پارت ده_خاطرات
پارت ده_خاطرات

راوی: شخص ثالث

صبح مثل همیشه از خواب بیدار شد و اماده رفتن بود

در ایینه خودش را چک کرد

نیم تنه ورزشی و شلواره تنگ ولی راحتی به تن داشت تا به اسانی حرکات ورزشی را انجام بدهد

 ناخداگاه زمانی را به یاد اورد که همراه لیوای فنون رزمی را یاد میگرفت..

هر وقت که حرکتی را اشتباه انجام میداد لیوای فنی رویش اجرا میکرد و در جواب دردی که میکاسا میکشید میگفت : تقصیره  خودته میباس اشتباه نکنی

دلش هوای انروز ها را کرده بود

مبایلش را دست گرفت وبه قسمت گالری رفت

لبخند محوی روی لبانش نشست ...

این عکس هارا عمو کنی و ارمین  پنهانی گرفته بودند و بعد ها برایشان فرستاد بودند...

خاطرات ان روز ها با دیدن عکس ها در ذهنش جان میگرفت

یاد روزی افتاد که میخواست از لیوای تقاضا کند که مربی اش شود

 

 

" _لیوای ساما

لیوای :نه

_ منکه هنوز چیزی نگفتم

لیوای : منم برای اینکه کمتر از دهنت استفاده کنی گفتم نه

_خب بزار بگم شاید جوابت اره بود

لیوای نگاهم کرد که یعنی منتظر حرفم است

_ ...خب..میشه به من هنر رزمی یاد بدی

 جوری نگاهم کرد که انگار یک هندوانه این درخواست را دارد

لیوای : با این وزنت ؟؟؟ اوه دختر تومنو یاد پاندای کونفوکار انداختی

_ لیواااااای من خیلی لاغرم که

لیوای : چیشد منکه لیوای ساما بودم  :/ ! "

 

 

" لیوای: صاف وایسا

با نفس نفس گفتم:

میکاسا: من تسـ لیمم ..خـ ستـ ـه شــ دم ...دیگـ ـه نمـ نمیتونم

لیوای : اگه خسته شدی یاد بگیر استراحت کنی نه اینکه تسلیم بشی …

بعد هم حوله رو به طرفم پرت کرد "

 

 

 

 

" با خستگی بهش گفتم : 

_ لیوای من من هیچ استعدادی ندارم مـ من ....

_حتی بزرگ ترین ها هم یه زمانی مبتدی بودن، از برداشتن قدم اول نترس...بیا جلو ...

_لیوای

لگد محکمی به شکمم زد

_ یه لحظـ

مشت بعد توی صورتم فرود امد که ناخداگاه جاخالی دادم

_هوی دختر..مطمئنم به یکی که داره میاد که تورو بکشه بگی صبر کن بهت میخنده ...یالا معتل چی هستی حمله کن

لگدمو با قدرت به سمت صورتش بردم که پامو با دست گرفت پاشو پشت پام گذاشت و کشید عقب وهمراهش به عقب حولم داد ...

همه اینا توی 2 ثانیه اتفاق افتاد ومن فقط فهمیدم که روی زمینم"

 

 

"  لیوای :چیه ؟ چرا شل شدی ؟

از خجالت سرخ شده بودم ...لیوای میخواست منو توهر شرایطی قوی بار بیاره که اگه روزی در حالت بدی هم بودم قدرتمو از دست ندم

_لیـ لیوای بـ برو عقب

بیشتر خم شد روم و گفت : فکرنکنم قاتل ، اخاز ، دزد یا یه معتاد عوضی به حرفت گوش کنه ....

_ولی تـ و

لیوای : به جای وراجی سعی کن منو عقب بزنی دختر

سرمو بردم عقب وبا شدت کوبیدم تو صورتش که بینی خودم  داشت از درد کنده میشد

لیوای با داد گفت : این چی بود ؟ نگفتم منو نوازش کن ...ضربه بـــــــــزن ...یه دختر زورنداره پس باید از تکنیک استفاده کنه ...زود باش یکی از فنایی که یادت دادمو بزن

واقعا نمی دونستم باید چه کار کنم ...

یه لحظه فکری به ذهنم رسید که ناجی من بود

پامو جمع کارم که ساعدش روبه سینه لیوای بود وبعد با شدت پامو باز کردم کمی که بالا رفت از زیرش کنار رفتم و سریع پشتش سوار شدم و دستاشو از پشت گرفتم

هرچند که بعدش چرخید و منو زد زمین و ضدحمله زد

واخرش گفت بی عرضه         

 ولی توی چشماش تحسین موج میزد و این به من جرئت میداد"

 

"من از هر دقیقه تمرین متنفر بودم، اما لیوای به من میگفت: تسلیم نشو. الان زجر بکش و بقیه ی زندگیتو مثل یه قهرمان زندگی کن "

یاد اوری ان دوران نوجوانی برایش لذت بخش بود ...

حس میکرد با فکرکردن به انها ..همیشه انهارا پیش خود دارد

از دنیای خیال بیرون امد و ساعتش را چک کرد ...

کم کم باید میرفت ...

. . . .. . . . . . .. . . .. . . . . . . .. . . .. . 

راوی : شخص ثالث

یک هفته از ان روز میگشت ...میکاسا خودش را غرق در کار کرده بود تا به هیچ چیزی فکر نکند ...

شب ها تا دیر وقت بیدار میماند و در مورد سلاح ها تحقیق میکرد وانچه را از فوجیتا اموخته بود بار دیگر مرور میکرد

روز ها هم قبل از رفتن به کارخانه در پارک به ورزشش ادامه میداد...البته سعی میکرد زیاد ان طرف پارک که ارن دنیایش را نابود کرد نرود تا دوباره درگیرنشود

 به زندگی کُند و بی تحرک اجازه نمی داد که نا امیدش کند

به دوستانش زنگ میزد وسعی میکرد خودش را عادی نشان دهد

اخرین باری که با لیوای تماسی داشت اطمینان گرفت که حالش کمی بهتر شده چون گفت در حال تمیز کردن ماشینش است...

باورش نمیشد یک شبِ خودش را اینطوری از نو بسازد ...

در همه رمان ها دختر ها وقت بیشتری صرف ترمیم شکست عشقی میکنند....

.  .  .

 

_ دوشیزه اکرمن شمایید ؟

میکاسا نفس نفس زنان برگشت تا صاحب صدا را ببیند ..

از ورزش زیاد صدایی مثل ضربان در سرش میچرخید و گوش هایش میسوخت

با دستمال عرقش را پاک کرد و سلام داد

پارک مسیر سنگ فرشی به رنگ اجری داشت که در کناره مسیر درختان بلند سرکشیده بودند وسایه خود را تقدیم عابران میکردند

گل های رنگا رنگ بهاری عطر انجارا در دست گرفته بودند

ویل که گویا برای پیاده روی به اینجا امده بود سکوت را شکست : باید حتما یک سالن ورزشی وبدن سازی در شرکت بزنم ...واقعا اینجا ورزش کردن سخته

میکاسا سکوت را جایز ندانست وگفت :

درسته ...

بعد هم به ادامه ورزش پرداخت

ویل : اوه منم رزمی کارم

میکاسا که دید ویل قصد دارد اینجا بماند و پرچانگی کند دست از ورزش کشید

حالا  هر دو درمسیر قدم میزندند و به سمتی از پارک میرفتند که خالی از درخت بود و فضای کلاسیک داشت

ویل : چرا همیشه این شال گردنتونه؟ تا حالا بدون اون ندیدمتون

میکاسا : خب...این روکسی بهم داده که خیلی دوسش دارم

ویل : ولی بنظر من دلیل علاقه تون به این شال اینه که اون فرد شالتو در زمان حساسی بهتون داده ...اسمش چیه ؟

میکاسا نگاه مشکوکی به ویل انداخت و با لحن مشکوکانه ای گفت :درسته....اسمش...ارنِ

با این حرف در دنیای خاطرات غرق شد...

قطار زمان اورا به شبی برد که همه کسش را از دست داد وخانواده یئگر او را قبول کردند...

ویل : وقتی اسمش روبردی میشد عشق رواز چشمات خوند چه کار کرده که اینقدر عاشقشی...

میکاسا که در دنیای خودش پرسه میزد ناخداگاه شروع به تعرف کرد ....زمزمه وار ...گویا با خودش حرف میزند :

میکاسا: اون...اون جنگیدن روبهم یاد داد ...اون زندگی منو نجات داد ..اون ..اون این شال روبهم داد و کاری کرد توزندگیم هدف داشته باشم ..اون..

یهو به خودش امد ودید خیلی حرف زده و بعد ارام سکوت کرد

ویل با لبخند مهربانی به میکاسا خیره شده بود ....

 

 

[ پنجشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۹ ] [ 19:29 ] [ Queentitan ] [ ]
آخرین مطالب

آمارگیر وبلاگ