود ...