پارت نه_ پس از او
پارت نه_ پس از او

دوست داشتن ارن برایش عادت بود ...

علاقه ای که به ارن داشت بچگانه و کمرنگ نبود که با ان برخورد بی رحمانه ارن از بین برود ولی غرورش چرا...

علاوه بر قلب زخم خورده اش غرور شکسته شده اش روی دوش هایش سنگینی میکرد

خیلی فکر کرده بود ...تصمیم گرفته بود بر نگردد!

حالا دیگر هیچ کس را در آن جزیره نداشت ...

دائم به این فکر میکرد اگر ارمین انجا بود چه میکرد!؟

ارمینی که همیشه اوضاع را درست میکرد

نگاهش به ماه افتاد ... تنها همدمی که در این شهر غریب داشت...

حرف های بُرنده  ارن در گوشش میپیچید

" تو یک برده ای و من از برده ها متنفرم..."

"این حقیقت همه این سال هاست "

باز اشفتگی به سراغش امد و از خود بی خود شد

 ناگهان صدای بلند بوق ماشین خیابان تاریک وخلوت را در بر گرفت

نور چراغ ماشین چشمانش را نشانه کرد

صدای تیز لاستیک ها...

و چشمانی که بسته شدند ....

.

.

.

ارام چشمانش را باز کرد

نجوای ارامی شنید: خوبی ؟

عطری اشنا با بوی لنت های ترمز در امیخته شد ...

میکاسا دور برش را نگاه کرد .. فکر میکرد الان باید زیر ماشین میبود ..

نگاهش به سمت ماشین کشیده شد که مردی چاق پیاده شد و به طرفش امد و با لحن سرزنشگرانه و بلندی شروع به دعوا کرد:

راننده : جلـــوتو نگـــــاه کن زن ..اگه اون خانم نبودن که الان رفته بودی زیر ماشین منم بدبخت کرده بودی

بعد هم با عصبانیت پشت رول نشست و حرکت کرد

میکاسا دنبال زنی میگشت که ان راننده میگفت ولی کسی در ان حوالی نبود

دستی روی بازویش کشید...

احساس کشیدگی روی بازو نشان میداد که یک نفر جانش را نجات داده ولی ...

درسته...همان بوده ..همان سایه ای که همه جا هست

چرا مراقب اوست ؟..اولین باری که اورا دید چرا حس میکرد عطرش کمی اشناست ؟

 

.  .  .

راوی : میکاسا اکرمن

چند ساعتی میشود که از خواب پا شده ام

دیشب بعد از ان اتفاق خیلی فکر کردم و تصمیم گرفته ام ماموریتم را با موفقیت به پایان برسانم و وانمود کنم هیچ حادثه ای در زندگی ام نیافتاده

تا به دیشب تمام هدف من از زندگی مراقب از ارن بود ومیخواستم کنارش باشم ..

اما او ظاهرا اصلا مشتاق به دیدن این سبک زندگی از من نیست ...

سنجاق سینه ای که به شالم زده بودم را لمس میکنم

بال های ابی و سفید که در هم امیخته شدند و نشان از آزادی میدهند ....فکر نکنم تا به امروز لیاقتش را داشته بودم...

من آزاد نبودم ...من در بند تصمیم ها وکار های ارن بودم

ولی ازین پس تنها قلب من در حصار دستانش است .. این عقل من است که ازین به بعد به من فرمان خواهد داد ....

.  .  .

عینک بزرگی  به چشمانم زدم تا مثل دفعه قبل تا دو روز چشمانم نسوزد واشک ازشان جاری نشود ..

واقعا نگاه مستقیم به جرقه های دستگاه برش وحشناک است

صدای های بلندی که از هر دستگاه ، تولید میشود فضای کر کننده ای را ایجاد کرده است ...

شانه ام توسط کسی لمس میشود که باعث میشود دست از کار بکشم و برگردم

ویلیام واتسون را میبینم که فقط دهانش تکان میخورد واشاره میکند گوشی مثلا عایق صدارا بردارم

و بعد صدایش را به زور شنیدم :

_ مـ گه ــــــــ نبود برـــردید؟

نمی فهمم چی میگوید برای همین به بیرون اشاره میکنم...فکرکنم منظورم را فهمید چون منتظر ماند که تا عینکم را از چشمانم بردارم و همراهش به بیرون بروم...

.  .  . . . . . . . . . .. . . . . . . . . .. . . . .. 

عینک بزرگی  به چشمانم زدم تا مثل دفعه قبل تا دو روز چشمانم نسوزد واشک ازشان جاری نشود ..

واقعا نگاه مستقیم به جرقه های دستگاه برش وحشناک است

صدای های بلندی که از هر دستگاه ، تولید میشود فضای کر کننده ای را ایجاد کرده است ...

شانه ام توسط کسی لمس میشود که باعث میشود دست از کار بکشم و برگردم

ویلیام واتسون را میبینم که فقط دهانش تکان میخورد واشاره میکند گوشی مثلا عایق صدارا بردارم

 .بعد صدایش را به زور شنیدم :

_ مـ گه ــــــــ نـ   د برـــردید؟

نمیفهمم چه میگوید برای همین به بیرون اشاره میکنم ... 

فکر کنم منظورم را فهمید چون منتظر میماند تا عینکم را از چشمانم بر  دارم و همراهش بروم 

. . . . . . . . .. . .. . .  . . . . . . . . . 

در محوطه باز کارخانه قدم میزنیم........

ویل : خب ...مگه قرار نبود برگردید

_ کار مهمی در توکیو برام پیش اومد ومجبور به ماندن شدم

امید وارم متوجه دروغم نشود چون بنظر اگه هر دلیلی دیگری برای نرفتن به مراسم مرگ اروین می اوردم قابل قبول نبود ...

ویل: که این طور

دستکش های  روغنی  کارخانه را فراموش کردم در بیاورم و برای به عقب هل دادنه موهایم مجبور هستم از ارنجم کمک بگیرم...البته در اوردن دستکش هاهم راه موثری است...

ویلیام که متوجه کلافگی ام شده کمی به طرفم خم میشود وموهایم را کنار میزند وسپس تبسمی در لب هایش جا خش میکند

ولی من جدی فقط بهش خیره میشم که بفهمد حرکت زیاد جالبی نکرده

ویل : راستی امروز به ورزش نرفتید ...مشکلی که براتون پیش نیامده ؟

به ادمایی که در محوطه در حال رفت وامد بودند نگاهی می اندازم

_امار همه اینهارو همینجوری دارید ؟

ویل با لبخند جذابی میگوید: نه همه شون...اونایی که برام مهمن!

و با اتمام جمله اش شانه ای بالا می اندازد

منظورش را اینطور رساند که برایش مهم هستم....

ولی این اصلا برایم جالب و هیجان اور نیست

چند دقیقه ای در سکوت سپری میشود

 دختر هایی که عبورمیکنند کم مانده با نگاهشان ویلیام را قورت بدهند

و بعضی هم ..من را چپ چپ نگاه میکند که گویا دلیل اینکه دوست دختر ویلیام نیستند من هستم....

_ خب اقای واتسون من باید برم به کارم برسم

ویل: نظرت چیه بعد از کار بیای تا یه چیزیو نشونت بدم..بنظرم برات جالبه

_اگه تونستم چرا که نه !

.   .   .

 

فوجیتا : چــــــــــــــی ؟

_ چرا جیغ میزنی دختر...گفتم که فقط یک نسخه از بمب رو بهم نشون داد وتا حدودی برام توضیحش داد همین !!!!

فوجیتا با لبخندی که بیشتر شبیه دهن کجی بود میگوید :

فوجی: نه ..نه این ممکن نیست ...امکان نداره اصلا ...حتی منم تا به حال اون بمب روندیدم ...فقط ماری و چند نفر دیگه میتونن به اون اتاق برن

رنگش قرمز شده است ...پوف! حسادت های دخترانه !!

 فوجی : راجب ...راجب اون قطعه هم حرفی زد ؟

_همونی که تمام کار لنگ اونه ولی هیچ کس نمی تونه  کشفش کنه ؟

فوجی : ا..ره ...همون

فوجیتا که میخواهد بیشتر ازین دگرگونی اش را نشان ندهد به بهانه دستشویی از اتاق شیشه ای خارج میشود ...

این اتاقک عایق صدارا دوست دارم ، از هرگونه سر وصدای زیادی عاری است..

کمی اطراف را دید میزنم متوجه مردی میشوم که روی ویلچر نشسته و با کسی صحبت میکند

نیمرخش !!!

برای بهتر دیدن چشمانم را ریز میکنم...

مطمئنم...مطمئنم این فرد را جایی دیده ام . . .

واقعاکه من در به یاد اوردن خنگ هستم.

 

[ چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۹ ] [ 19:27 ] [ Queentitan ] [ ]
آخرین مطالب

آمارگیر وبلاگ