پارت دوازده_شماره ناشناس
پارت دوازده_شماره ناشناس

دو هفته از امدنم به دفتر ویلیام میگذرد ...

نگاه بیشتر کارکنان به من فرق کرده است..گویا مسبب تمامی بدبختی هایشان من هستم!

البته باید این را هم در نظر گرفت که ویلیام رفتارِ بسیار متفاوتی با من نسبت به بقیه دارد...

ماریس مثل همیشه با من مهربان است ولی فوجیتا عجیب ارث پدرش را از من طلب دارد

برای من مهم نیست چی پشت سرمان میگویند...ظاهرا برای ویلیام همینطور ...

به تازگی فهمیدم قهوه مورد علاقه هردویمان یکی است برای همین گاهی باهم قهوه میخوریم ...

به نتایج قابل قبولی از قطعه گمشده رسیدم که اگر جواب بدهد پروژه دوسال را از زمین بر میدارد

مسمومیت ومرگ یکهویی اروین باعث فروپاشی درونی سازمان شد ...ولی شنیده ام که الیویا مشاوره ان ، جای اروین را گرفته و ریاست را بدست دارد ...از نظر من جان فرد شایسته تری بود و البته ارمین که خیلی وقت است خبری ازش ندارم

لیوای گاهی پی امی میدهد وخیلی مختصر حالم را میپرسد و همین برایم بسیار با ارزش است

ومن تمام سعی ام را میکنم به ان چشم سبز دوست داشتنی ام فکرنکنم...فکر نکنم که  الان کجاست ؟ صبحانه اش را خورده است ؟ پیش روانشناس برای خواب هایش میرود ؟

و باز در سعی کردن شکست میخورم ...

امشب ماه کامل است ...

ماه مغرور که رازم را در سینه دارد .....

مثل همیشه نگاهم خیره به ماه پر فروغ وتابان است ..

این شهر با تمام بزرگی اش برایم شبیه به قفس است....

احساس میکنم دیوار سنگی ای قلب را محاصره کرده است و ان را در پنجه های خود فشار میدهد ..

دلتنگم ....به اندازه تمام ثانیه های دوری دلتنگم

برای لیوای ، عمو کِنی ، ارمین ، هانجی ، ساشا کانی و بقیه بچه ها 

ارن !!! حسی که از دوری او دارم دلتنگی نیست ...چیزی فراتر از ان چه نام دارد ؟ گاهی هیچ واژه ای حست را نشان نمیدهد..

و میدانی که هیچکس درکت نمیکند ...

در اینجا همه من را شبیه یک کوه یخ یا انسانی با قلب سنگنی میبینند.. اما مطمئنم هیچ کدام درک نکردند یتیم بودن را ، غرور شکسته شده را ، قلب به بازی گرفته شده را ، نگران بودن برای مرگ و زندگی افراد مهم زندگی ات را ، تنهایی را ، ایستادگی را

انها بجای درک کردن حرف میزنند وقضاوت میکنند وتو فقط میتوانی بشنوی وتصمیم بگیری که چه واکنشی نشان بدهی !

این را کسانی درک میکنند ...که تجربه کرده باشند ...

اینکه دیده باشند چجوری پسر عمه ات روز به روز افسرده تر و تنها تر میشود وتو نتوانی کاری بکنی

اینکه دیده باشند مادر وپدرت جلوی چشمت قتل عام شوند

اینکه یک شبه پسری تمام دنیایت میشود وتو از تمام دنیایت فقط یک شال گردن داشته باشی

اینکه حس کرده باشند مثل عروسک خیمه شب بازی به دست روزگار تاب بخوری و نتوانی خودت کاری بکنی

من مطمئنم انان هیچ کدام ازین هارا تجربه نکردند ولی زبانشان به بد میچرخد و من را قضاوت میکنند

ولی من ...میکاسا اکرمن... قـدرتی که بـدنـم دارد رو تحسیـن میکنـم، واسه نـگه داشتن همچین قـلب سـرسـختی..

واین برای من بس است ...

من خودم را دارم و قلبی که ارن در انجا تا همیشه با من خواهد بود ..واین برای من بس است

میکاسا : اقای واتسون میشه بیاید این رو ببینید !؟

ویلیام: حتما

بلند میشود وکنار میز من می ایستد ..یکی از دستانش را روی صندلی من و دیگری را روی میز میگذارد و روی مانیتور خم میشود

از نزدیکی زیاد به کمی احساس التهاب می کنم ولی خونسرد انچه را فهمیده ام بهش توضیح میدهم

_ خب نظرتون چیه؟

ویل : این..این واقعا ایده فوق العاده ایِ دوشیزه ..حتما باید برسی دقیق تری روش انجام بشه

فاصله صورت هامون به پنج سانتی متر هم نمیرسد

عطر خنکش از گرمای درونم کم میکند

همین موقع در با شتاب باز میشود

و یک نفر با سرو صدای زیاد جلوی در روی زمین می افتد

من با دستپاچگی کمی خود را عقب میکشم ولی ویلیام هنوز همینطوری روی مانیتور خم است

ارام صاف میشود ولی دستش هنوز پشت صندلی من است

صفحه کامپیوتر نمی گذارد ببینم فرد مذکور کیست برای همین کمی گردنم را کج میکنم

فوجیتا روی زمین افتاده بود وبه طرز کاملا مصنوعی اه و ناله میکرد که نشان میداد دردی ندارد

ویل هم با نگاه بی تفاوتی به او زل زده بود 

فوجیتا زیر لب جوری زمزمه میکرد که ما بشنویم : اه اوه هه نمـ...اه..نمیتونم پا...شم

ویل : برای چی امدی اینجا

فوجیتا که به طرز مصنوعی نفس نفس میزند میگوید: عام خب خب من امدم که هه اه ...خانم ماریس رو... ببینم اما دیدم دفتر خودشون نیستن ..اِه... اِه ...گفتم شاید... اینجا باشن

ویل : حالا که میبینی اینجا نیستن ....بفرمایید

فوجیتا لبانش را غنچه و سرش را کج میکند که معصوم بنظر بیاید : اخه نمیتونم راه برم

و جوری ویل را نگاه میکند که بیا و کمکم کن

ویل با لحن بی تفاوتی میگوید: اوه بله.....میتونی همون جا بشینی و استراحت کنی ..خوب که شدی برو

وبعد به دنباله این حرفش به سمت میز خودش رفت

فوجیتا که حسابی در ذوقش خورده  است اخم ظریفی کرد وهمان جا نشست

چند دقیقه ای گذشت ...

فوجیتا با لوندی : عام اقای واتـ

ویل: یادم نمیاد گفته باشم اونجا بشین و حرف بزن ! ...اینطور نیست ؟

فوجیتا که میبیند نه میتواند حرف بزند ونه ویل را مجاب کند که بیای و بغلش کند و ببردش پایین ، بلند میشود و مثل بازیگران ادای انسان های لنگ را در می اورد و از دفتر خارج میشود

تا پشت لبهایم می اید که بپرسم :خیلی منتظر بود ..چرا کمکش نکردی » ولی بعد گشیمان میشوم ...و مثل همیشه سکوت را ترجیح میدهم

ویل : کمکی احتیاج نداشت....روزی صد ها نفر مثل اون به تورم  میخورن..

نگاهی به ویلیام میکنم فکر خوانی هم بلد است؟

کمی فکر میکنم..چه منطقی در وجود این دختر ها انها را راضی به انجام چنین کارهای مضحکی میکنند؟

سری تکان میدهم و به ادامه کارم میرسم ..

چند روزی بعد...

رابطه ام با ویلیام خوب شده... روز ها باهم در پارک ورزش میکنیم البته من باید اینطور فکر کنم که تصادفی به پست هم میخوریم واصلا اینطور نیست که هر روز صبر میکند تا من به پارک بیام

در دفتر هم هرزگاهی وقت ازاد را در مورد چیز های متفرقه حرف میزنیم ...

امروز هم من را به  شام دعوت کرده است که باید ساعت 8 اماده باشم تا دنبالم بیاید

زینگ زینگ

نگاهی در ایینه میکنم ... از اخرین قرار شامم سال ها میگذرد و تقریبا یادم نمی اید باید چگونه رفتار کنم ولی همین که از اینجا میروم بیرون برایم کافیست

.  .  .

ویل نفس عمیقی میکشد

این مرد با اخلاقات خاصش برایم معما شده ...

مردی جدی ای است اما به روی من همیشه لبخند میپاشد ومهربان صحبت میکند

رستورانی که در هستیم در مرکز توکیو قرار دارد وجای بسیار مرفه ای است

میز هایی که مثل یک اکواریوم ماهی است ...

شیشه ای شفاف روی میز قرار دارد و زیر ان چندین ماهی رنگی و زیبا حرکت میکنند ...میزهایش واقعا زیباست و زندگی ماهی ها در انها جریان دارد

کف و دیوار های اینجا هم شیشه ایست ...زیر پایمان هم ماهی و حیوانات کوچک دریایی شناورند ..

گویا روی یک اکواریوم بزرگ رستورانی راه انداخته اند

فضای زیبای اینجا به من ارامش میدهد فضای رستوران تاریک است ولی انعکاس اب درون اکواریم ها هاله ای ابیِ رقصان ایجاد کرده است

حرف خاصی بینمان رد و بدل نشده که ویلیام سکوت را میشکند : تا به حال کسی بهتون گفته  که خیلی زیبایید؟

ازین حرف یهویی جا میخورم ..مخصوصا اینکه این حرف را یک ادم مغرور که همه ار ان میترسند، به زبان می اورد

_ هوم.. به یاد ندارم ..

ویل : از وقتی شما به اینجا امدید ..خب ..انگیزه ام برای کار بیشتر شده ...وقتایی که سرکارم ..پوف...حس خوبی دارم ..

بنظر می اید حرف زدن برایش سخت است ..

میخواهم جوابش را بدهم که صدای پیام مبایلم بلند میشود

شماره ناشناس جدیدی :

منم بهت گفته بودم که زیبایی...

خیره خیره پیام را نگاه میکنم سرم را بالا می اورم و دور و اطراف را نگاه میکنم

در همین لحظه فردی که میز عقب ما  به تنهایی نشسته بود بلند شد و رفت ...چون پشتش به من بود وقت توانستم تشخیص دهم که او یک زن بود ...شاید همان سایه !؟...ولی نه سایه قـ...

ویل : دوشیزه اکرمن چیزی شده ؟

_ نه نه...همه چیز رو به راست

حرف های دیگر همه در مورد کار بود ...

ولی ذهن من دگیر این شماره های ناشناسی است که این چند روزه ارامشم را سلب کرده اند

 _______________________________________

سلام اومدم یچیز کوتاهی بگم

اگه رمان هیچ هیجانی براتون نداره درک میکنم..

ولی باید یکمی صبر کرد ..

قول میدم هیجانات بخش اخر این روند کند رو جبران کنه

 خیـــــــــلــــــــی ممنون که با کامنت های قشنگتون  حمایت میکنید

عاشقتونم

دوست دار شما :

Queen_titan

 

[ شنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۹ ] [ 19:38 ] [ Queentitan ] [ ]
آخرین مطالب

آمارگیر وبلاگ