
راوی : میکاسا اکرمن
ویل : خب پس نتیجه گیری جلسه رو اعلام میکنم
یکباره با این جرف واتسون جلسه در سکوت فرو رفت
ویل : همینطور که فهمیدید دوشیزه اکر....اکرهان سان چند وقتیه به ما ملحق شدند ودارن تمام سعی وتلاششون رو در رابطه با سلاح ها و الخصوص V.W میکنند پس قطعا نقش مهم تری باید داشته باشند ...
پچ پچ سالن را فرا میگیرد ..
میز بلندی در وسط سالن قرار دارد که اعضا و سهامداران دور ان نشسته اند و در راس ویلیام جا خوش کرده است ..
اولین نفر در سمت ما خانم ماریس و بعد از ان من نشسته ام
همه به علاوه من سری تکان میدهند تا اکرهان روببینند
که ارنج ماریس در پهلویم فرود میاید وویلیام واتسون برایم چشم وابرومی اید ورو به من میگوید :
_دوشیزه اکرهان بلند شید لطفا
قطعا دوشیزه اکرهان با این فامیل مسخره من نیستم اما مطمئنم ویلیام واتسون رو به من این حرف را زد
کمی با تردید بلند میشوم که پچ پچ ها زیاد میشود
_ از...اشنایی باهتون...خوش بختم
ویل: ایشون دوشیزه میکاسا اکرهان هستند که ازین به بعد نقش منشی هیئت را دارند
پچ پچ اعتراض ها به گوش میرسد..
یکی از اعضا گلویش را صاف میکند و با صدایی کلفتی می گوید : تا جایی که من اطلاع دارم منشی با رای هیئت مدیره و سهامداران انتخاب میشه...ما حتی ایشون رونمیشناسیم
ویل با چشمانی مملو از خونسردی رو به مرد میگوید: منظورت چیه تومیوکا؟
تومیوکا : خب خب ایشون شاید اصلا ...لیاقت اینونداشته باشن
ویل هنوز به او خونسرد زل زده ولی همه با نگرانی به ویلیام و ان مرد که گویا تومیوکا نام دارد نگاه میکنند ...گویا منتظر واکنش نا خوشایندی از واتسون هستند ...در این حین خانم ماریس صحبت را به دست میگیرد :
ماریس : هی تومیوکا چطورجرئت میکنی همچین حرفی روبه اقای واتسون بزنی ؟؟؟ منظورت اینه که کسی که ویـ ..اقای واتسون انتخاب کرده لیاقت نداره؟
من هنوز ایستاده ام و به این بحث مضحک گوش میدهم که ویلیام رو به من میگوید :
بفرمایید بنشینید ....و تو ( تومیوکا ) حالا که دارم فکرمیکنم واقعا بعضیا لیاقت بعضی مقام هارو ندارند ... دفعه بعد تورو اینجا نمیبینم ....
. . .
همه، سالن اجتماعات را ترک کردند و فقط من و خانم ماریس و اقای واتسون ماندیم
_نمیخواستم بخاطر من اخراج بشه
ویل دستانش را طبق عادت به جیب زده از پنجره به جایی خیره است...
ماریس: اووه بیخیال دخترجون...تقصیر خودش بود ..همه میدونن که نباید زیاد جلوی ویل وراجی کنن
نگاه خاصی به فرد پشت پنجره می اندازم ...هیچی از اخلاقاتش را کشف نکرده ام ..بنظر ادمی که خانم ماریس میگوید نیست
ماریس یکهو شروع به حرف میکند : اووو ویل اکرهان و از کجات در اوردی دیگه ؟؟
ویل: نصف شو گفته بودم ..راه برگشتی نبود
ماریس : ولی همه میدونن که اکرهان فامیل نیست
کلمه اکرهان را یکجوری مسخره وار با حرکات صورت بیان کرد
ویل : همه فامیل ها از یکجایی شروع میشن ...
_چرا فامیل واقعیم رونگفتید ؟
ویل : نژاد اکرمن یکی از شناخته شده ترین فامیل های الیایی هاست و توی یک جمع پر از مارلی ..... نظر خودت چیه؟
یادت که نرفته ما ظاهرمون مارلیِ
وقتی با من حرف میزند چشمان مهربانی دارد که صمیمیت در انها موج میزد ...
حس خاصی را بهم منتقل میکند
ماریس : راستی میکاسا از فردا باید بیای به دفتر ما
_ دفتر شما؟
ماریس : اره دیگه، فعلا که شانس بهمون رو کرده ومنشی هیئت شدی ..باید صورت جلسه هارو بنویسی ودر پیدا کردن قطعه V.W بهمون کمک کنی ..واقعا استعداد داری و امیدمون به توعه ..........البته دفتر من که جا نیست فعلا مجبوری بری اتاق خود ویل
نگاهی به ویلیام میاندازم اون بیرون چه چیز خیره کننده ای وجود دارد ؟
. . .
در اتاق بزرگی که شب اول اقامتم ویلیام را ملاقات کردم جای گرفتم...اتاقی با کاغذ دیواری سفید خاکستری روشن !
در ضلع شمالی اتاق بجای دیوار شیشه قرار دارد که ویو زیبایی را به نمایش میگذارد
میز هایمان مانیتوریست و نور سفید را بازتاب میکند
میز جایی قرار دارد که ویل پشتش به دیوار شیشه ای میشود
رایحه تلخ اما خنکی در اتاق پیچیده که از استشمام ان احساس خنکی میکنم
میز من جلوی دیوار مجاورِ دیوار شیشه ای قرار دارد
در کل اتاق، فضای کلاسیک و مدرنی دارد
دوساعت از موقوع ورودم به اتاق گذشته است و من دائم سرم با لبتاب گرم است و در مورد چیزهایی تحقیق میکنم وهرگاه که سرم را بالا می اورد نگاه ویلیام به نگاهم گره میخورد
احساس این را دارم دائما به من زل زده است
یک ساعت دیگر را در اتاق سپری کردیم و فقط صدای انگشتان من که روی کیبورد فرود می امد سکوت انجارا میشکست
_ خب اقای واتسون ...من میروم بیرون کاری دارم ...
ویل : حتما.....ولی لطفا راحت باشید اتاق خودتونه
لبخند مصنوعی میزنم واتاق را ترک میکنم
...
راوی : شخص ثالث
در راهرو فروشگاه راه میرفت در دو طرفش قفسه های مواد غذایی گذاشته شده بود ..
نگاهش را میگرداند تا بسته قهوه محبوبش را پیدا کند که کسی با سرعت ازکنارش عبور کردو مبایلش را قاپید
میکاسا لحظه ای به او نگاه میکرد وبعد به دست خالی از مبایل..
شکه شده بود سعی می کرد خونسرد باشد...مثل همیشه ...
در توکیو بیشتر از انچه فکرمیکرد جرم وخلاف وجود داشت واین ارامشش را سلب میکرد
پسر از انتهای مسیر راهرو مانند که درونش قرار داشت فرار کرد ..میکاسا لحظه فکر کرد ..این هایپر مارکت فقط یک در دارد !!!
به سرعت از ابتدای مسیر راهرو مانند گذشت و جلوی در ایستاد ..مطمئناً اینجا باهم تصادف میکردند
اما چند لحظه که گذشت وخبری از پسر نبود به این فکر کرد که شاید گوشه ای پنهان شده تا او بیخیال شود ..
نشانی را به صندوقدار داد که اگر امد مانع خروج ان پسرک دزد شود
وخودش هم در لابه لای قفسه ها به دنبال پسر گشت که ناگهان بازهم ان سه موجود دیوانه را دید
فدریک با یک دستش گردن پسر را گرفت بود و چیزی به او میگفت ..دنیل و ان یکی یه بنظرش اسمش مایکل بود هم دست به سینه ایستاده بودند
کمی جلو رفت که دنیل لحظه ای نگاهش از او رد شد و دوباره چشمانش به میکاسا قفل شد ...چیزی ارام در گوش مایکل گفت که باعث شد نگاه مایکل و دنیل فدریک را وادار کند که به دیدرس انها چشم بدوزد ..
ان سه که در کمی هول و شوکه بنظر میرسیدند تبسم عجولی بر روی لبان خود نشاندند
میکاسا : ممنون ..کارمو راحت کردید
دنیل با لحن مصنوعی گفت : اووووه مبایل شماست ؟ واقعا جالبه
میکاسا کمی بهش نگاه کرد تا بفهمد شوخی میکند یا واقعا اینقدر مصنوعی حرف جدی اش را میزند که نتیجه گرفت گزینه دوم درست است
فدریک : سلام خانم اکرمن! نمیدونستیم که مبایل شماست ولی حدس میزدیم که از یه جا بلندش کرده ...چه شانسی ! خوشحالیم که کمکتون کردیم
میکاسا مطمئن بود ان ها در مورد چیزی هول هستند و دروغ میگویند که نمیدانستند صاحب مبایل اوست، ولی چیزی به انها نگفت ....
میکاسا : خب ..یالا اونی که توی دستته رو پس بده
پسره دزد : این از الان به بعد مال منه و دلیلی نداره بدمش به تو..دختره عوضی
پسره ها که حسابی عصبانی شده بودند به سمتش یورش بردند اما میکاسا دستش را به معنای صبر کنید بالا اورد
فدریک هنوز گردنش را در دست داشت وبه همین دلیل سر پسر جلوی میکسا خم بود
میکاسا : خواهش میکنم ولش کنید
فدریک: امـ اما
میکاسا با نگاه جدی ای که به اوانداخت مانع از ادامه حرف او شد و فدریک پسرِ گستاخ را رها کرد
میکاسا نگاه سردی به پسر انداخت و در یک لحظه مشتش مثل باد بر صورت پسر فرود امد
چشمان ان سه تا از حیرت و تعجب گشاد شده بود
میکاسا : اینو زدم تا شل کنی مبایلو بگیرم
پشت بند حرفش لگدش را جوری بالا اورد که زانویش به قفسه سینه پسر عصابت کرد
میکاسا: این روهم زدم تا بفهمی ادم ضعیفی مثل تو باید قبل حرف زدن فکر کنه
و در اخر پایش را روی شونه پسر گذاشت و به پایین هول داد ...به گونه ای که پسر جلوی پاش تعظیم کرده بود
میکاسا : اینو هم یادت باشه قبل از اینکه به یکی بگی عوضی مطمئن بشو هیچ وقت جلوی پاش به زانو در نمیای
دنیل که زودتر از بقیه به خودش امده بود لگدی به پشت پسره نثار کرد وگفت : حالا هم هرّرررررری
پسر خزان خزان از ان ها فاصله گرفت و فلنگ را بست
مایکل که تازه فهمید جریان چیست با صدای بلند که هیجان توش موج میزد گفت : بــــــــــا بـــــا ایووووول ترکوندی داش ....نگفته بودی ماده شیری هستی واسه خودتا
فدریک هم چشم وابرویی به معنای خفه شو امد ...
همه راه درِ خروجی گرفتند ...دنیل و مایکل هم هرزگاهی حرفی میپراندند ....و میکاسا فقط به جلونگاه میکرد ...بی توجه به انها !!
دنیل : بابا این خواهر بروسلیه !! دنی کف کردییییی؟؟!!!!
عجب ضرب پایی
مایکل: میکاجون کی بیایم واسه اموزش؟؟
فدریک هم که دیگر واژه ای برای خفه کردن انها نداشت با ارنج محکم در پهلوی هر دوشان زد که باعث شد دیگر چیزی نگویند ..
ادامه راه را چهار نفری طی کردند ....
و در همان لحظه میکاسا پی امی از یک شماره ناشناس دریافت کرد :
خوش میگذره ؟