پارت چهارده_برداشت اشتباه
پارت چهارده_برداشت اشتباه

صبح روز بعد . . .

 

راوی : میکاسا اکرمن

ویل: صبح بخیر میکاسا ...حالت از دیشب بهتره؟

همانطور که به سمت میزم میروم میگویم: سلام صبح شماهم بخیر .. من خوبم

ویل با چشمان مهربانی میگوید: خیلی خوشحالم اینو میشنوم

برای خالی نبودن عریضه لبخند محوی میزنم و سرم را تکان کوچکی میدهم ..

 تمام دیشب ذهنم درگیر ادم ها و اتفاقات عجیب و غریب این روز ها ، بود

همینطور که با کامپیوتر کار میکنم  به لحن صمیمی ویلیام واتسون فکر میکنم...

چه چیزی او را مجاب کرده است که مرا مفرد و با اسم کوچک خطاب کند ...

ویل: راستی میکاسا

نگاهم به طرفش که کشیده میشود ادامه میدهد: دیشب گفتی فهمیدی مشکلش کجاست...میشه برام توضیح بدی؟

_البته!

ویل : میتونم بیام اونجا؟

_ اوهوم..بفرمایید

ویل کنار میز من می ایستد و طبق معمول دستهایش را در جیب فرو میکند و  کمی روی مانیتور خم میشود

_خب ببنید اگه ما اینجا..رو....عه

 به صفحه کامپیوتر خاموش خیره میشم کمی خودم را عقب میکشم و سیم هارا چک میکنم

ویل: چیشد...عام...بزار ببینم چیشده ...

کمی با دکمه خاموش روشن ور میرود و در اخر میگوید:

اشکال نداره ..با سیستم من کار میکنیم اصلا

به طرف میزش میرود وبه من که هنوز روی صندلی نشسته ام چشم میدوزد

ویل :معطل چی هستی بیا دیگه

به میزش که میرسم اشاره میکند روی صندلی اش بشینم و خوش به طرف پنجره میرود تا مبایلش را جواب بدهد

اشاره میکند که روشنش کن....ولی اینکه پسورد میخواهد!

با حرکات لب ودهن بهم پسورد را میگوید : 698413

سری به معنای فهمیدم تکان میدهم ....چرا رمزش را به من گفت؟

تلفنش که تمام شد پای سیستم امد و با عجله گفت : پاشو بریم

گیج نگاهش میکنم که میگوید : مگه منشی هیئت نیستی پاشو باید بریم یه جای خوش اب و هوا جلسه

همچین گفت یک جای خوش اب وهوا که فکرکردم قرار است برویم پیک نیک!!

 چند ساعت بعد . . .

یک ساختمان نوساز وسط یک دشت بزرگ که رودخانه ای نیلی رنگ درونش جریان دارد ....و درختانی بلند دور الاچیق هارا فرا گرفته است ...

هر چه فکرمیکنم دلیل وجود همچین ساختمانی را در این فضای طبیعی نمی فهمم

باد خنک ومرطوب به صورتم تازیانه میزد ..

اولین بار است پس از ماه ها همچین فضایی را میبینم

ان بالا میان انهمه دود سیگار داشتم خفه میشدم ولی دوست دارم تمام روز اینجا بنشینم و نفس عمیق بکشم...

نیم ساعتِ پیش بخاطر دود سیگار ان مردهای مارلی نژاد از ساختمان بیرون زدم

کمی انطرفت تر خانواده شادی در حال کباب درست کردن است..

بوی کباب ادم را مدهوش میکند ....

با چشمان حسرت زده ای به انها خیره شده ام

چه قدر خوب است که ادم خانواده داشته باشد...

به کسانی که از خون ان هاست بگوید پدر ..مادر ..برادر

حسی که فرصت کمی برای تجربه داشتم ...

هرچند که همیشه کارلا وگریشا برایم پدر و مادر بودند و من را مثل دخترشان دوست داشتند ...ولی فکر نمیکنم ارن من را همانند یک خواهر دوست میداشت...رفتارش که این را نمی گفت..

دستی جلوی صورتم پایین و بالا میشود به صاحب دست نگاهی میکنم

ویلیام که تا چشمش به من می افتد حرفش را میخورد و تعجب در چشمانش خانه میکند

ویل: میکاسا...چر ..را داری گریه میکنی؟

تند دستم را بالا می اورم و زیر چشمانم میکشم ...چرا دستم خیس شد؟ من ..من گریه میکردم ؟

هوا را داخل بدنم میکنم و به ان خانواده چشم  میدوزم ومیگویم : چیزی نیست بریم...

ویلیام رد نگاهم را دنبال میکند و به ان خانواده میرسد

ویل : بیا این سویچ رو بگیر برو توی ماشین بشین منم یچیزی جا گذاشتم ..الان بر میگردم

درون ماشین که مینشینم سرم را پایین میندازم و با لبه شالم اشک هایم را پاک میکنم ....از اینکه بعد از سال ها جلوی یکی اشک ریخته بودم احساس بدی دارم...

سرم را بالا می اورد که ویلیام را کنار ان خانواده میبینم !

بهت غم را کنار میزند وبا کنجکاوی به انها خیره میشوم

ویلیام با لبخند جذابی من را با دست نشان میدهد و به ان خانواده چیزی میگوید اول شوهر و بعد مادر ان خانواده به من نگاه میکنند و با خنده تند تند سرشان را تکان میدهند ....

منم لبخند نصف و نیمه ای میزنم و برایشان سر تکان میدهم

ویلیام چند سیخ کباب از انها میگیرد و به طرف ماشین می اید ...

با تعجب و چشمان گرد میپرسم: اینا ..اینارو ..برای چی گرفتی ازشون؟

ویلیام با ذوق مردانه ای لبخند میزند ومیگوید : بیا بخور..دیگه نبینم بخاطر کباب بغض کنیا

با تعجبِ بیشتری خیره خیره نگاهش میکنم..

یعنی فکر کرده است که بخاطر کباب گریه کردم؟

با صدای تقریبا بلندی گفتم:

_چی؟

ویلیام که گویا کمی جا خورده است با لحن مظلومانه ای میگوید : دیدم میکاسا خانم دلش هوس کباب کرده  رفتم براش اوردم ...

با تعجب وتحکم نگاهش میکنم که توضیح بیشتری میدهد

ویل : خب ...خب...دیدم داری با حسرت نگاشون میکنی ...تازه هم هم بوی کبابا رو استشمام میکردی ...گفتم شاید دلت خواسته خب

تعجبم رفته رفته کم میشود و جایش را به خنده ریزی میدهد

این مرد فکر کرده زن بزرگی مثل من برای چند سیخ کباب ابغوره میگیرد

ویلیام ک خنده من را میبیند تک خنده ی جذابی میکند و یک سیخ را به طرفم میگیرد : بیا ..نوش جونت

خنده کوچکم تبدیل به لبخند بزرگی شد

_چی بهشون گفتی که بهت دادن؟

ویلیام با ذوق و خنده جذابی میگوید: گفتم میبخشین! خانم من بارداره بوی کباب های شماکه اومد ویار کرد ...اونا هم با خوشحالی اینا رو بهم دادن

با لبخند ابرویم را به معنیه«بله بلـــه؟» بالا میبرم که میگوید : اینجوری نگام نکنا .. کنترلم رو از دست میدم ...حالا خود دانی

لبخندم محو میشود و جایش را به اخم میدهد...تا کمی بهش خندیدم پرو شد....

رویم را به طرف پنجره میکنم که صدای قهقهه اش ماشین را بر میدارد

[ دوشنبه دوم تیر ۱۳۹۹ ] [ 19:47 ] [ Queentitan ] [ ]
آخرین مطالب

آمارگیر وبلاگ