پارت هشت _ آتش و بــاران
پارت هشت _ آتش و بــاران

میکاسا تا به حال چندین بار ساعتش را چک کرده بود و منتظر ارن در پارک قدم میزد...

رویاهای دخترانه و احساسات بازهم به سراغش امده بودند

ماشین با سرعت زیاد از پیج خیابان گذشت و نمایان شد

هیجان قلب میکاسا را به بازی گرفت ..

بعد از دو روز غم و گریه حس میکرد گرمایی از شادی درونش شعله ور است

ماشین ارام و حرفه ای  پارک شدو ارن با پرستیز خاص خودش از ماشین پیاده شد

لباسی تنگ که اندام ورزشکارانه اش را به نمایش گذاشته بود  به تن داشت با شلوار اندامی مشکی ...یقه پیراهنش هم  مثل همیشه  باز بود ...

ساعت  جدید در مچش ، کفش اسپورت،و موهای بلندی که با کش جمع شده بود از ان یک فوق جذاب را ساخته بود که دل هر دختری را میبرد ..چه برسد به میکاسای عاشق ما

در چشمان میکاسا شوق بهت را کنار داد و لبخند به لبش امد

ارن با نگاه سردی به طرفش میرفت ...

ارن: سلام

میکاسا دستش را جلو برد و با لبخند ملیحی سلام کرد

ارن کمی به دستش نگاه کرد ....

 

جوری دستش را برای دست دادن جلو برد که گویا وزنه 200کیلویی به دستش اویزان کرده اند... 

کمی با هم قدم زدند ...

باد موهای میکاسا را تاب میداد

در آن پارک فقط او بود و معشوقه و ماه مغرور که در آسمان جولان میداد

ارن کمی تند تر از او قدم برداشت ...چند قدمی جلو تر از میکاسا ایستاد ...پشتش را به او کرد و سکوت را شکست

ارن: چرا میخواستی برگردی

میکاسا: خب منـ

ارن : دلت برای من تنگ شده بود ؟

میکاسا این سوال را از خودش پرسید ..حسی عجیب در وجودش کلمه "خیلی زیاد" را فریاد میزد

میکاسا: ارن

ارن : میکاسا کی میخوای بفهمی ؟  من دو ست نه  دا  رم

کلمه های قاطع و برنده بخش بخش بیان میشد

در چشمان بهت زده میکاسا اشک حلقه زد ..

زمزمه وار گفت : ارن

ارن رویش را به میکاسا کرد

ارن: بــــــله؟؟؟؟ چیه هی ارن ارن ؟

چشمان سرد با نگاهی بی تفاوتش را مستقیم به چشمان میکاسا دوخت 

ارن: میکاسا تو مثل یک برده ای و من از برده ها متنفرم 

با هر کلمه اش تیغی در قلب میکاسا فرو میرفت

ارن با صدای اهسته تری ادامه داد : خواهش میکنم دیگه با من کاری نداشته باش ..ازت خسته شدم این حقیقت همه ی این سال هاست میکاسا ....برنگرد ..اینجا بمون و وظایفت رو انجام بده

حقیقت تلخ تر از ان بود که میکاسا جرئت نوشیدنش را داشته باشد 

 قطرات اشک را کنار زد تا مانع دیدن ارنش نشوند

ارن پشت را به میکاسا کرد

باران شروع به باریدن کرد ...گویا آسمان از اینهمه سنگدلی دلش به درد امده بود

 پاهای میکاسا وزنش را نمی توانستند تحمل کنند و خم شدند

<< دستان من خیلی قوی بودند . . .

ولی !

زانو های من ضعف داشتند تا در اغوشت بمانم

و به پایت نیوفتم >>

_راوی : میکاسا_

 

و من در ان موقع که رویت را از من برگرداندی آتش عشقت را با باران در آمیختم و برای فراموش انچه تو با من کردی

غم هایم را در اشک هایی  جای دادم که در مسیر سیلابِ گونه ام روانه بودند

گویا دلم میخواست خاطراتت با اشکانم از وجودم پاک شود 

صدای ویراژ ماشین می اید ... 

رفت . . .

گفت و رفت ..

 و من ماندم با زخم هایی غیر قابل التیام در قلبم

 

در مسیر خانه  خدانگهدارت باشد

 

پایان فاز یک داستان 

 __________________________________________

 

خب دوستان ...

اینم از این ..

من ترجیح دادم صبر کنیم و داستان رو ادامه ندیم 

کاملا میدونم که  بعضی از شما چقدر داستان رو دوست دارید 

ولی بنظرم بهتره برای بقیه صبر کنیم ..

همه تون میدونید که در دوره امتحانات ترم ونهایی 

هستیم

و خیلی از دوستامون بخاطر همین نمیتونن با ما همراه باشن 

پس تا 27 ام که فکر کنم پایان امتحانات باشه صبر خواهیم کرد 

اما من در این دوره امتحانی ندارم و بعدش امتحانات من شروع میشه 

برای همین من کل داستان را مینویسم و بعد از پایان امتحانات 

پارت ها رو به ترتیب در وبلاگ قرار میدم 

و در ضمن فکر کنم که تا اون موقع میهن بلاگ به بهبود کامل برسه 

و مشکلی در نظر دادن نداشته باشیم 

*

امیدوارم همتون توی امتحانات بترکونید عشقانم 

خیلی دوستون دارم 

جانه 

 

Queen_titan#

[ شنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۹ ] [ 19:25 ] [ Queentitan ] [ ]
آخرین مطالب

آمارگیر وبلاگ