پارت سیزده_تاریکی
پارت سیزده_تاریکی

راوی : شخص ثالث

اخرای فصل بهار ...هنگامی که شکوفه ها در تلاطم ترک درختان بودند ...دختری با موهای مشکی در کارخانه ای بزرگ با تنهایی دست و پنجه نرم میکرد

قطعات یک بمب بزرگ که قرار بود بر سر دشمنان سرزمینش فرود بیاید، تنها همدم وهمراه او در ان  شب های بهار بود...

. . .

همه لامپ های ان سالن بزرگ خاموش بودند و مجبور بود با چراغ قوه ای که روی سرش نصب کرده ..مسیرِ نگاه خود را پیدا کند

سر و صوتش پر از روغن سیاه شده بود ولی اوکه مثل دختر های دیگر وسواسی نبود..بود؟

صدای بازو بسته کردن پیج ها سکوت ان سالن بزرگ را میشکست ..

بعد از چندین و چند ساعت تلاش بالاخره قطعه جدید را روی کار سوار کرد ...

نفسش را از خستگی به بیرون فوت کرد..

پی امی با محتوایِ « اقای واتسون بالاخره فهمیدم مشکلش کجاست » را به ویلیام داد

همه لامپ های ان سالن بزرگ خاموش بودند و مجبور بود با چراغ قوه ای که روی سرش نصب کرده ..مسیر نگاه خود را پیدا کند

سر و صوتش پر از روغن سیاه شده بود ولی اوکه مثل دختر های دیگر وسواسی نبود..بود؟

صدای باز بسته کردن پیج ها سکوت ان سالن بزرگ را میشکست ..

بعد از چندین و چند ساعت تلاش بالاخره قطعه جدید را روی کار سوار کرد ...

نفسش را از خستگی به بیرون فوت کرد..

پی امی با محتوایِ « اقای واتسون بالاخره فهمیدم مشکلش کجاست » را به ویلیام داد

چرخی زد که لب تاپ را برای چک کردن بردارد که صدای تلق وتولوقی شنید ..دستش که برای برداشتن لب تاپ جلو میرفت در راه خشک شد ....

خیلی بعد از چند لحظه مکث سریع چرخی زد که صدای بلندی از یک ورقه فلزی که روی زمین میافتاد سالن را در بر گرفت

میکاسا: کی اونجاست؟

صدای بلند دیگری در سمت راستش به گوش رسید ..

کم کم صدا ها اوج گرفت

انگار که کسی بین وسایل فلزی میرقصد

از هر طرف صدای گوش خراشی بلند میشد ...

میکاسا نور چراغ قوه را به هر طرف که صدا میپیچید ،میانداخت

مبایلش را از جیب شلوارش در اورد وشماره تنها کسی را که اینجا داشت را گرفت

فقط صدای بوق تماس می امد ..گویا ان سایه ی بازیگوش منتظر اتصال تماس بود

_الو !!

_الو اقای واتسون منـ

گویا که کلمه ای ممنوعه را اورده بود یکبار صدای شکستن در دور اطرافش به اوج رسید

همان موقع کسی مبایلش را  از دستش کشید و بی هوا لگدی در پهلویش وارد کرد...

میکاسا کمی سکندری خورد و به بدنه بمب هول داده شد

وچراغ قوه اش روی زمین افتاد و خاموش شد

حالا سالن تاریکِ تاریک بود .. و با ریتم تند نفس ها سکوتش میشکست

هیجانش بالا رفته بود ..ولی اسمش را ترس نمیشد گذاشت ..

میکاسا: چی از من میخواید؟

صدای کلفتی که عوض شده بود به گوشش رسید: جونه تو

صدای پوزخندی امد و سپس صدای میکاسا: شرمنده فعلا لازمش دارم

صاحب صدای کلفت در حالی که استارت دویدن را میزد گفت: من بیشتر

صدای قدم های تند هر لحظه نزدیک تر میشد

که ناگهان دره بزرگ  سالن "گومب" بلندی کرد و با شدت باز شد

و بعد صدای نعره اشنایی بر دیوار های سالن طنین انداخت

ویلیام: هرکی هستید بهتره هرچه زودتر گورتونو گم کنید

صدای تند تند قدم هایی شنیده میشه ...پس چند نفر بودند!

 ولی میکاسا دائم به ان صدای کلفت فکر میکرد ..زن بود یا مرد؟

در همین حین نور لامپ ها سالن را پر کرد

ویلیام که در چهره اش نگرانی موج میزد به طرف میکاسا دوید و بازویش را گرفت و چشمان نگرانش را در سر تا پای میکاسا میچرخاند

ویل: میکاسا..میکاسا خوبی ...صدمه ای که ندیدی؟؟؟

اولین بار بود که اسمش را از زبان اومیشنوید

به ان دو چشم نگران عسلی خیره شد .

این چشمان برایش طعم اشنایی داشت....سال ها شبیه این چشم هارا در ایینه میدید

میکاسا: من خوبم

فدریک که هنوز کنار کنتور فیوز ایستاده بود به طرف میکاسا رفت و با لبخند دلگرم کننده ای گفت :خوشحالم که حالتون خوبه

و بعد نگاهی به ویلیام که هنوز نگران بنظر می رسید انداخت

ویلیام اب دهانش را قورت داد و سرش را کمی به بالا و پایین تکان داد وگفت: منم خوشحالم ..

و بعد از تمام کردن جمله اش با بی میلی دستش را از روی بازوی میکاسا برداشت....

[ دوشنبه دوم تیر ۱۳۹۹ ] [ 19:43 ] [ Queentitan ] [ ]
آخرین مطالب

آمارگیر وبلاگ